خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

ازکارجدید

دیروز که پستمو نوشتم رفتم به دوستانم سر بزنم که با دوتا خبر خیلی خوشحالی آور روبرو شدم.هم برایم عجیب بود هم جالب .دانه مهربانوی عزیزم دختر است و من خیلی خیلی خوشحال شدم و دیدم که لی لی هم صاحب یک دانه شده .درست همین روز که من راجع به نی نیها و دختر داشتن نوشته بودم.حس خوبی گرفتم و رفتم پی زندگیم:)

امروز توی پیج اینستا گرامم یک خانمی که کارش شبیه کارمن بود اینطور که از پروفایلش حدس زدم ،زیر همه پست هایم نوشته بود این چه دوختنی است و این همه پول میگیری و انصاف داشته باش.راستش من همه کامنت هایش رو پاک کردم و بعد بلاکش کردم  ولی الان اعتراف می کنم که اشتباه کردم و باید جوابش رو میدادم .اینطوری میشود که آدم نحوه برخورد با رفتارهای تخریب گر رو هم یاد میگیرد.

به نظرتان اینجا هم عکس کارهایم رو بگذارم یا نه؟رای بدهید.

سارا جان که از شمال هستی و آدرس اینستا گرامت را برایم نوشته ای تورا پیدا نکردم.شاید اشتباه نوشته باشی یک بار دیگر بنویس.

از وقتی این خیاطی را راه انداخته ام اتاق دومم کارگاه طوری شده و خانه مان مرتب به هم میریزد.دلم یک کارگاه و یک مغازه می خواهد.یا یک مغازه که گوشه اش هم میز و چرخ خیاطی و پارچه هایم را بگذارم.


   + لورا - ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢

دختری که قندو عسل است

به نظرم هرمادری باید یک دختری داشته باشد تا مووهایش را خرگوشی ببندد.ناخن هایش را لاک بزند پیراهن گل گلی و کفش پاپیون دار سفید برایش بخرد و با هم بروند خرید.

بعضی وقت ها خیلی در احوال مامان های دور و برم دقت می کنم مادری که دختری هم دارد خیلی شاد تر است.دخترش زنگ می زند و گل سر می خواهد،مامان جوان تر میشود وقتی به مغازه گل سر فروشی می رود .دخترش زنگ می زند و می خواهد برای خرید حلقه به طلافروشی بروند مامان عشق می کند.دخترش می خواهد که امشب برای نوه اش زرشک پلوی مامان جون پز درست کند ،مامان عشقش را در پلو می ریزد.

مامان من همیشه می گوید به تو نمی آید که یک دختری داشته باشی و من همیشه دلم می گیرد.راستش دوست دارم دوتا پسر داشته باشم و یک دختر اما به یک دوقلوی ناهمسان پسر و دختر هم راضی هستم و تصمیم دارم سال دیگر بروم دکتر و ببینم برای دوقلو داشتن باید چه کارهایی بکنیم.اما بعضی وقت ها هم می ترسم که نکند دخالتی در کار خدا باشد و نتیجه اش خوب نشود.

اما من دوست دارم دوتا رو با هم به دنیا بیاورم و تمام.تک فرزندی هم دوست ندارم.و البته همه این صحبت ها برای دوسال دیگر است اگر خدابخواهد.

راستی چندروز پیش دیدم که خانم طبقه سوم آپارتمان روبرویی باردار است و نشسته توی بالکن و دارد شکمش را به آفتاب میدهد.برای نی نی آرزوی سلامتی کردم  که مامان شکمش را محکم گرفت و گفت امیر امیر بیا دارد تکان می خورد.لحظه خوبی بود نگاه کردن به شکل گیری یک زندگی.

   + لورا - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠

ارسال پستی:)

پنجشنبه رفتم اداره پست و بعد چندتا پیک فرستادن ،اولین بسته را با پست روانه کرج کردم.من خیلی خوشگل بسته بندی کرده بودم ولی آقای پستی بسته ام را پاره کرد و بعدش هم چسب نداد که درست کنم.بسته بندیم زشت شد.

امروز قرار هست که به دستش برسد مبارکش باشد.یک سری محصولات جدید هم درراه هستند و قرارشده با یکی ازدوستانم یک کارهای خیلی خیلی خوبی پیش ببریم.فقط خدا کند یک پولی برسد بتوانیم مغازه بگیریم.

بالاخره سرویس دستشویی هم درست شد و ما بعد ازیک تمیزکاری اساسی خانه خوب و خوشگل و تمیزی داریم .

اعضای فامیل داخل ساختمان هم رفته اند مسافرت و ما تنهاییم و خیلی این تنهایی را دوست دارم.بدجور می چسبد .با همسر قرارگذاشتیم که نه با خانواده او برویم و نه من.اولش که رفتند کمی برزخی شد و اخلاق نداشت ولی چون قرار گذاشته بودیم رویش نمیشد حرفی بزند:).خیلی دوست داشتم حالا که هیچ کس نیست روی پشت بام یک مهمانی دوستانه بگیرم ولی بنایی و خرج ناشی از آن نگذاشت.حیفففف

چندروز پیش هم همکارم با نی نی خوشگل بامزه اش آمد شرکت .چقدرکه خوش اخلاق بود این بچه.

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱

روزهایی که گذشت

وای چقدر خوشحال شدم که هنوز این همه دوستان خوب دارم.قلب

این چند وقتی که نمی نوشتم زندگی همان شکلی جریان داشت و پیش می رفت.خیلی سریع و تند.همان روزی که نوشتم خیلی خوشحالم و دارم می روم آتلیه پیش دوستم که عروس شده همسر جان مینیسک پایش را در فوتبال با همکاران به فنا داد و ما خیلی خیلی درگیرش بودیم.خیلی دعا کردم که عمل نخواهد و خودش خوب بشود که تقریبا بعد دوهفته بیمارستان و ام آر آی و دکتر رفتن گفتند که عمل لازم نیست ولی مراقبت زیادی می خواهد و همسر جان هنوز نمی تواند خوب راه برود.سالگرد ازدوجمان هم به همین دلیل در سکوت و دونفره و بدون رفتن به جایی برگزار شد.

بعدش من کار دومم را شروع کردم و یک اتاق را برای خودم کارگاه کردم و تا همین الان درگیر سفارش مارک هستم و هنوز نتوانستم با قیمت مناسب کاری درراستای برند شدن انجام دهم.عروس خانوم ها که هنوز سرویس پارچه ای آشپزخانه و رانر و رومیزی و کوسن نخریده اند توجه ویژه ای به کار من بنمایند:)

بعد هم یک سفر خیلی خوب خارجی به ما پیشنهاد شد که به دلیل اتمام اعتبار گذرنامه ازرفتنش بازماندیم و کانمان سوخت.

عموی همسر هم ازآمریکا آمد و طفلکی آمدنش مصادف شد با خراب شدن سرویس بهداشتی ما و آب دادنش به طبقه پایین و نداشتن دستشویی:)

راستش دراین موقعیت فهمیدم همسایه یک بزرگتر بودن چقدر خوب است.پدرشوهر هرروز درحالیکه ما خانه نیستیم می آید و بالاسر کارگرها می ایستد و اینقدر دلسوزانه مراقبت می کگند که حتی یه خاک کوچک روی شیشه یک میز نشته بود.

 

   + لورا - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۱

سلامی چو بوی خوش آشنایی

اصلا یادم نمی آید که آخرین باری که نوشتم کی بود ولی بعد از آن سرم به شدت شلوغ شده بود و اصلا نمی توانستم بنویسم.سرکار دسترسی به سایت های غیر از کاررا بسته بودند و یک بار که من رفتم سایت نوعروس کیسم جیغ کشید و آبرویم رفت.ازآن روز جرات نمی کردم به جایی سر بزنم .درنتیجه نمی توانستم نه بخوانم نه بنویسم.خانه هم که می رفتم مشغول کاردومی میشدم که تقریبا یک ماه و نیم شده راهش انداخته ام و بسیار دوستش دارم.

امروز دلم برای شما خیلی خیلی تنگ شده بود.برای صفحه صورتی خانم لورا.

نمی دانم هنوز اصلا خواننده ای دارم یا نه.اگر هستید و به من سر می زنید آدرس اینستا گرامتان را بدید تا فالو کنمتان.ببینید و درمورد کارم نظر بدهید.دوست دارم آنجا هم دوست باشیم.

پیراشکی عشق و لیلی عزیزم به شدت همراهم هستند.ممنونم ازشان.

   + لورا - ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۸

عروس بینون

امروز خیلی ذوق دارم .می خواهم بروم آتلیه ای که خودم عکس های عروسیم را گرفتم تا دوستم را ببینم که دارد عکس های عروسیش را می گیرد.

چه احساس خوبییییییی

   + لورا - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱

زود قضاوت نکنیم

دیروزدیدم که باید دیرتربروم سرکار. همیشه که نیم شود تابع قوانین بیرون باشیم گاهی هم به ندای درون گوش کنیم.بیدارشدم و داشتم خوش خوشان برای خودم چای می گذاشتم که  دیدم دوتا کبوتر یا یاکریم(بلدنیستم) آمدند و نشستند روی گلدان نازعزیزم.یکی روی لبه گلدان و یکی توی خاک ها و همین طور نوک می زدند به عزیز دلم.

سریع عصبانی شدم و گام برداشتم که بپرم و دعوایشان کنم که تلفن زنگ خورد.همین طور که چشمم به بالکن بود جواب دادم و با همسر صحبت کردم که دیدم یکی که فکرکنم نر بود ازخاک چیزی برمیداشت و به ماده میداد.او هم با لذت می خورد.

دقت که کردم دیدم دارند جوجوهای لای برگ های گل را می خورند و  به گل و برگ هایش کاری ندارند.کمی نگاهشان کردم و تا تصمیم گرفتم ازاین منظره قشنگ عشقولانه عکس بگیرند پریدند و رفتند.

 

خدا به همراهشان

   + لورا - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٩

تولد همسر

می بینید بعضی وقت ها برای یک چیزی ازمدتها قبل برنامه ریزی می کنید بعد یک اتفاقی پیش می آید که آن طور باید و شاید و طبق خواسته شما پیش نمی رود؟

از اول هفته که مشغول درست کردن تزیینات فوندانتی بودم تا خشک شوند و بشود روی کیک سوارکنم .ازسه شنبه شب هم مشغول آماده کردن لقمه های کشک بادمجان و قالب زدن نان ها ی تست و چهارشنبه درست کردن خود کیک و تمیزکاری و چنجشنبه هم کارهای نهایی حالا بماند که این وسط چهارشنبه برق ها کلی ساعت رفت و فشارگاز کم شده بود شعله را روشن می کردم فرخاموش میشد و برعکس.

پنجشنبه صبح یک بار با مامانم حرف زدم و مشغول کارها شدم.همین طور سرگرم بودم که ساعت پنج شد و بابام زنگ زد و گفت لورا ما نمی آییم فقط برادرها می آیند.گفتم چرا؟که فهمیدم حال مامانم خیلی بد شده و بیمارستان رفته.خیلی گریه کردم و اگرمی توانستم تولد را به هم می زدم و می رفتم پیشش.صحبت کردم و به من اطمینان داد که خوبم .افت فشارو خونریزی است نگران نباش.دیگر ان شب آن طور که باید بشود نشد و من هیچ عکسی ندارم  چون وقتی خودم حواسم نباشد بقیه هم حواسشان نیست و هیچ لذتی نبردم.البته سعی کردم خودم را شاد نشان بدهم و همسر هم ازدیدن کیکش خیلی دوق کرد و همه از غذاها تشکر کردند ولی دل باید خوش باشد .

 

ادامه مطلب پر عکسه شاید بعد چندروز رمزیش کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٧

لذت ببریم

توی روزهای اردیبهشت اصلا نباید درخانه ماند.باید زد بیرون و به دل جنگل و طبیعت .حتی عصرها هم نباید توی خانه ماند دراین راستا من این روزها اصلا نیستم:).روحم درحال پرواز است.درحال جمع کردن انرژی.

یک جای خوبی برای پیک نیک یافته ام که دور هست نسبت به تهران ولی خیلی خوب است.بروید و ببینید و لذت ببرید.ایستگاه زرین دشت نرسیده به فیروزکوه.

این روزها دلم برای پارسال این موقع ها هم تنگ می شود.خیلی یادش می افتم.باورم نمی شود دارد یک سال می شود که ازآن روزهای پر استرس دور شده ام و خداروشکر در آرامش زیر یک سقف کنارهم هستیم.

تولد همسر هنوز نرسیده و این هفته تازه برگزار می شود و مشغول تدارکاتش هستم.پست عکس دار هم گذاشتم ولی پرشین بلاگ همه عکس هایم را قورت داد آن هم چهاربار و چون اینترنت شرکت محدود شده بعدا دوباره سعی می کنم.

دلم برای همه دوست های وبلاگی تنگ شده.نازداربانوی پیراشکی عشق را در اینستا دیدم و ماشاالله خانمی برای خودش شده.عکس های زیبای نازنین بانوی مهربانم را هم دیده ام.مبارک باشد سالگرد عروسیتان.یاد پارسال به خیر که همه مان عروس بودیم.مارال و النی و لی لی هم خداروشکر خوب و شاد هستند و ازحالشان خبر دارم.مهربانو جانم هم درحال تجربه بهاروتابستان شگفت انگیز دیگری است.بهاراناری عزیز دلم امیدوارم حجم غم روی دلش سبک تر شده باشد و بتواند سالگرد عروسیش شاد باشد.ماهگل خوبم هم می نویسد و حالش خوب است و خوشحالم از خوبیش.من هم دنبال کلاس یوگا هستم آن هم تخصصی اش.بانوی تابستان را هم می خوانم و دوستش دارم.سه تایتان سلامت و شاد باشید.

بقیه دوستان را هم می خوانم گرچه نظرات هم عین صاحبش کمرنگ شده و خیلی کم ولی من هنوز اینجارو خیلی دوست دارم.

ببخشید که دیر به دیر می نویسم.آن روزها توی خانه پدر حتی ساعت سه نیمه شب هم می امدم پای وبلاگ و می نوشتم.حتی شش صبح حتی روزی دوبار ولی الان با اینکه حجم عزیزم ازنانوشته دارم وقت نمی کنم تا بیایم و دلم برای این خانه ام خیلی تنگ می شود.

   + لورا - ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٤

اردیبهشتتان مبارک

1-هفته پیش به دعوت خواهرشوهر این ها رفتیم سینما.فیلم رخ دیوانه باید بگویم که بسیار این فیلم رو دوست داشتم و پیشنهادش می کنم برای دیدن.یک مقدار از انتظارملن برای دیدن فیلم ایرانی فراتر است.

2-حدودا ده روز  هست که با همسر رژیم گرفته ایم و شب ها پیاده روی می رویم.جدا ازاینکه برای سلامتیمان مفید باشد ،این شب هایی که می رویم پیاده روی خیلی دوست دارم.می رویم با هم تند تند راه می رویم و حرف می زنیم و می خندیم و خیلی خوش می گذرد.این نیم ساعت چهل و  پنج دقیقه هایی که می گذرانیم خیلی بیشتر و بهتر و مفید تر از سه چهارساعتی هست که درخانه هستیم.به شدت به زوج ها پیشنهاد می کنم حتی شده یک روز درمیان.

3-اردیبهشت زیبا هم آمد و این ماه تولد همسرجانمان است.خیلی دوست داشتم این ماه یک شیراز درست حسابی برویم و تولد همسر را آن جا بگیریم و ازعطر بهارنارنج مست شویم اما دیدم که "س"دوست دارد یک مهمانی کوچک خانوادگی داشته باشیم درنتیجه یک فکرهایی برایش کرده ام و تصمیم گرفتم کیکش را هم خودم بپرم و غذاهای مهمانیش هم کمی متفاوت باشد.

4-برای بله بران جاری این ها هم که خرداد ماه است باید به فکر باشیم.من که شکرخدا لباس دارم.کیف و کفش هم دارم فقط می ماند یک آرایشگاه که دوست دارم برم موهای را یک بافت خوشگلی بزند و مژه هم حتما می گذار.من عاشق مژه هستم اما هنوز کارهای این خانواده عروس برای من خیلی عجیب است.مثلا اگر من بودم می گفتم بگذار یک سال امتحانش کنم ببینم راست می گوید واقعا همه ی تقصیر ها دررابطه قبلی بر عهده همسر سابقش بوده؟یک مشاوری می رفتم .کمی طولش می دادم.هنوز شاید چهارماه نباشد که هم را می شناسند حتی جهازش را هم شروع کرده به خریدن.پارچه لباس عروس و چه و چه.واقعا امیدوارم که به خیر بگذرد.

5- یک کارهایی دارد جور می شود.به انرژی مثبت ها احتیاج دارم.

   + لورا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱

بهارخوب.بهارشیرین

این روزها خیلی خوشحالم.سرم شلوغ هست ولی شلوغ خوب و شیرین.مقدمات یک کاری که خیلی دوست دارم انجام بدم داره فراهم می شه و من مشغول تمرین هستم.چندتا کارخیاطی کوچک هم دارم برایش انجام می دهم.قرارهست با دوست عزیز کاری شروع کنیم و امیدوارم خوب و خیر باشه.

تاریخ بله بران و عقد برادرشوهراین ها هم معلوم شده و می خواهند جشن عقد بگیرند و بروند سر خانه و زندگیشان و عروسی نگیرند.بازهم این برادرشوهر دارد عجله می کند  هیچ کس حرفی نمی زند .همه می گویند زود است فقط.ما هم امیدواریم که خیر باشد.

