خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

دکتر گل ها

چندروزی می شد که کاج مطبقمان خیلی مریض بود و کاملیای مادر همسر جان و هردو خیلی غصه این هارو می خوردیم.آخر گل ها هم جان دارند و اگر حالشان خوب نباشد یعنی ما ازشان خوب مراقبت نکرده ایم.و اینطوری می شود که باید غصه بخوریم.تا اینکه مادرهمسر دید که مهندس بهادری که توی تلویزیون می آید و مراقبت از گیاهان را یاد می دهد یک جایی دارد سر کوچه پارک آب و آتش که میشود آنجا گل هایمان را ببریم و خوبشان کنیم.البته ایشان مهندس هستند ولی ما می گوییم گل هایمان را بردیم دکتر:)

راه خوب شدن عزیزانمان را گفت و بعد ما یک فوشیا ی خیلی خوشگل و یک بگونیا هیماریس خریدیم و جمع گل هایمان جمع تر شد.

دخترهای عزیزم شاه پسند.اورتانزیا.شمعدانی.کاانگوا .بگونیا هیماریس و فوشیا و پسرمان که انگار به سن بلوغ رسیده و بدقلقلی می کند:کاج مطبق.

دخترها مسئولیتشان با من است و پسرجان با همسر.دخترها گل می دهند و روح آدم را تازه می کنند.

اگر حال بچه های منزل شما هم خوب نیست ببریدشان دکتر .خودتان خوشحال خواهید شد

این هم لینک عکس قسمتی از محصولات من:

http://karodast.com/niloofarihome

حتما نظر بدهید بعد از دیدن.

   + لورا - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/٢٤

یک ماه...

از امروز درست یک ماه دیگر تا عروسی مانده.یک هیجان شیرینی زیر پوستم می دود وقتی فکر می کنم.درست یک ماه...

دیشب از همسر می پرسم که باورت می شود؟می گوید چرا باورم نشود؟کلی منتظر بودم.گفتم دقیقا به همین علت کلی منتظر ماندن باور من نمی شود.

خیلی ها هستند که اصلا دلم نمی خواهد بیایند عروسی تا من بتوانم تعداد بیشتری از دوستانم را دعوت کنم.اما نمی شود.واقعا برای عروسی حداقل باید 250 مهمان داشت تا بس بشود.

فردا با مامان می رویم تا تقریبا بقیه کارهای چینش را انجام بدهیم و فقط یک مبل و پرده  می ماند که آن هم هفته دیگر می آورند.

خانه مان حاضر می شود.خانه ما دوتا

چون همیشه خودمان دوتا می رفتیم و درخانه تنها می ماندیم ...همسر ناراحت هست که فردا مامانم هم می آید و بی نصیب باقی می ماند.

حالا به نظرتان کدام آهنگ ها برای رقص اولیه عروس و داماد خوب هست؟

ای جونم سامی بیگی

خانومم داوودچرگری

عروس مهتاب عاصف

 

لطفا نظرات خودرا با دلیل بیان کنید.نیشخند

   + لورا - ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٤

عشق اول-عشق آخر-یک عمر

خواهر سوم بود.دختر سوم هم می شد .بعد از او دوپسر و یک دختر و یک پسر دیگر هم به دنیا آمدند.وقتی دختر ها بزرگ شدند دیدند که لیدا از همه زیباتر است.بیشتر به خودش می رسید.موهای بلند و مشکی و پر و ابروهای بلند و قشنگ و چشمان درشتی داشت.پسران محل که هیچ ،پسران فامیل هم اورا می خواستند.درس خوانده بود و معلم شده بود.رانندگی هم بلد بود.اتومبیل هم داشت.شیطان بود و با پسرها دوست می شد.

دل به کسی نمی داد.خواستگار زیاد داشت اما نمی خواست ازدواج کند.شیطانی می کرد.

فریدون را برادرش  همیشه فری صدا می زد.لیدا عاشق او بود.دوست صمیمی برادرش.اما آن زمان ها می گفتند خواهر دوست آدم مثل خواهر خود آدم می ماند.اینقدر اطوار آمد.اینقدر عشوه ریخت تا دل فری را برد.دور از چشم همه با هم دوست شدند.دوسال گذشت.لیدا به هیچ پسری نگاه نمی کرد.خواهرهای بزرگترش ازدواج کرده بودند.26 سالش بود و به رسم آن سال ها ترشیده حساب می شد.مادروپدر نگران دخترزیبایشان بودند.

فری دل را به دریا زد.لیدا را خیلی می خواست.رفت و به مهرداد گفت که خواهرش را می خواهد.مهرداد هیچ نگفت.آمد خانه.لیدا را صدا زد.در را بست و تمام گذشته فری،تمام کارهای بدش،تمام دختربازی هایش را برای لیدا گفت.لیدا فهمید که در این دوسال هم فری به او وفادار نبوده.برادرش را همراهی می کرده در بودن با دخترها.اما بازهم دوستش داشت.مهرداد تمام کارهای فری را برای آقاجانشان هم گفت.آقا جان گفت تا من زنده ام نمی توانی با او ازدواج کنی و فری رفت.لیدا 30 ساله بود.هنوز زیبا بود.هنوز خواستگار داشت اما دیگر دلش با کسی نمی شد.فری هم ازدواج کرد با یک دختر زیباتر از لیدا.

چندسال بعد مادر داشت خبر عروسی کوچکترین دختر را به فامیل می داد.لیدا شنید که مادرش پای تلفن می گوید نه او دیگر ازدواج نمی کند.سنش بالا رفته و کسی نمی خواهدش.

دیگر اشک امانش نداد.حسرت گذشته را خورد.چرا با زندگیش لج کرده بود.

