خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

اولین سالگرد ازدواج ما

تا وقتی ازدواج نکرده بودم فکرمی کردم ما همان سال اول که می رویم خانه خودمان پول هایمان را جمع می کنیم و یک ماشین خیلی خوشگل می خریم .مسافرت می رویم و اینقدر پس انداز داریم که یک مهمانی کوچک مثلا در یک سالن اجتماعات برای سالگرد عروسیمان می گیریم و من حتما دوباره لباس سفید حریر خوشگلی می پوشم و یک ریسه گل می زنم به موهایم و می رویم باغ جاجرود عکس می گیریم.اما فهمیدم که واقعا زندگی اینقدر رویایی نیست که مثل دخترکان کوچک فکرمی کردم و خیلی راحت می شود همه پس اندازت برای یک آسیب دیدگی پا در فوتبال ازبین برود وقتی بیمه تکمیلی نباشی و به علت بعضی حرف های خانواده شوهر مهمانی خانوادگی هم برای سالگردت نگیری و دوتایی یک روز خیلی مهم برای خودتان را بگذرانید.

ولی همین جمع دوتایی اینقدر خوش بگذرد که زمان رو فراموش کنی وقتی می بینی همسرجانت کلی تمرین کرده تا یاد بگیرد خودش بنوازد و بخواند:

میونِ بغض و لبخندم
میونِ خواب و بیداری
تو هم با من به این رویا
یه حس ِ مشترک داری

 

هنوزم باورش سخته
که تو اینجایی بی وقفه
حالا دنیای من با تو
همینجا زیر این سقفه
با تصویره همین دیدار
جهان یک لحظه ماتش برد
تا که چشماتو وا کردی
غمای توی قلبم مرد
تورو دیدم خدا خندید
من از عشق تو حظ کردم
با تو من کل دنیارو
تو یک لحظه عوض کردم

 

   + لورا - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦

امروز بیست و چهارخرداد عزیز

پارسال همین روز و همین ساعت ها بود که با هم دست در دست هم رسیدیم آتلیه.درحالیکه از آرایشم ناراضی بودم همه بهم می رسیدن و می گفتن خوشگل شدی منم توی دلم فکرمی کردم که حتما قبلا زشت بودم که الان میگن خوشگل شدی.

پارسال همین روز بود که خنده یک لحطه ازلبم دورنمیشد جز موقع خداحافظی از بابام که گریه کردم.

پارسال همین روز بود که ناگهان آهنگ تانگومون با سورپرایزو اومدن یه خواننده تغییر کرد و من مرتب می پرسیدم آخرشو می دونی؟

پارسال بود که ما دست دردست هم اومدیم و رسیدیم زیر یک سقف.

چه زود گذشت.په خوش گذشت

 

   + لورا - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٤

تولد همسر

می بینید بعضی وقت ها برای یک چیزی ازمدتها قبل برنامه ریزی می کنید بعد یک اتفاقی پیش می آید که آن طور باید و شاید و طبق خواسته شما پیش نمی رود؟

از اول هفته که مشغول درست کردن تزیینات فوندانتی بودم تا خشک شوند و بشود روی کیک سوارکنم .ازسه شنبه شب هم مشغول آماده کردن لقمه های کشک بادمجان و قالب زدن نان ها ی تست و چهارشنبه درست کردن خود کیک و تمیزکاری و چنجشنبه هم کارهای نهایی حالا بماند که این وسط چهارشنبه برق ها کلی ساعت رفت و فشارگاز کم شده بود شعله را روشن می کردم فرخاموش میشد و برعکس.

پنجشنبه صبح یک بار با مامانم حرف زدم و مشغول کارها شدم.همین طور سرگرم بودم که ساعت پنج شد و بابام زنگ زد و گفت لورا ما نمی آییم فقط برادرها می آیند.گفتم چرا؟که فهمیدم حال مامانم خیلی بد شده و بیمارستان رفته.خیلی گریه کردم و اگرمی توانستم تولد را به هم می زدم و می رفتم پیشش.صحبت کردم و به من اطمینان داد که خوبم .افت فشارو خونریزی است نگران نباش.دیگر ان شب آن طور که باید بشود نشد و من هیچ عکسی ندارم  چون وقتی خودم حواسم نباشد بقیه هم حواسشان نیست و هیچ لذتی نبردم.البته سعی کردم خودم را شاد نشان بدهم و همسر هم ازدیدن کیکش خیلی دوق کرد و همه از غذاها تشکر کردند ولی دل باید خوش باشد .

 

ادامه مطلب پر عکسه شاید بعد چندروز رمزیش کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٧

اردیبهشتتان مبارک

1-هفته پیش به دعوت خواهرشوهر این ها رفتیم سینما.فیلم رخ دیوانه باید بگویم که بسیار این فیلم رو دوست داشتم و پیشنهادش می کنم برای دیدن.یک مقدار از انتظارملن برای دیدن فیلم ایرانی فراتر است.

2-حدودا ده روز  هست که با همسر رژیم گرفته ایم و شب ها پیاده روی می رویم.جدا ازاینکه برای سلامتیمان مفید باشد ،این شب هایی که می رویم پیاده روی خیلی دوست دارم.می رویم با هم تند تند راه می رویم و حرف می زنیم و می خندیم و خیلی خوش می گذرد.این نیم ساعت چهل و  پنج دقیقه هایی که می گذرانیم خیلی بیشتر و بهتر و مفید تر از سه چهارساعتی هست که درخانه هستیم.به شدت به زوج ها پیشنهاد می کنم حتی شده یک روز درمیان.

3-اردیبهشت زیبا هم آمد و این ماه تولد همسرجانمان است.خیلی دوست داشتم این ماه یک شیراز درست حسابی برویم و تولد همسر را آن جا بگیریم و ازعطر بهارنارنج مست شویم اما دیدم که "س"دوست دارد یک مهمانی کوچک خانوادگی داشته باشیم درنتیجه یک فکرهایی برایش کرده ام و تصمیم گرفتم کیکش را هم خودم بپرم و غذاهای مهمانیش هم کمی متفاوت باشد.

4-برای بله بران جاری این ها هم که خرداد ماه است باید به فکر باشیم.من که شکرخدا لباس دارم.کیف و کفش هم دارم فقط می ماند یک آرایشگاه که دوست دارم برم موهای را یک بافت خوشگلی بزند و مژه هم حتما می گذار.من عاشق مژه هستم اما هنوز کارهای این خانواده عروس برای من خیلی عجیب است.مثلا اگر من بودم می گفتم بگذار یک سال امتحانش کنم ببینم راست می گوید واقعا همه ی تقصیر ها دررابطه قبلی بر عهده همسر سابقش بوده؟یک مشاوری می رفتم .کمی طولش می دادم.هنوز شاید چهارماه نباشد که هم را می شناسند حتی جهازش را هم شروع کرده به خریدن.پارچه لباس عروس و چه و چه.واقعا امیدوارم که به خیر بگذرد.

5- یک کارهایی دارد جور می شود.به انرژی مثبت ها احتیاج دارم.

   + لورا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱

عید94-1

پارسال عید ما داشتیم خونه رو تمیز می کردیم و می سابیدیم و کمبودهاش رو برطرف می کردیم و می چیدیم.امسال اولین عیدی بود که ما دوتایی خونه خودمون بودیم.از یک ماه قبل فکر چگونگی سفره هفت سین و برگزاری عید توی خونمون بودم.برای همین یک سفره هفت سین درست حسابی آبشاری انداختم.با اینکه جامون رو گرفت و پذیرایی ازمهمون رو یکم سخت کرد ولی خیلی دوسش داشتم و چسبید.هرکس هم میومد خونمون با سفرمون عکس می گرفت.البته طرحی که برای حوض و سبزه داشتم به نتیجه نرسید و مجبور شدم سبزه بخرم ولی بازهم بسیاربسیار راضی بودم.

سر سال تحویل هم یه حال خیلی خاصی داشتیم.من که اشک می ریختم و درکمال ناباوری وقتی سرم رو آوردم بالا دیدم همسر هم داره گریه می کنه و کلا فضای ما خیلی احساسی شده بود.

اولین سورپرایز سال نود و چهار رو هم خواهر شوهر انجام داد و بعد سال تحویل زنگ زد و گفت که جاری خانه مادر شوهر این هاست.

ما:تعجبتعجبتعجب

و اینگونه بود که سال ما همراه با احساسات مختلفی آغاز شد.

   + لورا - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/۱۸

تولد و مهمانی و اینجا همه چیز در هم است:)

خوب ازهمین اول بگویم یک پست طولانی انتظارتان را می کشد...

پنجشنبه صبح که ازخواب بیدار شدم ،خواستم که فقط اتاق خوابمان را بتکانم ولی بعدا یک حسی به من گفت تا جایی که می تواتی کارکن درنتیجه تا ساعت 7 شب تکاندنم طول کشید و تنهایی همه جا تمام شد و فقط اتاق دوم و حمام ماند اما خانه حسابی برق می زد.

بعد مادرشوهر زنگ زد که من ژله و بستنی گرفته ام لطفا بیا و آنهارو ببر و دسری بساز.جمعه صبح هم وسایل ته چین را توی آسانسور برای من فرستادند و مشغول پختن ته چین شدیم...

جمعه صبح بین تدارکات ته چین همسر هی می آمد و می گفت تولدت مبارک و من هم هی می گفتم خوشحالی من به دنیا آمده ام؟اگر من نبودم تو دیگر زن نداشتی:)

خلاصه ته چین را در فر و دسر را در یخچال گذاشتیم و رفتیم پایین تا مهمان ها آمدند.نزدیک نهارشد و من و همسر رفتیم بالا و آنها را آوردیم و گذاشتیم سر سفره این بار هم وقتی مادرشوهر داشت تعارف دسررا می کرد مادر جاری گفت زحمت نکشید مادرشوهر گفت نه عروسم زحمت کشیده حتما میل کنید و مادر جاری گفت :بله دیگر میخواسته خودش را نشان دهد و باند تیکه ها و کلفت گویی ها و حرف هایی که به همه نثار می کرد.

عصر شد و انها رفتند و جاری ماند.ما هم بلند شدیم و گفتیم می رویم خانه مامانم اینها و راه افتادیم و رفتیم...

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

هرچیزی به وقتش

بعد ازاینکه به شوخی به همسر پیامک دادم که فکرکنم بابا شدی چون ازموعدش گذشته،یک لحظه ترس رهایم نکرد.

شب ها با فکرو خیال می خوابیدم یا اصلا نمی خوابیدم تا اینکه شش روز گذشت و بازهم خبری نبود.به همسر گفتم چه کارکنیم؟گفت من که مطمینم اما اگر می خواهی برو بیبی چک بگیر تا خیالمان راحت شود.

رفتم داروخانه.گفتم بیبی چک می خواهم.آقای پیرنسخه پیچ گفت برای خودت می خواهی؟گفتم بله.گفت دخترم چرا درسن کم بچه دار شدی؟می دونی بارداری زیر بیست سال خطرناک است؟اینقدر عصبی و بی حوصله بودم که نگفتم زیر بیست سال کجا بود؟بیست و هفت سالم دوماه دیگر تمام می شود.

