خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

پای سیب

5 شنبه مهمان هایی عزیز دارم.دوستان خوبی که خیلی وقت نیست که پیدایشان کرده ام ولی انگار عمریست باهمیم و خیلی خیلی با هم خوش گذراندیم و رابطه هایمان عمیق شده.این بار یک دوره دوستانه خانمانه هست که قرار است هرماه منزل یکی ازما تکرار شود.

می خواهم برایشان پای سیب لوراپز درست کنم.دستورش را اینجا می گذارم تا شما هم برای عزیزانتان درست کنید.بسیار خوشمزه می شود.

راستی ازنمایشگاه مبل ،صندلی هم خریدیم برسد عکسش را می گذارم.دوتا این ماه و دوتا هم ماه بعد می خریم.

یک سوال هم دارم.برای 9 نفر چقدر حبوبات  و سبزی داخل آش رشته بریزم؟من آش پرسبزی و رشته و کم حبوبات دوست دارم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۳

مهمان راه اندازون:)

خوب 4شنبه شب مهمانهای عزیزم آمدند.جای شما خالی خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.چقدرخوب هست که همسر دوستت با همسر تو جور بشوند و بگویند و بخندند تا تو هم از لحظاتی که کناردوستت هستی لذت بیشتری ببری.

با اینکه دیرآمدند و به نسبت دیرآمدنشان زود رفتند ولی لحظات خوشی کنارهم داشتیم.

این دوستم به تازگی عمه شده و برای من خیلی احساس جالبی بود چون خودم همه عمه خواهم شد ولی نه به این زودی.با یک عشقی ازبرادرزاده اش صحبت می کرد و عکس هایش را نشان می داد که آدم کیف می کرد.

یک مورد عجیب اما برایم برخورد همسر دوستم با خانه ما بود که تا ازدر آمد تو یعنی تا آمد تو و کفشهایش را درآورد گفت اول خانه تان را ببینم و گشت کل خانه حتی داخل دستشویی و حمام را دید. کم مانده بود بایستم و با دهان باز نگاهش کنم که "س" من را به خود آورد و گفت که به دوستم هم خانه را نشان دهم که البته لزومی نداشت چون زن و شوهر با هم راه افتاده بودند و حتی داخل کابینت هارا هم می دیدند.

یک حس خوبی هم که دارم اینن هست که بعد عروسی هرکس رو دیدم ازعروسیمان و اینکه بهش خوش گذشته تعریف کرد و خیلی راضی بود و من هردفعه سرم رو رو به آسمون کردم و گفتم خدایا شکرت.تو چقدر بزرگی.

غذا هم حلقه مرغ در ظرف مستطیل و سوپ جو سفید و تیرامیسو درست کردم.

ازهمه اش استقبال شد مخصوصا ازتیرامیسویی که لیدی فینگرش را هم خودم درست کرده بودم و سر قیافه اش کلی با همسرجان خندیده بودیم.

 

اما فردا ی مهمانی هرچه می شستم ،جمع نمی شد و من به خودم می گفتم خوب شد دونفر مهمان داشتی فقطططط.باید یک برنامه ریزیی برای ظرف کثیف کردن خودم بکنم.

لباس تابستانی ها هم جمع شد و رفت داخل کیسه وکیوم که من پیشنهاد می کنم حتما بخرید هم برای لباس ها و هم برای رختخواب که خیلی وسیله خوب و مفیدی است و لباس های گرمتر آمدند و نشستند داخل کشوها.

عاشق فصل های سرد با شب های طولانی و لباس های گرم و ترشی هستم.

سرماو باران و برف عزیز خوش آمدید.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٧

مهمان که بیاید بغلش خواهم کرد

چهارشنبه مهمان دارم.

دوستم و همسرش می آیند خانه مان.میزبانی ازدوستان یک حال و هوای دیگری دارد.صمیمی تر و بهتر است.بیشترخوش می گذرد.