   + لورا - ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٠

جهازبرون

همه می گفتند وای چه خبر هست مگر؟اچرا اینقدر زیاد؟چرا اینقدر کامل؟تا ده سال دیگر هم نیاز نیست چیزی بخرد.می گذاشتی دو تکه هم خودش با شوهرش بعدا بخرد.اما خدایی خیلی باسلیقه است.سیما گفت خودش انتخاب کرده.دخترم سلیقه خوبی دارد.در جواب مردم لبخند می زد اما رفت به 17سال پیش ،روزی که جهاز خواهرش را می چیدند.چقدر گریه کرده بود آن روز.چشمانش قرمز و متورم شده بودند.چقدر جلوی شوهرش خجالت کشیده بود.

سیمین پدرشان را مجبور کرده بود تا سنواتش را بخرد.حاصل این همه سال کارکردنش را تا برایش جهاز بخرد.جهازسیمین هیچ چیز کم نداشت.فرش دستی کرم،مبل آنچنانی،گازویخچال و ماشین لباسشویی خارجی.سرویس خواب چوب کامل که هیچ یک چیزهایی زیادی داشت.سرویس چینی ژاپنی سرمه ای،گلدان کریستال سبز،لاله های ناصرالدین شاهی،ترمه های نفیسی که مال سیما بودند.اما مادرش به او نداده بود.چون از ازدواجش راضی نبود.از شوهری که انتخاب کرده بود.اورا دوست نداشتند.با یک فرش لاکی و گازآردل و یخچال فیلور راهیش کرده بودند.او هرسال حقوقش را می داد تا جهازش را کامل کند.تازندگیش آن چیزی بشود که خودش می خواهد.تا جلوی همسرو خانواده اش کمتر خجالت بکشد.تازه بعد از ده سال توانسته بود کمبودهای زندگیش را جبران کند.

سیما آن روز گفت با خودم عهد کرده بودم اگر دختری داشتم تا آن حایی که در توانم هست برایش هرچیزی را که خواست بخرم.پایه زندگیش محکم باشد.حالا چشمان دختر می خندید و چشمان سیما هم.دخترش هیچ وقت روز چیدن جهاز خواهرش به او نمی گوید که "مادر هرگز نمی بخشمت".

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۸

گزارش یک حسادت - 5

وقتی فامیل فوت کرد همه به خانه شان رفتیم.خانه کرج بود و من اجازه داشتم که شب بمانم."الف" از چند روز قبل آنجا بود و از "س" خواسته بود تا وسایلش را بیاورد.عروس برای مراسم تشییع نیامد و تازه 7شب پیدایش شد.می گفت "الف" به من نگفته بود.خوب آن وقت صبح خواب بودم.اما همه گفتند ما هم خواب بودیم اما بیدار شدیم.برگشت و به مادر شوهر گفت دفعه بعد جبران می کنم.مادر شوهر اخمی کرد و گفت :وا!یعنی فامیل های من بمیرند تا تو جبران کنی؟گذشت تا "الف" از من خواست شارژرش را بدهم.عروس در اتاق بود .به او گفتم اگر می روی پیش "الف" این را هم ببر.با لحن خیلی خیلی بدی گفت:وسایل "الف"پیش توئه؟دست تو چی کار می کنه؟من هم با عصبانیت گفتم این کیف "س" است.کمی بعد هم دیدم شوهر خاله "س" این ها دارد با او حرف می زند و جوری بود که انگار ناراحت است.آن روز عروس به حالت قهر و با آزانس به خانه برگشت.همه گفتند این که روز معمولی ،همه جا می ماند حالا رفت؟برای ختم هم نیامد."الف" گفت چندین بار زنگ زدم.جواب نداد.اما مادر و پدرش آمدند.مادرش در مسجد به مادر شوهرم گفت ما جشن عقد های زیادی رفته ایم ،آن چیزی که شما برای عروس آوردید خیلی کم بودا.که خواهر شوهرم گفت ببخشید مسجد جای این حرف ها نیست اما شما چی کار کرده بودید؟

چند روز بعد مادرشوهرم گفت که عروس می خواهد جدا شود.گفته از تو متنفرم و ازت بدم می آید.او همیشه در جمع می گفت خیلی دوست دارم.خدایا هیچ وقت  من را بدون "الف" نگذار.در جمع می بوسیدش و قربان صدقه اش می رفت.مادر شوهرم تعریف کرد که عروس خیلی شکاک است.8ماه تمام نگذاشته تا "الف" نهار ببرد و با همکارانش بخورد تا با آنها نگوید و نخندد.به شوهر خاله گفته است که چرا شما گذاشته اید دخترتان - 11سال از "الف" بزرگتر است و یک شوهر و یک بچه هم دارد-با "الف" عکس دونفری بیندازند.حتی پیش مشاور هم رفته بود اما نتیجه نداشت.

بعد از چند ماه از هم جدا شدند.نصف مهریه و تمام طلاهایی را که برایش خردیده بودند را گرفت.لباس هایش را پاره کرده بود و فرستاده بود."الف" چند وسیله خریده بود و آن ها را در انباری عروس گذاشته بود.مادرش در جواب پس دادن آنها گفته بود ،وسایل را بر می دارم چون آمدی خانه ام و خوردی!این حرف همه جای مادر شوهر را سوزانده بود .

من خوشحال نشدم اما دلم خنک شد.بعد آمدن این عروس خون ها بود که به جگرم شده بود،دعواهای تحمیلی بود که با "س" داشتم و اشک ها بود که ریخته بودم.