آمدم خانه.رویش را خواندم و به همسر گفتم اگر مثبت بود چه کارکنیم؟گفت نیست.گفتم اگر بود؟گفت بعدا فکرمی کنیم.

رفتم دستشویی .همین طور اشک هایم می آمد.کلی صحبت کردم و خواستم که نباشد.خواستم نباشد تا یک وقت  حتی به نبودنش فکرنکنم.خواستم نباشد و یک موقع خوب بیاید تا ازآمدنش خوشحال شویم.

قبلا با خدا صحبت کرده بودم و ازاو یک موقع خوب دوقلو خواسته بودم.می گفتم خدایا الان وقتش نیست.نباشد .الان نه

آن چند دقیقه اندازه یک عمربر من گذشت و خط دوم ظاهر نشد.

تا به حال این حجم ازاسترس رو تجربه نکرده بودم.فقط ازخدا خواستم تا به موقع به همه اجازه دهد تا پدرومادر شوند.

پنجشنبه این هفته هم رفتیم و با جاری آشنا شدیم که دراین مقال نمی گنجد.

   + لورا - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱

فیلم عروسی

دیشب رفتیم فیلم عروسی رو گرفتیم.رسیدیم خانه.لباس هارو کندیم و نشستیم جلوی تی وی.

دیدیم و دیدیم و دیدیم.بعضی جاهاگریه کردیم حتی.خیلی جاها هم رقصیدیم با خودمان توی فیلم.

چقدرلذت بخش بود.چقدر توی این همه نگرانی می چسبید

چقدر خوب بود وقتی احسان پایه می خواند :

 

همه چی داره همونی می شه که تو می خواستی ازم همیشه

.

.

.

عشق و صداقت قرارمونه اینو همیشه یادت بمونه

خیلی عزیزی اینقدرکه می خوام مال تو باشه تموم دنیام

مال تو باشه جونم و قلبم

همه چی با تو خوب میشه کم کم

 

نیازداشتیم به یادآوری زنده آن روز

 

   + لورا - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

نیم ساله شدنمان مبارک

فردا نیم ساله می شویم.شش ماه از با هم بودنمان زیر یک سقف می گذرد.وقتی به روزهای قبلش فکرمی کنم و روزهای قبل ترش که چقدر منتظر این روزهای حال بودم،می بینم که حق داشتم.زندگی سختی هایی دارد.سربالایی دارد .سر پایی ناجور هم دارد.اما اگر کنارکسی باشی که دوستش داری می گذرد و شیرینی گذشتن هایش باقی می ماند.

خداروشکر

 

روز عروسی زیپ لباس من توی آرایشگاه پاره شده بود.به نخ و سوزن دوختیمش.سالم موند تا رفتیم آتلیه و باغ برای عکاسی و  وقتی تمام شد و داشتیم راه می افتادیم ،دوباره پاره شد.با بدبختی دوختیم زیپ رو و همین باعث شد ساعت هفت و نیم تازه برسیم به باغ عروسی.همه مهمان ها حتی مهمان هایی که قرارنبود برای عقد بیان هم رسیده بودن .

من و همسر خیلی استرس گرفته بودیم برای دیرکردنمون.مرتب هم خانواده ها زنگ می زدند.یک جا هم برای ماشینمون جریمه شدیم چون یک چیزی درست کرده بودیم ازاین جاست مرید های خارجی که پلاک عقب رو پوشانده بود.خلاصه اعصابمون خراب شده بود.اما وقتی رسیدیم باغ،یک صدایی که هیچ انتظارش را نداشتیم بشنویم خیلی خیلی حالمون رو خوب کرد.صدای آهنگ ازیک پیانویی بود که تشریفات عزیزمان توی باغ گذاشته بود و برای ما آهنگ عروسی محمد نوری رو می زد.

چقدر اون لحظه خوب بود و هردو با یک حس خوبی وارد شدیم و مامان و بابا و برادرام رو دیدم که دست می زدن و مامان بزرگ عزیزم و خیلی ها که همگی خوشحال بودند.دوستای مهربونم روی سرمون گل سرخ پرپر ریختن و به این ترتیب جشن عروسی ما آغاز شد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩

هوای دونفره

امروز مرتب از پنجره شرکت بیرون رو نگاه می کنم و دلم برای قدم زدن در این هوای مطبوع می رود.

یک بار وقتی دوست بودیم ،هوا همین قدر دونفره بود که "س" پیامک داد :بعد ازکلاس ساعت دوازده می آیم دنبالت.من هم خوشحال کلاس های بعدی را نرفتم و دوتایی از پارک جلوی دانشگاه پیاده رفتییییییییم تا یک جایی که تاکسی ها ایستاده بودند و از غربی ترین نقطه تهران خودمان را رساندیم به مرکز شهر و رفتیم پیتزا داوود.پیتزا قارچ و پنیر عشق جفت ما بود که خیلی هم می چسبید.در آن کوچه بن بست با دوتا خانه قدیمی عین هم سر کوچه و آن حال و هوای قدیمی و نم نم باران.چقدر می گفتیم و می خندیدیم و برای این روزهایمان نقشه می کشیدیم.در همان دو ساعتی که آن حوالی بودیم ،تصمیم گرفتیم برویم مالزی و آنجا فوق بخوانیم و ازآن جا هم برویم استرالیا زندگی کنیم.

آن روزها زندگی به نظرم چقدر آسان و ساده می آمد و خوشی ها چقدر دست یافتنی.

   + لورا - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/٤

جا ماندم:)

جمعه زنگ زدیم آژانس بیاید تا برویم جایی.ماشین آمد.همسر جان رفت جلو سوارشد.من درعقب را باز کردم وسایلم را گذاشتم روی صندلی ،آمدم سوار شوم دیدم آقای راننده صندلیش را تا کجا عقب آورده و خوابانده .من نمی توانم سوار شوم و باید بروم ازآن یکی در عقب بنشینم.دررا بستم.

آمدم بروم آن سمت ماشین که ...

راه افتاد و رفت.من ماندم و ماشین رفت.تا سر کوچه دنبال ماشین دویدم و اسم همسرم را صدا کردم اما هیچ کدام نشنیدند و آقای راننده حتی توی آیینه اش را هم نگاه نکرد که ببیند یکی دارد می دود دنبال ماشین و بال بال می زند.

شوهرم هم نفهمید من توی ماشین نیستم.منتظر

زنگ زدم به دفترآژانس و گفتم آقا به راننده تان بگویید برگردد من جا ماندم.موبایل همسرم توی کیف من است و نمی توانم بهش زنگ بزنم.

بعد قطع کردم و ازاین وضعیت غش غش می خندیدم.

همسر گفت به موبایل راننده زنگ زدند و گفتند کسی از مسافران جا مانده که من عقب را نگاه کردم . گفتم آقا زنم نیست.برگرد.داشتم سکته می کردم.خنده

خلاصه برگشتند و آقای راننده گفت خانم چرا سوار نشدی؟گفتم مرد حسابی اگر سرت را ازموبایت بلند می کردی میفهمیدی که ما دونفر بودیم و صندلی عقب خالیست و اگر ایینه را می دیدی من را می دید که دارم می دوم اما وقتی ازماشین پیاده شدیم جفتمان زدیم زیر خنده .البته همسر طفلکی عذاب وجدان دارد.

شب گفتم بیا برایت لالایی بخوانم:

باز منو کاشتی رفتی ...نیشخند

   + لورا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢

سفر

اگر خدا بخواهد، امام رضا برای ماه ربیع مارا طلبیده.حساب کتاب کردیم دیدم با هواپیما برویم ،به صرفه تر می شود تا یک کوپه دربست بگیریم.

به همسر می گویم ولی من دوست دارم حتما یک شب با هم درقطار باشیم.خیلی رومانتیک تره که یک نگاه عاقل اندرسفیه به من می اندازد.می گوید درقطاربخوابیم و بدنمان کوفته شود؟کجایش رومانتیک است؟

یعنی منظور من را نگرفت یا به رویش نیاورد؟

امروز حلقه ام را جا گذاشتم انگاری چیزی گم کرده ام.

   + لورا - ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸

ازگفتنی ها

بالاخره تسلیم شدم.گوشی را برداشتم و زنگ زدم خانه تا بابایم بیاید دنبالم و مرا ببرد خانه خودشان.

رخت ها را پهن کردم.شلوارش رو اتو زدم.لبای هایش را گذاشتم روی شوفاژ تا فردا که می خواهد بپوشد گرم باشند و درک کردم که محرم شده و او دوست دارد همه اش هیئت باشد و غذا بپزد و علامت جمع کند  و دوست دارد من بروم خانه مامان اینها تا خیالش راحت باشد که درخانه تنها نیستم و حوصله ام سر نمی رود یا غذامی خورم و ازگرسنگی نمی میرم.

اما او درک نکرد که من هم دوست دارم امسال کمی ازهیئتش بزند و بیشتر با من باشد.مثلا برود از هیئت حاج آقا فلانی قیمه نذری بگیرد و کمک کند تا مایحتاج آن نذری را که کرده بودم فراهم کنیم و به دست منتظرانش بسپاریم.شاید این از آن هیئت گره گشاتر باشد.

درک هم نکرد که من دوست دارم خانه خودمان بمانم .خانه مامان این ها دیگر مثل قدیم ها خانه" خود" من نیست.دوست دارم وقتی آنجا می روم او هم کنارم باشد و بعدش شب برگردیم خانه خودمان و روی تخت خودمان حتی اگر تشکش خوب در نیامده باشد و کمی ناراحتمان می کند بخوابیم.

راستش من هیچ کدام این حرف ها را نگفتم و توی دل خودم نگه داشتم چون دوست نداشتم او فکرکند که با ازدواج کردن ،محدود شده و نمی تواند به این قسمت اززندگیش که ده روز بیشتر نیست خوب برسد.

اصلا هم نمی گویم چون یک چیزهایی گفتن ندارد و باید خودش بفهمد.

 

   + لورا - ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۸/٩

اولین مهمانی

دیشب من میزبان اولین مهمانی در خانه مان بودم.خانه کوچک صمیمی خودمان.باورم نمی شود که من درخانه خودمان مهمانداری کردم و فردا دومین ماهگرد عروسی ما هست.

عموی همسر که ازخارجه امده و یک عموی دیگر و خانواده خودشان مهمان ما بودند.خداروشکر همه چیز خیلی خیلی خوب برگزار شد و من خیلی اعتماد به نفس دارم.می دانید بیخودی نیست این خانم هایی که همیشه مهمانی می دهند و غذاهای خوشگل و شیرینی می پزند و چای می ریزند و با لبخند ازمهمانشان پذیرایی می کنند،خیلی شاد و زیبا هستند چون این جور کارها خیلی دلچسب هست.

با اینکه دست تنها بودم و سه روز راه رفتم و کارکردم اما اخرش شاد بودم.همه خیلی خیلی ازغذاها تعریف کردند و هیچ  چیز جز یک کاسه کوچک سوپ باقی نماند.حتی عموی همسر پرسید این دسر هارو از بیرون خریدید؟که من درپوست خودم نگنجیدم.

