عروس جدید1

مادرشوهر گفته بود باید خودش کسی را پیدا کند و من دخالت نمی کنم.اما بعد ازاینکه برادرشوهر و دختری که بعد از طلاق با او دوست شده بود به نتیجه نرسیدند،مادرشوهر به صرافت افتاد.

مارفته بودیم مشهد .درست روزی که برگشتیم،برای شام رفتیم خانه مادرشوهر که گفتند پنجشنبه برای (الف) می رویم خواستگاری.من رفتم و همان دختری که دختردایی معرفی کرد،پسندیدم خیلی خیلی دختر خوبی است و همان روز هم تتو کرده بود پیش مادرعروس که البته هی میگفتند عروسمان تتو کرده .ببین چه هنرمند است.

مادر شوهر گفت نه خوشگل هست نه زشت.ریزه میزه هم هست.(الف)عکسش را دیده و پسندیده.می رویم تا ازنزدیک ببینیمشان.خانواده اش هم مثل خانواده خودمان است.بسیار خوب و عالی هستند.ما هم آرزوی خیر کردیم و آمدیم خانه.

تا سه روز بعد خواستگاری هیچ حرفی نبود تا اینکه خانواده عروس زنگ زدند و قرارشد چندباری  بروند بیرون تا ببینند تفاهم دارند یا نه.

دفعه اول که رفته بودند بیرون (الف)اصلا هیچ حرفی نزده بود ولی عروس همه چیز را برای دختردایی تعریف کرده بود و او هم کف دست خواهرشوهر گذاشته بود که من به همسر گفتم این خوب نیست.اینطوری حرف خانواده همیشه نقل دهان مردم است.

خلاصه دو هفته هرروز از تا ساعت 1 نیمه شب هم حتی بیرون بودند و کاشف به عمل آمد حتی ساعت 11 شب می روند خانه دختردایی شب نشینی.یک بار هم ساعت یک و نیم بامداد آمده بودند تا (الف)خانه را نشان عروس خانم بدهد.

تا اینکه رسید به روزی که رفتیم خانه دختردایی برای آشنایی...

/ 5 نظر / 25 بازدید
nasim

اوه اوه ببینم بعد خواستگاری عروس زنگ میزنه؟؟؟؟؟؟

خانم آ

خب؟؟؟؟ بقیه اش کو پسسس[ابرو] جالب شد

منم لیلی

خب؟؟[لبخند]

زهرا

وا لورا جون چرا آدم رو میذاری تو آمپاز [تعجب]کامل میگفتی دیگه!.سریالیه؟؟[نیشخند]