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٤

گزارش یک حسادت - 4

توی مراسم عقد ما ،چشمهای عروس همش اشکی بود و بغض داشت.من فکر می کردم که به خاطر مراسم بد خودش هست و دلم می سوخت برایش.مادر شوهرم خیلی هوایش رو داشت و مرتب یا کنارش بود یا صحبت می کرد بااو.حتی بیشتر از ما هم به عروس شاباش داد.همه این ها برای من مهم نبود چون خدا رو شکر می کردم که مادر پدر با درایتی دارم و فامیلم مایه آبرویم هستند.(بعد از مهمانی عقد برادر شوهر به این نتیجه بزرگ رسیده بودم.تا قبل از آن قدرش رو نمی دانستم.)بماند که برادر شوهر چقدر در این مراسم مارا حرص داد.رقص چاقو کرد و با اینکه می دانست پول های "س" برای شاباش تمام شده ،چاقو را نمی داد.تا اینکه مادرم فهمید و به"س" پول رساند و او به جای اینکه هوای برادرش را داشته باشد خیلی بیشتر از آن چیزی که لازم بود گرفت.

بعد از عقد ما و قبل از عید بود که عروس اعلام کرد دیگر به خانه خودشان نمی رود چون شرکتشان عوض شده و راهش به خانه آنها دور است و از آن شب در منزل مادرشوهر ماند."س" که اتاقش با "الف" مشترک بود خیلی شاکی شده بود .می گفت نمی توانم یک لباس راحت بپوشم یا دوش راحت بگیرم.نمی توانم راحت دراز بکشم و شب ها آواره شده ام اما پدر و مادرش به جای اینکه حرفش را گوش دهند می گفتند تو به "الف" حسادت می کنی چون او مرتب کنار همسرش است اما پدر لورا اجازه نمی دهد او زیاد به خانه ما بیاید و تا دیر وقت بماند.یا تو زیاد به خانه آنها بروی و بمانی.اما کسی نمی گفت این قول و قراری بود که ما با هم گذاشته بودیم . حتی شما با پدر عروس هم گذاشته بودید .اما پدر لورا سر حرفش می ماند و چیزی که گفته را عوض نمی کند.در این اوضاع پدر عروس پول داد تا "الف" به نام خودش یک ماشین بخرد  و این تبدیل به یک پز جدید برا ی ما شده بود.این وضعیت برقرار بود تا اینکه یکی از فامیل های نزدیک "س" فوت کرد...

   + لورا - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۱

گزارش یک حسادت - 3

... تعدادی از مهمان ها روی زمین نشسته بودندو تعدادی می رقصیدند.به غیر از مبل ها صندلی دیگری برای نشستن دیگران نبود.ما گوشه ای ایستادیم تا مادر شوهرم،سریع مادر من و مادرش را روی مبلی جا دهد.و ما که تعداد کمی هم بودیم گوشه ای روی زمین نشستیم.خودش هم روی دسته مبل کنار مادرش نشست!.خواهر عروس یک تاپ تریکوی قرمز با شلوارک لی پوشیده بود و مادرش یک لباس حریر دنباله دار بدون کفش یا صندل.دوست صمیمی عروس یک دامن بافتنی خیلی کوتاه و با یک لباس توری که لباس های زیرش را نشان می داد پوشیده بود.از مردانه که در خانه همسایه بود خبر نداشتم اما مادرشوهرم را می دیدم که دارد سکته می کند.مرتب از مادرم عذر خواهی می کرد و عرق های پیشانیش را پاک می کرد.حتما یادش آمده بود که وقتی زنگ زده بودیم برای تبریک چطور دل مادرم را سوزانده بود با عروس جون و عروس خانم گفتن هایش.با تعریف از شغل پدر جانباز عروس ،با تعریف از وضعیت بسیار خوب مادی و خواسته های کمشان.یادش آمده بود که چطور "س" را پر می کردند و بین ما دعوا می انداختند که من سر و زبان داری،خانواده شوهر داری و مراسم نگرفتنم را از عروس یاد بگیرم.

همین طور که روی سرامیک می نشستیم، یادم آمد که وقتی تازه نامزد کرده بودند،مادرشوهرم بارها با خوشحالی می گفت دختر چشم و دل سیری پیدا کرده ایم.مهریه اش 14 سکه بیشتر نیست و گفته هیچچچ مراسمی نمی خواهم.حتی یک جشن کوچک.برای همین عقد هم "الف" اصرار کرده بود که عروس جشنی نمی خواسته و کسی را نیاورید.اما خوب بدون مهمان که نمی شد.به خاطر همین ما و یک خاله و مادربزرگ را دعوت کرده بودند.خوب عروس حق داشت برا ی چه مراسم می گرفت؟

دیگر از ادامه آن مراسم نگویم بهتر است که وقتی به خانه آمدیم ،مادرم گفت ان شا الله که خوشبخت شوند اما چشم من که آب نمی خورد.به هر حال روزانه با آدم های زیادی سروکار داشت و دیگر آدم شناس خوبی شده بود.

بعد از آن دیگر ندیدم که مادرشوهر جلوی من از عروس تعریف کند.مخصوصا که در جشن نامزدی خواهر شوهر هم کرم هایی ریخته بود و با "الف" به خاطر آنکه با دختر 16 ساله دختر خاله اش می رقصید دعوای مفصلی کرد.چند ماه گذشت و به عقد ما نزدیک شدیم...

   + لورا - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱

گزارش یک حسادت - 2

نه "س" و نه خواهر شوهر را برای خواستگاری نبرده بودند.اما "س" از مادرش شنیده بود که عروس جدید کمی تپل است.کارمند است که این مورد علاقه خانواده بود .خیلی هم خوش سر و زبان است.خانواده اش هم کمی مذهبی هستند.

