شلوغی سر

این چندروزه سرم بدجوری شلوغ بود.ازصبح تا عصر اداره بودم و بعد از ظهر می آمدم خانه شام می پختم و پرده می دوختم.جوری خسته می شدم که سرم به بالش نرسیده خوابیده بودم.

خیلی استرس صاف درآمدن پایین پرده رو داشتم چون مال خودم کج شده بود و می ترسیدم.

کارهای اداره زیاد شده بود و اصلا نمی توانستم حتی ده دقیقه برای خودم باشم.دوروزی هم که بی کار بودم اینترنت قطع شده بود.

تمام تعطیلات آخر هفته هم رفتیم کمک برای تمیز کردن و چیدن خانه مامان این ها.که چقدر خوشگل شد.پرده ها بسیار خوب شدند و من ازاین قضیه سربلند بیرون آمدم و بعد از دوهفته یک نفس راحت کشیدم.مامانم هم خیلی دوست داشت و کلی دعایم کرد که خیلی چسبید.

هفته قبلش هم رفتیم و برا ی جاری یک انگشتر بردیم که آن هم داستان ها داشت و باید در قالب یک داستان چند قسمتی که مثل پاورقی شده و هنوز ادامه دارد پست بگذارم.

/ 5 نظر / 49 بازدید
مه سو

مبارکه....دستت درد نکنه و خسته نباشی بانو.... خیلی می چسبه وقتی کاری که انجام می دی عالی بشه... منتظر داستان جاری هستیم پس...

منم لیلی

خسته نباشی عزیزم. مبارک باشه پرده ها. آفرین واقعا

نسیم

چه دختر خوبی هستی برای مامانت..... خسته تباشی عزیزم

خانم آ

خسته نباشی لورا خانم