یک جریان پیک نیک درعید و یک جریان رنگ کردن مو دارم که باید تعریف کنم تا بیات نشده:)

خلاصه زندگی در جریان است و خداروشکر به خوبی می گذرد.اردیبهشت تولد همسر است و سالگرد ازدواج دوتا دوست خوبم که پارسال رفتیم عروسیشان و تازه با هم دوست شده بودیم.دوستیمان یک ساله می شود و مهمانی های خوبی درپیش داریم.دعا هم می کنم تا خدا یک کادوی تولد خیلی خیلی خوب به همسر بدهد و کارش یک ترقی خوبی داشته باشد.هنوز هم سرکارمی روم تا آخر اردیبهشت یا خرداد تا کارمان را بعد از ماه رمضان کلید بزنیم.

خیلی حرف دارم که بگویم اما نیم دانم کدامشان را الان بگویم .کدامشان را بعد.عکس هم دریک پست جدا می گذارم.عکس زیاد دارم برای گذاشتن.

   + لورا - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦

وبلاگم را پس گرفتم

سال نوی همگی مبارک.امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید و امسال برا یهممون سال سلامتی و ژول و رسیدن به آرزوهای قشنگ باشه.

تاریخ آخرین ارسالم خیلی قدیمی شده ولی اصلا تقصیر من نبود.تقصیر پرشین بلاگ بود که هرروز می گفت پسوردم اشتباه هست و نمی گذاشت من وارد سایت بشم و من هی غصه می خوردم و داشتم به این نتیجه می رسیدم که یک خانم لورای دیگری بسازم و نمی توانستم یا این موضوع کناربیایم و هرچقدر هم ای میل می فرستادم هیچ پسورد جدیدی برایم نمی آمد تا امروز که ناگهان خودش درست شد و من با همان رمز قبلی ،وارد وبلاگ عزیز دلم شدم و گویا وبلاگ من هم به تعطیلات رفته بود و برگشت.حجم پیام ها من رو شرمنده کرده .به زودی جواب می دهم .دلم برا ی همه تنگ شده .تعریفی هم زیاد دارم که می گویم سر فرصت.قلب

خانم میم عزیزم .مامان شدنت رو تبریک م یگم.یک پیراشکی کوچولو داشتن درخانه هم عالمی دارد.هورا

   + لورا - ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/۱/۱٥

تولد و مهمانی و اینجا همه چیز در هم است:)

خوب ازهمین اول بگویم یک پست طولانی انتظارتان را می کشد...

پنجشنبه صبح که ازخواب بیدار شدم ،خواستم که فقط اتاق خوابمان را بتکانم ولی بعدا یک حسی به من گفت تا جایی که می تواتی کارکن درنتیجه تا ساعت 7 شب تکاندنم طول کشید و تنهایی همه جا تمام شد و فقط اتاق دوم و حمام ماند اما خانه حسابی برق می زد.

بعد مادرشوهر زنگ زد که من ژله و بستنی گرفته ام لطفا بیا و آنهارو ببر و دسری بساز.جمعه صبح هم وسایل ته چین را توی آسانسور برای من فرستادند و مشغول پختن ته چین شدیم...

جمعه صبح بین تدارکات ته چین همسر هی می آمد و می گفت تولدت مبارک و من هم هی می گفتم خوشحالی من به دنیا آمده ام؟اگر من نبودم تو دیگر زن نداشتی:)

خلاصه ته چین را در فر و دسر را در یخچال گذاشتیم و رفتیم پایین تا مهمان ها آمدند.نزدیک نهارشد و من و همسر رفتیم بالا و آنها را آوردیم و گذاشتیم سر سفره این بار هم وقتی مادرشوهر داشت تعارف دسررا می کرد مادر جاری گفت زحمت نکشید مادرشوهر گفت نه عروسم زحمت کشیده حتما میل کنید و مادر جاری گفت :بله دیگر میخواسته خودش را نشان دهد و باند تیکه ها و کلفت گویی ها و حرف هایی که به همه نثار می کرد.

عصر شد و انها رفتند و جاری ماند.ما هم بلند شدیم و گفتیم می رویم خانه مامانم اینها و راه افتادیم و رفتیم...

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

تورا به اندازه تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.

امروز

امروز سومین سالگرد عقدمون هست.

باورم نمی شود اصلا

صبح که داشتیم می رفتیم سرکار توی آسانسور امروز رو به هم تبریک گفتیم و همدیگرو بوسیدیم.

یه حس عجیبی دارم امروز.نمی دونم چیه

   + لورا - ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۱

برنامه ای که به هم خورد

این پست رو می خواستم دوشنبه هفته پیش بنویسم ولی اینقدر کارم زیاد شد که ننوشته بستم صفحه رو و احساس می کنم الان بیات شده.

موضوع این هست که مادرشوهر برای تولد من خانواده عروس رو نهاردعوت کرده.به عنوان دفعه اولی که عروس می خواهد بیاید خانه شان و کلا زحمت کشیدو تولد من رو مالوند.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٩

پست عکس دار

چندتا عکس از یه چیزایی که خودم دوست داشتم

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸

شلوغی سر

این چندروزه سرم بدجوری شلوغ بود.ازصبح تا عصر اداره بودم و بعد از ظهر می آمدم خانه شام می پختم و پرده می دوختم.جوری خسته می شدم که سرم به بالش نرسیده خوابیده بودم.

خیلی استرس صاف درآمدن پایین پرده رو داشتم چون مال خودم کج شده بود و می ترسیدم.

کارهای اداره زیاد شده بود و اصلا نمی توانستم حتی ده دقیقه برای خودم باشم.دوروزی هم که بی کار بودم اینترنت قطع شده بود.

تمام تعطیلات آخر هفته هم رفتیم کمک برای تمیز کردن و چیدن خانه مامان این ها.که چقدر خوشگل شد.پرده ها بسیار خوب شدند و من ازاین قضیه سربلند بیرون آمدم و بعد از دوهفته یک نفس راحت کشیدم.مامانم هم خیلی دوست داشت و کلی دعایم کرد که خیلی چسبید.

هفته قبلش هم رفتیم و برا ی جاری یک انگشتر بردیم که آن هم داستان ها داشت و باید در قالب یک داستان چند قسمتی که مثل پاورقی شده و هنوز ادامه دارد پست بگذارم.

   + لورا - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

تنم لرزید

الان غمگینم.اینقدر گفتم الهی بمیرم که ممکن هست همین الان بمیرم واقعا وقتی شنیدم دا...عش با آن خلبان اردنی چه کارکرده.

این اسلام ماست؟اسلام پیامبر مهربان که خاکستر می ریختند روی سرش بازهم مهربانی می کرد ؟ما چه کارمی کنیم؟دعا می کنیم خدا زبان اهانت کنندگان رو بسوزاند و برای انتقام گرفتن ملتی را که اصلا محمد را نمی شناسند به گلوله می بندیم.جوان هارا سر می بریم.زنده زنده می سوزانیم.زن هارا به بردگی می فروشیم.این اسلام است؟

همین طور اشک هایم دارد می ریزد .خیلی دلم سوخت.آتش گرفتم.

خدایا ریشه دا...عش را بسوزان.

این پست لی لی را هم خواندم دیروز .تنم لرزید.اگرواقعیت داشته باشد خیلی وحشتناک است.یک آن گفتم من بروم تدریس خصوصی و مثلا بابای طرف بیاید بگوید بیا اینطور تسویه کنیم.حق دارد همسر که نگذارد به تدریس خصوصیم ادامه بدهم.

 

   + لورا - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٥

جاری بینون

5شنبه هفته پیش دختردایی که معرف جاری بود جوان ها را دعوت کرده بود تا باهم آشنا شوند.جاری برادرش را برای برادرشوهر خیلی بزرگ کرده بود.جوری که او استرس گرفته بود و فکرمی کرد چه خبر هست.

برادرشوهر به من گفت که چندنوع!دسر درست کنم و به همسر و شوهر خواهرشوهر مرتب سفارش می کرد تا مخ برادرجاری را به کاربگیرند.مادرشوهر هم چند غذای سرد درست کرد و حتی سس قرمز و نوشابه را هم خرید و داد دست ما تاببریم.جوری که گفتیم خوب این چه کاری بود مهمونی را هم خانه خودمان می گرفتیم.

خلاصه رفتیم و دیدیم بله عکس جاری ازخودش خیلی بهتر است.اما هیکل بسیارخوبی دارد.جوری که اصلا به برادرشوهر نمی آید.او تپلی و درشت.جاری لااااااغر و ریزه میزه.

برادرش هم اصلا چیزی که فکرمی کردیم نبود.راستش فکرکنم کلا خانواده جاری چیزی که فکرمیکنیم نباشند و فقط جاری به واسطه شغل آرایشگریش رو آمده دربین آنها.

خلاصه ما تاثیرات مثبتمان را گذاشتیم و آن شب با خنده و شادی و رقص گذشت.یک رفتارهایی هم دیدیم که من و همسر و شوهرخواهرشوهر نپسندیدیم اما حرفی نزدیم.  شب ما آمدیم خانه اما برادرشوهر که برده بود جاری را برساند خانه شان تا یک ساعت بعد ما هنوز خانه نیامده بود ، ساعت دو نیمه شب بود.جمعه صبح هم همگی با هم با فامیل های جدید(دختردایی)که قبل حتی سالی یک بار هم نمی دیدشان رفتند پیک نیک جاده چالوس و همه ما فهمیدیم که فقط برای تاثیر گذاشتن استفاده شده ایم و لاغیر.

 

 

   + لورا - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢

هرچیزی به وقتش

بعد ازاینکه به شوخی به همسر پیامک دادم که فکرکنم بابا شدی چون ازموعدش گذشته،یک لحظه ترس رهایم نکرد.

شب ها با فکرو خیال می خوابیدم یا اصلا نمی خوابیدم تا اینکه شش روز گذشت و بازهم خبری نبود.به همسر گفتم چه کارکنیم؟گفت من که مطمینم اما اگر می خواهی برو بیبی چک بگیر تا خیالمان راحت شود.

رفتم داروخانه.گفتم بیبی چک می خواهم.آقای پیرنسخه پیچ گفت برای خودت می خواهی؟گفتم بله.گفت دخترم چرا درسن کم بچه دار شدی؟می دونی بارداری زیر بیست سال خطرناک است؟اینقدر عصبی و بی حوصله بودم که نگفتم زیر بیست سال کجا بود؟بیست و هفت سالم دوماه دیگر تمام می شود.

آمدم خانه.رویش را خواندم و به همسر گفتم اگر مثبت بود چه کارکنیم؟گفت نیست.گفتم اگر بود؟گفت بعدا فکرمی کنیم.

رفتم دستشویی .همین طور اشک هایم می آمد.کلی صحبت کردم و خواستم که نباشد.خواستم نباشد تا یک وقت  حتی به نبودنش فکرنکنم.خواستم نباشد و یک موقع خوب بیاید تا ازآمدنش خوشحال شویم.

قبلا با خدا صحبت کرده بودم و ازاو یک موقع خوب دوقلو خواسته بودم.می گفتم خدایا الان وقتش نیست.نباشد .الان نه

آن چند دقیقه اندازه یک عمربر من گذشت و خط دوم ظاهر نشد.

تا به حال این حجم ازاسترس رو تجربه نکرده بودم.فقط ازخدا خواستم تا به موقع به همه اجازه دهد تا پدرومادر شوند.

پنجشنبه این هفته هم رفتیم و با جاری آشنا شدیم که دراین مقال نمی گنجد.

   + لورا - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱

مهمان داری دوروزه

این روزها مشغول انتخاب کاشی و دیدو بازدید نصاب و نقاش و لوله کش برای خانه مامان این ها هستیم.

پرده هارم اندازه کردم و فقط دوختنشان مانده.

فردا و پس فردا هم مهمان دارم چون دستشویی و حمام خانه تعطیل است و می آیند پیش من.خیلی می چسبد که مثلا خانه ما هست تا خانواده ام راحت باشند.حالا امشب باید یک سر برویم شهروند و خرید کنیم .

چندروز پیش سرکاریکی ازخانم ها کیسه آبش ترکید و مجبور شد هممانجا روی زمین دراز بکشد تا اورژانس بیاید و ببردش.طفلکی چقدرمعذب بود و خجالت کشید.خبر هم ندارم که چی شد .اینجا هیچ کس با هیچ کس دوست نیست :(

یک ایده های خیلی خوبی هم درنظر داریم برای کار.که البته ایده اش را دوست عزیزم داده و حالا باید برویم تحقیق .ولی با همین ایده خیل یخیلی ذوق کردیم و فکرو خیال پروراندیم تا به حال.امیدوارم که بشود.

عکس زیاد دارم ولی پرشین بلاگ همه را قورت میدهد.با پست طولانی دیروزم که قورت داد.

   + لورا - ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱

خلاصه وضعیت:)

بالاخره آن وضعیت بد به یک ثبات نسبتا خوبی رسید و ما همچنان امیدواریم که بهتر شود.

فیلم عروسیمان هنوز خیلی کاردارد.کلی جابجایی صحنه و کلیپ و یک مقدار هم ازفیلم حذف کرده که من می خواهم باشد و باید دوباره اضافه کند و رویش کارکند.اما خوب شده کلا.مخصوصا یک کلیپ رقص و یک کلیپ باغ دارد که عالیییییییی شده و من عاشق آن کلیپ رقص هستم.

فکرمی کنم توی عید یک بله بران یا نامزدیی چیزی درانتظارمان باشد .البته همچنان عروس جدید را ندیده ایم.اما هی تعریف پشت تعریف هست که می رود درپاچه مان.البته عکسش را دیده ام قیافه خوبی دارد عروس و با اینکه همسر از برادرشوهر ،دوسال کوچکتر است،او دوسال ازمن هم کوچکتر است ولی اصلا به قیافه اش نمی آید و عکسش را ببینی فکرمی کنی سی سال داشته باشد.مادرشوهر می گوید عکسش ازخودش بهتر است.

این مدت که حوصله نداشتم وبلاگ هارا می خواندم اما کامنت نمی گذاشتم حالا باید بروم و با همه یک احوالپرسی حسابی کنم.ازهمه آن هایی که انرژی فرستادند بازهم ممنونم.

مامانم اینا یک برنامه بازسازی درپیش دارند و می خواهند یک سری چیزهای تازه بخرند که دوزیدن پرده های اتاقشان را من به عهده گرفتم و ازشما چه پنهان استرس دارم.

این هفته هم احتمالا مهمان داشته باشم اما دوست ندارم بیاید ازخانواده شوهر است که عروسیمان نیامده و حالا بعد هفت ماه می خواهد بیاید چشم روشنی.خدراین هفت ماه بعد ازعروسی حتی یک زنگ نزده تبریک بگوید و معذرت خواهی کند ازنیامدنش البته من دیروز جوابش را داده ام و دلم یک مقداری خنک شده..خوب من پرده دانتل خوشگل اتاق خوابم را جمع کرده ام و به جایش یک پرده کتان لیمویی آویزان کرده ام تا پرده عزیزم بالای شوفاژسیاه نشود و دوده به خوردش نرود.درنتیجه نمی توانم آن روتختی آسم را هم پهن کنم و زیاد به دلم نمی نشیند آمدن این مهمان ها و دیدن خانه ام.

دیگر ازکجا بگویم؟

 

   + لورا - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٧

فیلم عروسی

دیشب رفتیم فیلم عروسی رو گرفتیم.رسیدیم خانه.لباس هارو کندیم و نشستیم جلوی تی وی.

دیدیم و دیدیم و دیدیم.بعضی جاهاگریه کردیم حتی.خیلی جاها هم رقصیدیم با خودمان توی فیلم.

چقدرلذت بخش بود.چقدر توی این همه نگرانی می چسبید

چقدر خوب بود وقتی احسان پایه می خواند :

 

همه چی داره همونی می شه که تو می خواستی ازم همیشه

.

.

.

عشق و صداقت قرارمونه اینو همیشه یادت بمونه

خیلی عزیزی اینقدرکه می خوام مال تو باشه تموم دنیام

مال تو باشه جونم و قلبم

همه چی با تو خوب میشه کم کم

 

نیازداشتیم به یادآوری زنده آن روز

 

   + لورا - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

گل های سخنگو

اول اینکه از همه انرژی های مثبتتان ممنونم.اتفاق تبدیل به فاجعه نشد ولی هنوز خیر هم نشده و بازهم انرژی نیاز داریم.

دیشب خواب دیدم که دخترهای عزیزم که به خاطر نورآفتاب مجبور شدم بگذارم در رارهرو و اینطوری یادم می رود هرروز آبشان بدهم ، دارند ازمن گله می کنند و تشنه مانده اند.اینقدر صحنه حرف زدنشان واقعی بود که ازخواب پریدم دیدم ساعت سه صبح هست ولی بلند شدم و رفتم توی راهرو و همه شان را آبیاری کردم.عذاب وجدان گرفته ام.

یک جاری دارد پیدایش می شود.به روش سنتی پیدا شده و خانواده شوهر چقدر ازاینکه سنتی پیدایش کرده اند حال می کنند.من هنوز ندیدمش ولی امیدوارم هرچه هست خیر باشد.

الان فکرم خیلی مشغول می باشد نمی تونم خیلی خوب بنویسم همه چیز رو.بازهم انرژی یادتان نرود.

   + لورا - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٠

هم اکنون نیازمند انرژی های مثبتتان هستم

یک اتفاقی افتاده که هم می توناد خوب و خیر باشد هم فاجعه و همه این ها بستگی به یک ملاقات دارد.لطفا انرژی هایتان را بفرستید به سمت من و همسر.

   + لورا - ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٥

مشهد1

1-مشهد دوتایی با مشهدی که با خانواده تان یا حتی دوستان رفتید خیلی فرق دارد و خیلی خوش می گذرد.حتما یک مشهد دوتایی دربرنامه داشته باشید.

2-هواپیمایی اترک هواپیمایی بسیارخوبی است و تنها آژانسی هست که همه هواپیماهایش ایرباس هستند و مطمئنا ایرباس از فوکر و بویینگ ام دی خیلی بهتره.