وقتی برای بار اول در خانه "س" عروس را دیدم،معنی کمی تپل را فهمیدم چون او دقیقا دو برابر من بود.در همان روز اولی که به خانه آنها آمده بود،تقریبا دوساعت با "الف" به اتاقش رفت و با هم تنها بودند .مادرشان را هم "ت"جون و"ت" صدا می زد.بعدا فهمیدم که کمی مذهبی هم یعنی چه."الف" وقتی به خانه آنها می رفت،ژل نمی زد و شلوار لی نمی پوشید.اما عروس از روز بعد از خواستگاری هر روز با "الف"از سر کار به خانه آنها می رفت و تا 12 شب می ماند.مادر "س" هم برای توضیح به من می گفت می خواهیم با هم بیشتر آشنا شوند.روز نامزدی مرا نبردند و گفتند رسممان نیست وقتی هنوز عقد نکرده اید با خود به مهمانی رسمی ببریمت.حتی یک تعارف یا معذرت خواهی هم نکردند.

رابطه من با عروس اصلا خوب نبود.آدمی هستم که ظاهر و باطنم یکی است و نمی توانم الکی قربان و صدقه کسی بروم و تعریف کنم.دوست ندارم در جمع سرم را روی پاهای نامزدم بگذارم ،یا مرتب لپش را ببوسم و بمالمش.این کارهایی بود که عروس می کرد و به همین خاطر من نمی توانستم با او ارتباط بگیرم.تملق؟هایش روی پدر شوهر اثر گذاشته بود و اورا که مرتب بابا بابا صدا می کرد،خیلی دوست داشت.

نزدیک عقدشان بود که مادرشوهر از من پرسید لباس هایت را از کجا می خری؟لباس های تو همیشه شیک است و مناسب.می خواهیم برای عروس هم از آنجا بخریم.گفتم او خیلی چاق است و آن مزون سایز او ندارد.بعدا فهمیدم که او هر بار که برای خرید لباس بیرون رفته اند،گریه کرده که چرا چاق است و با "الف"دعوا کرده که چرا او را دوست ندارد که نمی گوید لاغر شود!اینقدر اذیت کرده که "ت"جون گفته من دیگر برای خرید با شما نمی آیم.

روز عقدشان رسید .مهمانی جدا و در خانه عروس بود.من و مادرم به آرایشگاه رفتیم و حسابی خودمان را ساختیم .به هر حال من جاری بودم و توی چشم.وقتی آنجا رسیدیم و وارد شدیم،رنگ از روی مادرشوهرم پرید...

 

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

گزارش یک حسادت - 1

*فکر می کنم اسمش رو بذارم عاقبت یک حسادت بهتر باشه.نظر شما چیه؟

... روز نامزدی وقتی برای ما آرزو خوشبختی می کردند،برای "الف"-برادر بزرگتر"- هم آرزوی یک بخت خوب می کردند تا او هم سروسامان بگیرد که خاله بزرگتر گفت :"الف "،همینطوری زن نمی گیرد .او خیلی نسبت به انتخاب دختر وسواس دارد و سلیقه اش خاص است.

چند روز گذشت و من و "س" مشغول نامزد بازی و خوشگذرانی بودیم .من که نوه اول بودم و در فامیل ما همه تحویلمان می گرفتند برای عروس شدن و برای آنها چند سال از آخرین عروسی می گذشت و شوق و ذوق داشتند و خلاصه پادشاهی می کردیم.همسر جانمان می گفت که همه از انتخاب من خیلی راضیند و می گویند خانواده اصیل و خوب و دختر باشخصیت و بانمک و خوشگلی را انتخاب کرده ای و همه به من تبریک می گویند و من هم از انتخابم کیفور می شوم.

تااینکه تقریبا 15 روز بعد از نامزدی ما ،"س" گفت"فکر می کنم برای "الف" خبرهایی باشد.انگار می خواهند به خواستگاری بروند.من گفتم"نه،او که گفته بود من تا ده سال دیگر ازدواج نمی کنم.اما یک هفته دیگر رفتند خواستگاری و در همان خواستگاری قرار روز بله بران،عقد ،مهریه،چگونگی خرید و میزان طلا و...،همه را تعیین کردند.

بعد از شنیدن این حرف ها،خیلی ناراحت شدم.یاد این افتادم که چطور یک سال من و خانواده ام را سر انگشت چرخاندند تا موضوع رسمی شود.با اینکه ما 4سال با هم بودیم.مشترکات زیادی با هم داشتیم و در همه موارد تفاهم داشتیم.حالا برای پسر اولشان چطور دویدند.برای یک ماه دیگر قرار نامزدی و برای 4ماه دیگر قرار عقد گذاشته بودند.آن وقت با عقد کردن ما مخالف بودند.در صورتیکه فقط 6 ماه بود که "الف" با عروس جدید همکار شده بود...

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

گزارش یک حسادت - مقدمه

روز خواستگاری قرار شد برای اعلام رسمی شدن رابطه تا تمام شدن درس من که یک ترم مانده بود صبر کنیم.در این مدت هم خانواده ها وهم  ما یکدیگر را بهتر بشناسیم.آن روز برادر "س" که دوسالی از او بزرگتر بود، نطق غرایی کرد که به نظر من بهتر است اصلا تا تمام شدن درس لورا کلا فکر ازدواج را بگذارند کنار و به هم کاری نداشته باشند و تازه بعد از آن رفت و آمد ها را شروع کنند .این نظر من به عنوان برادر بزرگتر "س" است .او تازه سر کار رفته و داغ است و... .و به قول مادرم خودش را نشان داد.البته که نه ما و نه پدر و مادرش اصلا به حرف های او اهمیتی ندادیم و کار خودمان را کردیم.او خیلی از ازدواج بد می گفت و حرف هایی که زد مادرم به او گفت :انگار خاطره ی بدی دارید و او جواب داد که نه اصلا.من تا ده سال دیگر هم فکر ازدواج نیستم و می خواهم اول دنبال کارهای خودم بروم.چرا آدم عاقل اول جوانی خودش را گرفتار زن و زندگی کند .در حالیکه من می دانستم دختری را در شهری که دانشگاه می رفته دوست داشته و حتی خواستگاری هم رفته اند اما دختر را به او نداده اند.