دلم برای روزهای قبل از عروسی و خود عروسیمان خیلی تنگ شده .خوشحالم که روزعروسی حتی یک دقیقه جز برای شام ننشستم و گرنه الان خیلی حسرتش را می خوردم.

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٢۳

اولین تجربه کاملا مشترک در زندگی مشترک

این هفته ای که گذشت ما درحال تجربه اولین بیماری زندگی مشترک بودیم.جفتمان هم با هم مریض شدیم و افتادیم.دقیقا افتادن به معنی اصلی خودش.

به راحتی می توانم بگویم تا به حال اینطور مریض نشده بودم.در طول یک هفته سه بار دکتر رفتم و دوبار سرم زدم و چندین امپول.جوری بود که یک شب که از اینکه معده ام حتی اب دهانم را نمی توانست نگه دارد و بالا می آوردم نشسته بودم کف دستشویی و گریه می کردم و می گفتم مامانم را می خواهم و این همسر بنده خدا هم کمی حالش بهتر ازمن بود جگرش خون می شد.

اما به خیر گذشت و ما ازبستر بلند شدیم و فهمیدیم زندگی مشترک جز خوش گذشتن برنامه ریزی مالی و کم اوردن ،مریضی هم ممکن است داشته باشد که خدا ازهمه خانه ها دورکند.

یک فکرهایی هم برای ساعات کاری درخانه کردم.دیدم حالا که همسر دوست ندارد من برم بیرون ازخانه و کارکنم که از شما چه پنهان خودم هم زیاد مایلش نیستم تصمیم گرفتم یک کار شاد و مفرح درخانه داشته باشم و ان دوختن تور عروس بود.

همین الان هم دوتا سفارش از دوستانم درسایت نوعروس گرفتم که خیلی راضی هستم چون هم کار می کنی هم همیشه درفضای عروسی هستی.اگر شما هم دوست داشتید بگویید تا تورخودتان یا دوستان و اشنایانتان را من بدوزم.دستم خوب هست تور سر عروسی  خودم را هم خودم دوختم.یادتان که هست؟

   + لورا - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸

اولین فیلم بعد از اولین پاگشا

دیشب بعد ازاینکه از خانه خواهر شوهر آمدیمفخوابمان نمی برد گفتیم یک فیلم ببینیم.

من رفتم و یک پارچ شربت لیمو درست کردم.(امتحان کنید خیلی خوشمزست.شربت لیموی سن ایچ) و آوردم و نشستیم به انتخاب فیلم.من گفتم یک فیلم رومانتیک بگذار.هرچه می گشتیم یا مافیایی بود یا اکشن آمریکایی.یکی هم برای جنگ جهانی دوم بود که گفتم حتما همه می میرند اعصابش را ندارم.یکی را همین طوری انتخاب کردیم فقط رابرت دنیرو رو ازبین بازیگرانش می شناختم.

رفتم متکا اوردم و جلوی تی وی دراز کشیدیم.وقتی بلند شدیم ساعت 4:10 صبح بود و عجب فیلم خوبی بود.خیلی چسبید.رومانتیک و همه چی:)

فیلم  silver lining playbook.حتما حتما یک شب با همسرتان بنشینید و یک شربت لیمو یا مخلوط آبمیوه های قرمز سن ایچ آماده کنید و لذت ببرید.

داستانش رو نمی گویم تا ببینید اما اول فیلم ازیک بیمارستان روانی به نام بالتیمور کلید می خورد.

   + لورا - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٢

سفرمجردی

شوهرخواهرشوهر درحالیکه حدود 4 ماه ازعروسیشان می گذرد هفته دیگر با پسر عمه جانش راهی سفرمجردی به دیارکفر می شود.

خواهر شوهر ظاهرا راضی است و می گوید خوب دوست داشت که برود و عیبی ندارد برای من سوغاتی می آورد.من اصرارکردم که برود!!!

من و همسر که صحبت می کردیم گفتم اگر من بودم اصلا نمی گذاشتم که بروی.اینطوری عادت می شود .همین پسر عمه جان تا حالا یک بار با همسرش به مسافرت نرفته.همیشه با دوستان یا مردان فامیل می روند.به همسر گفتم اگر روزی خواستی تنها بروی دیگر بلیطی برای برگشت نگیر:)

نظر شما چیه؟

   + لورا - ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩

یک گزارش کوتاه از عروسی

به اولین ارسال از زندگی دونفره خوش آمدید:)

دلم برای اینجا و شما خیلی خیلی تنگ شده بود.

خبررسیده که بعضی ازدوستان جواب های خوبی از انرژی گرفتن که بعدا تو پست خودش می نویسم.خیلی خوشحال شدم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤

مادوتایی جمعمون جمعه

امروز بعد ازاینکه خبر خوبمان مالیده شد،احساس کردم همسر قابلیت خم شدن کمر را درخود دیده.بلند شدم ساعت و تلفن و چندوسیله دیگه رو که برده بودم درانباری مامان بزرگ سپرده کرده بودم و یک بار هم ازشر دزدان در امان مانده بودند ،گذاشتم دم در.زنگ زدم به همسر که بیا خانه ما تا وسایل را ببریم خانه دوتاییمان و ساعتمان را بزنیم . تازه اشتباهی دفترچه بیمه ام را هم اورده ام آنجا و الان لازم دارم.

همسر هم آمد.رفتیم خانه.پنجره ها را بازکردیم تا هوا بیاید.هنوز حوصله نداشت و نمی خندید.

تلفن چوبی مثلا قدیمیان را ازکارتن درآوردم.طفلی ها تقریبا دوسال بود که درانباربودند و اصلا قیافه شان از یادمان رفته بود.وصل کردیم به برق و پریز تلفن .گوشی را درآوردم و زنگ زدم.همسر گوشی را برداشت و من که داخل اتاق خواب بودم ،گفتم الو ؟ناراحت نباش دیگر فدای سرت.گفت مسخره و گوشی را قطع کرد.اما صورتش بازشده بود.

ساعت را هم برداشتیم و دیوار را انتخاب کردیم و زدیم ساعتمان را.

جک تخت را تمیز کردیم و تشک را انداختیم.من پنجره ها را تمیز کردم تا وقتی پرده می آید خانه کاملا تمیز باشد و "س" هم طی کشید.دیگر صورتش بازشده بود.حرف می زد و می خندید.وقتی تمام شد کارمان.نشستیم روی فرش.چای خوردیم و با شکلات سنگی هایی که مادرم برای خانه تازه خریده بود،ازخودمان پذیرایی کردیم.

دیگر زندگی جریان پیدا کرد و خبر بد ازیادمان رفت.گفتیم خداروشکر که با هم هستیم.

   + لورا - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٢/۱۳

عروسی مردم

فکر می کنم از این به بعد یک تگ به اسم راهنمای گرفتن مراسم عروسی هم اضافه کنم.

کارهای ما تقریبا انجام شده.البته به جز لباس همسر،کمی خرده ریز جهاز و خوراکی ها،خریدن آینه و سایل دستشویی و حمام،خریدن کفش و گیفت و دوختن تورسر و خریدن تاج ،لباس های خانواده ام ،هماهنگی برای گرفتن عکس اسپرت (شاید هم نرویم و بعد عروسی برویم)،اطلاع دادن به ساقدوش های عزیز که دیگر ساقدوش نیستند چون خرج لباسشان زیاد می شد و ارد ناشتا هم زیاد داشتند،سفارش کارت،خرید میز تی وی  و سشوار و لوازم آرایش درحد مصرف روزانه،آمدن پرده دوز برای اندازه گرفتن پنجره ها و مدل دادن،آوردن تخت و کمدو مبل ،اومممم ...فکر کنم همین ها مانده:)

5شنبه رفته بودیم عروسی مردم برای تست غذا درهمان باغی که خودمان گرفته این راستش خورد توی ذوقم.باغ وقتی خالی بود قشنگتر بود تا آن روز که چیدمان شده بود .وقتی از مسئول تشریفات پرسیدم گفت که این ها سلیقه خودشان بوده و شما هرکاری خواستید برایتان انجام می دهید.

یک قسمتی ازباغ خیلی تاریک بود درحالیکه باید روشن می شد تا مردمی که ازهیاهوی سالن خسته شده اند یا می خواهند سیگاری بکشند یا حتی شامشان را بیرون بخورند ببینند چه می کنند.گل ارایی هم خیلی زشت بود.

اما جالب تر برای ما دیدن مهمانان و عروس و داماد بود که خیلی سرخوش بودند.مثلا درست زمانی که می خواستند آهنگ تانگو را بگذارند داماد رفت تا ازتوی ماشین سی دی آهنگ مورد نظرشان را بیاورد ،آن هم چه آهنگی پر از جدایی و گله.یا زمان بریدن کیک عروس دوید و آمد و ازیکی ازمهمانان خواست که با آنها عکس بیاندازد.

مهمانان هم هفتادنفر بیشتر ازآن چیزی بودند که قراربود بیاید و خداروشکر که غذا کم نیامد.کلا این عروسی مردم خیلی خوش می گذرد.حیف که تمام شد و دیگر جایی برای تست دعوتمان نمی کنند.

 

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱

جشن دوماه ماندگی:)

دیروز که یکشنبه بود دقیقا دوماه می ماند به روز عروسیمان.

من رفته بودم کوچه برلن تا کمی خرید کنم و گیفت هارا هم ببینم که ناگهان همسر زنگ زد و گفت که من جمهوری هستم و دارم می آیم پیش تو.قرار گذاشتیم و اول رفتیم یک نهار خوردیم.همسر نهارخورده بود ولی بازهم دوتایی خوردیم که یک وقت خدای نکرده لاغر نشویم یکیمان.

بعد از کوچه برلن همین طور رفتیم و رفتیم و خرید کردیم و مغازه ها را دیدیم و همسر کت تک دکمه پوشید که ببیند می آید به اندامش یا نه و بعد رفتیم پارچه کت شلواری خریدیم و دادیم تا بدوزند.باز هم رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شیرینی فرانسه در خیابان انقلاب.

گفتم همسر بیا به مناسبت دوماه ماندن به عروسیمان برویم و یک دلی از عزا دربیاوریم.رفتیم و قهوه و جای شما خالی دسر خوردیم.محوطه شیرینی فروشی پربود از دانشجوهایی که ازدانشگاه تهران آمده بودند و کلا حرف هایشان چقدربا حرف های ما فرق می کرد.

قهوه تلخ حالمان را جا آورد.مرتب هم می گفتیم دوماه دیگه این ساعت داریم چه کار می کنیم؟

باز هم رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به تهران ویلا و لوستر اتاق خوابمان را خریدیم.نتوانستیم برای لوستر هال تصمیم بگیریم و باز رفتیم و رفتیم تا رسیدیم دم خانه ما و من رفتم دکتر تا دیگر به صورت جدی برای زندگی مشترک آماده شوم.

بله حتما نباید بعد ازاینکه گذشت ماهگردو سالگرد بگیریم .قبلش هم می شود.:)

الوعده وفا درادامه مطلب

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥

خرید عروسی

ببخشید که این روز ها پست های عروسی می نویسم مرتب.اما به توصیه لیلی جانم می خواهم این روزهارو ثبت کنم تا یادم بمانند.