صبرکردم تا صندلی بخریم و بعد دعوتشان کنم ولی دیدم که با این قیمت ها فعلا ما صندلی بخر نیستیم.درنتیجه دعوتشان کردم.تصمیم گرفتم غذا هارو روی میز دونفره بدون صندلیمان بچینم و بشقاب و لیوان را روی میز جلوی مبلی.شاید هم برعکس البته.دوست است دیگر رودربایستی که نداریم.

خیلی مهمانی بازی دوست دارم.دوره دوستانه و دورهمی های خوب.

دوست دارم برای مهمانی هایم غذاهای خوب و جدید درست کنم و هنرهایی از خودم در کنم.

وقتی فامیل همسر را دعوت کرده بودم مامانم پرسید دسر چی درست می کنی؟و من گفتم ژله خرده شیشه.

فکرمی کنید مامانم گفت آفرین دخترعزیزم که اینقدر با سلیقه ای؟نخیر گفت برو.برو بازی کن قهر

حالا برای این مهمانی می خواهم تیرامیسو با لیدی فینگرهای دست ساز لورا درست کنم.اگر خوب شد دستور دسر و یک غذای خوشمزه مهمان پسند را اینجا می گذارم.

 

   + لورا - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٢

شب آرزوها

اولین 5شنبه ماه رجب اسم قشنگی دارد.شب آرزوها

بیاییم دعا کنیم تا آرزوهای همه برآورده شود.

هرکس دوست داشت آرزوهاش رو تو کامنت بنویسه تا بقیه برای برآورده شدنش دعا کنند.

آرزوهای من:

آرزو می کنم خدا به همه سلامتی بده
آرزو می کنم همه پولدار باشن
آرزو می کنم همه به آرزوشون برسن
بچه ها برای همدیگه دعا کنیم. زودتر می گیره

   + لورا - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠

روز شادی و انرژی

هرکس انرژی خواست بگه تا توی این پست اضافش کنم.

هرکس به خواسته اش رسید بگوید که من اینجا بنویسم تا همگی خوشحال شویم.

 

چون لیست طولانی بود بردم ادامه مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱

تبریک برای دوست خوبم

با عرض شرمندگی که اینقدردیر نوشتم این پست را.تلاش می کردم که خودم بیایم و کامنت بگذارم ولی نمی شد.

لیلی جرمنی عزیزم تولد پسرت مبارک.حتما مادرخیلی خیلی خوبی هستی.

یک سوال:جایی دروبلاگت ابه جریان سه تایی شدنتان اشاره کرده بودی و من نفهمیده بودم  یا ناگهان خبر دادی؟

   + لورا - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/۳٠

خدای مهربون

یادتان هست وقتی این پست را نوشتم؟

دقیقا فردای همان روز خدا آدم های خیلی مهربانی را سرراهمان قرارداد.طوری که هم قرارداد باغ و تشریفات را بستیم هم اتلیه و موزیک.همه شان هم در نهایت خوبی و درک با مارفتارکردند و با یک قیمت خیلی مناسب توانستیم همه کارهایمان را راه بیندازیم.یک دوست خیلی مهربان هم یکدفعه آمد و پیشنهاد داد که لباس عروس خیلی خوشگلش را به من اجاره بدهد.البته اگر اندازه ام شود که به امید خدا عید می روم برای پرو.

بعد از عروسی خواهرشوهر بود که فهمیدم چرا قسمت بود آنها زودتر از ما عروسیشان را بگیرند یعنی بعد از آنها جوری راه برای ما هموارشد که مادرشوهر برای انجام بعضی کارها که پدرشوهر نمی خواست برایمان بکند رفت و جلویش ایستاد و نگذاشت بعضی اتفاقات ،سر مراسم ما تکرارشود.

یادتان هست که گفته بودم خیلی روزهای تلخ و بدی را می گذرانم؟

به امید خدا آن هم حل شد البته هنوز مانده تا کاملا خیالم راحت شود اما درصد زیادی از مساله حل شد که فکر می کنم به خاطر قولی بود که به خدا دادم.یعنی یک جوری احساس کردم اگر من این کاررا بکنم خدا هم کارمان را راه می اندازد که انداخت البته هنوز مانده تا من قولم را عملی کنم.(زمان انجام آن از شما هم کمک خواهم خواست اگر دوست داشتید)

الان خیلی زیاد می فهمم که باید به خدا اعتماد کنم.به جای این که بگویم خدایا چرا؟بگویم خدایا زودتر کاری کن تا بفهمم خیر این اتفاقی که افتاده در چیست.