خلاصه طی ماجرای خواستگاری قرار شد که ما تقریبا 6 ماه رفت و آمد کنیم و اگر از نظر خانواده ها هم همه چیز مناسب بود،بعد از آن برای مهریه و قرار بله بران صحبت کنیم.

6ماه گذشت و درس من تمام شد.رابطه ما و خانواده ها خیلی خوب بود.اما صحبتی برای آمدن و حرف زدن نمی شد.مادرش زنگ می زد و احوال پرسی می کرد.اما حرفی برای رسمی شدن نمی زد.من از "س" می پرسیدم اما او کلافه و نارحت جواب می داد.

برادرش ذهنیت مادرش را خراب می کرد و چون بچه اول بود،حرفش زیاد خوانده می شد.او می گفت:این مدت کوتاه است و ما شناختی پیدا نکرده ایم.رابطه را رسمی نکن که بعدا توی دردسر بیفتید.قرار است "س"خانه داشته باشد و از کجا معلوم برایش دندان تیز نکرده باشد.تا اینکه تقریبا بعد از یک سال از روز خواستگاری ،"س" موفق شد و خانواده اش آمدند برای صحبت مهریه و مسایل دیگر و ما نامزد شدیم...

   + لورا - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩

شب زفــاف عمه جانم

عمه کوچکم در 38 سالگی ازدواج کرد.از خواهر های دیگر زیبا تر و با کلاس تر بود و همین باعث شده بود که در انتخاب شوهر خیلی سخت گیر باشد.مثالش یک مهندس کشتی که دوست پدرم است.خیلی خوش تیپ و پولدار و خوش اخلاق،تنها عیبش کم مو بودنش بود که مورد پسند عمه واقع نشد.آخرش او الان یک زن خیلی خوب خوشگل دارد اما عمه جانم ...

بیست سالش که بود خواهر زاده یکی از دوستانش خواستگارش بود.همیشه می گفت او از نظر فرهنگی به ما نمی خورد.قدش کوتاه است و... اما تقدیر خواست که 18 سال بعد با همان که کنارش نمی توانست کفش پاشنه بلند بپوشد و اصلا مویی هم نداشت ازدواج کند.

آن روز من 14 ساله بودم.نیمه شعبان بود و ما عروس را به خانه اش برده بودیم و بزرگتر ها رفته بودند که دست به دستشان بدهند.که عمه ام سراسیمه از اتاق بیرون آمد.مادرم را کناری کشاند و خواست که نرویم خانه تا مادر شوهر و خاله شوهر و زندایی شوهرش بروند و آرام چیزهایی گفت و مادرم به صورتش سیلی کوچکی زد و شورا را خبر کرد.

جلسه ای متشکل از دیگر عمه ها و زن عمو و مادرم تشکیل شد.آن ها که فکر می کردند که من اطلاعی از چگونگی عروسی کردن(!) ندارم می گفتند که در کلاس یادشان داده اند و میدانند که باید چگونه عروسی کنند.رسمشان است خوب.مادرم می گفت نمی شود که کسی در این شب خانه آدم بماند و این دوره و زمانه چه کسی این کار ها را می کند؟شاید آنها نخواهند همین امشب کاری کنند بنابر این همه نشستند تا جبهه رغیب، میدان را خالی کند.

دوست عمه ام می خواست به زور خواهرش را ببرد که مادر شوهر می گفت وا نمی شود من کجا بروم؟حتما حتما باید با خاله بزرگه و زندایی اینجا بمانم .شاید بچه ام آبی چیزی بخواهد و  اصرار می کرد که سریع جایمان را در اتاق کناری اتاق خواب بیندازید و من می روم که لباس هایم را عوض کنم.

ناگهان داماد از اتاق بیرون آمد .به زبان خودشان با مادر صحبت کرد و او راضی به رفتن شد.اما موقع خداحافظی بلند و جوری که همه بشنوند گفت :«الف!ازت نمی گذرم.من آرزو داشتم که امشب را برای تو ببینم اما نگذاشتند .»

ما هم در ساعت 4 صبح صحنه را ترک کردیم و تنهایشان گذاشتیم تا عروسی کنند.

   + لورا - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧

یک تخم مرغ - 4

... چند ماه گذشت.ما کاری نکردیم برای دفع سحر و جادو، همین طور می گذروندیم تا اینکه خانم اروپایی دوباره به خارج طلبیده شد.اومد برای خداحافظی .گفت:«خوب نیست آدم خودش رو بگیره ، خودش رو بالاتر از بقیه بدونه.باید با دیگران بره بیاد، اگر برای تخم مرغ دوایی خواستی پیش منه.» مامان منم هیچی نگفت ولی مطمئن شدیم که کار اون بوده و چون نخواستیم خودش رو پیروز بدونه سراغش نرفتیم.

در این مدت مامان بزرگم رفته بود مکه و برامون آب زمزم آورده بود.مامان یکم از آب رو ریخت 4گوشه ی خونه(اینطور گفته بودند).شیشه مان هم کاملا تمیز شده بود(چون پنجره ما نرده داره و اون کس که خونه رو ساخته خیلی باهوش بوده،نرده چسبیده به شیشه و تمیز کردن اون آخرای شیشه که دست بهش نمی رسد خلی سخته).