3- اگراهل حال و صفا هستید و با روضه و سخنرانی میانه ای ندارید حتما شب ها بروید حرم.حال و هوای خیلی خیلی بهتر و حتی معنوی تری دارد به نظر من.

4-ازمترو استفاده کنید.کل وکیل آباد تا طرقبه ایستگاه های مترو دارد.

5- با اتوبوس های مشهد خیلی حال کردم.مسیرهای بسیارطولانی مثل میدان فردوسی که داخل شهر هست تا آرامگاه فردوسی که خارج شهر قراردارد،اتوبوس دارد و بسیارتندتند هم می اید.

6-پشت ایستگاه متروی بسیج(خیابان امام رضا) یک مغازه هست که فالوده و بستنی و شیرخرمای سرد و فرنی و شیربرنج و شله زرد داغ دارد.عالی است.

ادامه دارد...

 

   + لورا - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱۳

پست عکس دار

این پست رو سه بارنوشتم و دکمه انتشار رو زدم .هرسه بار پرشین بلاگ قورتش داد.دیگه حوصله نکردم کامل بنویسم بازم.

 بفرمایید ادامه مطلبلبخند

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢

روزانه ها

خیلی خیلی دوست دارم برای شب یلدا خانواده هایمان را دعوت کنم اما جدا از اینکه جایمان کم است،هزینه اش هم بالا می رود و یک مقدارسختمان می شود.

شب قبل یلدا ،هم تولد بابای خوبم است که گفته هیچ کاری نکن برای من و کادو اگر بخری به تو برمی گردانم.اما می خواهم برایش کیک بپزم.

هفته پیش هم گفتم مامان اینا آمدند خانه مان.چقدر کیف می دهد ادم میزبان مادرو پدر و برادرهایش باشد.نان خامه ای پزاندم و مافین پیتزا.چقدر خوب شد.

سرکارم هم دارد تمام می شود.دلم شور میزند.البته خدا هیچ وقت درمان نگذاشته ولی به هرحال ...

چندجا برای مصاحبه هم رفتم ولی خوشم نیماد.یک جا هم انها خوششان نیامد.

هفته دیگر هم عازم مشهدیم البته بدون قطار و کوپه دربست.پر از حس های مثبتم وقتی به این سفرفکر می کنم.

هنوز عکس هایمان را تحویل نگرفتیم.خیلی منتظر دیدن فیلم عروسی هستم.عکس را بیشترازفیلم دوست دارم ولی فیلم عروسی چیز دیگریست.فکرکنم آدم گریه اش بگیرد با دیدن دوباره آن لحظات.

آهان این توضیح رو هم بدم که بچه ها من واقعا تپلم الکی نمی گفتم.چندمورد توی لباسم بود که باعث شد تپلی اضافه رو بگیره:)  :

1- گن دوزی

2-فنردوزی

3- دراپه های زیر سینه و روی شکم(که باید حتما درشت و کج باشه)

4- استین

 

امروز یادم رفته کابل گوشی را بیاورم.دراسرع وقت عکس می گذارم.

 

   + لورا - ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٦

نیم ساله شدنمان مبارک

فردا نیم ساله می شویم.شش ماه از با هم بودنمان زیر یک سقف می گذرد.وقتی به روزهای قبلش فکرمی کنم و روزهای قبل ترش که چقدر منتظر این روزهای حال بودم،می بینم که حق داشتم.زندگی سختی هایی دارد.سربالایی دارد .سر پایی ناجور هم دارد.اما اگر کنارکسی باشی که دوستش داری می گذرد و شیرینی گذشتن هایش باقی می ماند.

خداروشکر

 

روز عروسی زیپ لباس من توی آرایشگاه پاره شده بود.به نخ و سوزن دوختیمش.سالم موند تا رفتیم آتلیه و باغ برای عکاسی و  وقتی تمام شد و داشتیم راه می افتادیم ،دوباره پاره شد.با بدبختی دوختیم زیپ رو و همین باعث شد ساعت هفت و نیم تازه برسیم به باغ عروسی.همه مهمان ها حتی مهمان هایی که قرارنبود برای عقد بیان هم رسیده بودن .

من و همسر خیلی استرس گرفته بودیم برای دیرکردنمون.مرتب هم خانواده ها زنگ می زدند.یک جا هم برای ماشینمون جریمه شدیم چون یک چیزی درست کرده بودیم ازاین جاست مرید های خارجی که پلاک عقب رو پوشانده بود.خلاصه اعصابمون خراب شده بود.اما وقتی رسیدیم باغ،یک صدایی که هیچ انتظارش را نداشتیم بشنویم خیلی خیلی حالمون رو خوب کرد.صدای آهنگ ازیک پیانویی بود که تشریفات عزیزمان توی باغ گذاشته بود و برای ما آهنگ عروسی محمد نوری رو می زد.

چقدر اون لحظه خوب بود و هردو با یک حس خوبی وارد شدیم و مامان و بابا و برادرام رو دیدم که دست می زدن و مامان بزرگ عزیزم و خیلی ها که همگی خوشحال بودند.دوستای مهربونم روی سرمون گل سرخ پرپر ریختن و به این ترتیب جشن عروسی ما آغاز شد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩

کار جدید و ویرجینیا

چندروز پیش جم تراول داشت یک جای خیلی خیلی قشنگی رو نشان میداد.زمینش سبز سبز و بکر بود.خیلی خوب و قشنگ.ازوسط آن سبزی ها رودخانه هایی می گذشتند و شعبه شعبه می شدند.اسب های وحشی که خیلیییییییی زیبا بودند هم آنجا می دویدند و مرغان ماهیخوار سفید دورو بر اسب ها پروازمی کردند و ازحشره های روی بدن اسب ها تغذیه می کردند.

شبیه بهشت بود.انگارتصاویر قبل ازخلقت آدمی را می دیدیم که ناگهان شنیدیم گفت اینجا ویرجینیاست و این بهشت به واسطه ی پلی که روی دریا ساخته شده بود و ازوسط دریا به تونل تبدیل می شد و خودش یکی ازعجایب دنیای جدید بود که تمام دویست میلیون دلار هزینه ساخت پل از اوراق قرضه تامین شده بود و دولت هیچ هزینه ای ازبیت المال نپرداخته بود،به شهراصلی وصل می شد.

خیلی افسوس خوردم.به همسر گفتم اگرایران بود تا حالا پر از ویلا شده بود و اسب ها اهلی شده بودند و پرنده ها وسیله تفریح شکارچیان متمول.

چرا ما قدر داشته هایمان را نداشتیم و حتی نتوانستیم ازبزرگترین دریاچه آب شور جهان محافظت کنیم و خشکش کردیم؟

پی نوشت:تصمیم دارم یک کارخوب و جدید انجام بدهم.کاری که عاشقش هستم.فنگ شویی.هرکس دوست دارد اتاق یا خانه خود را فنگ شویی کند و تغییراتی درزندگیش حس کند و انرژی های منفی را ازخودش دورکند به من پیام خصوصی بدهد.

نکته:الویت با کسانی است که زودتر تمایلشان را اعلام کنند.خانه شان زودتر فنگ شویی می شود.

   + لورا - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥

ازکارمندی ها

امروز حوصله محل کارم رو ندارم.دوست دارم بزنم بیرون و بروم خانه.

کارم با اینکه حقوق کمی دارد ولی کمک زیادی هست.راستش از دنیای کارمندی زیاد خوشم نیامده.ذوقی که برای خانه داری داشتم خیلی بیشتر ازکارمندی است .عصرها خسته می روم خانه و یک شامی می پزم یا می پزیم و خانه را جمع و جور می کنم و می افتیم از خواب.هم من هم همسر.قبلا ها مرتب ازاینکه او زود می خوابد یا خوابش می آید اعلام نارضایتی می کردم ولی الان کاملا درکش می کنم.دلم برای صبح های خانه مان تنگ شده.

با وجود همه این ها از آمدن عید و تمام شدن کار می ترسم چون می بینم همین درآمد کم کلی دستمان را باز کرده.

خدایا برکت بده به پول همه ما و هیچ مرد و پدری را پیش زن و بچه سرافکنده نکن!

   + لورا - ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٠

 

بالاخره دیروز عکس هامون رو انتخاب کردیم تا بدیم برای چاپ.من حدود هفتاد تا انتخاب کرده بودم.ولی چون نمی خواهیم آلبوم دیجیتال بگیریم و هزینه چاپ عکس در سایز شانزده در بیست و یک زیاد می شد،رساندیمش به 15 تا.ولی زیاد دوست داشتم همه عکس هارا.

حالا شاید فیلممان هم به زودی آماده شود.

خیلی ذوق فیلم و عکس رو دارم.

مهمانی روز 5شنبه هم به خوبی و خوشی برگزار شد.خیلی خوش گذشت.

راستی صندلی ها را هم گرفتیم.عکسش را بعدا می گذارم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٩

زوج زیبا

امروز که داشتم می آمدم سرکار،دیدم که یک خانم پیر که دامن چهارخانه قرمزو مشکی،جوراب مشکی،پانچوی قرمز و روسری مشکی پوشیده بود،همراه یک اقای پیر خیلی خوش تیپ که کلاه  و اورکت سبز و شلوارکرم داشت ،یک چرخ خرید دستشان بود و داشتند بدو بدو عرض خیابان را رد می کردند تا بروند بازار روز.

اینقدر خواستم تا من و "س" هم به این دوره اززندگیمان برسیم و اینقدر خوش تیپ و با کلاس باشیم و برویم بازار روز تا برای نوه هایمان که  شب می آیند خانه ما،میوه ها ی رنگی بخریم و غذاهای خوشمزه بپزم.

 

دوستان خوبم برای نبات و مهسا فول انرژی مثبت بفرستید تا زودتر تاریخ عروسیشان معلوم شود و ما هم درشادیشان شریک شویم.

   + لورا - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٦

جایگزینی

من هیشه شیر می خورم.روزی یک لیوان .در دسرها و غذاها هم ازشیر استفاده می کنم.همیشه شیر مدت دار استریلیزه می خریدم چون هم احساس می کردم که مزه اش بهتر هست ،هم اگر چندروز توی یخچال می ماند، خراب نمی شد.

تا اینکه ...

نصف یک بطری از این شیر دریخچال مانده بود که ما رفتیم مسافرت.یادم رفته بود آن  را استفاده کنم.وقتی بعد از یک هفته برگشتیم ،شیر که ازیک هفته قبلش هم درش باز بود،کاملا سالم مانده بود.تصمیم گرفتم استفاده اش نکنم و بگذارم ببینم کی خراب می شود.تقریبا یک ماه دیگر هم گذشت و شیر همچنان سالم بود.

آیا شیری که خراب نشود و فاسد نشود و بوی بد نگیرد،شیر است؟مسلما نه.

نتیجه این شد که دیگر  نه شیر مدت دار نه شیر بطریی و نه شیر پاستورزه نمی خرم.

می روم لبنیات یزدی.یک کیلو شیر باز می گیرم.می آیم خانه و آن را با چوب دارچین و دوقاشق شکر بیست دقیقه می جوشانم و تند تند می خوریمش تا تمام شود اینقدرکه خوشمزه است و دیگر هیچ مواد نگهدارنده ای از طریق شیر به بدنمان نمی رسانیم.

 

   + لورا - ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٤

مشورت

فکرکنم نگفته باشم که من درست فردای روز عروسی ساعت سه بعدازظهر رفتم و موهایم رو کوتاه کردم.اونم چه مدلی؟مصری.بله.اینچنین خانم متنوعی هستم منمژه

چتری هایم بلند شده بود و من خودم زحمتش رو کشیده بودم نیشخنددرنتیجه امروز که کارم کم بود مجبور شدم بروم یک ارایشگاهی که نمی شناختم نزدیک اداره و چتری ها  رو درست کنم.

حالا تقریبا سه هفته ای هست که دوست دارم بروم و موهایم را پاییزی کنم.قرمززززز خوشرنگ خوشگل بدون دکلره البته .

1-ازخانم آرایشگر پرسیدم موهامو قرمز کنم؟

گفت اره ه ه ه ه  خیلی بهت میاد.تا یک ماه رنگ قرمز خوشرنگش می ماندو اگرخواستی بیشتربماند  باید ماهی یک بار رنگ کنی.ولی اگر بعدش هم  یک قهوه ای بذاری خوشرنگ می شود . البته بازهم یکم قرمزی دارد.حالا چه کارکنم؟قرمز یا نه؟

 

می خواستم بروم کلاس زومبا اسمم را بنویسم که کار جور شد و نتوانستم.حالا گفتم  نهارکه نمی خورم .ساعت نهاررو بروم باشگاه نزدیک اداره زومبا.


2-خانم مربی گفت زومبامون به حدنصاب نرسیده هنوز اما بیا بدنسازی من خودم باهات کارمی کنم.

گفتم من بدنسازی یک بار رفتم ساق پام و بازوم بزرگ و زشت شد.گفت نه حتما اشتباه تمرین کردی.من برنامه می دم بهت خوب کارکنی لاغر می شی و خوش تراش.
همون موقع هم یه خانمه اومد گفت 8جلسه اومدم خیلییییی خوب سایزم کم شده و تشکر کرد.
چه کارکنم؟برم بدنسازی؟ سوال

 

بعدا اضافه شد:

به همسر گفتم برم موهامو قرمز کنم؟

گفت پس منم می رم تتو می کنم.

   + لورا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٩

عنوان ندارد

چهرشنبه وقتی همسر برگشت،حرف زدیم و من حرف هایم را گفتم و خیلی سعی کردم گریه ام نگیرد و فکرمی کنم مساله حل شد.مقداری من قانع شدم و مقداری او.

ممنون ازهمه دوستانمقلب

بچه ها سال اول ازدواج شب یلدا باید چه کارکنیم؟تجربه هایتان را می گویید؟

اما یک حرف دیگر که اگر نزنم سر دلم می ماند.

دیروز تی وی نشان می داد که برای ضریح حرم ،تا الان 9 کیلو طلا جمع شده و چقدر هنرمند دارند کارمی کند تا ضریح را بفرستند برای نصب.این کارپسندیده ای هست اما معنایش چیست؟

ضریح طلایی درست کنیم تا مردم بروند ببوسند و دست و صورت بمالند که چه بشود؟

اصلا برای چه باید یک ضریح از طلا بسازیم؟همین که بارگاه امامان ما ،زیبا و تمیز و متفاوت باشد ازمزارهای دیگر کافی است.مثلا امام رضا چندین متر زیر زمین دفن شده و من ازیکی ازخادمان حرمش پرسیدم گفت قبر دریک سردابی است زیر همان جایی که توی زیرزمین درست کرده اند و اجازه می دهند خانم ها و آقایان با هم واردش بشوند.پس برای چی باید ضریح طلایی درست کنیم و برای رسیدن به آن مردم را بزنیم کنار و له کنیم و بعد خودمان را به آن بمالیم؟چه تقدسی دارد این چهارچوب؟

اگرآن خانمی که جوگیر می شود و برای عشق به آن امام معصوم یا هرکدام ازائمه ،النگوهایش را ازدستش می کند و در کیسه می اندازد تا آب شوند یا بازاری محترمی که پولش را می دهد تا خرج ضریح شود و کسی که نذر می کند اگر فلان کارش جور شد،ان تومن برای درست کردن ضریح بپردازد،می دانستند که با همان پول هایشان می توانند کمک کنند تا دختری حتی یک شب تن فروشی نکند یا بچه کاری یک هفته درخانه بماند و زیر باران التماس نکند یا مادری یک شب گوشت به فرزندانش بدهد ،قطعا خرج ضریح نمی کردند که هدف همه امامان ما همین بود:"نجات انسان".

   + لورا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۸/۱٧

عصر 4شنبه دلگیر من

امروز خوشحال بودم. پیش خودم فکرمی کردم که زودتر بروم خانه.حمام کنم. خوشگل و موشگل بشوم.

خیلی پایین تر ازجایی که باید پیاده شدم و با اینکه کفشم به صورت ناجورپایم را زده کلی راه زیر باران که تبدیل به تگرگ شده بود ،پیاده رفتم و شیرینی خریدم تا با چای بخوریم.قارچ و شیر هم خریدم تا پاستا با سس آلفردو درست کنم که همسر خیلی دوست دارد.بعد ازده روز بود که می نشستیم دور هم یک وعده غذا می خوردیم و تی وی می دیدیم و حرف می زدیم و چای می نوشیدیم.

رسیدم خانه کلید انداختم.دررا باز کردم .طبقه پنج آسانسور را زدم و درطبقه مان پیاده شدم.دیدم همسر پشت در آسانسور ایستاده.خندیدم و گفتم پشت در مانده بودی؟بیا تو.

گفت:"نه.دارم می روم"

گفتم کجا؟گفت:"می روم هیئت تا بندوبساط را جمع کنیم"و رفت.

آمدم توی خونه در را بستم و طاقت نیاوردم.نشستم یک دل سیر گریه کردم.تنهایی های الان ،خیلی بیشتر از تنهایی های این ده روز سخت بود. خیلی ناراحتم .

 

آقایانی که اینجارو می خوانید و ازدواج کرده اید ،فعالیت های بعد ازازدواجتان نباید مثل فعالیت های دوران مجردیتان باشد.باید یک تغییراتی به نفع خانواده داشته باشد.هیچ اشکالی ندارد اگر به دوست و آشنا بگویید "نه".خانمم در خانه منتظر من است.هیچ ازمردانگیتان کم نمی شود.

   + لورا - ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٤

همکارهای باکلاس من

امروز سرکارمتوجه شدم چیزهایی که ماداریم و اصلا حسابشان هم نمی کنیم نعمت های بزرگی هستند که برای بعضی ها آرزوست.