نازنین بانو متاسفانه عددهای ثبت نظر نمی آیند و من نمی توانم برایت نظر بگذارم.ممنونم بابت آن لینکی برای آن موضوع به من داده بودی.رفتم آنجا و یک دوست خیلی قدیمیم را دیدم.اگر جور هم نشود من برای دیدار آن دوست از تو متشکرم.

از همه شما ششصد هفتصد نفر به طور عام و از همه دوستانی که برایم نظر می گذارند به طور خاص ممنونم که این همه مهربانید و این همه انرژی های خوب برایم می فرستید.

دوستتان دارمقلب

   + لورا - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

سالگرد یک آشنایی

اول اسفند می شد یک سالی که این جا شد جزیره ناشناخته من .می خواستم برای این مناسبت یک پست مفصل بنویسم.ولی اینقدر روزهای تلخ و بدی را می گذرانم که اصلا یادم رفته بود.

دوستانم که انگاربا من قهر کرده اند.چندروزی است حتی یک کامنت هم نداشته ام.

حالا می خواهم بپرسم دراین یک سال یا چندماه یا چندروزی که با من همراه بوده اید،من را چطور ادمی دیدید؟با چه مشخصاتی می شناسیدم؟

خوشحال می شوم که همه جواب بدهند.حتی شما خاموش عزیز.

   + لورا - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٢

سرکار رفتن من

دیروز دوستم زنگ زد .گفت یک موقعیت کاری خیلی ضروری هست .می توانی بیایی؟

گفتم الان که نمی توانم بگویم بگذار با همسر و پدر مادرم صحبت کنم می گویم.شرایط کاری خیلی خوبی بود و همان بود که من دوست داشتم.

خلاصه خیلی سریع به "س"  و به بابا و مامانم زنگ زدم و بعد از اکی شدن کل ماجرا گفتم که می آیم.گفت باشد فردا به تو خبر می دهم.امروز تا ساعت 12 ظهر منتظر بودم.می خواستم یک کلاس ورزش بروم که گفتم خوب شد نرفتم اسمم را بنویسم و گرنه پولم سوخت می شد.

به دوستم پیامک زدم گفتم عزیزم صحبت کردی؟گفت :"آره.مدیرمان گفته که یک فرد با تجربه می خواهد."

من هم لب و لوچه ام آویزان شد.دیگر نگفتم خوب زن حسابی اول شرایط را می پرسیدی .بعد به من می گفتی.این همه از دیشب برای خودم خیالبافی کردم.از اولین جلسه کلاسم هم ماندم.

چرا مردم ر،آدم را در آمپاس می گذارند؟

   + لورا - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۱

دکتر رفتن خانم ها

4شنبه با دوستم رفته بودم تا برود سونوگرافی.این دوستم قبل از ازدواج اصلا دکتر زنان نرفته بود و حتی برای یک بار هم گذرش به سونوگرافی نیفتاده بود.کلا همه چیز رو به بی خیالی طی می کرد.اما بعد از ازدواج عفونت شدید گرفت و کلا اینقدر رفت دکتر زنان که رویش باز شده بود دیگر.

اتاق سونوگرافی جوری بود که منشی و همراه بیمار توی اتاق بودند و تخت سونوگرافی و دکتر پشت یک پاراوان چوبی .

