روزهایی که گذشت

وای چقدر خوشحال شدم که هنوز این همه دوستان خوب دارم.قلب

این چند وقتی که نمی نوشتم زندگی همان شکلی جریان داشت و پیش می رفت.خیلی سریع و تند.همان روزی که نوشتم خیلی خوشحالم و دارم می روم آتلیه پیش دوستم که عروس شده همسر جان مینیسک پایش را در فوتبال با همکاران به فنا داد و ما خیلی خیلی درگیرش بودیم.خیلی دعا کردم که عمل نخواهد و خودش خوب بشود که تقریبا بعد دوهفته بیمارستان و ام آر آی و دکتر رفتن گفتند که عمل لازم نیست ولی مراقبت زیادی می خواهد و همسر جان هنوز نمی تواند خوب راه برود.سالگرد ازدوجمان هم به همین دلیل در سکوت و دونفره و بدون رفتن به جایی برگزار شد.

بعدش من کار دومم را شروع کردم و یک اتاق را برای خودم کارگاه کردم و تا همین الان درگیر سفارش مارک هستم و هنوز نتوانستم با قیمت مناسب کاری درراستای برند شدن انجام دهم.عروس خانوم ها که هنوز سرویس پارچه ای آشپزخانه و رانر و رومیزی و کوسن نخریده اند توجه ویژه ای به کار من بنمایند:)

بعد هم یک سفر خیلی خوب خارجی به ما پیشنهاد شد که به دلیل اتمام اعتبار گذرنامه ازرفتنش بازماندیم و کانمان سوخت.

عموی همسر هم ازآمریکا آمد و طفلکی آمدنش مصادف شد با خراب شدن سرویس بهداشتی ما و آب دادنش به طبقه پایین و نداشتن دستشویی:)

راستش دراین موقعیت فهمیدم همسایه یک بزرگتر بودن چقدر خوب است.پدرشوهر هرروز درحالیکه ما خانه نیستیم می آید و بالاسر کارگرها می ایستد و اینقدر دلسوزانه مراقبت می کگند که حتی یه خاک کوچک روی شیشه یک میز نشته بود.

 

/ 0 نظر / 21 بازدید