پنجشنبه من و همسر و مادرش رفتیم بازار از ده صبح تا 8 شب.دیگر کف پایی برایم باقی نمانده بود.یک سرویس بسیار خوشگل موشگل یافتم با یک قیمت خیلی مناسب که عین همان را دربازار طلافروش ها دیده بودم و خدایی مو نمی زند با اصلش.یک حلقه فلاور اصل برلیان هم خریدم که به آرزویم برسم:)

بعد هم رفتیم کوچه برلن و بنده یک دست لباس خواب صکصی و یک عدد آینه خریدم.آینه را اصلا راضی نبودم و دوست نداشتم بخرم ولی مادرهمسر گیر داد که بایددد آینه داشته باشید و سر سفره عقد آینه خودتان را بگذارید.من هم نخواستم بحث کنم و گفتم چشم.این چشم 400هزارتومان ناقابل برایمان آب خورد.

زمان خرید لباس توی یک مغازه بودیم که دیدیم یک عروس و داماد مادرشوهر دیگر هم آمده بودند تا خرید عروسی بکنند.عروس درحال پرسیدن قیمت یک ست سه تایی چمدان بود که مادرشوهر آمد داخل مغازه و یک عدد ساک دستی یک نفره از این ها که چرخ هم دارد خرید،داد به دست عروس و گفت خریدهایت را بریز داخلش.همین کافی است دیگر چمدان می خواهید چه کار!!!

تور سر و حاشیه دانتل هم خریدیم که تور را خودم بدوزم.

زمان خرید حاشیه تقریبا ساعت 4بعدازظهر بود ،داخل مغازه که شدیم ، عطر چای همه جارو پرکرده بود.خسته بودیم و بدجوری هوس کرده بودیم.هی دردل خدا خدا می کردیم که آقای فروشنده به ما هم تعارف کند اما او درکمال خونسردی چای داغ و قندپهلویش را می خورد و ما سه تایی به لیوان و لبش چشم دوخته بودیم.

آخرسر هم رفتیم سپه سالار.هرچقدردنبال کفش تخت راحت سفید گشتیم،نبود که نبود.حالا بازهم باید بگردم.

خدارو شکر خریدکردن با مادرهمسر زیاد هم سخت نبود.البته معذب بودم.چون مثلا همسر لباس خواب مشکی یا قرمز دوست دارد.ولی وقتی من می گفتم ازفلان لباس مشکیش را بیاورید مادرش می گفت تو عروس هستی و نباید مشکی بپوشی خوب من هم نمی توانستم توضیح بدهم که چرا و همسر بود که با نارضایتی نگاهم می کرد.من هم یک اس ام اس دادم و گفتم الان یکی می خریم و بعدا دوتایی بازهم می خریم اگر خواستی.

کلا این روزها استرس زیادی داریم و ازاینکه هی باید پول خرج کنیم ،ناراحت می شویم ولی روزهای شیرینی هستند .اگر درحال عروس و داماد شدن هستید ، قدراین روزها را بدانید .ازناراحتی هایی که دراثر فشار و استرس پیش می آید،دوری کنید و اصلا اصلا زیبایی این روزها را با دلخوری و ناراحتی خراب نکنید. اگر درشرف ازدواج هم هستید امیدوارم زودتر قسمتتان شود تا با نیمه گمشده تان شاد باشید.

 

 

   + لورا - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱/٢٢

خدای مهربون

یادتان هست وقتی این پست را نوشتم؟

دقیقا فردای همان روز خدا آدم های خیلی مهربانی را سرراهمان قرارداد.طوری که هم قرارداد باغ و تشریفات را بستیم هم اتلیه و موزیک.همه شان هم در نهایت خوبی و درک با مارفتارکردند و با یک قیمت خیلی مناسب توانستیم همه کارهایمان را راه بیندازیم.یک دوست خیلی مهربان هم یکدفعه آمد و پیشنهاد داد که لباس عروس خیلی خوشگلش را به من اجاره بدهد.البته اگر اندازه ام شود که به امید خدا عید می روم برای پرو.

بعد از عروسی خواهرشوهر بود که فهمیدم چرا قسمت بود آنها زودتر از ما عروسیشان را بگیرند یعنی بعد از آنها جوری راه برای ما هموارشد که مادرشوهر برای انجام بعضی کارها که پدرشوهر نمی خواست برایمان بکند رفت و جلویش ایستاد و نگذاشت بعضی اتفاقات ،سر مراسم ما تکرارشود.

یادتان هست که گفته بودم خیلی روزهای تلخ و بدی را می گذرانم؟

به امید خدا آن هم حل شد البته هنوز مانده تا کاملا خیالم راحت شود اما درصد زیادی از مساله حل شد که فکر می کنم به خاطر قولی بود که به خدا دادم.یعنی یک جوری احساس کردم اگر من این کاررا بکنم خدا هم کارمان را راه می اندازد که انداخت البته هنوز مانده تا من قولم را عملی کنم.(زمان انجام آن از شما هم کمک خواهم خواست اگر دوست داشتید)

الان خیلی زیاد می فهمم که باید به خدا اعتماد کنم.به جای این که بگویم خدایا چرا؟بگویم خدایا زودتر کاری کن تا بفهمم خیر این اتفاقی که افتاده در چیست.

نازنین بانو متاسفانه عددهای ثبت نظر نمی آیند و من نمی توانم برایت نظر بگذارم.ممنونم بابت آن لینکی برای آن موضوع به من داده بودی.رفتم آنجا و یک دوست خیلی قدیمیم را دیدم.اگر جور هم نشود من برای دیدار آن دوست از تو متشکرم.

از همه شما ششصد هفتصد نفر به طور عام و از همه دوستانی که برایم نظر می گذارند به طور خاص ممنونم که این همه مهربانید و این همه انرژی های خوب برایم می فرستید.

دوستتان دارمقلب

   + لورا - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

چنین روایت کنند...

سلام سلام.من آمدم

ممنونم از محبت همه تان.تا جمعه ساعت سه نیمه شب که درگیر عروسی خواهرشوهر بودم و از دیروز هم نت قطع بود و تازه الان وصل شد.کلی حرف باید بزنم و بنویسم اما فعلا درمورد مناسبت امروز.

دوسال پش در چنین روزی من و همسر به عقد هم درآمدیم.دوست دارم آن روز را تعریف کنم.

پیشاپش از طولانی بودن پست معذرت می خواهم.

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۱

تنوع در تفریح

من و همسر یک تفریح خیلی خوب و بی هزینه یافتیم.

تصمیم گرفتیم به جای اینکه برویم رستوران و پول خرج کنیم برای تست غذا برویم سر مراسم عروسی مردم.

هم چندجور غذا می خوریم که به احتمال زیاد خوشمزه هست.هم موزیک زنده می شنویم و اگر بخت یار باشد مثل دیشب خواننده معروف می بینیم.هم لباس های مهمانان و عروس و داماد را می بینیم.هم پشت سر مردم صحبت می کنیم.هم کلی می خندیم.فقط عیبش انجاست که قرمان می آید ولی نمی توانیم برقصیم.

خیلی خوش می گذرد.دوست داشتید امتحان کنیدنیشخند

 

توضیح:حتما می دانید که تشریفات برای اینکه ازکیفیت غذایشان مطمئن باشیم ،عروس و داماد را سر چندمراسم دعوت می کند تا پذیرایی را ببینیم و غذا را تست کنیم.

   + لورا - ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦

خدایا می شود مردم را کمی مهربان کنی؟

خیلی استرس دارم.

اصلا فکر نمی کردم برگزاری جشن عروسی اینقدرکارسختی باشه.همه چیز رو ازقبل برنامه ریزی کرده بودیم.همه جا را دیده بودم هم تنهایی هم با همسر.فکر می کردم راحت می رویم و فقط قرارداد می بندیم اما نشد. یادم رفته بود اینجا ایران است و تا حرف از جشن عروسی می شود همه جیب هایشان را چندبرابر می کنند.

حالا یک سوال بی ربط:

آهنگ اارمش عارف را شنیده اید؟

خیلی دوست دارم من و همسر با آن والس برقصیم به جای تانگو.

مربی رقص برای آموزش رقص والس آن هم به یک زوج را سراغ دارید؟

متن آهنگ

 

   + لورا - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

قاعدگی درمردان

فکر کنم همه می دانیم که قاعدگی یا پریود برای خانم ها فقط یک مساله جسمی نیست.علاوه براینکه تخمک تشکیل شده بارور نمی شود و باعث می شود دیواره رحم ریزش کند و کم خونی بیاید سراغ بدن،روح و روان یک زن را نیز به بازی می گیرد و بر آن تاثیر می گذارد.

بعضی ها را عصبی و بعضی ها را افسرده و غمگین می کند.باعث می شود خیلی ها در این دوران از یک بره معصوم تبدیل به یک ماده گرگ درنده شوند.

خود من در این مواقع درفاز گریه قرارمی گیرم.به صورت کاملا خودآزار به همسر گیر می دهم دریک زمینه ای و بعد که دادش را درآوردم قهرمی کنم و یک ساعتی می نشینم به گریه کردن.بعد از آن حالم خوب می شود.اول ها او نمی دانست و بدبخت درآمپاس قرار می گرفت اما حالا زمان دستش آمده و با من یکه به دو نمی کند.

این ها را گفتم که بگویم تازگی ها به یک مساله ای پی بردم.علت بسیاری از بگومگوهای زناشویی را کشف کردم.

مردان هم پریود می شوند.منتها قاعدگی مغزی.یعنی مغزشان ریزش می کند و دیواره های عصبشان خوب پیام را منتقل نمی کند و آن وسط ها قاطی می کند و این موضوع چندروزی طول می کشد خودشان را خیلی اذیت می کند جوری که به هم می ریزند بعدخود به خود  خوب می شوند.

خوب برای جلوگیری از این جنگ ها  باید زمان این قاعدگی مردانه هم دست ما بیاید چون همانطور که ما دوست داریم این جوروقت ها نازمان را بکشند و کمرمان را بمالند و برایمان کیسه آب گرم بیاورند و وقتی هوس خوراکی های خوشمزه و ضایع مثل پفک و سوسیس بندری می کنیم سریع بروند و بخرند و بیاورند و دردهانمان بگذارند،آنها هم  دوست دارند با دست های لطیفمان کتفشان را بمالیم و یک کاسه آش رشته داغ پرازکشک و پیازداغ جلویشان بگذاریم و بگوییم عزیزم می دانم حوصله نداری و حالت خوب نیست اما من کنارت  هستم!

   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢

مژده

امروز بعداز ظهر همسر زنگ زد و یک خبر خیلی خوب راجع به کارش داد.همون خبر که تقریبا یک سال هست که منتظرش هستیم.

حالا حالم کمی بهتر شد.