سونوگرافی دوستم یک سونوی معمولی بود که از روی شکم انجام می شد و برای کیست تخمدان بود.دوستم رفتم پشت پاراوان.دکتر هم یک آقا بود.دیدم شلوار دوستم افتاد روی قسمت بالایی پاراون.یعنی خودش درآورده بود واانداخته بود آنجا.من و خانم منشی با دهان باز داشتیم نگاه می کردیم که چرا شلوارش رو درآورده که صدای دکتر رو شنیدیم که گفت خانم تا همین حد کافی بود و احتیاج نیست.بعد از چنددقیقه دوستم آمد بیرون و وقتی از مطب بیرون رفتیم منفجر شد.گفت وای لورا فکر کردم سونوگرافی هم مثل دکتر زنان هست.اول شلوارم رو درآوردم و می خواستم لباس زیرم رو هم دربیاورم که دکتر که چشمهایش 4تا شده بود ملحفه انداخت روی پایم و گفت احتیاج نیست.

او خجالت می کشید و من این شکلی بودمقهقهه 

 

پی نوشت:دوستان مشاوره رو می خواهم وقتی با هم رفتیم بیایم و نتیجه اش را بگویم.اما یک چیزی که گفت و انجامش خیلی برای من سخت هست گفت که هم باید به مادرشوهرم زنگ بزنم و هم بروم خانه شان و حتی بپرسم که کاری،کمکی برای عروسی از دست من برمی آید یا نه.که من اصلا توانایی انجام این سه کارفعلا درخودم نمی بینم.گفت اگر هم مادرشوهرت نخواهد شما با هم زندگی کنید که این ممکن هست تو با این کارها اجازه نمی دهی دستش بهانه ای بیفتد و بگوید دیدید گفتم؟این دختر به درد نمی خورد.

   + لورا - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/٩

داستان جدایی دوستم

نیمه شعبان بود که دوستم نامزد کرد و چند هفته بعد عقدکردند.قرار بود بعد از محرم صفر عروسی کنند و خوشحال بود که زود می رود سر خانه و زندگیش.

روز بله برون پدر داماد اصرار داشت که برای اینکه بتوانند راحت تر بروند دنبال کارهایشان و مشکلی نباشد عقد کنند .فقط برای اینکه با هم راحت تر شوند .

چند روز بعد از عقد ،برای دوستم یک مشکل زنان پیش آمد که مجبور شد برود دکتر.آنجا به دکتر گفت که تازه عقد کرده و هنوز ازدواج نکرده است.دکتر گفت که اشکالی ندارد تو برای حل این مشکل باید سه ماه دارو مصرف کنی و تا زمان مصرف این دارو نباید رابطه داشته باشی.به شوهرت هم بگو که این را از تو نخواهد.

خوب مسلما سه ماه رابطه نداشتن کسی را نمی کشد و حتی برای یک پسر جوان که تازه می خواهد زندگیش را شروع کند هم موضوع رنج آوری نیست. دوستم که حالا مثلا شما فکر کنید اسمش زهراست  هم این مساله را با شوهرش مطرح کرد و ظاهرا او هیچ مشکلی نداشت و اظهار کرد که سلامتی تو برای من مهم تر است و عیبی ندارد .تازه  خیلی هم خوب است که این مسائل به بعد از عروسی نیفتاد و الان تو خوب می شوی.

بعد از یک ماه ،کم کم رابطه زهرا و شوهرش دستخوش تغییراتی می شود و شوهرش کمتر به خانه آنها می آید و کمتر تلفن می زند و کمتر با هم بیرون می روند.شوهرش اصرار زیادی دارد که با هم رابطه داشته باشند اما زهرا حرف دکتر را یادآوری می کند و از این کار سرباز می زند.(دکتر گفت درصورت رابطه کار این بیماری به جاهای خطرناکی می رسد)

یک روز که زهرا با شوهرش بیرون بوده و او از ماشین پیاده شده بوده تا یک خریدی انجام دهد ،موبایلش زنگ می خورد و اسم یک خانم روی ال سی دی می افتد.زهرا این مورد را از شوهرش جویا می شود و او می گوید که دوست دختر قدیمیش هست که ولش نمی کند.اسمش را سیو کرده تا جوابش را ندهد!اما این ماجرا زیاد تکرار می شود.