برادرم به دنیا آمدو الان برامون خیلی عزیزه.بابام نمی تونه دونه ای از خواسته هاش رو نادیده بگیره و خیلی دوستش داره.  شیمی درمانی مریضمون به خوبی پیش می رفت و تقریبا خوب شد.(چند سال بعد دوباره عود کرد ولی بازم خوب شد و هنوز تحت نظره).بابام کاری پیدا نکرد برای استخدام اما پروژه ای کار می گرفت و هنوزم همین طوره.

نمی دانم همه اینها ربطی به تخم مرغ داشت یا بالاخره قرار بود برای ما این طور پیش بیاد.اما به غیر از خودمون اتفاق های دیگه برای دیگران دیدم که گفتند به دعا و جادو ربط داشته و به اصطلاح طلسمشون کردند.خدا رو شکر این شر از ما برداشته شد و اون زن هم از ساختمان ما رفت.فقط هنوز نتونستیم خونمون رو بفروشیم.هر بار که قصد کردیم مشکلی برای ما یا خریدار پیش آمده که نشده.نمی دانم این همه به تخم مرغ و اسفندها ربط داره یا نه./

   + لورا - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٠

یک تخم مرغ- 3

...7روزبعد، صبح که می خواستیم بریم سر کارامون،دیدیم جلوی خونه پر اسفنده.ما جارو کردیم و ریختیم سطل آشغال.اینم تا 7 روز تکرار شد.مامانم می خواست بره به خانم اروپایی بگه اما بابام نذاشت وگفت نمی تونی ثابت کنی. به خانم همسایه گفت و اونم اظهار بی اطلاعی کرد.

چندروز بعد بابام زودتر اومد خونه.خیلی ناراحت بود.هرچی گفتیم حرفی نزد.فرداش نرفت سر کار.مامانم پرسید چرا نمی ری؟گفت قرارداد جدید نمی بندند.گفتند بازنشسته شو در حالیکه مدیر تولید بود و چندین سال سابقه داشت تو اون کارخانه.(بابام چندسال قبل سنواتش رو خریده بود و قراردادی شده بود.)این اولین ضربه تخم  مرغ بود ولی ما هنوز باور نکرده بودیم.

دوماه گذرانده بودیم و بابام هنوز کاری پیدا نکرده بود که مامانم ناخوش شد.بی حال و روز افتاده بود.رفت دکتر و دیدیم با حال زار و نزار و چشم گریان اومد خونه.بله مامانم باردار شده بود.بعد از 8سال و در حالیکه بابام وازکتومی کرده بود.از بابام اصرار به سقط و از مامان انکار که گناه داره و مامانم برنده شد و باردار باقی موند.اما آرامش از خونه ما رفته بود.هرروز گریه و اه و سردرد.هرروز دعوا و ناراحتی.تا اینکه ضربه سوم هم خوردیم و خبر رسید یکی از اقوام نزدیک جوانمون کنسر داره.دیگه کار ما جز گریه چیزی نبود.

جریان تخم مرغ و اسفند رو چند تا از دوستان می دونستند،گفتند اشتباه کردید.باید پاکش می کرید و اسفندارم توی خونه نمی آوردید. می گفتند برید پیش دعا نویس تا سحر را باطل کنه اما نه بابا و نه مامانم قبول نمی کردند...

   + لورا - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۸

یک تخم مرغ-2

...وقتی اومدیم تو اتاق، برادرم- اون موقع 8سالش بود- با ترس گفت یه چیزی خورد به پنجره.یه خانمی از کوچه داشت جیغ و داد می کرد.پنجره رو باز کردیم و خانمه گفت چرا تخم مرغ شکوندین رو سر من.مامانم گفت خانم پنجره ما توری داره ببین،نمی تونم چیزی رو بیرون بندازم.از بیرون زدن به پنجره ما.خوب که نگاه کردیم ،دیدیم یه تخم مرغ خورده به انتهایی ترین گوشه پنجره.با نعجب همدیگرو نگاه می کردیم.آخه تخم مرغ چرا؟چقدر با دقت زده شده.ما طبقه سومیم .چطوری اینقدر دقیق زده تو شیشه.

داستان هایی که از تخم مرغ شنیده بودم،مربوط به چشم شور بود.عموم که مریض شده بود،یکی از فامیل گفت حتما چشمش زدند.مام اومدیم خونه و برای شوخی و خنده، با عمم رو تخم مرغ اسم نوشتیم و فشار دادیم.رو اسم بابای من که به مظلومی و خوبی تو فامیل معروفه شکست.دوست مامانم وقتی ماشین خریده بود،به جای قربونی 4تا تخم مرغ گذاشته بود زیر 4چرخ ماشین تا بشکنند و از چشم دور بشه ماشینشون.مامانم به چشم شور و اینا اعتقاد داشت اما به جادو نه.اوج کارهایی که برای این می کرد،خوندن چهار قل و دادن صدقه بود.

کی تخم مرغ زده بود به شیشه ما؟برای چی؟یعنی چشم ما هم شور بود؟مسلما همه به خانم اروپای فکر می کردیم اما بابام مارو دعوا می کرد و می گفت این حرفا چیه؟چیزی نیست.بچه ها بودند و بازی می کردند.و ما هم نگاه های معنی دار به هم می کردیم.

دم عید بود و ما همون موقع شیشه رو تمیز نکردیم.توری هم مزید بر علت شده بود.

گذشت تا تقریبا 7روز بعد اصابت تخم مرغ با پنجره....