خدایا شکرت

   + لورا - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٥

حال خوب

 

ما یه نفریم با هم یه نفره قوی که قول دادیم هیچ جایی یه نفره نریم

ماها قهر نمی کنیم

با هم سر هیچ چیزی بحث نمی کنیم

با هم لجبازی نمی کنیم

نقش بازی نمی کنیم

به هم پاس میدیم تک بازی نمی کنیم

سرمون گرمه ماها دو تایی جمعمون جمعه

تک  نمی پریم

وقتی دل میدیم دل نمی کَنیم

خبرا موثق هدفا مشخص

داره هی میشه قدما بلندتر

خوده خوده خودمونیم عوض نمیشیم

اگه راهم سخت باشه عقب نمی ریم

برنده میشیم

به همه میگیم همو دوس داریم

ماها قول دادیم پشت هم شبو روز باشیم

آره قول دادیم شبو روز باشیم

 

سرمون گرمه ماها دو تایی جمعمون جَمعه

سرمون گرمه ماها دو تایی جمعمون جَمعه

 


   + لورا - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٥

خانواده و شوهر جان

امروز صبح که همسر رو صدا کردم تا برود سر کار،فقط ما دوتا خانه بودیم.گفت بیا بغلم دیرتر می روم.بعد که بیدار شد،تا رفت که دست و صورتش را بشوید من برایش صبحانه آماده کردم.لباسش را گذاشتم روی شوفاز تا وقتی تنش کرد گرمش بشود و خوشش بیاید.وقتی نشست سر صبحانه من شانه هایش را می مالیدم.گفتم نمی شود تو دورکاربشوی؟نروی و پیش من بمانی؟کمی هم شوخی کردیم و بوس و رفت.

بعد آمدم نشستم و فکر کردم که چرا من برای مامان و بابایم این کارهارا نکردم؟آنها هم هرروز صبح می روند سرکار اما من هیچ وقت صبح ها شانه های بابایم را ماساژنمی دهدم.بوسش نمی کنم تا برود.برایشان صبحانه آماده نمی کنم.

من اول با خانواده خودم بوده ام. بعد شوهرم آمده حالا چرا او این قدر برایم عزیز شده که من کارهایی را که هیچ وقت نکرده ام برایش با خوشحالی و از دل و جان انجام می دهم؟

 

نمی دانم شاید چندسال بعد برای شوهرم هم این کارها را نکنم اما تصمیم گرفتم از فردا بابایم را سفت ماساژ دهم و مامانم را ببوسم.هر روز.

   + لورا - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٦

یک روز مفید

بچه ها من امروز خیلی احساش ضعف کردم.از خودم بدم آمد.امروز توی اتاق مشاوره جلوی"س" و آقای مشاور همین طور گریه کردم.اشک هایم اصلا بند نمی آمد.دفعه پیش اصلا این طور نشد اما امروز نتوانستم خودم را نگه دارم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳

ریشه یابی

روزی که رفتم مشاوره گفت بنشین با خودت فکر کن.ببین در این مدت شاید بی احترامی هایی کرده باشی شاید حرف بدی زده باشی که مادرشوهرت به دلش گرفته.ببین از کی دیگر علنی با تو بد شده و این بدی را دررفتارش نشان می دهد.

در این چند روز خیلی فکر کردم و دوتا تاریخ را پیدا کردم.از اولین تاریخ کمی و از دومی،خیلی رفتارهایش عوض شد و مرانادیده گرفت.

"این یک پست طولانی است."

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠

یاد روزهای خوش

همینطوری دلم خواست یک عکس از روزهایی بگذارم که خوشحال بودیم و امیدوار به آینده خوب که زود می رسد.آن روز که این عکس رو گرفتیم خیلی خیلی خوشحال بودیم.

می خواستم این عکس رو ببرم روی ماگ چاپ کنم تا همیشگی تر بشه و مرتب ببینیمش.

معلوم هست که دلم چقدرگرفته.نه؟



  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳

که عشق آسان نمود اول

دوستان خوبم ،در جریانی که پست قبل آن را نوشتم اصلا حرف از عروسی نشد که من بخواهم آن را ساده برگزار کنم یا با 500 مهمان در هتل شرایتون.

مساله مادرهمسر من در حال حاضر این هست که یکدفعه دلش نخواسته خانه ای را که این همه وقت برای رفتن درآن صبرکرده بودیم به ما بدهد.می خواهد دامادش را بیاورد وردل خودش و پسرش را بفرستد مستاجری.فعلا دوست ندارد من هم اول زندگیم بروم سرخانه و زندگی خودم. می خواهد دخترش سروسامان بگیرد و آن پسرش که طلاق گرفته زندگی خوش این برادرش را نبیند و غصه بخورد.این پسر هم ،مهم نیست فعلا یک آبنبات می دهد دستش و می گوید عیب ندارد بعدا یک عروسک قشنگ تر و بهتر از اولی برای تو می خرم.عجله نکن آن را دور بینداز.

این که گفتم"س" پول ندارد هم برای این بود که اگر پول داشت زودتر از این که اجازه بدهد این مسائل پیش بیاید اعلام می کرد من فلان موقع دست زنم را می گیرم و می برم خانه ام. من از قبل وضعیتیش را می دانستم.برای همین این مدت صبر کردیم.برای همین روی حرف بابایش حساب کرد.تقصیر من نبود که بابای خودش زد زیر حرفش و به موقع پول را نداد.در این مدت هم خیلی خیلی هوایش را داشته ام هم من هم خانواده ام.مادرم اورا قسم داد تا اصلا برای هیچ کدام از اعضای خانواده ام در هیچ مناسبتی هدیه نخرد تا بتواند بیشتر پول جمع کند.هرچه در این مدت بعدازعقد لازم داشته ام بابایم خریده و اجازه نداده حتی یک روسری به غیر از مناسبتی که بخواهد هدیه ای برایم بخرد ،خریداری کند.حتی در این دوسال بعد از عقد ، روز زن هم برای من کادو نخرید خدا شاهد است اگر بداخلاقی کرده باشم.

این هم که خانواده من بخواهند یک مراسم ساده بگیرند درست نیست چون قرار نیست که همیشه من جور "س" را بکشم.وقتی او حتی دلش نخواسته بعد از آن حرف های زشتی که مادرش به من زد یک دلجویی ساده بکند ،چرا من باید این کار را برایش بکنم؟وقتی مادرش می گفت مادر من پرش می کند تا برود خانه و به جان آنها بیفتد و او اصلا سرش را بلند نکرد تا یک نگاه از روی نارضایتی به مادرش بیندازد حالا خانواده من بگویند بیا هم دخترمان را می دهیم هم این حرف ها را می شنویم هم اشک چشمش را دربیاورید هم مراسمت را می گیریم؟

الان هم منتظر است تا من یک اس ام اس فدایت شوم برایش بفرستم و بگویم ببخشید که مادرم عصبانی شد.ببخشید که بابایم داد زد.ببخشید که ما در مقابل حرف های زشت خانواده ات سکوت نکردیم.عزیزم تو به خاطر من خانواده ام را ببخش.

فقط منتظرم تا آرام شوم و بروم ببینم کجای جگرش را سوراخ کرده ام؟

دلم خیلی پر است.از آن روز مرتب دوست دارم بخوابم تا به هیچ چیز فکر نکنم.تا صداهای آن زن در سرم نیاید. از او نمی گذرم.

 

   + لورا - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳

کار بالا گرفت

چهارشنبه با مامانم رفته بودیم بازار.خوشحال و خندان برای خانه خودمان خرید کردیم و می خواستیم کمی آشپزخانه مان را نونوار کنیم.

پنجشنبه مشغول آشپزخانه بودیم که مادرشوهرم زنگ زد.خواست با مادرم صحبت کند.خیلی سرسنگین بود.به مامانم گفت که من بعد از جریان ان تلفن تبریک که برایتان تعریف کردم و گفتم که  بعدش حرف را عوض کرده بود و برای "س" گفته بود خیلی ناراحتم.چرا شما گفتید نوبتی.مامان من هم که دید این خانم اینطور حرف ها را عوش می کند گفت که بیایید خانه مان.بهتراست تلفنی حرف نزنیم.

ساعت 6/5 بعدازظهر آمدند.بابا خیلی به مامانم سفارش کرد که عصبانی نشود و جواب مادرشومرهم را ندهد بگذارد بابایم صحبت کند.گفت این می خواهد این دونفر را از هم جدا کند.قصدش وصل نیست.به من هم گفت که اصلا اصلا حتی اگر حق با من بود جواب ندهم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٩/۱

همسرمجروح

چوب علامت هیئت خورده به عینک همسر.عینکش شکسته و گونش رو بریده.چندتا بخیه خرده درست زیر چشمش.

می خواست برود حمام گفتم نه چرک می کند.من می آیم خانه تان و سرت را می شویم(خودش و برادرش خانه تنها هستند).گفت نه،نمی خواهد.گفتم تو بیا خانه ما .بهت رسیدگی می کنم.خودم هم می بینمت و دلم آرام می شود بعد برو هیئت.گفت نه .نمی توانم.دارم می روم خرید برای هیئت.

گفتم پس من چی؟گفت نمی توانم بیایم.

من هم عصبانی شدم و گفتم پس بیخود کردی به من گفتی که چه اتفاقی افتاده.

حالا من چه کار کنم؟ دلم آرام نمی شود.

چرا ما خانه خودمان نیستیم تا من بتوانم مواظب همسرم باشم؟

 

بعدا اضافه شد: شب با بابا رفتم هیئت و دیدمش.خدا خیلی رحم کرده نیم سانت با چشمش فاصله دارد جای بخیه.

کاری که می خواستم درجهت جلوتر افتادن عروسی بکنم جواب نداد.دیگر نمی دانم باید چه کنم. امیدم خیلی خیلی کمرنگ است.

   + لورا - ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٢۱

حالا چی بپوشم؟

نمی دانم تا به حال یک حسی داشته اید ته دلتان که احساس دل شوره باش یا استرس ولی ندانید از چیست و بعد غصه هم بخورید؟من الان این شکلی هستم.

دیشب بابایم گفت اگر این ها تا عروسی دخترشان نیایند و صحبت نکنند ما عروسی نمی آییم.خواهرشوهر این ها هم رفتند برای دوروز قبل از تاریخ سالگرد عقد ما تالار رزرو کرده اند.پولش خیلی شده.من مانده ام این ها که برای اجاره خانه جدیدشان حتی فرش زیر پایشان را هم فروخته اند این همه پول یهو از کجا آورده اند.بعد می دانید جالب ماجرا کجاست؟بابای داماد ماشینش را هم فروخته اما برای عروسی پسرش پول دوتا ماشین درست و حسابی را خرج می کند.عین بابای "س"!

یک چیزی را برایتان اعتراف کنم؟

من فکر می کردم اگر روزی خبر عروسی "میم" را بشنوم حسودی کنم.یعنی ببینم او می خواهد یک عروسی مفصل بگیرد و من نمی توانم و غصه بخورم اما اصلا این حس در من به وجود نیامد.اصلا ذره ای از عروسی او ناراحت نشدم.فقط از بی معرفتی خانواده "س" نسبت به او دلم گرفت.دلم گرفت وقتی "س" گفت من شرمنده تو هستم لورا.نباید روی بابایم حساب می کردم و پولم را جای دیگری سرمایه گذاری می کردم که حالا بنشینیم و ببینیم کی دلشان می خواهد مارا به خانه خودمان بفرستند.دلم گرفت وقتی گفت دلم می خواست تولد امسالت را من برایت بگیرم و تحویل سال کنار هم باشیم.دلم از سفید شدن موهای "س" می گیرد.