چند روز قبل از شروع محرم ،پدرشوهر زهرا به خانه آنها زنگ می زند.می گوید که دختر شما وظایف زناشویی اش را درمقابل پسر من انجام نمی دهد.پس او برای چه ازدواج کرده؟ما از این ازدواج ضرر مادی هم کرده ایم چون مجبور شدیم دختر همسایه مان را برای پسرم صیغه کنیم تا بتواند خودش را تخلیه کند. هر مردی نیاز دارد که رابطه داشته باشد.

 زهرا با بخشیدن تمام مهریه اش از این مرد جدا شد.گفت حاضر نیست با مردی که نتوانست سه ماه برایش صبر کند زندگی کند حتما در زمان دوستی هم به او خیانت می کرده و دیگر هیچ وقت نمی تواند به این مرد اطمینان کند.

الان زهرا می گوید که خداروشکر می کنم تا این بیماری برای من پیش آمد و باعث شد این بیمارجنسی را بشناسم.از آن مهم تر خانواده اش را که در این مورد بسیار خصوصی پسرشان دخالت می کنند و حتی اورا از این کار نهی هم نکرده اند.

   + لورا - ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩

جمعه گذشت و روسیاهی به من ماند

خوب ما رفتیم منزل دوست جان.باید بگویم که یک غذا نه بلکه دوتا غذا البته با کمک هم درست کردیم.همسر هم مرتب به من نگاه می کرد که معنیش این بود که دیدی من راست گفتم.دیدی خوب شد آن حرف های بدرا نزدی.

خانه شان خیلی خیلی با آن روزهای بعد از ازدواجش فرق کرده بود.خیلی قشنگ تر شده بود.انگار جا افتاده بود.کلییییییییی وسیله جدید خریده بودند که خانه شان لازم داشت.یعنی همه بعد ازدواج می بینند که باید یک عالم وسیله بخرند و جهازشان کافی نیست؟اینطوری که نمی شود پول جمع کرد.

کلا خوش گذشت.جای شما خالی.دلم هم سبک شد چون خیلی صحبت کردیم با هم.البته او معمولا گوش می کند نه حرف می زند نه راه حلی ارئه می دهد اما همین حرف زدن هم برای من خوب بود.یک سس آلفردوی من درآوردی هم درست کردیم با یک پیراشکی من درآوردی تر که جفتش خوشمزه شد.حالا دستورش را می گذارم بعدا.

   + لورا - ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٧

منزل دوست به صرف شام یا عصرانه؟

این که یک روزی می خواستیم دوستم با شوهرش را رستوران دعوت کنیم یادتان هست؟(اینجارا بخوانید تا یادتان بیاید)

چندروز پیش دوستم زنگ زد که فلانی بیایید خانه مان تا عکس و فیلم عروسیمان را ببینید.با "س" بیایید.یکی از این سه روز تعطیل که برنامه تان جور شد بیایید که دور هم باشیم.طولانی هم بیایید جوری نباشد که زود بروید خانه .من هم گفتم باشد.با "س" هماهنگ کردم و قرار شد جمعه شام برویم خانه شان.

اس ام اس زدم که :

"دوستم من و "س" جمعه شب می آییم خانه تان"

جواب داد:

"اکی لورا جون ما جمعه عصر منتظر شما هستیم"

حالا این یعنی چه؟یعنی شام نرویم و عصری برویم.یا از عصر برویم که بیشتر پیش هم باشیم؟

برداشت من احتمال اول بود می خواستم جواب بدهم که ما شام می خریم و می آییم که شرمنده اش کنم که همسر نگذاشت و احتمال دوم را مطرح کرد.

   + لورا - ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٤

برای دوستانم

به ترتیب حروف الفبا:

باران عزیزم تولدت و فارغ التحصیلیت را با تاخیر تبریک می گویم.با یک عالم آرزوی خوب برای توماچهورا

رویا (پلیکان) امیدوارم که سرنوشت این عروس مثل خاله اش نشود.

پیراشکی جانم سالگرد ازدواجت را با تاخیر تبریک می گویم.امیدوارم 120سالگی این سالگرد را کنار همسرت جشن بگیرید.در کتاب صورت هم پیدایت کردم:).برای آن موردی هم که گفتی شربت زعفران خیلی مفید است.