   + لورا - ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۸

یک تخم مرغ-1

وقتی تازه اسباب کشی کرده بودیم به این خونه،سه تا همسایه دیگه داشتیم که اونا هم  تازه اومده بودن.یکیشون داشت بازسازی می کرد و از نظر سن و سالی خودش و بچه هاش شبیه ما بودند ،خودشون هم توی خونه زندگی می کردن .به خاطر همین ما زیاد کمکش می کردیم و تقریبا دوست شدیم.اون یکی یه زن و شهر و دوتا بچه بودن که تازه از یه کشور اروپایی اومده بودند.شوهرش آشپز سفارت بود .تو خونشون آلمانی صحبت می کردند.خانمه قد خیلی بلندی هم داشت.مامانم می گفت:من این زنو می بینم بهم انرژی منفی میده.نمی دونم چرا می ترسم ازش.

یکم که گذشت، اونی که بازسازی داشت،با این اروپاییه هم دوست شد.هر روز خونه هم بودند.مامان من سر کار می رفت و چون خوشش نمی آمد،زیاد رفت و آمدی نداشت هر از گاهی با اون خانم اولی صحبتی می کرد، یا یک ساعتی همدیگرو می دیدند.

همسایه می گفت: که خانم اروپایی کارهای عجیب و غریبی می کنه و اهل جادو جنبله.برای شوهرش یه کارایی انجام میده و یه چیزایی میده بخوره و تو لباسش می ریزه تا زیاد با خانوادش دوست نباشه .اگر بخواد با کسی صحبت کنه و بخواد به نفع خودش تموم بشه حرفشون چیزای خاصی می خونه و به طرف فوت می کنه و همیشم موفق می شه.مامانم ترسید و کلا با اون خانم فقط سلام و علیکی داشت.گاهی هم می شنیدیم که پشت سر ما حرفایی زده و به نظرش ما آدمای خوبی نیستیم.خودمون رو می گیریم و کلاس میذاریم.گاهی هم حرفایی از طرف مامانم به خانم همسایه می گفت که اونو نارحت می کرد.

یه شب تو خونه نشسته بودیم.برادرم تو اتاق داشت فیفا بازی می کرد و ما سریال می دیدیم و حرف می زدیم ،که صدای بلندی شنیدیم و سراسیمه به سمت اتاق دویدیم...

   + لورا - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧

چشم های مونیکا-4

...تا چند روز نرفتم دیدن مونیکا، خیلی فکر کردم.اول رفتم با مدیر کار خونه صحبت کردم و سمت مدیر فروش اونجا رو تو یه شهر دیگه گرفتم تا برم اونجا برای زندگی.بعد هم خونم رو کم کم جمع و جور می کردم که مونیکا اومد.دلم براش تنگ شده بود.چشم های سبزش از شادی برق می زد.گفت نادر تونستی راضیشون کنی؟گفتم نه.راضی نمی شن.بعد خونه رو دید گفت چی کار می کنی؟گفتم از طرف کارخونه منتقل شدم به کلن.گفت منم با تو میام.گفتم بعدا حرف می زنیم.2ماه طول کشید تا به مونیکا گفتم ازدواج کردم.گفتم به زور پروین رو برام گرفتن.گفتم دوسش ندارم و حتی اشک هم ریختم.دیدم که شکست.چشم هاش رو به من و دوخت و گفت :نادر بد می بینی.من تورو دوست داشتم...نمی بخشمت و رفت.

پروین اومد .به غیر از روزای اول ، رفتارش عجیب غریب بود.بعد 1 سال فهمیدم اسکیزوفرنی داره.دیر بود بچه هام (دو قلو بودن) به دنیا اومده بودن و مادر می خواستن.مجبور بودم سالی یکی دو ماه تو آسایشگاه بستریش کنم.اومدم ایران تا حداقل مادر خواهرم بالای سر بچه هام باشن.پدر پروین گفت تو بردیش کشور غریب و اینطوری شده باید بسازی باهاش.50 سالگیم که مرد و من موندم تنها.از 60 سالگی تنهام دخترم و آه بلندی می کشه.

از یه پاکت زرد لای آلبوم،عکس مونیکارو در میاره.زرد شده و کناره هاش داره میریزه.به چشم های توی عکس نگاه می کنه.می گه نمی دونم تاوان شکستن دل این بیشتر بود یا عاق(اق) مادرم؟

 

 

بعدا اضافه شد:ببخشید که من هی قالبم رو عوض می کنم.می خوام یه دونه خوبشو که به دلم بشینه پیدا کنم.فکر کنم این یکی خوبه.نظر شما چیه؟

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳

چشم های مونیکا-3

... تا چند روز که همه میومدن خونه دیدنم و سرم گرم بود.اما بعدش شروع کردن گوش منو پر کردن از بدی های زن خارجی.8تا خواهر و برادر داشتم.همشون زود ازدواج کرده بودن .خودشون با زنا و شوهراشون میومدن مغز منو شست و شو می دادن.مادرمم مرتب می گفت حلالت نمی کنم.نمی گذرم ازت اگه اینو بگیری.اگه ما رو بی آبرو کنی.

 به یه مهمونی خانوادگی دعوت شدیم که پدرم به خاطر اینکه صاحب مجلس مثل خودش نبود،نیمد اما من و برادر بزرگم روفرستاد چون آدم با نفوذی بود.اونجا بود که پروین رو دیدم.زیبا و ایرانی.کم سن و سال بود و تو دل برو.دلم براش لرزید.تعجب کرده بودم که اون همه عشق مونیکا تو دلم بود پس چرا ؟ تو مهمونی صحبت کردیم کمی.اونم بی حجاب بود.باباش اهل می و ... . هم ازش خوشم اومد هم خواستم با خونه لج کنم.چند روز بعد به مادرم گفتم من پروین رو می خوام.اگر اونو نگیرید میرم با مونیکا ازدواج می کنم و دیگم نمیام.تا زمانی که بابام جواب بده همش پروین و مونیکا رو مقایسه می کردم.ایرانی و زیبا و خونگرم و مهربون و کم سن.آلمانی و زیبا و سرد و جدی و مهربون و هم سن خودم.پروین رو می خواستم.

