خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

لورای پولساز:دی

یک پسرعمه دارم که چهارسال از من بزرگتر است.چندروز دیگر نامزد می کند.پنجشنبه عمه از من خواست تا بروم و وسایل بله بران عروس خانم را تزیین کنم.وقتی در حال درست کردن سبد بودم، یادم افتاد که من تا وقتی 12-13 ساله بودم فکر می کردم که باید با این پسرعمه ام ازدواج کنم و خنده ام گرفت از خیال هایم.اما آن روز عمه داشت از خاطرات بچگی های ما دوتا صحبت می کرد چون بیشتر وقت ها من خانه آنها بودم و با آن یکی پسرعمه ام که یک سال از من بزرگتر است بازی می کردم و درس می خواندیم.خاطرات خیلی زیادی بود اما یکی از انها اصلا یادم نبود.

محمد(همین پسری که می خواهد دامادشود) از اول خیلی پولدوست بود.همه می گفتند اگر به او ده تومان بدهی تا سرکوچه برود و برگردد صدتومانش کرده است.یعنی در همین راه کوتاه هم معامله می کندو خوب هرکه هرچه دارد از پرقنداق دارد .الان هم کاسب شده و حجره ای دربازار تهران دارد.

عمه ام تعریف کرد که وقتی من سه ساله بودم و ازآنجایی که خدا از اول خلقت ملاط اضافه به من داده و تپلی با من عجین شده گردو سفید بودم و لپو.وقتی با محمد برای خرید یا بازی بیرون می رفتیم ،دوستانش می گفتند می گذاری دختر داییت را ماچ کنیم؟

او هم می گفت بله.اما باید پول بدهید و درازای بوسیدن من از آنها پول می گرفته!از آنجایی هم که پسرها همیشه به بوسیدن دخترها علاقه دارند ،آنها هم می رفتند پول می آوردند و مرا ماچ می کردند.به همین راحتی خرج خوراکی یک هفته اش را در می آورده.تا اینکه مادرش  فهمیده و دیگر نگذاشته من با او بیرون بروم و حسابی دعوایش کرده.نیشخند

   + لورا - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۱

قسمت دوم-ماجرای دوستی1

بعد از اینکه کادو رو گرفتم وبردم خونه ،مامانم گفت این چیه؟گفتم همون آقایی که میاد دانشگاه و من بهش کمک می کنم برام خریده و غیر مستقیم هم ازم خواستگاری کرده.مامانم گفت تو چی گفتی؟جواب دادم که گفتم مامان بزرگم فعلا فوت کرده و باید منتظر سالش بمونم.مامانم گفت خاک بر سرت.باید می گفتی من فعلا قصد ازدواج ندارم .تو پیش پیش جواب بله رو دادی که اینطوری و این قیافش بود:آخکلافه

خلاصه مامانم می دونست که کسی هست اما نمی دونست ما باهم دوست شدیم و بیرون میریم.تلفنی هم حرف می زنیم.فکر می کرد همینه که تو دانشگاه همدیگرو می بینیم.

دوران دوستی ،برای من دوران شیرینی بود.همسر دانشجوی زنجان بود اما تند تند میومد تهران.منم کلاس ها رو می پیچوندم و می رفتیم بیرون.گاهی از صبح تا عصر با هم بیرون بودیم .

یه بار خیلی گرسنمون شده بود و وقت نهار بود.آخر ماه شده بود و جیب هردومون خالی.رستوران نمی ارزید.هی فکر کردیم چی کار کنیم که از کنار نون سنگکی رد شدیم.یه نون خریدیم و چند برگ کالباس با این سس های تک نفره.رفتیم تو پارکی که تو یه کوچه خیلی باصفا و قشنگ بود .همیشه آرزو می کردیم یه روز تو این کوچه خونه داشته باشیم.نشستیم رو چمنا  و نون و کالباس خوردیم.اینقدر خندیدم و خوش بودیم که مزه اون ساندویچ هنوز زیر زبونه و یکی از لذتبخش ترین غذاهایی بود که تا حالا خوردم.

   + لورا - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤

قسمت اول-ماجرای آشنایی

من کتابداری و اطلاع رسانی  دانشگاه علامه طباطبایی خوندم.الان اسمش خیلی باکلاس شده-مدیریت دانش و فناوری اطلاعات-اگه اشتباه نکنم.اما کتابداری یک علم میان رشته ایه که به درد همه علوم می خوره و اگر کسی بخواد یه تحقیق درست و درمون انجام بده باید دست به دامن یک کتابدار بشه.البته این مال خارجیاست یه وقت خودتون رو ناراحت نکنید.

وقتی فهمیدم کد رشتم رو اشتباه زدم و به جای مدیریت بازرگانی ، کتابداری قبول شدم.هر روز گریه می کردم.می رفتم دانشگاه گریه می کردم.میومدم گریه می کردم.و کلا افسرده شده بودم تا اینکه ... یک آقای محترم به دانشگاه ما معرفی شد برای تحقیق.چی می خوند؟مدیریت بازرگانی.کی مسئول کمک به اون آقا انتخاب شد؟خانم لورا

و اینگونه بود که من از افسردگی نجات پیدا کردم.هر آخر هفته به عشق اون آقا می رفتم یونی .هیچ کدوم حرفی از عشق نمی زدیم .خلی معمولی بودیم با هم اما ته دلمون می دونستیم چه خبره.تا انکه روز تولدم رسید.قبلا از بچه ها پرسیده بود تولدم کیه.اون سال روز تولدم با چهلم مادربزرگم یکی شده بود و هیچ کدوم از فامیلا به من تبریک نگفته بودن.با دوستام تو کتابخونه نشسته بودیم و من از بخت شکایت می کردم که آقا با یه جعبه قرمز که توش پر از کادوی قرمز بود وارد کتابخونه شد و همه فهمیدند چه خبره و این طوری ماجرای دوستی 4ساله ما شروع شد.

   + لورا - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٩

دخترانگی

کلاس چهارم و پنجم که بودم،سریال روزگار جوانی رو روبروی مدرسمون می ساختن.چند باری بازیگراش رو دیده بودم و از شما چه پنهون عاشق امین حیایی شده بودم.یعنی نمی دونید عاشقا،خوابش رو می دیدم،گریه می کردم براش و از این کارا.به نظرم خوشگل ترین و خوش تیپ ترین پسری بود که دیده بودم.

امروز عکسش رو تو مجله دیدم،یاد اون روزا افتادم.گفتم لورا خاک بر سرت .این کی بود آخه تو دوست داشتی.نه قیافه نه تیپ نه هیکل.قهر

یعنی همه دخترا تو این سن و سالا اینقدر میرن تو هپروت یا من بودم فقط؟

   + لورا - ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۳

روز درختکاری

اول راهنمایی که بودم ، همچین روزی قرار بود بچه ها بعدش بیان خونمون و تو کلاس بزن و بکوبی برپا بود.معلم ادبیات فارسیمون اومد تو و پرسید امروز چه خبره؟بچه ها گفتن تولد لوراست.معلم گفت به به مبارک باشه .پس حالا که تولدت امروزه به بابات بگو یه درختم بکاره.منم بادی به غبغب انداختم و گفتم:«کاشته دیگه خانم.منم!»

 

پ.ن :لازم به توضیحه من اون موقع زیاد در جریان نبودم و فکر می کردم بچه دار شدن با دعا و این صحبتاستآخ

   + لورا - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٥