صاحب حرفای دلم که پیشم نیامدی این چندوقت ،من رمزت را فراموش کرده ام.دلم هم برایت تنگ شده.

نازنین بانو جانم اول فکر کردم این کوچه باغ را خودت عکس گرفته ای و غبطه خوردم که در این جای قشنگ بوده ای.

لیلی جرمنی من عاشق آن چتر ها شدم.همین طور مثل ایشالا موهی پایت هم سفید شود:)در مورد بقیه مطالب هم خیلی کامنت دارم که روی هم انباشته شده.

مارال آیینه و شمعدان در خواب روشنایی است.آن پست رمزی بالاخره تمام شد هم خواندم کلی هم نوشتم که درآخر آن عددها نیامد تا ثبت شود.

مریمک زیارتت قبول عزیزم.ممنونم که به یاد من بودی.

ماه گل عزیزم ،متاسفانه جامعه مدرک گرا همین هست و من جایی بودم .یک آقایی آمد و مدیریت خوانده بود.مادرش گفت آقای مدیر آمد و من یاد مدیر مدیره خود مدیره افتادم:)

این برای آنهایی بود که بالاخره توانستم و.لاگ هایشان را باز کنم اما کامنتدانی باز نشد.

این پست برای عذر تقصیر نوشته شد.آن دوستان عزیزی هم که اینجا نیستند آمده ام دیدنشان و کامنت گذاشته ام.امروز کلی خوشحال شدم که این بلاگفا افتخار داد و رویش را نشانم داد.

 

 

   + لورا - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٧

خوشبختی دوتایی

یک دوست دارم که اوایلش زیاد با هم خوب نبودیم.مثلا یک بار که رفته بودیم خرید مانتو،مانتویی را که من پسندیده بودم و پرو کرده بودم او خرید.اصلا هم به روی خودش نیاورد که من می خواستم آن را بخرم.وقتی رفتم خانه و برای مامانم تعریف کردم خیلی بدش آمد گفت اگر من جای تو بودم اورا کنار می گذاشتم.اما من ساختم و او هم تغییر کرد.حالا یکی از دوستان خوب من است.

پارسال عروسی کرد.با کسی که به نظر من اصلا به هم نمی خوردند.وقتی می رفت کلاس فرانسه و برای ارشد می خواند پیش خودم می گفتم آیدا حتما وقتی رفت فرانسه با یک خارجی ازدواج می کند و خانه اش از این خانه های خوشگلی است که وسایل سفید دارند و پنجره شان به یک حیاط خیلی سبز و زیبا باز می شود.چون چهره ی زیبایی هم دارد اما با یک خارجی که هیچ با کسی عروسی کرد که حتی دانشگاه هم نرفته بود و از همان اول وارد بازار کار شده بود.البته شوهرش مرد خوبی است و هروقت با هم هستیم خیلی می خندیم و خوش می گذرد.خداروشکر با "س" هم خیلی جور است.

خانه اش خیلی کوچک است و تک پنجره اش به یک کوچه بن بست با نمای زشتی باز می شود.اوضاع مالیشان هم بعد از یک سال ازدواج زیاد تعریفی ندارد اما خوشبخت است و راضی است که رفته خانه خودش و دوتایی دارند زندگی می کنند.امروز سالگرد ازدواجشان بود.مبارکشان باشد.

لازم به توضیح است که روزنامزدی دوستم با روز نامزدی من یکی بود .اما حالا او اولین سالگرد ازدواجشان را جشن می گیرد و من هنووووز سنگر را درخانه پدری حفظ کرده ام.حتما باید بگویم که دارم غصه می خورم؟

   + لورا - ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱

شام دوستانه

 

یکی از دوستان دانشگاهم ،همزمان با من نامزد کرد.یعنی روز نامزدیمان یکی بود دقیقا.حالا یک ماه دیگر می خواهد سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرد.