متوجه هم شدم بعضی ها چقدردنیای کوچکی دارند.واقعا مسایل بی اهمیتی برایان خیلیییییییی بزرگ و بااهمیت جلوه می کند و برای رسیدن به آن بی اهمیت ها از خیلی موارد مهم زندگیشان می گذرند.

اینجا سطح تحصیلی افراد خیلی بالاست.همه شان ارشد و دکترا دارند .بیشترخانم هایی که هستند ،مجرد بوده و معتقدند دختری که بعد ازگرفتن کارشناسی به همان قانع شده و شوهرمی کند،ازعقده داشتن شوهررنج می برد.اکثرشان هم بسیار لاغر هستند و گیاه خوارند.من تا اینجا مشکلی ندارم .مساله من ازاینجا شروع می شود که این ها تفکرات خودشان یا چیزهایی نیست که واقعا بهش معتقد باشند بلکه برای کلاس گذاشتن و خودی نشان دادن و احیانا تاثیرگذاری روی بقیه اینطور هستند.

ارشد و دکترا دارند ولی کارهای بسیار ساده را بلد نیستند.عقده شوهرداشتن ندارند ولی برای اینکه مخ رییس خوش تیپ مجردمان را بزنند،ازهم پیشی می گیرند.تظاهر به گیاهخواری می کنند ولی از استیک خوشمزه فلان رستوران گرون تومنی که رفته اند صحبت می کنند.

چقدر بد که آدم ادای با کلاس هارا دربیاورد و خودش نمونه یک بی کلاسی کامل باشد.

   + لورا - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٦

لورای کارمند

خیلی ممنونم از نظرات انرژی بخشتونبغلبازهم عکس میذارم.

 از اول این هفته ، من به طور ناگهانی شاغل شدم.البته یک کارپروژه ای هست که تا عید بیشتر طول نخواهد کشید و حقوق بالایی هم ندارد اما چون استادم خواسته بود رفتم.

محیط کار،کمی به روحیه من سازگارنیست اما سعی می کنم کاری نداشته باشم و به خودم مشغول باشم.همین که کاملا مربوط به درسم هست و کارهایش را بلدم خیلی راضی هستم و اعتماد به نفس خوبی میگیرم.

روز اول وقتی داشتم می آمدم خانه ،سرکوچه که رسیدم دیدم برای  ساختن شام ، خسته هستم و اصلا حسی ندارم درنتیجه سوسیس خریدم و آمدم خانه.همیشه ازاینکه زن کارمندی باشی که سوسیس و کالباس می خری و به خانه می بری بدم می آمد اما واقعا حسی نبود.آمدم و دیدم که همسر چقدر استقبال کرد ازخرید فست فودانه من و آن را تبدیل به یک بندری خیلی خوشمزه کرد.خیلی با علاقه این غذا رو می پخت انگاری که دارد یک بره بریان خیلی خوشمزه می پزد در چهره اش رضایت وجود داشت .سیب زمینی بزرگ به سبک اژدر هم درست کردیم و کالری کالری بود که به بدنمان رساندیم .

اما روز دوم جبران کردم و یک زرشک پلو با مرغ خوبی پزاندم .کمی وجدانم آسوده شد.خدایی آشپزی برای کارمندها کارسختی هست مخصوصا که من اصلا غذای مانده دوست ندارم و یک جوری می پزم که همان وعده بخوریم و تمام .حتی برای فریزر هم یک ماه بیشتر خرید نمی کنم.و اینگونه هست که فریزر ما چندروزی هست که خالی شده.

پیشنهاد طب سنتی:هرغذا و میوه ای را درفصل خودش بخورید.مثلا خوردن البالو یا باقالی درزمستان کارخوبی نیست چون مال فصلش نیست و برای بدن مضر می شود و تولید خلط فاسد می کند.حتی خوردن سالاد در زمستان صلاح نیست.

 

لیلی جرمنی خانم لطفا تشریف بیاورید خانه ما.

(چون نمی تونم برای لیلی جرمنی کامنت بذارم)

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥

بازهم 5شنبه های بازاری

فردا برای اولین بار بعد عروسی با مامانم می رویم بازار.

یک جورایی حس خیلی خوبی دارم.بازار برای من خاطرات خوبی دارد.آن راهروهای تو در تو و مغازه هایی که یهویی کشفش می کنی و می بینی وای دقیقا همان چیزی را دارد که تو می خواستی...  . رستوران شمشیری و مسلم که هربار می رفتیم حتما آنجا غذا می خوردیم چون مامانم دوست داشت ازجهازخریدن خاطرات خوبی برایم بماند و ماند.

تقریبا 70 درصد وسایلم رو ازبازار خریدم .ازتیمچه.خیلی هم راضی هستم.یک بار ده صبح رفتیم و شش بعدازظهر از تیمچه خارج شدیم.اینقدر آن روز به من خوش گذشتتتتتتت.بیشتر روز را دنبال کتری قوری عزیزم میگشتم که یک بار دیگر دیده بودم و نخریده بودم چون مامانم به خریدش راضی نبود ولی وقتی دید چشمم همان را گرفته افتادیم دنبالش.

اززمان عروسی تا به حال یک قوری و یک گوشه سینیم را شکسته ام.البته مب دانبد که قضا و بلا بوده است.خیلی خوشحالم که به بهانه خرید این ها می توانم باز هم مامانم را به تیمچه بکشانم.آخه  می گه "ازهرچی خرید وسایل خانه هست تا اطلاع ثانوی حالم به هم می خورد."

خیلی درخواست داشتم برای اینکه  عکس خانه را بگذارم ولی راستش می ترسم از شناخته شدن.

برای اینکه هم به درخواست دوستان احترام بگذارم و هم احتیاط سعی می کنم هرچند پست یک بار ،عکس بگذارم و بیشتر چیزی که مربوط به پستم باشد.

یادم بیندازید یک بار جریان وسایل داخل ویترین رو براتون تعریف کنم و عکس اختصاصی بذارمنیشخند

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠

مهمان راه اندازون:)

خوب 4شنبه شب مهمانهای عزیزم آمدند.جای شما خالی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.چقدرخوب هست که همسر دوستت با همسر تو جور بشوند و بگویند و بخندند تا تو هم از لحظاتی که کناردوستت هستی لذت بیشتری ببری.

با اینکه دیرآمدند و به نسبت دیرآمدنشان زود رفتند ولی لحظات خوشی کنارهم داشتیم.

این دوستم به تازگی عمه شده و برای من خیلی احساس جالبی بود چون خودم همه عمه خواهم شد ولی نه به این زودی.با یک عشقی ازبرادرزاده اش صحبت می کرد و عکس هایش را نشان می داد که آدم کیف می کرد.

یک مورد عجیب اما برایم برخورد همسر دوستم با خانه ما بود که تا ازدر آمد تو یعنی تا آمد تو و کفشهایش را درآورد گفت اول خانه تان را ببینم و گشت کل خانه حتی داخل دستشویی و حمام را دید. کم مانده بود بایستم و با دهان باز نگاهش کنم که "س" من را به خود آورد و گفت که به دوستم هم خانه را نشان دهم که البته لزومی نداشت چون زن و شوهر با هم راه افتاده بودند و حتی داخل کابینت هارا هم می دیدند.

یک حس خوبی هم که دارم اینن هست که بعد عروسی هرکس رو دیدم ازعروسیمان و اینکه بهش خوش گذشته تعریف کرد و خیلی راضی بود و من هردفعه سرم رو رو به آسمون کردم و گفتم خدایا شکرت.تو چقدر بزرگی.

غذا هم حلقه مرغ در ظرف مستطیل و سوپ جو سفید و تیرامیسو درست کردم.

ازهمه اش استقبال شد مخصوصا ازتیرامیسویی که لیدی فینگرش را هم خودم درست کرده بودم و سر قیافه اش کلی با همسرجان خندیده بودیم.

 

اما فردا ی مهمانی هرچه می شستم ،جمع نمی شد و من به خودم می گفتم خوب شد دونفر مهمان داشتی فقطططط.باید یک برنامه ریزیی برای ظرف کثیف کردن خودم بکنم.

لباس تابستانی ها هم جمع شد و رفت داخل کیسه وکیوم که من پیشنهاد می کنم حتما بخرید هم برای لباس ها و هم برای رختخواب که خیلی وسیله خوب و مفیدی است و لباس های گرمتر آمدند و نشستند داخل کشوها.

عاشق فصل های سرد با شب های طولانی و لباس های گرم و ترشی هستم.

سرماو باران و برف عزیز خوش آمدید.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٧

خانه آینده ما

 

 

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩

پاییز اول

امروز دیگر قشنگگگگ پاییز شده.این را ازبرگ های زردپریوشم فهمیدم.

هوای خوب و خنک که می طلبد ژاکت و شلوارکنی(هنوز برای شال و کلاه زود است) و بروی بیرون.یک جایی مثل پارک و قدم بزنی و قدم بزنی.البته تنهایی.شب ها هم باز ژاکت و شلوار کنی و بروی خیابان و قدم بزنی البته دونفره.

شب ها یک سوپ خوشمزه بپزی و پوره کدوحلوایی درست کنی و آب لیموشیرین و پرتقال بگیری و منتظر باشی تا همسرجانت بیاید خانه و یک نان بربری داغ خریده باشد که با سوپتان بخورید.

بعد او بنشیند و سازش را کوک کند و بنوازد و بخواند و من بنشینم بافتنی کنم و هراز چندگاهی سرم را ازروی بافتنیم بلند کنم و یک نگاه عشقولانه به او بیندازم و با شعر خواندنش همراه شوم.

چای با کیک خانگی هم عجیب می چسبد.

این رویای اولین شب های پاییزی دونفره مان هست.زیاد هم دور نیست.می شود اگر من بافتنی یاد بگیرم.

   + لورا - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٦

روزانه ها

1-یک حرف هایی توی دلم دارم که نمی توانم به هیچ کس بگویم.نم یتوانم به همسر بگویم چون ازخانواده ام هست.نمی توانم به خانوادهام بگویم چون متهم به نمک نشناسی می شوم.نمی توانم به دوستانم بگویم چون می دانم مرا درک نخواهند کرد و ازاینکه بخواهم با آنها بحث کنم و جواب بدهم و دلیل حرف هایم را بگویم روگردانم.

اینجا هم نمی توانم بنویسم چون دیگر آن طور که قبلن ها بود جزیره ناشناخته من نیست و کمی شناخته شده.

یکی ازدلایلی هم کمتر اینجا مینویسم همین هست.

2-یک مولودی دعوت شده ایم به مناسبت قبولی نوه عمه ام دردانشگاه شریف.راستش من زیاد ازجو مهمانی های زنانه و مولودی و سفره خوشم نمی آید.چون بیشترازآن که حالت مذهبی داشته باشد، پز و اینطورچیزها به این مهمانی ها تعلق دارند.

3- همسر بعد ازدواج سیزده کیلو چاق شده و من سه کیلو لاغر.

4-خیلی خیلی تنبل شده ام.اصلا دوست ندارم آشپزی کنم .چون گوشت تکه نمی خوریم،خورش نمی پزم تا گوشتش نماند و حرام بشود و همسر مرغ هم زیاد دوست ندارد.می مانم چی بپزم.

5- خرید خانه به تمامی گردن من افتاده.شما هم اینطور هستید؟

6- چطور برای کارهای خانه برنامه ریزی می کنید .خانم های غیر شاغل بگویند پلیز.

 

   + لورا - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۸

بچه های من

دخترهای خوشگل توی بالکن کم کم دارند خودشان را برای خواب اماده می کنند.پریوش های صورتی و قرمزم دیگر گل ندارند و ارتانزیای عزیز دلم که رهاورد سفرماه عسلمان است کم کم پژمرده می شود.نازهای شیطان اما هنوز خوبند فکرکنم خوب هم باقی بمانند اگرچشمشان نزنم.انها اولین مهمانان خانه ما بودند .دخترخارجیم کالانگوا امسال گل نداده اما برگ هایش سالم و سرحالند و تپل مثل مادرشان.این دخترها عزیز دلم من هستند.

یک دخترهم توی اتاق دارم که ازبقیه بزرگ تر است و دارد بالغ می شود کم کم.اسمش کوردلین است و رویش سبزو سرخ می باشد.هدیه بابابزرگم است و اولین هدیه خانه ما.

همسر هم ازدوران مجردی یک پسر دارد که خیلی تخس است.اصلا نباید تکان بخورد یا جابجا شود.به برگ هایش حتی دست نباید بزنیم.اسمش کاج مطبق است.بعد ازجابجایی خانه اش افسرده شده بود و برگ ریزان داشت ولی الان خوب است.

خانه مان با این ها رنگ و بوی خوبی گرفته.انرژی های منفی را می گیرند و خوشی هایش را صدبرابر می کنند.

امتحان کنید.

 

 

 

نگهداری پریوش    

نگهداری گل ناز

نگهداری کالانگوا

 

 

 

 

 

 

 

   + لورا - ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٢

حس من

هنوز نرفتم رومبلی ساده ام را بخرم.باید یک روز بروم یافت آباد . ازکامنت های پست قبل ممنونم که اینقدر تشویقم کردید.امیدوارم چیز خوبی ازآب دربیاید. چون پارچه کمی گران درآمد از دوختنش می ترسم.

چنددست لباس لازم دارم برای مهمانی های احتمالی.هنوز کسی مارا دعوت نکرده جز مادربزرگ هایمان و یک دخترخاله  "س" و یک خواهرشوهر.نمی دانم چرا.

مانتو و کفش و کتانی هم می خواهم.یک چیزی بگویم هرچیزی که لازم دارید قبل ازعروسی بخرید و فکرنکنید خرج های عروسی که تمام شود شما یک پولدار می شوید چون اینگونه نیست.

زندگی مشترک یک جوری است.یک وقت هایی خیلی خوب هست و خوش می گذرد و عالی است و تو خوشحالی که ازدواج کردی .یک وقت هایی هم به خودت لعنت می فرستی چون باید بپزی و بشوری و بسابی و موهای تن همسرت را که روی ملحفه هست جارو کنی و هرروز خانه را تی بکشی و گردگیری کنی و جز در چند بار خیلی جزیی کمکی هم نبینی.تازه نتوانی مثل خانه بابا هروقت که خواستی لباس بخری یا بیرون بروی و دوستانت را ببینی و خیلی ناراحتی ازهمین اوضاع اما در همین احوالت هم زمانی که  پیازهای روی گاز را هم می زنی و بوی پیاز داغ گرفته ای و هود را روشن نمی کنی چون دوست داری بوی غذا درخانه باشد ،وقتی همسرت می آید و  از پشت بغلت می کند تمام کارهایی که باید می کرده و نکرده و خرید هایی که باید انجام می داده و یادش رفته ،یادت می رود و زندگی دوباره خوب می شود و خوش می گذرد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦

رومبلیانه

فکرنمی کنم به گفتن من نیازی باشد همه یک علاقه ای به دیدن شهرموش ها دارند و احتمالا می روند و می بینند.من فقط تاکید می کنم که عاشق خود شهر و کپلک شده ام.اجیل فروشی تواموش و رستوران کپل خان و آژان دو موشان واقعا جالب بودند.خیلی دوست دارم که دوباره هم ببینم.

اگر هم ساکن غرب تهران هستید برای دیدن این فیلم سینمایی پردیس سینمایی کوروش در اتوبان ستاری را به شما پیشنهاد می کنم.خیلی مدرن و عالیست.فود کورت و پاساژ هم که دارد.

چندروز پیش رفتم و برای مبل هایم پارچه خریدم تا یک جوری رومبلی برایشان بدوزم که انگارپارچه خود مبل هست چون من ازرومبلیی که مثل پیراهن مبل باشد متنفرم.ازیک طرف هم خودم دوست داشتم مبلم گلدار باشد که نشد و کرم ساده هست و کثیف می شود.

جانم برایتان بگوید به قصد صرفه جویی با مادرشوهرراه افتادیم و رفتیم مولوی.یک پارچه خیلی خیلی خوشگلی خریدم پر رنگ و طرح .خیلی گشتم تا این را پیدا کردم.اما قیمتش بالا بود.اقای فروشنده گفت که عرض پارچه 2 مترهست و با توجه به اندازه هایی که برایم اورده ای 4 مترکافیت می شود.من هم خوشحال پارچه را خریدم و آوردم.

وقتی آمدم خانه و انداختم روی زمین دیدم که عرضش یک و نیم کتر هست و فقط به یک مبل دونفره ام و 4تا کوسن می رسد.

زنگ زدم به فروشنده گفتم که اینطور شده .او هم با یک بی ادبیی به من گفت که نه اشتباه کرده ای و من به تو گفتم که عرضش یک و نیم است و خودت 4 مترخواسته ای.گفتم مرد حسابی تو دیدی که من به خاطر قیمت بالا نمی خواستم این را بخرم به من دروغ گفتی تا پارچه را هرجور شده بخرم.گفت نه و  حرف های بدی زد.

من هم گفتم این پول برای تو پول نمی شود.مطمئن باش همه اش را خرج دوا و درمان می کنی چون یک قرانش هم راضی نیستم.

خیلی ناراحت بودم و اعصابم خرد بود احساس می کردم پولم را ریخته ام دور و آمده ام.حرف های همسر هم آرامم نمی کرد تا اینکه تصمیم گرفتم بعدا بروم و برای 4 تا یک نفره ام پارچه ساده ازیکی ازرنگ های پارچه طرحدارم بخرم و آن 4تارو ساده بدوزم با دوتا کوسن برای دونفره.شایداینطوری از همه مبل ها طرحدار قشنگ تر هم بشود.اما هنوط حرصم از آن فروشنده شارلاتان خالی نشده.

ازمولوی پاساژروحی گالری بوفالو خرید نکنید که دزد هستند.