در کمال تعجب من، بابام به خونه "م" برای خواستگاری پیغام فرستاد.گفتم اینم که بی حجابه.گفت عوضش خانواده داره، با نفوذن،صاحب منصبن.کوچیکم هست می تونی خودت تربیتش کنی.ما رفتیم و اونام قبول کردن.با یه زمین که مهریش شد و قرار شد محرم شیم و چند ماه بعد که من خونه اینامون رو جور کردم بیاد آلمان.باورم نمی شد.چی کار کرده بودم؟مونیکا چی می شد؟3 سال به پای من مونده بود.

دلم رو ایران جا گذاشتم و برگشتم...

ادامه دارد

   + لورا - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳

چشم های مونیکا-2

...خواهرم پیغام داد:نادر چی کار کردی؟خونه به هم ریخته.مادرم هرروز گریه می کنه که نادر می خواد یه کافرو بگیره.نادر می خواد آبروی باباش رو ببره.گفتم اون حاضره مسلمون بشه.اگر نیاید من ازدواج می کنم و باهاش میام ایران.پدر مونیکا یکی از افراد اصیل اون شهر بود و گفته بود که حتما باید خانوادت رو ببینم تا رضایت بدم.بعد از چند ماه التماس و تهدید و گریه و زاری.مادر پدرم اومدن.

بابام که یکی از ثروتمندای تهران بود و همه می شناختنش حتی یه دونه طلای کوچیک با خودش نیورده بود.هیچ هدیه ای نیورده بودن.مادرم با لباس سیاه اومده بود و با همونم رفتیم خونه مونیکا.خانواده مونیکا فهمیدن که خانواده من راضی نیستن.پدرم یکی از دوستاش رو که تو آلمان زندگی می کرد و من رو به اون سپرده بود با خودش آورده بود خونه اونا تا حرفاش رو ترجمه کنه و من چیز اشتباهی نگم.گفت ما راضی نیستیم.ما خیلی مومنیم و نمی تونیم عروس اینطوری بپذیریم.اگر راضی بشم هم بعد ش باید بیاد ایران.تو خونه بشینه و چادر سرش کنه و رفتن.یک هفته هم نموندن و اومدن ایران.من با خونه قهر کردم.نه پیغامی و نه نامه ای. رابطم رو با مونیکا ادامه می دادم اما حالا پدر اون هم مخالف بود.منم به اعتقاداتم و اون که مادرم گفته بود حلالت نمی کنم پایبند بودم و دست از پا خطا نمی کردم.خیلی سخت بود.گاهی مونیکا با تعجب با من برخورد می کرد و گاهی ازم می ترسید .جفتمون امیدوار به راضی کردن خانواده ها تلاش می کردیم تا اینکه خواهر بزرگم نامه داد و گفت :نادر چند وقتی بیا ایران.از اینجا با مامان اینا حرف بزن.شاید راضی بشن و اینقدر تو گوشم خوند که کار هام رو اینجا رو براه کردم.با مونیکا خداحافظی سخت و طولانیی کردم و قول دادم که زود برگردم.یک ماه بیشتر مرخصی نگرفته بودم و اومدم ایران...

 

ادامه دارد

   + لورا - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢

چشم های مونیکا-1

عکس های جوانیش را که نگاه می کنی ، درشت اندام بوده و قد بلندوچهارشانه.چشم های طوسی درشت با موهای مجعد.مردی بود خواستنی.با حسرت عکسا رو می بینه و آدمای توش رو معرفی می کنه.هر از چند گاهی سکوت می کنه و به روبرو خیره میشه بعد ازم می خواد بشینم و گوش بدم به جریان اون روزا.

60 سال پیش وقتی بیست سالم بود رفتم آلمان.بابام جواهر فروش بود و خونمون دربند.دو هزارمتری می شد.من پسر دوم بودم اما بابام بیشتر از داداشم روم حساب می کرد.رفتم آلمان با هزار امید و آرزو و جیب پر پول.خونه ای گرفتم و کاری راه انداختم.وضعم خوب بود و خوبم می گذشت.پدر مادرم مذهبی بودن خیلی زیاد و مادرم منو به شیری که دهنم گذاشته بود قسم داده بود تا کارهای خاک بر سری نکنم(می خنده وتو چشماش برقی میفته)،منم نمی کردم.سرم به کار خودم بود.تا اینکه عاشق شدم.عاشق مونیکا.دختر چشم آبی سفید و بوری که خیلی مهربون بود.همکارم بود.با ادب و خونواده دار.ازم دعوت کرد که بریم بار.منم گفتم نه و بردمش یه پارک.با هم آبمیوه خوردیم.به من خندید .گفت عین بچه مدرسه ای ها می مونی.اما من هیچی نگفتم.چشماش دلم روبرده بود.کارمون شده بود که بعد از کار بریم پارک و رستوران و پیاده روی.یه بارم اومد خونم تا من غذای ایرانی بپزم براش.قرمه سبزی پختم.خیلی دوست داشت.خواست ببوستم که نذاشتم کار سختی بود .با اون اندام زیبا و ظریف و صورت ملیح باید از دلم می گذشتم. گفتم اول باید ازدواج کنیم.با تعجب و ناراحتی نگام کرد و با خوشحالی جیغ زد که قبوله.به خونه پیغام فرستادم که من عاشق شدم.بیاین اینجا تا بریم خواستگاری...

 

ادامه دارد.

توضیحات:این داستان واقعی است.حدس می زنید چطوری تموم میشه؟

   + لورا - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/۳۱