می دانم که این روزها حرف های تکراری می زنم.اما چه کنم که اینجا می توانم حرف هایم را بگویم فقط.ببخشید مرا.

   + لورا - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٢

پیشنهادات لورایی

خوب برایتان بگویم که چهارشنبه شب رفته بودیم تئاتر فیسپوک.آخرین کار مرحوم سعدی افشار.خیلی خندیدیم و بسی شاد شدیم.من و همسر و چندتا از دوستان رفته بودیم.خواستم بیایم بگویم که پنجشنبه و جمعه آخرین روز اجرایش است.بروید ولی مامان اینهای خودم زنگ زندند و گفتند که دیگر جای خالی نداریم.حیف شد.واقعا خندیدیم.و البته شعرو آوازخواندیم و دست زدیم بعد هم دونفری یک جارا پیدا کردیم که ساعت 12 شب به بعد باز بود و شام خوردیم.یک آمدم خانه.دفعه اولی بود که دیر آمدم و مامان سرویسم نکرد بابت اینکه اینقدر زنگ می زند.. سی دی اش را حتما بگیرید و ببینید وقتی در آمد.

امروز هم با مامان جان رفتیم توربازار.دقیقا از 8 صبح بیرون بودیم تا 6بعدازظهر.وقتی آمدم خانه و باسن مبارک را گذاشتم زمین دیدم که دیگر پاهایم یاری بلند شدن نمی کند و تازه آن وقت بود که فهمیدم چقددددددددررررررر راه رفته ایم.اگر لباس پاییزی و زمستانی می خواهید مخصوصا برای مردهای خانه تان حتما به بازار سری بزنید.بازار کفاشها را که مستقیم بروید تو به پوشاک می رسید البته باید خوب بگردید تا یک چیز خوشگل و باکیفیت پیدا کنید ولی ارزشش را دارد.شلواری که دوماه پیش همسر از پلاسکو خریده بود 85 هزار تومان،55هزار تومان بود.دقیقا همان بود.یک پاساژمریم در همان قسمت هست که لباس های زیر خیلی خوشگلی برای خانم ها دارد با قیمت خیلی مناسب.بعد اگر نخواستید بروید داخل بازار در مسجد شاه را رد کنید و بروید پاساژکویتی های رضایی ،یک ساختمان چندطبقه است.آنجا نسبت به خود بازار گرانتر است اما مردانه های بسیار شیکی دارد.

الان واقعا خوابم می آید.پاهایم را هم حس نمی کنم.

   + لورا - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩

این مطلب بعد از بیست و چهارساعت رمزی می شود

مشاهده یادداشت خصوصی

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۸/٦

دیدید برگشتم:)

خوب این هم از این سفر پر از حرف و حدیث ما.بالاخره انجام شد.برعکس مقدمه اش که خیلی نارحت کننده برگزار شده بود ، متن و حسن ختامش خیلی هم بد نبود.مقداری هم خوش گذشت حتی.رفتار مادرشوهر که کاملا عالی بود و من مانده بودم که این همان آدم هست یا نه.از نظر غذایی هم که دفعه پیش خیلی اذیت شده بودیم این بار کلا متحول شده بودند و اصلا انگار با یک گروه دیگر رفته بودم مسافرت:).به غیر از ماجراهایی که جمعه پیش آمد و من کلا آن روز تا شبش را در ناراحتی سپری کردم که تقصیر همسر بود نه خانواده اش که جریان آن را بعدا می گویم،هنوز هم مانده دردلم و نمی دانم که آیا باید رها کنم یا نه کلا سفر خوبی بود.مخصوصا که هوا بسیاااااااااااااار عالی و دلچسب بود و اینقدر لطیف بود که خدا می داند.

کلا به یک نکته هم پی بردم.اگر من در استان گیلان زندگی می کردم ده بیست تایی بچه داشتم چون آن هوا و دشت و دمن میل به بعضی شیطونی ها را در من بسیار زیاد می کند.

   + لورا - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٥

روزانه ها

1)در راستای انقلاب و مرحله دوم آن رفتیم و لاله های موردنظر را خریداری کردیم:).به همسر گفتم ببر خانه تا مادرت ببیند گفت نه لازم نیست.(یادتان هست جریان آینه و شمعدانم را؟)

"س" از آن روز دعوا تا حالا با مادرش قهر می باشد.دعوا زیاد هم به من ربطی نداشته و بیشتر بین خودشان بوده اما دلم می خواهد تا فرصتی پیدا شود و من جواب حرف های مادرش را بدهم.به همسر گفته تو دنبال حرف هستی و به خواهرت حسودی می کنی.درصورتیکه کلی مدرک دارم که نشان دهم تا معلوم شود کی پی حرف هست و حسودی می کند.

طفلی همسر دلش گرفته از این وضعیت و من ناراحتش هستم اما بابایم می گوید این مربوط به خانواده خودشان هست و تو اصلا نه دخالت کن نه حق را به کسی بده.

2)قبل از عید یک دست قاشق و چنگال و کلا همه این چیزهارا بامارک یونیک خریده بودم 43 تومان.امروزدیدم شهروند می فروشد 110 هزارتومان.یعنی از عید تاحالا بیشتر از دوبرابر گران شده.مغزم سوت کشید.

این هم شمعدان ما.امیدوارم برای سفره هفت سین امسال از توی جعبه درآمده و کنار آینه اش در خانه مان باشد.

 

   + لورا - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦

نازمردان؟

همسر من یک اخلاق بسیار بسیار بدی دارد.وقتی یک صحبتی می شود و به مذاقش خوش نمی آید دیگر آن بحث را ادمه نمی دهد.اگر اس ام اسی باشد که کلا می رود برای خودش و من باید سماق بمکم.اگر تلفنی باشد به بهانی کاری خداحافظی می کند اگر هم رودررو باشد دیگر جواب نمی دهد هرچقدر هم که بگوید با تو بودم.چه می گویی؟خودم را به درودیوار بکوبم اصلا فایده ندارد.امشب هم ازآن شب ها بود.قرار بود از کسی برای عروسی 5تومان قرض بگیرد ،آن را بگذاریم بانک بعد از 4ماه دوبرابرش را وام بگیریم و وقتی پدرش پول داد آن 5تومان را پس بدهیم.حالا می گوید بابایم ناراحت می شود ار فلانی پول بگیرم.می فهمد و برایم بد می شود.من چندنفر دیگر را پیشنهاد دادم .قبول نکرد.گفتم باشد پس صبر می کنیم تا همان تابستانی که بابایت گفت تا خوش خوشانتان بشود.اوهم دیگر جواب نداد.

شوهرهای شماهم از این اخلاق ها دارند؟چطور رفتار می کنید دربرابر این اخلاق های بد؟

سریال پژمان را می بینید؟خیلی خوب ساخته شده و بعضی دردهای جامعه را درزبان طنز خیلی خوب گفته.اگر نمی بینید حتما از فردا شب شروع به تماشایش کنید.دوقسمت را بیشتر پخش نکرده.اما نکته قابل توجه بازی پژمان جمشیدی به جای خودش است که اصلا تابلو نیست و مثل یک هنرپیشه حرفه ای بازی میکند.

   + لورا - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸

یک جمعه معمولی اما خوب+امان از بلاگفا

بعد از یک هفته رفتیم بیرون.با اینکه نمی تونستم زیاد راه بروم و زود خسته می شدم.کمی گشتیم.یک خرید گوگولی کردیم.و یک شام سبک خوردیم.با اینکه او جوجه دوست ندارد اما برای اینکه من دلم غذای اورا نخواهد با من جوجه خورد.هیچ حرف خاصی نزدیم.هیچ چیز از ماجراهایی که گذشت را یادآوری نکردیم.مسئله ای حل نشد.اما حال من بهتر شد و به آینده امیدوارتر.انگار اتفاقاتی که افتاده بودند کمی بی اهمیت شدند برایم.

خدایا شکرت.

 

آقا توروخدا بیایید به من بگویم چطور بروم و وبلاگهای دوستان عزیز بلاگفاییم را بخوانم تا روانی نشدم.هیچ کدام به غیر از مارال و آلنی و مریمک باز نمی شوند.تازه برای این ها هم کامنتدانیشان باز نمی شود.ایراد کار کجاست؟با اکسپلورر.موزیلاوکروم هم امتحان کرده ام.حتی اچ تی تی پی اس را هم امتحان کردم.خوب من دلم برایتان تنگ شده:(

   + لورا - ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٧/٦

عروسی لورا-قسمت چندم؟

این پست رو در چند مرحله نوشتم چون همش خوابم می گیرد.فهمیدم دکتر قرص آرامبخش داده که دیگر نمی خواهم بخورم آن را.حالا برویم سر اصل مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱

گریه کنیم یا نکنیم؟

من خودم از اینکه جلوی کسی حتی همسرم گریه کنم بدم می آمد.با اینکه خیلی زرزرو هستم و اشکم دم مشکم می باشد سعی کرده بودم در این چندسالی که همسر را می شناسم جلویش اشک نریزم.البته مواقعی مثل فوت عزیزان یا فیلم دیدن و این ها فرق دارند.منظور موقعیت هایی مثل ناراحتی یا بحث و این چیزها هست.حتی موقعی که فکر می کردم خدای نکرده ممکن هست مریض شده باشد هم جلویش گریه نکردم.من حتی همیشه سعی می کنم جلوی مامان بابای خودم هم گریه نکنم.حالا نمی دانم این کار خوبی هست یا بد اما این اخلاقم هست دیگر.

اما مامانم همیشه می گوید که جلوی همسرت گریه نکن وقتی از او ناراحت می شوی چون اولا که بیشتر مردها از یک زن ضعیف که دائما گریه می کند خوششان نمی آید و فکر می کنند که نمی توانند روی او در موقعیت های مهم زندگی حساب کنند دوما هم اینکه گریه کردنت جلویش بعد از مدتی عادی می شود و اگر دریادریا هم اشک بریزی، برایش مهم نیست و زیاد از این امر ناراحت نمی شود.بازهم نمی دانم این حرف مامانم درست هست یا نه اما عقیده اش هست و تا حالا که 26سال است ازدواج کرده اجرا می کند و راضی است.

حالا دیروز:

من از مامان همسر نارحت بودم اما نمی خاستم به همسر شکایتش را بکنم.مامانم یک صحبت یا بهتر بگویم یک مشورتی با عمه ام کرده بود و به این نتیجه رسیده بودند که اگر خانواده همسر به موقع برای صحبت راجع به عروسی نیایند ،خانواده من هم عروسی را بیندازند عقب مثلا اردیبهشت سال دیگر و هیچ کس فکر دل من بدبخت را نکرد این وسط.بعد همسر هم یک حرکتی کرد که دیگر من مثل آتشفشان درحال فوران شدم.زنگ زده بودم راجع به یک کاری باهاش صحبت کنم که بحث رسید به یک جاهایی و من بغضم ترکید  زارزار اشک ریختم.او هم گفت ااا پس اینجوریه و درکمال تعجب خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد.هیچ کداممان دیگر حرف نزدیم تا امروز صبح که سلام و صبح بخیر گفت و هنوز درمرحله سرسنگینی به سر می بریم.