اگر رومبلی ها رو دوختم و خوب شد عکسشان را برایتان می گذارم.تشویقم کنیدنیشخند

   + لورا - ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢

دلتنگی

احساس می کنم دچار افسردگی پس ازازدواج شده ام.

دلم برای روزهای شیرین قبل ازعروسی و هیجانش تنگ شده.برای آن همه کار که بدوبدو انجام میدادیم.برای آن انتظار شیرین.

دلم برای لباس عروس خوشگلم که باید آن را به صاحبش برمی گرداندم تنگ شده و همین طور دسته گل عزیز دلم که روز عروسی ،یکی ازعمه هایم گفت بده به آن دخترعمه ات که ازدواج نکرده هنوز و دوست دارد دسته گل تورا موقع پرت کردن بگیرد و من جوری پرت کردم که دسته گل خورد تخت سینه شوهرخاله"س" آن طرف سالن و مجبور شدم دستی بروم و دسته گل بهاریم را به دخترعمه ام بدهم.نمی دانم نگهش داشته یا نه.

چندروز پیش ،یکی ازاقوام خانه مادرشوهراین ها بود.می گفت که به خواهرم گفتم تو دیر آمدی .این لورا و "س" هرچه اهنگ زد رقصیدند و لورا یک کفش اسپرت پوشیده بود و راحت بود و همین طوووووور می رقصید.حالا نمی دانم تعریف می کرد یا منظورش این بود که عروس سبکی بودم.

کفش اسپرتم هم ماجرایی داشت.لباسم درست اندازه قدم بود چون آن دوستم که من لباس را ازش گرفته بودم قدش ازمن کوتاه تر بود.مجبور شدم یک کفش تخت بپوشم تا اززیر لباس بیرون نزند و معلوم نشود لباسم بلند نیست.درنتیجه یک صندل سفید لاانگشتی خریدم که خیلی هم خوشگل است.اما آخر شب که می خواستم درش بیاورم پوست روی پایم را هم کند چون چسبیده بود و پایم تا چندین روز زخم بود.

موقع خداحافظی ،بعضی ها می آمدند و کادویشان را به ما می دادند و تشکر می کردیم.من می گفتم راضی به زحمت نبودیم و این حرف ها.یکی ازدوستانم آمد طرف ما و دستش را در کیفش کرد و من گفتم ای بابا این کارها چیست و چرا زحمت کشیده .به خدا راضی نبودم که آن بنده خدا روسریش را درآورد ازکیفش و من خیلی خجالت کشیدم و  خداحافظی کردیم:)

چندوقت پیش یک دوست آمد و تورم را ازمن گرفت تا درعروسیش استفاده کند یک حس خیلی خوبی بود.انگارتورم دوباره عروس می شد:)

شاید روزی یک بار کلیپ پروجکشن را ببینم و بگویم اینجا که مثلا دارم حاضر می شوم هنوز ناراحتم ازارایش لبم اما کم کم ناراحتیم یادم می رود و می خندم و درباغ دسته گل را از آقای داماد می گیرم و زیر تور با هم عکس می گیریم و او در گوشم می گوید دوستت دارم و من  عاشقانه نگاهش می کنم.

 

راستش ازیادآوری خاطرات آن روز سیر نمی شوم.دلم باز آن روز هارا می خواهد.بعد عروسی ،خیلی زیاد درگیر ماجراهای پولی بوده ایم.با اینکه خداروشکر قرضی نداشتیم و نباید طلبی را پاس می کردیم اما دیدیم که خیلی طول می کشد تا خرج خانه دستمان بیاید . درگیری فکری پولی خیلی انرژی هایمان را می گیرد.حالا خوب می فهمم بعضی حرف های لیلی را.

درادامه مطلب چندتوصیه برای عروس خانم های آینده نوشتم.امیدوارم به دردتان بخورد.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٩

دوست

همیشه ادم باید یک دوست صمیمی داشته باشد.

یک دوست صمیمی که فقط با او احساس خیلی خیلی نزدیک بودن داشته باشد.یک دوست صمیمی که شوهرش با شوهرت دوست بشود و مرتب با هم رفت و امد داشته باشید.

چند دوست خوب هم داشته باشد.دوست خیلی خوب .که بازهم شوهرانتان با هم جورباشند.بزنید به سروکله هم و بیرون بروید و این ور ان ور و بخندید و خوش باشید.خاطرات مشترک داشته باشید و تجربیات مشترک.اگر یکی ازدواج نکرده باشد رفت و امد کمی سخت می شود.

من دوست صمیمی ندارم .دوست صمیمیم رفته خارج و وقتی رفت تصمیم گرفت که تعلقاتش را بگذارد و برود.

دوست خیلی خوب دارم آن هم زیاد ولی ان ها هرکدام با یکی دیگر صمیمی هستند و من تنها .دلم یک دوست صمیمی می خواهد.

   + لورا - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/۱۱

بلاگ اسکای لعنتی

یعنی می خوام این بلاگ اسکای رو بزنم.هرباز با خودم می گم که شاید ایندفعه بشه.می رم کامنت میذارم و کلی می نویسم و بعدش عددهارو می نویسم و دکمه تایید رو می زنم ولی بر می گرده و می خوره تو چشمم و هیچ وقت ارسال نمی شه.خوب من چی کارکنم؟:(

چطوری حرف بزنم با دوستای بلاگ اسکاییم؟

   + لورا - ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٦/۸

سفر به اذربایجان

من نمی دانم این مردها چگونه اینقدر خونسرد هستند؟

5 بعدازظهر روز یکشنبه خانه مادرم بودم و تصمیم داشتم زنگ بزنم به همسر جان تا شام بیاید اینجا و با هم برگردیم خانه که زنگ زد و گفت مرخصی گرفتم حالا می توانیم همراه مادرم این ها تا روز جمعه مسافرت برویم.من که فکرمی کردم ازمرخصی خبری نیست و خوش و خرم بودم ناگهان استرس گرفتم و ناراحت شدم.دوست نداشتم به این سفر بروم.

اما نگفتم که دوست ندارم چون اگر همسر هم به من می گفت من دوست ندارم با خانواده تو به سفر بیایم ناراحت می شدم.

رفتم خانه خودمان.جمع و جور کردم و یک چمدان و یک ساک بستم و "س" گفت که مگر می خواهی بروی سفر قندهار؟ و کیک درست کردم برای صبحانه و صبح زود راهی شدیم.

در راه یک بشقاب از سرویس پیک نیک سبز عزیزم ازدست همسرجان افتاد توی اتوبان و زیر چرخ تریلی له شد.

هرچقدر هم به همسر اصرار کردم تا دم یکی از این راننده های 18 چرخ اکتروس خوشگل لاکچری را ببیند تا من بروم سوار شوم قبول نکرد.

برخلاف تصورم مسافرت بدی نبود . خواهرشوهر نیامده بود و اصلا هیچ حرف و حدیثی نبود.هیچ موردی که باعث ناراحتی کسی بشود پیش نیامد و همه شاد بودند.

من عاشق شهرتبریز شدم.دوست دارم بازهم بروم و سر فرصت و راحتی همه جارا بگردم.

 

پی نوشت1:به زودی دستور تهیه ژله خرده شیشه به روش اسان و جوجه چینی اینجا نوشته و مطالب فنگ شویی از سر گرفته می شود.

پی نوشت 2:دوستان خوبم که در تدارک مراسم ازدواجشان هستند دوست دارند چه چیزهایی بدانند؟چه تجربه هایی؟

   + لورا - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢

اولین مهمانی

دیشب من میزبان اولین مهمانی در خانه مان بودم.خانه کوچک صمیمی خودمان.باورم نمی شود که من درخانه خودمان مهمانداری کردم و فردا دومین ماهگرد عروسی ما هست.

عموی همسر که ازخارجه امده و یک عموی دیگر و خانواده خودشان مهمان ما بودند.خداروشکر همه چیز خیلی خیلی خوب برگزار شد و من خیلی اعتماد به نفس دارم.می دانید بیخودی نیست این خانم هایی که همیشه مهمانی می دهند و غذاهای خوشگل و شیرینی می پزند و چای می ریزند و با لبخند ازمهمانشان پذیرایی می کنند،خیلی شاد و زیبا هستند چون این جور کارها خیلی دلچسب هست.

با اینکه دست تنها بودم و سه روز راه رفتم و کارکردم اما اخرش شاد بودم.همه خیلی خیلی ازغذاها تعریف کردند و هیچ  چیز جز یک کاسه کوچک سوپ باقی نماند.حتی عموی همسر پرسید این دسر هارو از بیرون خریدید؟که من درپوست خودم نگنجیدم.

دلم برای روزهای قبل از عروسی و خود عروسیمان خیلی تنگ شده .خوشحالم که روزعروسی حتی یک دقیقه جز برای شام ننشستم و گرنه الان خیلی حسرتش را می خوردم.

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٢۳

اولین تجربه کاملا مشترک در زندگی مشترک

این هفته ای که گذشت ما درحال تجربه اولین بیماری زندگی مشترک بودیم.جفتمان هم با هم مریض شدیم و افتادیم.دقیقا افتادن به معنی اصلی خودش.

به راحتی می توانم بگویم تا به حال اینطور مریض نشده بودم.در طول یک هفته سه بار دکتر رفتم و دوبار سرم زدم و چندین امپول.جوری بود که یک شب که از اینکه معده ام حتی اب دهانم را نمی توانست نگه دارد و بالا می آوردم نشسته بودم کف دستشویی و گریه می کردم و می گفتم مامانم را می خواهم و این همسر بنده خدا هم کمی حالش بهتر ازمن بود جگرش خون می شد.

اما به خیر گذشت و ما ازبستر بلند شدیم و فهمیدیم زندگی مشترک جز خوش گذشتن برنامه ریزی مالی و کم اوردن ،مریضی هم ممکن است داشته باشد که خدا ازهمه خانه ها دورکند.

یک فکرهایی هم برای ساعات کاری درخانه کردم.دیدم حالا که همسر دوست ندارد من برم بیرون ازخانه و کارکنم که از شما چه پنهان خودم هم زیاد مایلش نیستم تصمیم گرفتم یک کار شاد و مفرح درخانه داشته باشم و ان دوختن تور عروس بود.

همین الان هم دوتا سفارش از دوستانم درسایت نوعروس گرفتم که خیلی راضی هستم چون هم کار می کنی هم همیشه درفضای عروسی هستی.اگر شما هم دوست داشتید بگویید تا تورخودتان یا دوستان و اشنایانتان را من بدوزم.دستم خوب هست تور سر عروسی  خودم را هم خودم دوختم.یادتان که هست؟

   + لورا - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸

یک خاطره

فیلم کلاشینکف.... اومممم. نمی توانم بگویم بروید ببینید یا نروید ولی احساس من یک چیزی بین دوست داشتن و دوست نداشتن بود.فقط بچه ها رو نبرید پون زیاد فحش می دهند.

اگرمی خواهید یک فیلم مستهجن بیخودی زشت  هم ببینید هم بروید فیلم ولف اف وال استریت را ببینید.

حالا می خواهم برایتان یک خاطره از روزجهازبینون تعریف کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۱

حس کردن

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت

دوست می دارم ...

 

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به خاطر بوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید

دوست می دارم ...

 

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

 

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم

دوست می دارم ...

 
 
 
 
 
اولین بار این شعررو تو سریال مدارصفردرجه شنیدم.فکرمی کنم دبیرستانی بودم.آن وقت فقط ارش خوشم آمد ولی الان درکش می کنم.
شاعر این عاشقانه را بشناسیم.
 
 
 
 
 

   + لورا - ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٧

چرانبودم.

همیشه فکرمی کردم این صاحبان وبلاگ هایی که چندوقت نمی نویسند آیا به فکرمخاطبانشان نیستند؟هیچ فکرنمی کردم این بلا دامن گیر من هم بشود.

خلاصه برایتان بگویم که لبتاپ با باتری اینترنال نخرید که درگیرش می شوید

شوهرخواهرشوهر آمد و خواهرشوهر کلی از سوغاتی هایی که گرفته بود پز داد و پوشید و به پا کرد و جلوی ما راه رفت که شوهرم ال را خریده و بل را.دروغ چرا دل من هم یکم ازاین سوغاتی ها خواست ولی فکرکردم دیدم از سفری که شوهرم به تنهایی برود و تفریح کند و آن هم چه نفریحاتی که همسفرانش عکسشان را دروایبرگذاشته بودند ولی او جراتش را نداشت ،سوغاتیی به دلم نمی چسبد.

جمعه ای که گذشت یک روزعجیبی بود برای من بود که اصلا یک حالی داشتم و بعدا دریک پست جداگانه ازآن می نویسم.

سریال های ماه رمضان را می بینید؟

ما فقط مدینه را می بینیم ولی اصلا نمی توانم قبول کنم که یک نفر آنقدر خوب و کامل باشد.اصلا.

چقدر حرف داشتم برای گفتن ولی یادم نمی آید.

   + لورا - ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٥

 

یکی ازدلایلی که کم اینجا می آیم این هست که احساس امنیت نمی کنم چون با لب تاب مشترکمان که دراصل مال آقای همسر هست می آیم و می ترسم یک وقت لو بروم.ضمن اینکه موس هم ندارد و این یعنی عذاب الیم.تازه چندروز پیش هم یکدفعه خراب شد و کارنکرد.خلاصه من با تکنولوژی خانه درگیرم.

خانه داری  و همسر داری هم می گذرد.به زودی یک ماه می شود که من و همسر دوتایی دراین خانه زندگی می کنیم و چندروز بعدترش یک ماه می شود که برای اولین بار یک مسافرت دوتایی خاطره انگیز رفتیم.

برای ماهگردمان چهیشنهاداتی دارید دوستان؟

حالا می خواهم یک فیلم پیشنهاد بدهم که حتما ببینید the help.واقعا فیلم قشنگی هست و خیلی آموزنده یک کمی هم خنده دار.

 

بفرمایید ادامه مطلب.عروس خانم را ببینید

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢

قسمتی اززندگی مشترک

با اینکه خانه خودت هست و خیلی دوستش داری.با اینکه برای بالکن و پشت پنجره هایش کلی گل خریدی و می روی بهشان می رسی و حالت جا می آید.با اینکه هرروز که ازخواب بیدار می شوی با عشق تخت را مرتب می کنی و حتی روزی دوبار تی می کشی چون جای پا روی رمین می ماند و تو از این لک لک روی سرامیک حالت گرفته می شود اما بعضی وقت ها دلت می گیرد از چیزهایی که هنوز بهشان عادت نکرده ای.

من همه شاگرد خصوصی هایم رو به علت اجازه ندادن همسر ازدست دادم:(

باید بروم و همه پستهایی را که نخوانده ام بخوانم.

نمی دانم رویا بانو زایمان کرده یا نه.

از مهرآذین خبر ندارم.

ماهگل عزیزم دلم برایش تنگ شده.خداروشکر برای همسرش

ازارمیای لیلی جرمنی هم بی خبرم.چقدربزرگ شده؟

نمی دانم لیلی چقدر لاغر شده؟فقط می دانم گوشی جدید خریده

هیلا چه کارهایی کرده

وبلاگ جدید نارسی را نخوانده ام

صد سال هست که می خواهم برای لایتراکان یک کامنت بگذارم

بهاراناری زندگی  مشترک چطوره؟

پیراشکی خوبم.چندوقت هست که نخوانده ام.

شرمنده روی همه تان

 

 

   + لورا - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٥

یک گزارش کوتاه از عروسی

به اولین ارسال از زندگی دونفره خوش آمدید:)

دلم برای اینجا و شما خیلی خیلی تنگ شده بود.

خبررسیده که بعضی ازدوستان جواب های خوبی از انرژی گرفتن که بعدا تو پست خودش می نویسم.خیلی خوشحال شدم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤

فردا یک آغاز دیگر

باورم نمی شود فردا...،

امروز ازصبح که بیدارشدم،توی دلم یک حس هایی دارم.همین طور به مامان و بابا و برادرهایم نگاه می کنم و دلم می خواهد بگویم خیلی دوستتان دارم اما نمی توانم.انگاری می خواهم به یک سفر دور بروم .

استرس که دارم اما تقریبا ازهمه چیز خیالم راحت هست.دوست دارم خودمان را بسپارم دست خدا و به چیزی فکر نکنم اما نمی شود.

ازلباس و توروتاجم خیلی راضی هستم.یک کفش تخت عروسکی و یک صندل لا انگشتی هم خریدم که بتوانم راحت برقصم:دی.

قراراست فیلم از حاضر شدن داماد درخانه خودمان شروع شود که شب همه توی کلیپ پروجکشن می بینند و از فکرش توی دلم یک ذوق خاصی دارم.

ببخشید که نظرات رو تایید نکردم چون وقت ندارم که جواب بدهم.سر فرصت همه را تایید می کنم.ازاین محبت ها شرمنده ام.

انرژی مثبت یادتان نرود .شنبه از 6 صبح تا دوازده شب خخخخخخخ

خیلی خیلی دوستتان دارم.

   + لورا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۳/٢۳

دل گرفته ها

وقتی به خاطر اینکه عروسیت شنبست،به خاطر اینکه باغی که انتخاب کردی یکم فقط یکم دوره،به خاطر اینکه با این همه مشغله ای که داشتی زنگ زدی تلفنی دعوت کردی و کارت رو دادی تا کس دیگه ای ببره،به خاطر اینکه نوه عمو یا عمه یا خاله رو دعوت کردی،یک خانواده ده نفره قهرمی کنن با خانوادت،

خیلی ازکسانی که برایشان خیلی کارها کردی یا حضورشان برایت مهم بود،نمی آیند،دلم خیلی می گیرد خیلی.