از وقتی ازدواج کرده خیلی اقتصادی شده است.حالا شاید من هم اینطوری بشوم ها.نمی دانم!اما کلا ما یکبار از پارسال تا حالا خانه شان رفتیم که آن هم برایش کادو برده بودیم.کادوی عروسی هم که جدا داده بودیم.همینطور کادوی تولد و اینها.

چندوقت پیش یک رستوران جدید پیدا کردم که قیمت مناسبی هم داشت و فضایش هم قشنگ بود.به همسر گفتم که به دوستم بگویم یکبار 4تای بیاییم ،هم یکدیگر را ببینیم هم شام بخوریم.بعد چون ما خانه خودمان نیستیم که مهمانشان کنیم اینجا مهمان ما باشند.گفت خوب است.باشد.

زنگ زدم و گفتم آیدا جان ،خیلی وقت هست که هم را ندیده ایم.دلم تنگ شده .گفت آره .بیایید خانه مان البته به شرطی که شام و میوه تان را هم بیاورید.

من:خنثی.می خواستم رستوران دعوتتان کنم.

دوستم:باشد کی بیاییم؟

یعنی حتی بابت حرفی که زده بود شرمنده هم نشد. زمانی که با هم دوست بودیم و مجرد اصلا اینطوری نبود.خیلی دست و دلباز بود. یعنی زندگی مشترک اینقدر سخت هست که آدم باید اینطوری حساب کتاب پول هایش را داشته باشد؟

شاید اگر می خواستیم خانه شان برویم من خودم پیشنهاد می کردم که چیزی همراهمان ببریم تا به میزبان هم سخت نگذرد.اما یهویی این حرف؟

به نظرم اگر بخواهیم می توانیم مهمان داشته باشیم.کاری کنیم که بهشان خوش هم بگذرد اما بریز و بپاش نداشته باشیم.سفره ای ساده و صمیمی هم حال مارا خوب می کند هم مهمانانمان را.لازم هم نیست که انتظار داشته باشیم که غذایشان همراهشان باشد.

   + لورا - ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧

حیف از دستم رفت

یعنی الان همه رفتید اونجایی که گفتید؟{#emotions_dlg.e35}

   + لورا - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۸

صدمین

امروز بعد از صدوبیست و شش روز صدمین پست وبلاگم رو می نویسم.رسیدن به اینجا کمی هیجان انگیز هست برای من.الان وبلاگ خانم لورا آن قالبی را که می خواستم تقریبا به خودش گرفته است.آن چیزهایی را که می خواستم بگویم تقریبا گفته ام.هربار که دلتنگ می شوم یا ناراحتم به اینجا می آیم.هر چیز جدیدی می بینم یا می شنوم یا می فهمم به اینجا می آیم.اگر کار جدیدی انجام بدهم اینجا می آیم و می گویم.چون با این صفحه که از هردفتر خاطراتی برایم حقیقی تر است دوستان مهربانی پیدا کرده ام که دلم می خواهد همه این چیزها را که شمردم با آنها شریک شوم.

با دوستان مجازیم که حتی مدت زیادی نیست می شناسمشان و می شناسمند بیشتر از دوستان واقعیم صحبت می کنم.شما حرف هایی از من می دانید که آن ها و حتی خانواده ام نمی دانند.

خوشحالم که اینجا و به واسطه آن شما را دارم.اگر خوانندگان خاموش عزیزم هم در این پست روشن شوند تا آنها را نیز بشناسم،برای همه یک سورپرایز دارم.

از لیلی عزیزم هم که از اولین پست "خانم لورا" با من بود، ممنونم و روی ماهش را می بوسم.

------------------------------------------------------------------

سورپرایزم در ادامه مطلب هست.البته می خواستم بزرگتر باشه که چون همه روشن نشدن کوچولوش کردم با اجازهعینک

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٤

مرغ همسایه چیست؟

داشتم کمدم رو مرتب می کردم که رسیدم به آلبومم.عکس های دوران دبیرستان.روز آخر مدرسه که آب بازی می کردیم و همه خیس بودند جز یک نفر که گوشه ای ایستاده بود . از خیسی لباس های بقیه چندشش می شد.