   + لورا - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳

گریه نکن زارزار

امروز کاری که ازش بی زارم و مامانم همیشه می گفت هیچ وقت این کار رو جلوی شوهرت نکن ،انجام دادم.درمورد یک موضوعی خیلی ناراحت بودم.بحث شد و پای تلفن گریه کردم.

"س" هم قشنگ تلفن را قطع کرد و از ساعت دو تا الان نه هیچ اس ام اس و نه هیچ زنگی نزد که یک دلجویی خشک خالی از من بکند.یعنی اصلا برایش مهم نبود و تازه قهر هم کرده با من.

چه کار باید بکنم؟

   + لورا - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٢

اولین قدم:جایی که پیدا شد

1)

رفتیم و آن حایی را که یک دوست عزیز بهمان معرفی کرده بود ،دیدیم.هم شیک بود و هم با کلاس.سالن اجتماعات یک برج در یک منطقه خوب که هم نزدیک خانه الانمان است و هم نزدیک خانه آینده مان.قیمتش هم به لطف همان دوست خیلی خیلی مناسب در می آید.

حالا باید برویم قدم بعدی را برداریم که صحبت با یک تشریفت مجالس و پیدا کردن یک عدد آدم خوب و خوش برخورد و با انصاف که هم مراسم آبرومند بگیرد هم فکر جیب ما  باشد.

لباس عروس با قیمت خیلی مناسب و آرایشگاه هم پیدا کرده ام اما همسر که دلش به عروسی گرفتن راضی نیست زیاد با من راه نمی آید و خوشحال نیست و از خود شادیی در نمی کند!انگار مجبوری می آید و مرا همراهی می کند که این موضوع خوبی نیست.ضمن اینکه خانواده اش هم اصلا و اصلا حرفی از تاریخ عروسی و نحوه برگزاری و این ها نمی زنند و همسر هم بهشان نگفته که ما دنبال این چیزها هستیم.این هست که من نگرانم که ببینم آخرش چه می شود.

2)

دوسال پیش که می خواستیم مراسم عقد بگیریم،دنبال جا می گشتیم.یک فامیل خیلی خیلی نزدکمان ساکن یک برج است که در سالن اجتماعاتش مراسم می گیرند.به ما گفت که ببخشید که من نمی گویم بیایید خانه ما بگیریدها،اینجا فقط اجازه می دهند که خودمان مراسم بگیریم،تولدی نامزدی کوچکی ،چیزی.این را گفت که ما نخواهیم اصلا حرفی به او بابت اینکه عقدرا آنجا بگیریم بزنیم.جالب است که بعدا ما از طریق یکی از دوستان پدرم یک مراسم به آنجا دعوت شدیم که معلوم شد اصلا آن سالن را برای عروسی هم اجاره می دهند. اما امروز یک دوست که اصلا مرا ندیده و نمی شناسد به من می گوید بیا برج ما چنین امکانی دارد .بیا اینجا مراسمت را بگیر و حتی برایم تخفیف هم می گیرد.این جاست که آدم به اینکه دنیا هنوز جای خوبی است برای زندگی امیدوار می شود.از تو ممنونم دوست عزیزم.

 

   + لورا - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٤

یک ساعت قبل از عروسی رفتن هم خوش می گذرد:)

وقتی می ایم و کافه گلاسه رو باز می کنم احساس می کنم از خانه خودم رفتم تو یک خانه اجاره ای مبله که بعضی چیزهایش را دوست دارم و بعضی هایش رو نه.بگذریم.

دیشب رفته بودیم یک عروسی طرف همسر این ها.عروسی خوبی بود.جای شما خالی خوش گذشت .مخصوصا که قبل از رفتن به مراسم ،من و همسر خانه را خالی گیر آورده بودیم و با هم حاضر شدیم{#emotions_dlg.e28}.این باعث شد که کمتر از این که باز یکی دیگر می رود خانه خودش و من هنوز در منزل پدری پابرجا هستم ،دلم بگیرد و غصه بخورم.جدا از بحث های عروسی من یک چیز را نمی فهمم.این که کسی لباس کوتاه با جوراب شلواری توری می پوشد بعد روسری سرش می کند یعنی چه؟بعد روسری و حجاب آن چنانی دارد بعد می آید وسط و بابا کرم می رقصد یعنی چه؟حالا این ها به کنار کسی که می گویند با حجاب است و روسریش را مدل لبنانی سرش می کند یک لباس مدل پرنسسی می پوشد بعد کلاه گیس می گذارد تا موهای خودش معلوم نباشد و گناه نکرده باشد در ضمن برای عروسی هم مناسب باشد را دیگر اصلا درک نمی کنم.

آخر عروسی،داماد گیتار زد و چند آهنگ عاشقانه برای عروس خواند که قشنگ و جالب بود.خوشمان آمد.اما سر عروس داماد رو ببوس ،عروس خودش را لوس کرد جوری که 4،5 بار این اهنگ را خواندند آخر هم خواننده از زوج های قدیمی خواست که بیایند و بوسیدن رابه عروس یاد بدهند بوس بارانی شده بود آن وسط خلاصه{#emotions_dlg.e1}

توضیح برای الی:عزیزم اونجاییکه من رفتم تو مجتمع سمرقند بود که متاسفنه از اینجا رفته و دیگه اطلاعی ندارم ازش.شرمنده.الی جان باید بگویم که دکتر نبود.مشاور بود و اسمش مهرنوش رضوانی بود.ولی زیاد سخت نگیر.خانه های بهداشت هم دارند و این تست ها همه جا یکسانه.ببخشید که اینجا جواب دادم.ای میلم باز نمی شود.

   + لورا - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦

لورای غمگین

دوروزهست که خیلی مریضم.خیلی بدجور سرما خوردم.اولش هی اصرار کرد که بیایم ببرمت دکتر.گفتم نه.(بابایم نارحت می شود چون می گوید تو هنوز خانه من هستی).چندروز پیش که عمویش از آمریکا آمد گفتند حالا که باغدار ها شمال هستند ما برویم باغ.من گفتم من نمی آیم چون باید برویم خانه مادربزرگم .عید است.گفت آره راست می گویی.

مادرم صبح پرسید "س" می آید برای فردا نهار چی بپزم؟گفتم نمی دانم.فکر می کردم می داند باید بیاید.بیاید عیادت من که مریض هستم.عید دیدنی مامان بابایم و بعد خانه مادربزرگم.فکر می کردم مادرش می گوید وظیفه توست که بروی آنجا.حتی فکر می کردم که مادرش بگوید روز عید بهترین روز هست برای رفتن خانه مامان بای لورا.همگی برویم.برای همین من هیییییچ نگفتم.عصری اس ام اس داد که ما رفتیم باغ.

اعتراض کردم و حرف های بدی شنیدم.

پی نوشت:بچه ها ببخشید من نظر نگذاشتم.می خوانمتان.نظرات هم کم کم تایید می کنم.کمی بی حالم.

   + لورا - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧

سکوت

وقتی سکوت می کنم،وقتی حرف نمی زنم باتو،خوشحال نشو.فکر نکن که دیگر به تو گیر نمی دهم.که راضی شدم.

من خسته شدم.خسته از حرف زدن.بی تفاوت شده ام.دیگر حرفی برای گفتن ندارم.

توضیح:دلم می خواست این حرف ها رو به خودش بگویم.

می دونستید جهنم اسکیموها یک جای سرد و یخبندان و بدون هیچ وسیله گرمایی هست؟

   + لورا - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٠

قدر بدانیم!

من و همسر توی خانه جلوی مامان اینا خیلی رعایت می کنیم.هم خانواده او هم خانواده من.زیاد به هم نمی چسبیم.عشقولانه نمی شویم و از این کارها.اما ایندفعه که آمده بود خانه مان،من همش کنارش می نشستم.دستش را می گرفتم،موهای دستش رو صاف می کردم.نازش می کردم حتی موهای گوشش رو هم کوتاه کردم.بابایم هم که دیده بود من در این دوروز چی کشیدم خودش پیشنهاد داد که شب پیش ما بماند .

وقتی رفت خانه مامانم گفت این بار خیلی عشقولانه بودید ها.گفتم:

«تازه فهمیدم این ثانیه های کنار هم بودن چقدر می ارزد.»

   + لورا - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٥/٥

سلامتی گوهری است گرانبها

دوستان مهربانم اینترنت منزل قطع بود .برای همین نتوانستم زودتر به شما خبر بدهم.ممنونم که این همه به فکر من هستید.چون ماجرا طولانی است در ادامه مطلب می نویسم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٥/٤

خدایا می شنوی؟

خدایا دیگر ناشکری نمی کنم.خدایا دیگر نمی گویم پول.نمی گویم عروسی.نمی گویم خانواده اش.خدایا مرا باسلامتی عزیزترین هایم امتحان نکن.خدایا خودم را هرکاری خواستی بکن اما با عزیزانم امتحانم نکن.خدایا من ضعیفم.غلط کردم.خدایا به صاحب امشب قسمت می دهم دلم را آرام کن.

پشت گردن همسر یک گردالی کوچک اندازه عدس درآمده که با نگاه کردن معلوم نمی شود اما وقتی دست بزنی محسوس است.وقتی به من گفت ،گفتم چیزی نیست و با خنده و شوخی گذراندم و مجبورش کردم وقت دکتر بگیرد اما رفتم توی دستشویی و گریه کردم.به مامان بابایم هم چیزی نگفتم  دلم آرام نمی گیرد.می شود خواهش کنم دعا کنید تا چیزی نباشد؟می شود سر سحر و افطار یک حمد به نیت سلامتیش بخوانید؟

   + لورا - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢

باز هم لورای عروسی ندیده:)

 

به دنبال این پست و این پست،من خیلی فکر کردم.دیدم نمی توانم به مادربزرگم بگویم که مامان بزرگ من فردا می روم خانه خودم.وقتی این مطلب برای خودم حل نشده هست،نمی توانم از بقیه انتظار داشته باشم که هضمش کنند.مهمانی زنانه هم دوست ندارم .عروسی بدون داماد و پدر عروس و پدر داماد ،برایم بی معنی است.باز هم از بقیه نمی توانم انتظار داشته باشم که خوششان بیاید.این بود که با مهربان همسر تصمیم گرفتیم قبل از اینکه پدرو مادرش بخواهند بیایند تا برای مراسم صحبت کنیم، خودمان برویم خوب بگردیم.همه چیز را پایین و بالا کنیم.قیمت همه چیز را دربیاوریم و ببینیم با پولمان که اگر باور می کنید من هنوز نمی دانم چند تومان است،چه کاری می توانیم بکنیم.چه جور مراسمی می توانیم بگیریم.حالا از شما دوستانم یک تقاضا دارم.خواهش می کنم همه تجربیاتتان در این زمینه را به من بگویید.و به این مسئله توجه کنید که عروسیمان قاطی خواهد بود و در زمستان.(اگر شما ازدواج نکرده اید یا عروسیتان چند سال پیش بوده حتما کسی از نزدیکان را دارید که این ها را بداند)

چیزهایی که من باید بدانم:

-خدمات مجالس با قیمت مناسب.منصف و شیک

-باغ یا تالار یا ویلای اختصاصی

- آرایشگاه

- لباس عروس با توجه به اینکه من سایز بزرگ حساب می شوم

و هر چیز که خودتان فکر می کنید به دردم می خورد.