علاوه بر دلایل بالا یکی ازافراد نزدیک خانواده همسر دوروز پیش رفته چشم هاش رو عمل لیزیک کرده و زنگ زده که نمی تونم بیایم عروسی.چی باید بهش بگویم؟

   + لورا - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦

این داستان ادامه دارد4...

درست دوهفته مانده .واقعا صدای قلب خودم را می شنوم.

تقریبا همه کارهایمان را کردیم.خانه اماده آماده هست.5شنبه هم مراسم جهازبینون داریم.ازاین مراسم خیلی متنفرم.مخصوصا که مجبور شدم خیلی چیزهارو علی رغم میل باطنی خودم بچینم.چندبار هم با مامانم بحث کردم ولی خوب چیزی هست که مامانم دوست دارد حتما باشد و دلم نمی خواهد ناراحتش کنم.

برای دعوت مهمان هم خیلی خیلی حرص خوردم.مخصوصا از مامان بزرگم که خیلی دخالت کرد توی این کار و انتظار داشت من همه فامیل ها با بچه هایشان را بگویم.

راستی همسر هم گن مردانه خریده برای اینکه شکمش توی لباس نیفتد و کت شلوارش خوب و شیک باشد.واقعا تاثیر دارد:)

   + لورا - ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠

این داستان ادامه دارد3...

قول می دهم که دوباره عکس بگذارم تا دوستانی که ندیدند ببینند.ایندفعه بیشتر:)

درمورد لیست جهیزیه با ادرس و مارک هم به وقت نیاز دارم ولی می نویسم حتما.

الان به مغزم گلوکز نمی رسه.نمی دونم چی بنویسم:)

شما بگید چی دوست دارید بدونید تا من بگم

 

   + لورا - ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٥

یک حس عجیب

دیروز پرده ها رو آوردند.واقعا راضیم از همه شان.به غیر از شرکت مبل که کوسن ها رو اشتباهی اورد،بقیه جاهایی که خرید های بزرگم را  انجام دادم واقعا خوب بودند و اگر کسی خواست بگوید تا معرفی کنم.بدون اذیت و بدقولی.

من ازصبح خانه مادرشوهر بودم تا تورم را بدوزیم.عصری پرده ها امد و مامانم هم ازسر کار خودش را رساند.دیگر مادرشوهر امد کمک و خواهرشوهر هم آمد و یک جو صمیمانه خوبی برقراربود.اصلا باورم نمی شد که آن اتفاق ها افتاده و آن حرف ها شده.خلاصه.بگذریم.اوضاع بر وفق مراد است به غیر از تکه هایی که خواهرشوهر می اندازد گاهی و پولی که هی باید خرج کنیم.

دیروز مامانم گریه کرد و گفت باورم نمی وشد دخترم دارد ازخانه ما می رود.من و مامان و مادرشوهر و خواهرشوهر جای شما خالی یک دورهمی گریه کردیم.خیلی حس عجیبی بود.

بروید ادامه مطلب:)

ببینید که زود پاک می شود ها

چرا کسی ازکارتمون تعریف نمی کنه؟:)

 

 

   + لورا - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۳۱

این داستان ادامه دارد 2...

دیروز با مامان رفتیم خانه ما.مامانم داشت لباس های زمستانی من و همسر را تا می کرد و وکیومشان می کردیم.موقعی که می خواستیم جمع کنیم و بیاییم خانه،هرچقدرگشتم شالم را پیدا نکردم.شال مشکی عزیزم که با هرچیزی می پوشیدمش،قاطی لباس ها وکیوم شده بود و آن ته تها بالای کمد بود.الان من شال مشکی ندارم که راحت بیندازم سرم و فکر نکنم چی به چی نمی آید.

از 50 تا چوب لباسی که خریدم و 15 تایی که ازخانه بردم کلا 12 تایشان سهم همسر شدنیشخند

مبل هایم را هم آوردند.قراربود پارچه مبل کرم باشد و کوسن ها گل گلی.حالا پارچه مبل کرم هست و کوسن ها هم کرم خیلی زشت.هیچ جوره هم درستش نمی کنند.الان من دراین گیرودار پول ازکجا بیاورم بروم پارچه کوسن بخرم و بدوزم تازه؟

اینطوری مبل ها خیلی بی روح هستند.

فردا هم می روم و تورم را می دوزیم با مادرشوهر.

ازتنها چیزی که دراین لحظه ناراحتم این هست که مجبورم برای پول بعضی چیزها یک قطعه طلایی را که برای پس انداز خریده بودیم با یک میلیون ضرر بفروشیم.واقعا حیفم می آید.

   + لورا - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸

این داستان ادامه دارد...

خوب عروس مهتاب تصویب شدلبخند.خودم هم عروس مهتاب را دوست دارم اما عاشق ای جونم هم هستم.از یک طرف عروس مهتاب کمی طولانی هست و شاید خسته کننده هم بشود.احتمالا بگویم موزیک فقط دور اولش را بزند و ما برقصیم.

برای رقص والس هم یک آهنگ پیدا کردم به اسم sway.اما کمی تنده.می ترسم با لباس عروس خوب نشود رقصیدن با این آهنگ.

امروز مبل ها را هم می آورند و می ماند پرده و یخچال.کلا تمام بشو نیست انگار.خانه مان خیلی خوشگل شده.یک روح و انرژی خوبی دارد.دلم برایش تنگ می شود.دوست دارم زود زود بروم و سر بزنم.

دیروز سر یک چیزی که گم شده بود،مادرو پدرم گیر دادند تقصیر توست.همسر هم خانه ما بود.من هرچه توضیح می دادم قبول نمی کردند و می گفتند تقصیر توست.اخرش گفتم می روم و راحت می شوید و دیگر چیزهایتان گم نمی شود.بعد هم رفتم توی آشپزخانه و مثلا یواشکی گریه کردم.کلا این روز ها بعد از بعضی ازکارهایم احساس اسکلی می کنم:)

راستی بهار عزیزم عروسیت مبارک.زودی بیا و تعریف کن.

برای ماه عسل ،امام رضا هنوز مارا نطلبیده.دوست دارم اولین سفر دوتاییمان مشهد باشد اما اگر نشد می رویم شمال.بعدش حتما یک مشهد می رویم و بعدش اگر شد ،توی پاییز یک سفر خوب تر خارجی.

ببینم کسی از این انرژی ها جواب نگرفته بگوید تا بنویسم همه بخوانند روحمان شاد شود؟

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٢/٢٧

لورایی که لورای همیشگی نیست

به شدت استرس دارم.من اصلا ادم دلشوره ایی نبودم اما الان هرروز که می گذرد ،استرسم بیشتر می شود.

دیروز تولد همسر بود.خوب بود و خوش گذشت ولی چندبار دوست داشتم خواهرشوهر رو بزنم و یک بار هم مادرشوهر رو.خشانت درونم رفته بالا .جالب اینجاست که تازگی ها وقتی عصبانی می شوم و بروز نمی دهم بلافاصله یک جوش مجلسی می زنم.

من که همیشه صورتم صاف بود و هیچ وقت جوش نمی زد،الان نزدیک عروسی جوش دار شده.کسی راه حلی دارد؟

دوروز پشت هم رفته بودم عروسی دوتا از دوستان نوعروسیم.مجازی دوست شدیم ولی حقیقی ادامه پیدا کرد و الان دوستان خوبی برای هم هستیم.آنجا جز عروس و داماد هیچ کس را نمی شناختیم و انصافا این جور عروسی ها چقدر خوش می گذرد چون فقط خودمان هستیم و خوش می گذرانیم.

 

   + لورا - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢

اسم مناسبی پیدا نمی کنم.

دیروز کمد لباس هایمان را آوردند مانده مبل و پرده که خریداری شده و هفته دیگر می آورند.آن وقت خانه مان تمام می شود.

پس چرا من اینقدر استرس دارم؟

من دوست دارم برای دوست هایم کامنت بگذارم.خیلی وقت هست که با ماهگل،مهراذین،لیلی جرمنی،روزگارسبزمن،بهاراناری،مارال و آلنی و مریمی حرف نزده ام.مسئولان رسیدگی کنند لطفا.

راستی مهربانوی عزیمم هم هست

راستی هزینه ارایشگاه داماد را ما باید بپردازیم؟همین ارایشگاه معمولی می رود.کرم پودر نمی زند و ابروهایش را برنمی دارد:)

آرایشگاهم عوض شدها.اما قدم اول برای عروسی همان رفتن به آرایشگاه و قرارداد بستن بود.

   + لورا - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧

شرح حال

سلام من آمده ام وای وای:)

درمورد پست قبل باید بگویم که راستش همسر یک حرفی به من گفت که من فهمیدم ممکن هست ان جور که باید و شاید همراه زندگی من نباشد.اما بعدا گفت که ازروی لجبازی این را به  گفته.اما من هنوز فکر می کنم که حرف دلش بوده که درموقعیت مناسبی بیان کرده.دقیقا از همان روز ساعت 8:35 شب تا 5شنبه ظهرش هم با او قهر بودم و ناراحت درنتیجه حوصله هم نداشتم.

در مورد خبر خوب هم که دوستان خوبم پرسیده بودند هنوزمنتظرش هستم و آن به پست دوم ثابت منتقل شده.

از این پست انرژی خیلی راضی هستم.هرکس به خواسته اش رسید بگوید تا برای بقیه با قدرت بیشتری انرژی بفرستیم.

چندتا ازدوستان عزیز هم ازمن خواسته بودند تا درمورد سیاستهای زندگی مشترک و اینکه چه کارهایی بکنیم یا نکنیم برایشان صحبت کنم.

اول اینکه  خودم را درموقعیتی نمی بینم که بتوانم چیزی یاد کسی بدهم چون هنوز نه تجربه ی لازمی دارم نه دانش کافی ضمن اینکه شخصیت من و خانواده شوهرم با شخصیت هرکس و طرف مقابلش  فرق می کند و  نمی توانم بگویم من این رفتارهارو انجام می دهم و موثر بوده پس شما هم انجام دهید.

می توانم فقط ازخودم و موقعیتهایی که توی آن بوده ام برایتان تعریف کنم و شما ببینید اگر کاردرستی انجام داده ام که نتیجه خوبی داشته آن را با توجه به طرف مقابلتان شبیه سازی کنید.

درپست بعد یک حرف های خاله زنکی دارم :)(راستی چرا می گویند خاله زنک.مثلا بگویند دایی مردک یا عمه زنک)

 

پی نوشت:نیلوفر عزیز فعلا چون کارهایمان خیلی زیاد است نمی توانم قول سنگ نمک را به تو بدهم.باعرض شرمندگی.اگر عجله نداری تا بعد عروسی صبر کن.

   + لورا - ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٢/٥

دغدغه های دیگر من

گوشی من اولین گروه از گوشی های تاچ هست که به بازار آمد.آن موقع چیز شاخی برای خودش بود و بزرگ و شیک.تقریبا 4سال پیش بود که خریدمش.

الان باطریش باد کرده و درش بسته نمی شود.مجبور شدم درش را دربیاورم و بیندازم کنار.باید مرتب حواسم باشد که باتریش روی زمین نیفتد.اندروید و این صحبت ها هم ندارد و  مسلما با این گوشی من از واتس آپ و وایبر و وی چت هم اطلاعی دردست ندارم.

مامانم گفت  برای تولدم و عیدی برایت یک گوشی بخرم.این را که ازکیفت درمیاوری آبروی ما می رود.من نگذاشتم.خودم می دانم که این هزینه سنگین جهاز و آماده شدن برای عروسی چقدر هست حالا بیایم این وسط پول یک گوشی هم روی دستشان بگذارم؟

همسر هم می گوید بیا برویم برایت بخرم اما هم من هم خودش می دانیم که اگر این هزینه را بکنیم ، بعدا کم می آوریم.خودم هم یک مقداری پول دارم که گذاشتم برای کت شلوارو پیراهن همسر و نمی خواهم بگذارم که مادر جان آن را بخرد.

دیشب داشتم فکر می کردم که اگر مثلا یک سال پیش  این اتفاق برای گوشی من افتاده بود،من آسمان را به زمین دوخته بودم و درعرض 3 روز نهایتا یک گوشی دیگر خریده بودم.اما الان اصلا ازبابت این موضوع احساس ناراحتی نمی کنم.دلم می خواهد یک گوشی مشکی اولترا زد سونی خوشگل داشته باشم.دروغ چرا.ولی حالا که ندارم هم ناراحت نیستم.یعنی خریدن گوشی درحال حاضر جزو دغدغه های من حساب نمی شود.

وقتی این را فهمیدم احساس کردم که حتما بزرگ شده ام.جنس نیازها و دغدغه هایم فرق کرده.دیگر داشتن یک چیزهایی برایم خیلی مهم و نداشتنش آزاردهنده نیست.ازاین حس خوبم خوشحال شدم.

   + لورا - ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳

خرید عروسی

ببخشید که این روز ها پست های عروسی می نویسم مرتب.اما به توصیه لیلی جانم می خواهم این روزهارو ثبت کنم تا یادم بمانند.

پنجشنبه من و همسر و مادرش رفتیم بازار از ده صبح تا 8 شب.دیگر کف پایی برایم باقی نمانده بود.یک سرویس بسیار خوشگل موشگل یافتم با یک قیمت خیلی مناسب که عین همان را دربازار طلافروش ها دیده بودم و خدایی مو نمی زند با اصلش.یک حلقه فلاور اصل برلیان هم خریدم که به آرزویم برسم:)

بعد هم رفتیم کوچه برلن و بنده یک دست لباس خواب صکصی و یک عدد آینه خریدم.آینه را اصلا راضی نبودم و دوست نداشتم بخرم ولی مادرهمسر گیر داد که بایددد آینه داشته باشید و سر سفره عقد آینه خودتان را بگذارید.من هم نخواستم بحث کنم و گفتم چشم.این چشم 400هزارتومان ناقابل برایمان آب خورد.

زمان خرید لباس توی یک مغازه بودیم که دیدیم یک عروس و داماد مادرشوهر دیگر هم آمده بودند تا خرید عروسی بکنند.عروس درحال پرسیدن قیمت یک ست سه تایی چمدان بود که مادرشوهر آمد داخل مغازه و یک عدد ساک دستی یک نفره از این ها که چرخ هم دارد خرید،داد به دست عروس و گفت خریدهایت را بریز داخلش.همین کافی است دیگر چمدان می خواهید چه کار!!!

تور سر و حاشیه دانتل هم خریدیم که تور را خودم بدوزم.

زمان خرید حاشیه تقریبا ساعت 4بعدازظهر بود ،داخل مغازه که شدیم ، عطر چای همه جارو پرکرده بود.خسته بودیم و بدجوری هوس کرده بودیم.هی دردل خدا خدا می کردیم که آقای فروشنده به ما هم تعارف کند اما او درکمال خونسردی چای داغ و قندپهلویش را می خورد و ما سه تایی به لیوان و لبش چشم دوخته بودیم.

آخرسر هم رفتیم سپه سالار.هرچقدردنبال کفش تخت راحت سفید گشتیم،نبود که نبود.حالا بازهم باید بگردم.

خدارو شکر خریدکردن با مادرهمسر زیاد هم سخت نبود.البته معذب بودم.چون مثلا همسر لباس خواب مشکی یا قرمز دوست دارد.ولی وقتی من می گفتم ازفلان لباس مشکیش را بیاورید مادرش می گفت تو عروس هستی و نباید مشکی بپوشی خوب من هم نمی توانستم توضیح بدهم که چرا و همسر بود که با نارضایتی نگاهم می کرد.من هم یک اس ام اس دادم و گفتم الان یکی می خریم و بعدا دوتایی بازهم می خریم اگر خواستی.

کلا این روزها استرس زیادی داریم و ازاینکه هی باید پول خرج کنیم ،ناراحت می شویم ولی روزهای شیرینی هستند .اگر درحال عروس و داماد شدن هستید ، قدراین روزها را بدانید .ازناراحتی هایی که دراثر فشار و استرس پیش می آید،دوری کنید و اصلا اصلا زیبایی این روزها را با دلخوری و ناراحتی خراب نکنید. اگر درشرف ازدواج هم هستید امیدوارم زودتر قسمتتان شود تا با نیمه گمشده تان شاد باشید.

 

 

   + لورا - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱/٢٢

استراتژی ازدواج

پول ما برای خرید طلا خیلی خیلی کم آمد.گردنبندی که قبلا خریده بودم و خیلی هم درست و حسابی بود و می خواستم سرویسش کنم برای عروسی وقتی بالباسم انداختم خیلی زشت شد.دانتل یقه لباس جلوه گردنبند رو ازبین برد.چون حالت سینه ریز هست.ازطرفی انگشتر هم ندارم سراین جریان. بیشتر دلم می خواست انگشتر خوشگل و شیک بخرم و فعلا به جای طلا یک سرویس ازاین ها که عین طلا هست ولی طلا نیست.

مادرهمسر آمد و گفت که نه نمی شود و باید طلا بخری.یک گردنبند و گوشواره سبک بخر و همین کافی هست.خوب سر جریاناتی هم که پیش امده بود من نمی خواستم بحث کنم و غمگین درگوشه خانه نشسته بودم که مادرم گفت چه شده و من که این روزها شب ها به درست نمی خوابم و مرتب دلشوره دارم زدم زیر گریه که این چه وضعی است من هم چیزی که دوست ندارم بخرم.هم ناقص باشد هم دستم خالی باشد بدون انگشتر.تا اینکه مادرشوهر زنگ زد خانه ما که بگوید بیایید برویم خرید.مادرم هم یک جوری که نه ناراحت بشود و قهرکند و نه خیلی خوش خوشانش بشود راضیش کرد که من انگشتر بخرم و طلا نخرم.

داشتیم جریان را برای پدرم تعریف می کردیم که برادرکوچکم امد و گفت:

"این عروسی چقدرمکافات دارد.من عروسی نمی گیرم.می رویم خواستگاری فقط.بعد دختر را می دزدم و می رویم ازدواج می کنیم.فقط پول یک گل و شیرینی خواستگاری می دهم."

