ازگفتنی ها

بالاخره تسلیم شدم.گوشی را برداشتم و زنگ زدم خانه تا بابایم بیاید دنبالم و مرا ببرد خانه خودشان.

رخت ها را پهن کردم.شلوارش رو اتو زدم.لبای هایش را گذاشتم روی شوفاژ تا فردا که می خواهد بپوشد گرم باشند و درک کردم که محرم شده و او دوست دارد همه اش هیئت باشد و غذا بپزد و علامت جمع کند  و دوست دارد من بروم خانه مامان اینها تا خیالش راحت باشد که درخانه تنها نیستم و حوصله ام سر نمی رود یا غذامی خورم و ازگرسنگی نمی میرم.

اما او درک نکرد که من هم دوست دارم امسال کمی ازهیئتش بزند و بیشتر با من باشد.مثلا برود از هیئت حاج آقا فلانی قیمه نذری بگیرد و کمک کند تا مایحتاج آن نذری را که کرده بودم فراهم کنیم و به دست منتظرانش بسپاریم.شاید این از آن هیئت گره گشاتر باشد.

درک هم نکرد که من دوست دارم خانه خودمان بمانم .خانه مامان این ها دیگر مثل قدیم ها خانه" خود" من نیست.دوست دارم وقتی آنجا می روم او هم کنارم باشد و بعدش شب برگردیم خانه خودمان و روی تخت خودمان حتی اگر تشکش خوب در نیامده باشد و کمی ناراحتمان می کند بخوابیم.

راستش من هیچ کدام این حرف ها را نگفتم و توی دل خودم نگه داشتم چون دوست نداشتم او فکرکند که با ازدواج کردن ،محدود شده و نمی تواند به این قسمت اززندگیش که ده روز بیشتر نیست خوب برسد.

اصلا هم نمی گویم چون یک چیزهایی گفتن ندارد و باید خودش بفهمد.

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

میفهمم عزیزم.این چیزا رو نمیشه بهشون گفت..چون وقتی میگی دیگه لذتی نداره..اصلا باید خودشون بفهمن که زندگی جدا و مشترک دارن اما حیف.تو عالم هپروت هستن[ناراحت]

سحر

چرا لورا جان باید بگی! خودت استادی و من کوچیکتر از اینکه بخوام چیزی بگم ولی بگو عزیزم!هر چی میخواهی بگو!حرف بزن از همین اول راه که هستی یاد بگیر خواسته هات را منطقی مطرح کنی،مردها تا نگی نمیفهمند و بیچاره حق هم داره،کسی علم غیب نداره که خواسته های ما رو بفهمه ما باید به مردا نشون بدیم چی میخوایم نه اینکه اونا خودشون بفهمند،خیالت راحت،هر وقت سکوت کردی فکر میکنند از وضعیت پیش اومده حالا هر چی میخواد باشه،راضی هستی آروم و منطقی در مورد خواسته ات توضیح بده دوستم،یادت باشه اون یه مرده!

ساراشهریوری

لورا جان...درکت میکنم،اما از من بتو نصیحت،تمام احساست رو نشان شوهرت ندهی بهتر است...ما زنها جنسمان طوری است که هر لحظه دلمان میخواهد کنار عشقمان باشیم اما مردها نه..گاهی وقتها همین دور بودن،زندگی را گرمتر میکند.موفق باشی

آلبالو

فکر نکنم یچیزهایی رو آقایون متوجه بشن (و برعکس یچیزهایی رو ما خانوم ها متوجه نمیشیم و باید بهمون مستقیم گفته بشه) پدرها هم از این قانون مستثنی نیستن. مگر اینکه پدری باشه که از بچگی همیشه باهم حرف میزدین و مثه کف دست بشناسدت :) پس باید گفت، اون هم مستقیم، بدون هیچ شاخ و برگی

نارسی

چه صبورانه برخورد کردی لورا جان ... خوش به حالت ... کاش من هم کمی یاد بگیرم و برای هر چیز کوچکی بهونه گیری نکنم ... خوش به حال سین که همسرش انقدر صبورانه به انتظار میشینه و از ناراحتی های کوچک به راحتی میگذره تا به دلخوری تبدیل نشه ...

مهراذین

چه زود گذشت... انگار همین چندهفته پیش بود که نوشتی علامت هیئت افتاد و عینک همسرت شکست و صورتشو زخمی کرد... یادته!! همسرمنم عشق محرم و هیئت خودشونو داره و برامنم پذیرشش راحت نبود. ولی الان میگم این طفلکیا علایقشون وقتی اینقدر بی دردسره چرا غصه بخورم؟ خداروشکر که واسه هیيت رفتنش تنها میشی لورا، نه واسه سفرای مجردی مثل شوهرخواعرشوهرت...

کافه چی

مطمئن باشین یه جایی گوشه قلبش می دونه شما به خاطر اون دارید کاری رو انجام میدید این طوی دراز مدت خیلی جواب میده

کافه چی

مطمئن باشین یه جایی گوشه قلبش می دونه شما به خاطر اون دارید کاری رو انجام میدید این طوی دراز مدت خیلی جواب میده

نازنین ایتالیا

مردها خودشان نمی فهمند. باید خیلی لطیف و با ملایمت شیرفهمشان کرد. اگه نه، یه جایی می رسد که زنها منفجر می شوند و مردها نمی دانند چرا! و چون نمی دانند چرا، زنها بیشتر قاطی می کنند و همه مسایل رو باز قاطی می کنند و دست آخر هم مردها نمی فهمند! حرفت را حتی شده با ناز و ادا هم بگی، بگو! حتما گوش می کنه[قلب]

اذردخت

به نظر منم کار خوبی می کنی محدودش می کنی و به عقایدش احترام می ذاری[گل].