زود قضاوت نکنیم

دیروزدیدم که باید دیرتربروم سرکار. همیشه که نیم شود تابع قوانین بیرون باشیم گاهی هم به ندای درون گوش کنیم.بیدارشدم و داشتم خوش خوشان برای خودم چای می گذاشتم که  دیدم دوتا کبوتر یا یاکریم(بلدنیستم) آمدند و نشستند روی گلدان نازعزیزم.یکی روی لبه گلدان و یکی توی خاک ها و همین طور نوک می زدند به عزیز دلم.

سریع عصبانی شدم و گام برداشتم که بپرم و دعوایشان کنم که تلفن زنگ خورد.همین طور که چشمم به بالکن بود جواب دادم و با همسر صحبت کردم که دیدم یکی که فکرکنم نر بود ازخاک چیزی برمیداشت و به ماده میداد.او هم با لذت می خورد.

دقت که کردم دیدم دارند جوجوهای لای برگ های گل را می خورند و  به گل و برگ هایش کاری ندارند.کمی نگاهشان کردم و تا تصمیم گرفتم ازاین منظره قشنگ عشقولانه عکس بگیرند پریدند و رفتند.

 

خدا به همراهشان

/ 3 نظر / 44 بازدید
مری

پست تولد رودیدم...منم برای هرچی زیادبرنامه ریزی کنم...اخرش خراب میشه....

مه سو

اوخییییییییییییی.....جدا نکته ی خوبی بود...زود قضاوت نکنیم...

منم لیلی

[قلب]