   + لورا - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٠

توضیحات چجوری بودم:)

لباس عروس شماره سه یادتان هست؟همان که خیلی دوست داشتم.بعد قرارشد رویش یک نیم کت دانتل بدوزم تا دکلته نباشد؟

لباس دوستم که به دستم رسید دیدم دقیقا تو همان مایه ها هست.کمی حالت دامنش و بالاتنه اش فرق می کند اما همان حالت هارا دارد.واقعا ذوق کردم.اینقدرهم لطف کرد که اجازه داد ازحالا تا عروسی دستم باشد فقط نیاز به خشکشویی دارد ولی می ترسم خرابش کنند.تمیز و نو هست ولی خوب چون یک بار تن کسی بوده دوست دارم یک خشکشویی بدهمش.

جاری جدید همکار برادرشوهر هست اما باز هم دارد انتخاب اشتباه می کند.هیچ کجایشان به هم نمی خورد.کلا برادرشوهر ایندفعه از اینور بام افتاده.مادردختر هم اصلا به دلش نیست و دارد مرتب می پیچاند.طوریکه 4شنبه سوری این هارا دعوت کرده شام(فقط مادرو پدرو برادرشوهر)با کل فامیل خودش(دایی و عمه و خاله و عمو)جوری هم رفتارکرده که شام نخورده آمده اند خانه اما باز هم نمی دانم چرا می خواهند همین دختررا بگیرند و به ساز برادرشوهر می رقصند.من هم فقط عکسش را توی کتاب صورت دیدم.

دیگر چه بگویم برایتان؟آهان!خانه مان برخلاف اینکه فکر می کردیم کار ندارد خیلی کاردارد.کمد می خواهد و باید جای دوتا از رادیاتورهایش را با هم عوض کنیم و یکی را دیگر نبندیم چون کنسولمان را باید آنجا بگذاریم.کمی گچ کاری دارد برای جای رادیاتورها.ست ایینه و کمد حمام و دستشویی باید بخریم و "س"یک کارهایی می خواهد انجام دهد تا لامپ آشپزخانه پرنورترشود.لوستر اتاق دومی را هم خودمان می خواهیم درست کنیم تا به دکوراتاق بیاید  که همسر کلا همه این هارا خونسردانه دارد می گذراند و می گوید وقت داریم.

مغازه ای که میزآرایش عزیزم را خریده بودم دبه کرد و گفت نمی تواند ان را کوچک کند و کلا امیدهایم را برباد داد.مجبورشدم بروم کنسل کنم آن هم بیعانه را پس نمی داد و کاربه شکایت رسید.یک سرویس دیگر خریدم که کیفیت بهتری دارد.قیمتش هم کمتر هست اما دلم هنوز با آن یکی است.

خیلی دوست دارم با همسر برویم کلاس رقص ،اما او نمی آید می گوید من بلدم خودت برو.یک رقص دونفره خیلی خوشگل دلم می خواهد.

رفتم هزینه درست کردن گیفت را برآورد کردم خیلی زیاد می شد.شاید بی خیالش شوم و یا چیز دیگری درست کنم.

حالا درمورد طبقه حساس.من این فیلم رو دوست نداشتم چون با انتظار بیشتری رفته بودم به سینما.نه برای اینکه بخندم برای اینکه یک فیلم خوب ببینم.پیامش خیلی خوب بود می گفت باید درزمان حیات عزیزن قدرشان را بدانیم و مثلا تعصب بیخودی نداشته باشیم و این ها.اما درمیان دادوبیداد و جیغ و داد گم شده بود.کلا شاید چندصحنه خنده دارهم بیشتر پیدانکردم توی فیلم.

یک سوالی:اگر برای عروسی کیک نداشته باشیم ،حیف می شود؟

پی نوشت1:

درمورد نظر خصوصی چون نمی توانم ای میل بزنم اینجا می نویسم:

برای عروسی خواهرشوهر من به همسر گفتم لباس می خواهم.گفت برویم بخریم گفتم نه می خواهم بدوزم.خودش کارتش را داد و گفت هرکاری دوست داری بکن.یعنی من مساله را مستقیم با خودش مطرح کردم.اگر همسرت اینطوری واضح نگرفت که منظورت این هست که تو برای من بخر بگو عزیزم بیا برویم برا ی عروسی برادرت خرید کنیم به هرحال اولین عروسی مهم بعدازعقدمون هست و همه منتظرن ببینن من و تو چطوری ظاهر می شیم.یعنی کلا خودش رو بنداز وسط.احتمالا مادرشوهرت هم بگه به همسرت که لباس اینا با تو هست.

می دونی همسر بعدازعقدمون فقط برای عروسی خواهرشوهر برای من لباس و اینا خرید و بقیه موئاقع خودم بودم که خرید می کردم چون بابام دوست نداره تا وقتی تو این خونه هستم اون خرجی برام بکنه جدا از هدیه البته.

 

   + لورا - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٧

چجوری بودم؟؟

امیدوارم که همگی سال نوی خوبی رو شروع کرده باشید.

این چندروز نمی توانستم بنویسم چون بیشتر با همسر بودم و می ترسیدم این جا لو برود و او ببیند من یک چیزهایی برای خودم دارم.بعدش هم که کمی وقتم تنگ بود.

وقتی برای مدتی نمی نویسی ،دوباره نوشتن خیلی سخت می شود. کلی چیزها پیش آمد که دوست داشتم سریع بیایم و اینجا بنویسم و حتی درچند مورد با شما مشورت کنم ولی نمی شد و الان نمی دانم از کجا شروع کنم.

حالا مهم ها را می گویم تا بعدا بیایم و حسابی توضیح بدهم:

1-فیلم طبقه حساث را نروید و پولتان رو دورنریزید.

2-احتمالا تا آخر فروردین جارو دار می شوم.

3- لباس عروسم همان بود که دوست داشتم.اصلا باورم نمی شد همان لباس را برای اجاره پیدا کنم.

4- تورسر بلند با حاشیه دانتل می خواهم و تاج.نیازمند کمک های سبزتان هستم.ازکجا باید بخرم یا اجاره کنم؟

5-خانه مان را تمیز کردیم.خدا قسمت همه بکند.حس خیلی خیلی خوبی دارد.درکنار شیطانی البته.

6- یک سایز لاغر شدم.خیلی استرس دارم.

7- وقتی می روید از یافت آباد خرید کنید حتما از پاساژبخرید نه مغازه چون پاساژها هیئت امنا دارند و سریعا به شکایت شما رسیدگی می کنند.

8- تخت و میز آرایش پرنسسی عزیزم را پس دادم و یک چیز دیگر خریدم.

9- کم کم کامنت ها تایید می کنم و به همه شما یر می زنم.

10- دلم برایتان تنگ شده .

   + لورا - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦

عید من و عید تو عید همه مبارک

خوب امروز هم آخرین روز سال 1392 هست.

زمان شروع امسال فکر می کردم سال های زوج برای من سال های بهتری هستند اما امسال خوب آن طوری که فکر می کردم نبود.

باز هم خداروشکر که با خوبی و بدی گذشت و خداروشکر که درپایان امسال باز هم با عزیزانم سر سفره هفت سین می نشینیم و سلامتیم .

امیدوارم در سال جدید همگی به آرزوهای خودمون برسیم .سال را با سلامتی شروع و با سلامتی تمام کنیم .سایه بزرگتر ها باز هم روی سرمان باشد و آن هایی هم که نیستند جایشان سبز باشد و آخرتشان خرم.

هرکس هرچه میخواهد از خدا بگیرد و دلش شاد باشد.

سر تحویل سال مرا فراموش نکنید.

   + لورا - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩

گفته های آخر سالی

-دیروز که داشتم می رفتم بیرون توی آسمان یک ابر دیدم که شکل یه دست باز شده بود و چندتا ابر تکه تکه رویش بود .انگار که دست رو باز کرده باشی و گل های رویش رو داری فوت می کنی.خواستم عکس بگیرم اما شیشه تاکسی کثیف بود و نمی شد.

-برادر کوچک از بیست اسفند مدرسه نمی رود.واقعا این بچه ها خسته می شوند از 9ماه سال تحصیلی شاید دو ماه تعطیل باشند.نمره هم که ندارند و تکلیف هم که نمی نویسند.راحتتتتت!

 -برادر بزرگم هم گیر داده که من کنکور قبول نمی شوم و رفته برای کنکورارتش ثبت نام کرده و می خواهد برود ارتش.هرچه قدر که می گوییم بچه ارتش رفتن کار سختی هست.کارهرکسی نیست.یک عمر نمی توانی  یک مسافرت خارجی بروی.باید بروی توی کوه و کمر ماموریت.زندگی نداری.می گوید من نمی خواهم ازدواج کنم و این را دوست دارم و آخرش هم شهید می شوم و بهتر است که معمولی بمیرم.

یعنی هروقت این حرف ها رو می زند مادرم یک سال پیر می شود.

رفته بودم برای یک دخترخانم کلاس چهارم دبستان ریاضی درس بدهم.مادرش میوه آورد برایمان و رفت بیرون از اتاق.

-دخترک گفت خانم بابای من فکر می کن مادرم صندلی است.تازه بابایم اینقدر تپل است.دیشب خوابم نمی برد رفتم آب بخورم دیدم بابایم نشسته روی مادرم روی تخت.

واقعا نمی دانستم چه حوابی باید به این بچه بدهم.خوب پدرو مادرعزیز دراتاق برای چه طراحی شده؟

   + لورا - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

خدای مهربون

یادتان هست وقتی این پست را نوشتم؟

دقیقا فردای همان روز خدا آدم های خیلی مهربانی را سرراهمان قرارداد.طوری که هم قرارداد باغ و تشریفات را بستیم هم اتلیه و موزیک.همه شان هم در نهایت خوبی و درک با مارفتارکردند و با یک قیمت خیلی مناسب توانستیم همه کارهایمان را راه بیندازیم.یک دوست خیلی مهربان هم یکدفعه آمد و پیشنهاد داد که لباس عروس خیلی خوشگلش را به من اجاره بدهد.البته اگر اندازه ام شود که به امید خدا عید می روم برای پرو.

بعد از عروسی خواهرشوهر بود که فهمیدم چرا قسمت بود آنها زودتر از ما عروسیشان را بگیرند یعنی بعد از آنها جوری راه برای ما هموارشد که مادرشوهر برای انجام بعضی کارها که پدرشوهر نمی خواست برایمان بکند رفت و جلویش ایستاد و نگذاشت بعضی اتفاقات ،سر مراسم ما تکرارشود.

یادتان هست که گفته بودم خیلی روزهای تلخ و بدی را می گذرانم؟

به امید خدا آن هم حل شد البته هنوز مانده تا کاملا خیالم راحت شود اما درصد زیادی از مساله حل شد که فکر می کنم به خاطر قولی بود که به خدا دادم.یعنی یک جوری احساس کردم اگر من این کاررا بکنم خدا هم کارمان را راه می اندازد که انداخت البته هنوز مانده تا من قولم را عملی کنم.(زمان انجام آن از شما هم کمک خواهم خواست اگر دوست داشتید)

الان خیلی زیاد می فهمم که باید به خدا اعتماد کنم.به جای این که بگویم خدایا چرا؟بگویم خدایا زودتر کاری کن تا بفهمم خیر این اتفاقی که افتاده در چیست.

نازنین بانو متاسفانه عددهای ثبت نظر نمی آیند و من نمی توانم برایت نظر بگذارم.ممنونم بابت آن لینکی برای آن موضوع به من داده بودی.رفتم آنجا و یک دوست خیلی قدیمیم را دیدم.اگر جور هم نشود من برای دیدار آن دوست از تو متشکرم.

از همه شما ششصد هفتصد نفر به طور عام و از همه دوستانی که برایم نظر می گذارند به طور خاص ممنونم که این همه مهربانید و این همه انرژی های خوب برایم می فرستید.

دوستتان دارمقلب

   + لورا - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

تولدم آمد و رفت

دیروز تولدم بود.یه جورایی دلم نمی خواست تولد امسالم بیاید چون آن چیزی که دوست داشتم نبود.وقتی هم که رسید همسر ناجور مریض بود.نتوانست بیاید خانه مان.خودمان هم صبحش رفتیم و تخت پرنسسی عزیزم و مبل خریدیم.

شب هم رفتیم با مادرشوهر برای قرارداد عروسی.اما به خاطر اینکه خونسرد بودند و نشسته بودند تا خستگی عروسی خواهرشوهر دربرود هیچ باغی برای آخر هفته خرداد جا نداشت و عروسی ما افتاد روز شنبه .حالا من شدم عروس بیست و چهار خرداد.

تولدم هم بدون کیک و فوت کردن شمع و اندکی بدخلقی مادر و پدر به علت روز عروسی در شنبه گذشت.

تولد پارسال

   + لورا - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٢/۱٦

چنین روایت کنند...

سلام سلام.من آمدم

ممنونم از محبت همه تان.تا جمعه ساعت سه نیمه شب که درگیر عروسی خواهرشوهر بودم و از دیروز هم نت قطع بود و تازه الان وصل شد.کلی حرف باید بزنم و بنویسم اما فعلا درمورد مناسبت امروز.

دوسال پش در چنین روزی من و همسر به عقد هم درآمدیم.دوست دارم آن روز را تعریف کنم.

پیشاپش از طولانی بودن پست معذرت می خواهم.

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۱

سالگرد یک آشنایی

اول اسفند می شد یک سالی که این جا شد جزیره ناشناخته من .می خواستم برای این مناسبت یک پست مفصل بنویسم.ولی اینقدر روزهای تلخ و بدی را می گذرانم که اصلا یادم رفته بود.

دوستانم که انگاربا من قهر کرده اند.چندروزی است حتی یک کامنت هم نداشته ام.

حالا می خواهم بپرسم دراین یک سال یا چندماه یا چندروزی که با من همراه بوده اید،من را چطور ادمی دیدید؟با چه مشخصاتی می شناسیدم؟

خوشحال می شوم که همه جواب بدهند.حتی شما خاموش عزیز.

   + لورا - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٢

لورا در بیکینی باتم

کارتون باب اسفنجی شلوار مکعبی رو دیدید؟

خیلی دوست دارم جای پاتریک باشم.چون از همه کمتر می فهمد بیشتر از زندگیش لذت می برد.

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

اینگیلیش

رفته بودم دنبال برادرم تا با هم برویم  اسنک بخریم.همین طوری دوتایی سرخوشانه داشتیم راه می رفتیم که یک آقای پیری از کنارمان رد شد.ایستاد و برگشت و مارا با دقت نگاه کرد.یک دفعه با تحکم گفت:"هی بچه وات ایز یور نیم؟(what is your name?) ".و رفت.

من و برادرم:تعجبتعجبخنده

 

پی نوشت 1:بعضی شب ها که ازاسترس خوابم نمی برد و اصلا نمی خواهم به همسر پیام بدهم تا او بگوید نه امشب هم با پدرم صحبت نکردم.برای اینکه دلم خنک شود خودم را در حال زدن فن کیک بوکسینگ به پدرشوهر تصور می کنم.اینقدر خوش می گذرد.من و پدرشوهر در آن قفس آهنی.

پی نوشت 2:این هم من و شوشو.

   + لورا - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۸

چاق های وحشتناک

از هیچ کس به اندازه

این خانم هایی که لاغرهستند بعد می گویند که واییییییی من خیلی چاقمم.دوکیلو اضافه وزن دارم و مثلا کلاس می گذارند که خیلی به اندامشان اهمیت می دهندو می گویند باید یک رژیم خیلی سخت بگیرم

حرصم نمی گیرد.

 

    

   + لورا - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳

خدایا می شود مردم را کمی مهربان کنی؟

خیلی استرس دارم.

اصلا فکر نمی کردم برگزاری جشن عروسی اینقدرکارسختی باشه.همه چیز رو ازقبل برنامه ریزی کرده بودیم.همه جا را دیده بودم هم تنهایی هم با همسر.فکر می کردم راحت می رویم و فقط قرارداد می بندیم اما نشد. یادم رفته بود اینجا ایران است و تا حرف از جشن عروسی می شود همه جیب هایشان را چندبرابر می کنند.

حالا یک سوال بی ربط:

آهنگ اارمش عارف را شنیده اید؟

خیلی دوست دارم من و همسر با آن والس برقصیم به جای تانگو.

مربی رقص برای آموزش رقص والس آن هم به یک زوج را سراغ دارید؟

متن آهنگ

 

   + لورا - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

پرسش و پاسخ

خوب من می خواهم از خانم ها و دخترخانم های باتجربه و صاحب نظر و احتمالا آقایانی که دستی بر آتش دارند چندتا سوال بپرسم.