آن وقت ها، دوستی داشتم که خیلی با کلس بود.همیشه دماغش را سر بالا می گرفت.صاف می نشست و پایش را روی پایش می انداخت. با چنگال غذا می خورد.همیشه دستمال دستش بود و مرتب می گفت اه ،چطور می توانید با دست کثیفتان چیپس بخورید.جولیا پندلتونی بود برای خوودش.دوست داشت پزشک زنان شود و هر وقت از او می پرسیدند پدرت چه کاره است؟می گفت پرفیوژنیست و ما چقدر زحمت کشیدیم تا فهمیدیم پرفیوژنیست همان تکنسین اتاق عمل است.کار کمتر از پزشکی و مهندسی را عار می دانست و اگر کسی می گفت پدرم مغازه دار است یا شغل آزاد دارد با تحقیر او مواجه می شد.سوم دبیرستان که شد ،رفتند کانادا.عکسش را وقتی با او چت می کردم دیدم ،صندوقدار یک رستوران شده بود.خیلی هم خوشحال بود و از کارش راضی.می گفت تا زمانی که کالج می روم خوب است.وا رفتم.الان ازش خبری ندارم امیدوارم به آرزوهایش رسیده باشد.

از این جولیا ها زیاد داریم.کسانی که حاضر نیستند در وطن خود کاری کمتر از مدیریت داشته باشند اما در مملکت دیگران به کارهای خدماتی هم تن می دهند.چرا اینجا ذلت است و آنجا عزت؟

   + لورا - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٦

یه دوست صمیمی داشتم...

سوم راهنمایی که بودم.ناظم به علت مرض داشتن من رو از دوستانم جدا کرد و درکلاسی افتادم که هیچ کدوم رو ازنزدیک نمی شناختم.با دختری که جلوم می نشست و از یه مدرسه دیگه اومده بود یکم حرف زدیم و بعد از چند هفته من خوشحال بودم که در این کلاس افتادم و یه دوست خوب به نام شهرزاد دارم.من و شهرزاد خیلی خیلی با هم دوست شدیم.تا سال آخر تو یه مدرسه بودیم.بیشتر کلایا رو با هم می رفتیم و خیلی از کارهارو با هم انجام میدادیم.حتی وقتی پیش دانشگاهی بودیک من کل عید رو رفتم خونه اونا موندم تا درس بخونیم.اما بعد دانشگاه قبول شدن همدیگرو کمتر دیدیم من درسم بهتر بود.تهران -سراسری قبول شدم و اون بعد یه سال قزوین-آزاد.کم کم خودش رو از من دور کرد.البته باهم تلفنی زیاد حرف می زدیم.همدیگرم شاید ماهی دو ماهی یه بار میدیم تا بله برون من...

روز بله برونم من فقط عمه و دایی و خاله و عموی بزرگم گفته بودم با مامان بزرگ و بابابزرگه.اونام بزرگاشونو اورده بودن.اما من شهرزاد و دعوت کردم.چون اون مثل خواهرم بود.خواهری که نداشتم.کار فیلمبرداری و عکسم به اون سپردم.مراسم ساعت 4 شروع می شد.اما شهرزاد 7 اومد.نشست.شربت رو ریخت رو فرش نازنین مامانم.دوتاعکسم گرفت و گفت خجالت می کشم و رفت.رفت و دیگه پیداش نشد.زنگ می زد اما در حد ده دقیقه.بعد چند ماهم زنگ زد که خانم لورا من دارم می رم ایتالیا .5شنبه میرم و کی بود ؟دوشنبه وگفتم ببینیم همو.گفت وقت ندارم و رفت.همین.نتیجه 10 سال دوستی ما بود.

کاش می فهمیدم چرا.

 

پ.ن 1: نمی دونم چرا هر دفعه خط متن عوش میشه.

پ.ن2:برای دوستان بلاگفایی نمی تونم نظر بذارم.

پ.ن3: این یه تست روانشناسی جالبه

   + لورا - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٤