1-باتوجه به اینکه عروسی آخرخرداد هست برای لباس عروس ،کی اقدام کنم؟

2- مادرهمسر می خواهد برای طلا خریدن و کلا همه چیز همراه من بیاد.نظرات و سلیقه من و او درزمینه طلا به خصوص خیلی با هم فرق دارند.با توجه به صحبت هایی هم قبلا شده بود ،مادرم گفته من نمی آیم.حالا چطوری احتمالا من باید به او بگویم که مثلا فلان چیزی که پسندیدی من دوست ندارم تا ناراحت نشود و جای دیگه ای حالم را نگیرد؟

3- با توجه به اینکه ما برای عقدو بله بران  هم آتلیه رفتیم و عکس انداختیم.من به همسر پیشنهاد کردم که عکاسی روز عروسی درآتلیه رو حذف کنیم و فقط درباغ و یک عمارت که تازگی ها مد شده برویم.عکاسی اسپرت هم حذف کنیم و فقط کلیپ اسپرت،آن هم اگر با یک سناریوی جذاب بود داشته باشیم.این کارخوبی هست؟بعدا پشیمان نمی شویم؟

4- مارسم جهازبینون داریم که یک مهمانی زنانه عصرانه هست تقریبا.حالت بزن و برقص  دارد.خانه ما که کوچک است.خانه مادرم این ها هم به خانه ما زیاد نزدیک نیست.چطور به مامان همسر بگوییم که این مهمانی دوساعته را درخانه خودتان بگیرید و بعدش همه بیایند طبقه بالا خانه عروس را ببینند؟(یک هفته قبل از عروسی)

5- عروسی خواهرشوهر توی اسفند هست.من برای عروسی او باید خیلی شیک و خوشگل باشم اما نمی خواهم همه ایده هایم را خرج کنم تا درروز عروسی خودم جلوه ای نکنم.برای عروسی خواهرشوهر و خودم ،موهایم چه رنگی باشد بهتراست؟(لباسم آبی کاربنی هست)

6-جایی رو سراغ دارید که عکس قاجاری خوشگل بیندازند؟

7- یک تاج ظریف خوشگل می خواهم.از کجا بخرم؟

8- این آرایشگاهی که انتخاب کرده ام رنگ و پاکسازی و این ها روی پکیجش ندارد.و گران می گیرد.اگر بروم جای دیگر رنگ کنم و فقط برای میکاپ عروسیم بروم،مشکلی پیش می آید؟ممکن هست که ادا دربیاورد؟

 

بچه ها خواهش می کنم همه تجربیاتتان را از خودتان یا فامیل و دوست به من بگویید.من درفامیل کسی را ندارم.دوست هایم از ایران رفته اند و آن یکی هم که اینجاست پایه ای برای همکاری نیست.من و مامانم دست تنها مانده ایم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳

جمعه

دقیقا درهفته ای که بابا ماشین رو خوابانده بود تعمیرگاه و من یک جای خیلی دور آزمون استخدامی داشتم،دندان درد من رو به خدا رساند.

خیلی سخت بود بدون ماشین اینجاهارا رفتن و پیدا کردن.

خدایا سلامتی بده.

چرا دندان پزشکی اینقدرگران است؟باید برایش وام بگیریمنیشخند

   + لورا - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۱

دغدغه های من

دوست خوبم امینه من رو به بازی وبلاگی نوشتن مهم ترین دغدغه هایم دعوت کرده.

الان دارم فکر می کنم که آیا دغدغه همان ارزو هم می تواند باشد یا نه.اما درحال حاضر دغدغه های من به دودسته تقسیم می شوند.

الف)دغدغه های مهم  مربوط به عروسی:

-پیداکردن یک جای خوب با قیمت مناسب برای برگزاری عروسی موردعلاقه من و شوهرم

-متوجه کردن پدرشوهرم که درزندگی ما دخالت نکند

ب)دغدغه های کل زندگی من

-اعضای خانواده ام زودتر از من نمیرند.

-من و اعضا ی خانواده ام درکل زندگی با سلامتی کامل زندگی کنیم.

-خیلی پول داشته باشم.

-با پول زیادی که دارم به آنهایی که می خواهند زندگی مشترکشان را شروع کنند و نمی توانند کمک کنم.

-خانه ام را عوض کنم.

-در سی سالگی یک دوقلوی دختر و پسر داشته باشم چون دوست دارم یک بار باردار شوم و بچه ام هم حتما خواهر و برادری داشته باشد.

- با مهربان همسر چندکشور را بگردم و تجربه های خوبی کسب کنم و خوش بگذرانم.

-پنجاهمین سالگرد ازدواج پدرمادرم در خانه بزرگ خوشگلمان، برایشان یک جشن باشکوه بگیرم.

-درپنجاه سالگی از زندگیم راضی باشم.

 

 

-

   + لورا - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧

چه کنم که بسته پایم*

خوب خبر تازه ای نیست که بیایم و بنویسم و بگویم.می گذرد.به کندی.به بی مزه ای.به بی خیالی.

یافت آباد تا 15 اسفند از 10 تا 40 درصد تخیفیف می دهد اگر سرویس خوابی،مبلی،چیزی خواستید الان وقت خوبی است.

یک تخت و میز آرایش دیده ام پرنسسی مدل ویکتوریا.از آنها که  درتمام رویاهایم می خواستمش و سه روز است که دارم فکر می کنم چطور می توانم دراتاق 9متریمان جایش دهم جوری که از پرستیژش چیزی روی زمین نریزد و هدرنشود.

همسر یک لپ تاپ خریده.می گوید برای تو خریدم چون تو دوست داری سفید خریدم. ولی من در این یک ماه حتی یک ساعت هم ندیدمش.فقط اسمش برای من شده.به کام من به نام دیگران.تازه وقتی می گویم کو؟این که دست من نیست ناراحت می شود.

خانه مان هنوز کابینت و کمد ندارد.تاریخ عروسی هم که هیچ.کسی به روی خودش نمی آورد.همسر رفته برای خودش با یک  نفر حرف زده تا ماشین عروسیمان فلان چیز باشد .خیلی هم خوشحال است.تنها دغدغه ای که حل نشده مانده بود همین ماشین عروس بود که حل شد.

هنوز درفکر لباس عروسی خواهرشوهر هستم.این چندروز کلی پاساژرفتم و گشتم.چیز به درد بخور شیک دندان گیر با قیمت مناسب نیافتم که نیافتم.انگار یک خانم جوان حق ندارد تپل باشد چون تمام لباس های سایز بزرگ ،مال 40 سال به بالا بود.

فردا همسر می رود دنبال کارهای استخدامش.به امید خدا اگر جور شود یک نور امیدی می تابد که حالم را خوش می کند.خدایا به امید تو.

 

 

*

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا


هوس سفر نداری


ز غبار این بیابان؟


همه آرزویم اما


چه کنم که بسته پایم

 

   + لورا - ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٩

آیا ذوقی باید؟

امروز بعد از اینکه از خیاطی برگشتم و فهمیدم برای یک لباس مجلسی ساده که اصلا حتی یک دانه مروارید هم ندارد باید 600هزار تومان پول بدهم،با مامانم با همسر و با بابایم حتی بحث کردم که لازم نیست که لباس بخرم و برای عروسی خواهرشوهر هرچه دارم می پوشم.

همسر که می گفت چرا من که دارم پولش را می دهم و مادرم می گفت چی شده به همسر رسیدی صرفه جو شدی؟

اما من ته دلم می دانستم موضوع پول نیست موضوع ذوقی است که برای این عروسی من ندارم و حتی از دلم نمی آید یک قران خرج کنم چون شادم نمی کند.

   + لورا - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٤

کاردستی 2

برای خودم و همسر جای خنزر پنزر برای توی کمد درست کردم.خوشم میاد از شان.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٢

توضیح لباس عروس:)

خوب از بین مدل هایی که گذاشته بودم شماره 3 و هفت رای بیشتری آوردند.حالا به بحث راجع به آنها می پردازیم.

خودم عااااااااشق شماره سه هستم.اگر راهی برای استین دار شدنش پیدا کنم قطعا آن را می دوزم.

چون مراسم ما قاطی هست و من نمی تونم دکلته بپوشم باید لباسم آستین داشته باشه.به نظرم کت قشنگ و خوب هست ولی شاید برای یک مدت طولانی تحمل کردنش سخت باشد یا اینکه موقع رقص بالابرود و کلا جلوه لباس رو کم کند.اگر تجربه ای دراین زمینه دارید به من می گویید؟برای آستین هم نمی دانم ازجنسی باشد خوب می شود؟از یک طرف هم مامانم می گوید که خیاط این لباس باید خیلی خبره باشد تا دراپه هایش را خوب دربیاورد.

برای شماره هفت هم که همه تقریبا پسندیدش،راستش من اصلا بامدل دامنش حال نمی کنم.پیشنهادی برای تغییر دامنش دارید پلیز؟

رجوع شود به ادامه مطلب.مژه

 

پی نوشت1:مادرشوهر این ها اسباب کشی کردند و آمدند خانه نو.ببینیم کی می آیند منزل ما برای تعیین تاریخ.

پی نوشت 2:خانواده همسر می خواهند برای برادرشوهر بروند خواستگاری.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٤

بعد از اینکه دوبار موهایم را درخانه رنگ کردم

 بعد از سه بار شستن موهایم،لورا سلطان شده ام.

 

 

نتیجه:باید بروم آرایشگاه و بازهم رنگ کنم.

 

نامربوط:اه اه چقدر بدسلیقه واقعا.+

 

پی نوشت:نظرات پست قبل را نمی توانم تایید کنم چون بعد ازاینکه تیک را می زنم خصوصی می شوند.به محض درست شدن این موضوع جواب می دهم دوستان.

بعدا اضافه شد:درست شد قسمت نظرات.اتفاقی افتاده؟کسی نیست چرا؟

 

   + لورا - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٠/٦

خانه من و "س"هنوز خالی است

هر چقدر هم که تمرین کنم.هرچقدر هم که مشاور بگوید با خودت بگو مادرشوهر هم یک آدم است مثل همه آدم های دیگر،از او جوری ناراحت بشو که از بقیه آدم ها ناراحت می شوی .مرتب کارهایش را بامنظور برداشت نکن. سعی کن بگویی آن روز ناراحت بوده خوب یک چیزهایی گفته که ازته دلش نبوده.

هرچقدر هم که او از حرف هایی که قبلا زده پشیمان شود و بگوید ایشالا به زودی می آییم خانه شماراتمیز می کنیم،وسایل شمارا می چینیم،بگوید بخندد و مهربان شود،

باز هم ...باز هم  وقتی مادرودختر دارند خانه خودشان را تمیز می کنند ،خوشحالند،برای چیدمانش طرح می ریزند.یک دیوار را کاغذ می کنند،...دل من برای خانه خالی  خاکی تنهایمان می گیرد که حتی معلوم نیست کی بیایند و کابینتش را نصب کنند .

   + لورا - ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٥

روزانه جمعه

برای گیفت ها شماره 3 یعنی شمع لباس عروس رای بیشتری آورد .ولی من نمی دانم که حتی قالبش رو از کجا بیاورم یا چطور درستش کنم.ازدوستانی که درزمینه شمع سازی اطلاعات دارند کمک می خواهم.چنین لورای خجسته ای هستم من که بدون هیچ آمادگی قبلی اینطوری تصمیم به ساختن چیزی می گیرم .چون دلم می خواهد که تک باشد و خوب آن شمع عروس و داماد را در بازار دیدم و از لیستم کناررفت.

این هفته کلا همسر را ندیدم چون سرش شلوغ بود و شب ها دیر می آمد خانه .این دوروز هم ظاهرا کارداشت و نشد هم را ببینیم الان دلم تنگ شده است.

باید یک اعترافی بکنم.من دارم از فضولی یا کنجکاوی می میرم.خیلی دلم می خواهد درجریان کارهای عروسی خواهرشوهر قرارداشته باشم.یعنی دوست دارم بدانم الان چه خبر هست و چه کارهایی می کنند یا خانه شان را کی می چینند و دلم می خواهد برای چیدن خانه بروم.که البته فکر نمی کنم بروم.این حالت هم مخصوص خواهرشوهر نیست ها.هرکس که عروسیش باشد من دوست دارم درجریان باشم و کمکش کنم که دراین مورد نه من از کسی می پرسم نه آنها برایم می گویند.همسر هم نمی گوید چون می دانم درجریانش نمی گذارند که یک وقت نیاید برای من تعریف کند.

شما برای عروسی خواهرشوهرها یا جاری هایتان چه کار می کردید؟درجران بودید؟ازتان می خواستند که با هم بروید مثلا برای انتخاب لباس عروس یا آرایشگاه ؟

   + لورا - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٩/٢٢

لورای جاذب 2

حالا اینقدر این کارا رو می کنم تا حالتان به هم بخورد:)

بچه ها اگر شما مهمان یک عروسی بودید ترجیح می دادید تا کدام یک از این ها را به عنوان گیفت بگیرید و بعد از گرفتن دور نمی انداختیدشان؟

 

پی نوشت1:برخوردمادرشوهر بد نبود.خوب هم نبود.اولش سرسنگین هم بود حتی ولی وقتی دید من مثل بقیه روزهایم هستم کمی خودش را شل کرد.خانه شان هم می خواستم بروم که این هفته نبود و هفته دیگر می روم بی حرف پیش.

پی نوشت 2:معلوم است یک اتفاقاتی در خانواده همسر این ها افتاده.خیلی راحت به من می گوید برویم دنبال آتلیه.دنبال لباس عروس.دنبال آرایشگاه.معلوم هست که از یک چیزهایی مطمئن شده اما به من حرفی نمی زند.من هم نمی پرسم.اگر قدیم ها بود می گفتم ها چی شده؟چه حرف هایی زدید؟اما اصلا به روی مبارک هم نیاوردم فقط گفتم باشه.از عروسی خواهرش هم نمی پرسم.هرکاری می خواهند بکنند.من فقط می خواهم خودم را بسازم برای آن روز که در مجلس بدرخشم.(لورای حال به هم زن )

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٠

لورای جاذب:)

خوب در راستای قانون جذب و این صحبت ها من خیلی سرخوشانه بلند شدم رفتم و برای 18 اردیبهشت با آرایشگاه قرارداد بستم

 

   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۸

یک روز مفید

بچه ها من امروز خیلی احساش ضعف کردم.از خودم بدم آمد.امروز توی اتاق مشاوره جلوی"س" و آقای مشاور همین طور گریه کردم.اشک هایم اصلا بند نمی آمد.دفعه پیش اصلا این طور نشد اما امروز نتوانستم خودم را نگه دارم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳

سرکار رفتن من

دیروز دوستم زنگ زد .گفت یک موقعیت کاری خیلی ضروری هست .می توانی بیایی؟

گفتم الان که نمی توانم بگویم بگذار با همسر و پدر مادرم صحبت کنم می گویم.شرایط کاری خیلی خوبی بود و همان بود که من دوست داشتم.

خلاصه خیلی سریع به "س"  و به بابا و مامانم زنگ زدم و بعد از اکی شدن کل ماجرا گفتم که می آیم.گفت باشد فردا به تو خبر می دهم.امروز تا ساعت 12 ظهر منتظر بودم.می خواستم یک کلاس ورزش بروم که گفتم خوب شد نرفتم اسمم را بنویسم و گرنه پولم سوخت می شد.

به دوستم پیامک زدم گفتم عزیزم صحبت کردی؟گفت :"آره.مدیرمان گفته که یک فرد با تجربه می خواهد."

من هم لب و لوچه ام آویزان شد.دیگر نگفتم خوب زن حسابی اول شرایط را می پرسیدی .بعد به من می گفتی.این همه از دیشب برای خودم خیالبافی کردم.از اولین جلسه کلاسم هم ماندم.

چرا مردم ر،آدم را در آمپاس می گذارند؟

   + لورا - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۱

ریشه یابی

روزی که رفتم مشاوره گفت بنشین با خودت فکر کن.ببین در این مدت شاید بی احترامی هایی کرده باشی شاید حرف بدی زده باشی که مادرشوهرت به دلش گرفته.ببین از کی دیگر علنی با تو بد شده و این بدی را دررفتارش نشان می دهد.

در این چند روز خیلی فکر کردم و دوتا تاریخ را پیدا کردم.از اولین تاریخ کمی و از دومی،خیلی رفتارهایش عوض شد و مرانادیده گرفت.

"این یک پست طولانی است."

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠

دکتر رفتن خانم ها

4شنبه با دوستم رفته بودم تا برود سونوگرافی.این دوستم قبل از ازدواج اصلا دکتر زنان نرفته بود و حتی برای یک بار هم گذرش به سونوگرافی نیفتاده بود.کلا همه چیز رو به بی خیالی طی می کرد.اما بعد از ازدواج عفونت شدید گرفت و کلا اینقدر رفت دکتر زنان که رویش باز شده بود دیگر.

اتاق سونوگرافی جوری بود که منشی و همراه بیمار توی اتاق بودند و تخت سونوگرافی و دکتر پشت یک پاراوان چوبی .

سونوگرافی دوستم یک سونوی معمولی بود که از روی شکم انجام می شد و برای کیست تخمدان بود.دوستم رفتم پشت پاراوان.دکتر هم یک آقا بود.دیدم شلوار دوستم افتاد روی قسمت بالایی پاراون.یعنی خودش درآورده بود واانداخته بود آنجا.من و خانم منشی با دهان باز داشتیم نگاه می کردیم که چرا شلوارش رو درآورده که صدای دکتر رو شنیدیم که گفت خانم تا همین حد کافی بود و احتیاج نیست.بعد از چنددقیقه دوستم آمد بیرون و وقتی از مطب بیرون رفتیم منفجر شد.گفت وای لورا فکر کردم سونوگرافی هم مثل دکتر زنان هست.اول شلوارم رو درآوردم و می خواستم لباس زیرم رو هم دربیاورم که دکتر که چشمهایش 4تا شده بود ملحفه انداخت روی پایم و گفت احتیاج نیست.

او خجالت می کشید و من این شکلی بودمقهقهه 

 

پی نوشت:دوستان مشاوره رو می خواهم وقتی با هم رفتیم بیایم و نتیجه اش را بگویم.اما یک چیزی که گفت و انجامش خیلی برای من سخت هست گفت که هم باید به مادرشوهرم زنگ بزنم و هم بروم خانه شان و حتی بپرسم که کاری،کمکی برای عروسی از دست من برمی آید یا نه.که من اصلا توانایی انجام این سه کارفعلا درخودم نمی بینم.گفت اگر هم مادرشوهرت نخواهد شما با هم زندگی کنید که این ممکن هست تو با این کارها اجازه نمی دهی دستش بهانه ای بیفتد و بگوید دیدید گفتم؟این دختر به درد نمی خورد.

   + لورا - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/٩