بعدا نوشت:همین؟فقط 13نظر؟بچه ها من واقعا به مشورت و راهنمایی احتیاج دارم.باید بدونم چه راهی رو بروم.

 

 

   + لورا - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤

مساله من و همسر و خانواده اش

بعد از نوشتن پست بد ویکند و خواندن کامنت های شما دوستانم،تصمیم گرفتم این مساله را با شما درمیان بگذارم.شاید حتی با نوشتنش از بزرگی این مطلب برای من هم کم شود.اما خواهش می کنم من،همسرم یا خانواده اش را قضاوت نکنید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩

قسمت سوم - ماجرای خواستگاری

نیمه شعبان که بیاید به قمری سومین سالگرد روز خواستگاری ماست.بعد از چهار سال آشنایی آمدند خانه مان برای خواستگاری.

بابای مهربانم آن روزها چه حالی داشت.از روزی که مادرش زنگ زد برای تعیین روز خواستگاری تا آمدنشان اصلا حرف نمی زد.وقتی رفته بود بالای نردبان تا پرده ای که شسته بودیم نصب کند ناگهان به زمین افتاد اینقدر فکرش مشغول بود .خیلی ترسیده بودیم.خدارا شکر چیزیش نشد.با مادرم می ترسیدیم نکند مهمان ها بیایند و حرفی نزند،تحویلشان نگیرد.مادرم هر روز یک خانه تکانی می کرد و می گفت برخورد اول خیلی مهم است.باید هم خانه خیلی تمیز و مرتب باشد هم خودمان.

من صبح رفتم آیشگاه و موهایم را سشوار کشیدم.با تاکید خیلی دخترانه.این وسط آرایشگر اصرار داشت که دست من سبک بوده که تو ،در این چندماهی که می آمدی اینجا بختت باز شده.

آمدند .پدرم تاکید کرده بود برای آشنایی اما آنها برای خواستگاری آمدند.اینقدر خوششان آمده بود که پدرش گفت هفته دیگر فامیل هایمان را بیاوریم برای بله بران و رسمی شدن رابطه.اما بابایم گفت که نه ما باید با هم آشنا شویم.باشد چند ماه بعدو سنگ اندازی های برادر شوهر شروع شد بعد از آن.آن روز "س" هیچ چیز نتوانست بخورد از استرس و از بابایم می ترسید.5کیلو شیرینی و یک سبد گل خیلی بزرگ خریده بود از هلش.

زیاد از حرف ها چیزی یادم نیست .چیزی که یادم است صورت 6 تیغ "س" و کت شلوراو پیراهن نویش بود.لحنش بود که می خواست تاثیر گذار باشد و نگاه های دزدکیمان به هم.

برای "س":عزیزم این موهای سفید روی شقیقه هایت مرا می ترساند.می گویم نکند در این چند سال به تو سخت گذشته باشد.نکند زیاد خواسته ام و تو زیادتر تلاش کرده ای.نکند اذیتت کرده باشم.آیا تو هم اندازه من از آن نیمه شعبان تا به حال خوش حال تری؟

 

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۱

قرمز

هفته پیش با والده ام رفته بودم بازار .آن جا یک مانتوی جلو بسته قرمز خنک خریدم.از این ها که لازم نیست زیرش چیزی بپوشید.من عاشق رنگ قرمز هستم.این مانتوام هم یک چیزی بین قرمز و زرشکی است.خیلی خوش رنگ است.یک کفش همین رنگی کالج هم دارم.گفتم خوب شد حالا این دوتا را با هم می پوشم و خوش خوشانم می شود.

بار اولی که این مانتو را پوشیدم می خواستم با شوشو بروم بیرون.این مانتو تقربا بلند (تا پایین زانو)و نسبتا گشاد هم بود.چیتان پیتانی کردم و حاضر شدم و به دیدار شوشو رسیدم.

اولش یک جورایی بد نگاهم کرد و گفت مبارک باشد.گفتم مرسی ببین چه خوشگل شدم.گفت لورا مدیون منی اگر به غیر از مواقعی که من هستم این مانتو را بپوشی.گفتم اذیت نکن.تازه خریدم.خنک است.گشاد و بلند هم که هست.او هم گفت قرمزم هست.(به همین غلیظی و پررنگی).با من بحث نکن.همین که گفتم.

دیروز می خواستم بروم بیرون و همین مانتو دم دستم بود.گفتم می روم تا سر کوچه و برمی گردم.دیگر یک ربع بیرون رفتن مدیونی ندارد.پوشیدم و راه افتادم.دیدم راست می گوید.مردها جنس خودشان را بهتر می شناسند.در یک راه 15 دقیقه ای سه تا ماشین که یکیشان بی ام دبلیوی سفید خوشگلی بود برایم ایستادند و راهشان را آرام کردند و سخنان عاشقانه سر دادند.

حالا من ماندم و مانتوی قرمز خنک خوشگلم در کمد.

   + لورا - ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧

چند روز شیرین

الان که اینجا نشسته ام و می نویسم ،یک خانم لورای تر تمیز و آرایش کرده هستم که از صبح خانه را مرتب کرده،چای دم کرده و  هر لحظه از یادآوری دیشب که در بغل همسرش بود و او گفت فردا که سر کار بروم دلم برایت تنگ می شود ،قند در دلش آب می شود.منتظر است تا شوشو اش از سر کار برگردد .

مامان و بابا و برادر کوچیکه با هم رفتند مسافرت و من و برادر بزرگه را به همسر سپرده اند.روزهای خوبی است و بسیار خوش می گذرد.دیر تر بگذرد امیدوارم.

   + لورا - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٤

ای خدا دلگیرم ازت

روز خواستگاری گفتم که عروسی و ال و بل نمی خواهم.فقط طلای خوب برایم بخر و مسافرت عالی.مادرم گفت :پرسیدم اگر لباس سفید نپوشی ناراحت نمی شوی؟گفته نه.

مادرش گفت :نه ما نمی گذاریم که اینطوری بشود.لباس سفید هم می پوشد و عکسو فیلمش هم می گیرد.9ماه بعد بله برون،عقد گرفتیم.هزینه و همه چیزش با ما بود جا با آنها.چون خانه بزرگی داشتند.عقد آبرو مندی هم بود.با اینکه صد نفر مهمان داشتیم،اما همه چیزش ok بود.همه گفتند خوب یک دفعه سفره هم بینداز و لباس سفید هم بپوش.اما ما گفتیم مادرش فلان طور گفته.مادربزرگم گفت:خوب گفته.مگر شوهر دومش است یا عیب و ایرادی دارد که اینطور سوت و کور می خواسته به خانه بخت برود.بچم"ن" یک دختر بیشتر ندارد،یک بار بیشتر پدر زن نمی شود.آرزو دارد.پدرم گفته بود:جشن آبرومندی مثل جشن عقد با همان آدم ها کافیست. چیز بیشتری نمی خواهم.

حالا که کار ساختن خانه دارد تمام می شود و چند ماه بیشتر نمانده،پدرش گفته خانه دادم.15 میلیون بیشتر پول نمی دهم.خانه شان حالا کوچکتر شده و نمی شود همان صد نفر آنجا جا داد.

کاری که دولتی بود و حقوقش ماهی فلان تومان جور نشده هنوز.قراردادی که اگر بسته می شد،بیسار تومان پول دستش می آمد عقد نشده و ما ماندیم با مقدار کمی حقوق بیشتر از پایه .طلایی که نخریدیم.مسافرتی که شاید حتی تا کیش هم نتوانیم برویم.صد نفری که باید مهمانی کنیم با جایی که نداریم و پولی که می خواهیم کمی دستمان بماند برای پس انداز و 15 میلیون. پسری که مرتب بهانه می گیرد و می گوید تو گفتی عروسی نمی خواهم و گولم زدی و هر چقدر بگویی مادرت گفته می گوید او برای دل تو گفته بود.

پدری که برای دخترش 50 میلیون جهاز خریده و خانه هم داده اما به پسرش 15 میلیون می دهد برای اول راه.

 

بعدا اضافه شد:اینو بخونید.نمی دونم بخندم یا گریه کنمخنثی

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥

قسمت دوم - ماجرای دوستی 2

بابام به من پول تو جیبی نمی داد.همیشه می پرسید پول داری؟و اگر من می گفتم نه.اونم یه مقدار بهم می داد تا چند روز بعد که این رویه تکرار می شد.من همیشه یه مقدار از اونو پس انداز می کردم و به بابام می گفتم ندارم.مژه

وقتی با همسر دوست شدم و نزدیک تولدش شد.تند تند به بابام می گفتم پولم تموم شده.بابام می گفت:خرجت رفته بالا دختر.منم می گفتم تو دانشگاه ناهار نمی خورم و می ریم بیرون می خوریم.خوب نیست ناهارای یونی.تونستم یه عالمه پول جمع کنم با قبلیا.

با کلی شوق و ذوق رفتم خرید و براش یه کیف پول کتی چرم عسلی خیلی خوشگل گرفتم.جعبه و تزیینات و کلی چیزای دیگه.وقتی بهش دادم خیلی ذوق کرد.خیلی تشکر کرد و گفت از این چیزا خیلی دوست دارم.من تا قبل از این با هیچ کس دوست نبودم و این لذت رو که به کسی کادو بدی و اونم خیلی خوشش بیاد نمی دونستم و رو ابرا بودم.

تو زمستون همون سال با هم رفته بودیم بیرون.دست کرد تو جیبش که کیفشو دربیاره،نبود.یا گم شده بود یا دزدیده بودند.بعدا کارت ملی و گواهینامش پیدا شد اما کیف رفت.

از اون موقع دیگه سر بابام رو گول نمالیدم.

   + لورا - ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/٢٤

عروسی من و حافظ

حرف عروسی می شه.می خوام یه عروسی خودمونی با خرج کم باشه.می گم بیا بریم باغ فلانی بگیریم.می گه نه امکان نداره.می گم خوبه ها.حداقل ده تومان می ره تو جیبیمون.می گه نه که نه.میام خونه به نیت عروسی فال می گیرم.میاد:

چو حافظ در قناعت کوش و از این دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارزد

زنگ می زنم بهش و می گم عزیزم منم می گم نه.

 

پ.ن 1: برای عروسی می خوام یه پست جدا بذارم و ازتون راهنمایی بگیرم که خیلی نیاز دارم.

پ.ن 2: مخلوط کن رو با یه جارو شارژی عوض کردم.تازه ده تو منم روش گرفتم:)

   + لورا - ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳

خونه ؟

سر انتخاب بعضی چیزا برای خونه با هم اختلاف نظر اساسی داریم.اون اصلا به حرف من گوش نمی ده.ای اس ام اس می زنه و می گه دارم لمینت می بینم.منم می گم باشه هر کاری می خوای بکن .اونجا خونه توئه.

نمی گه نه خونه تو ئم هست.نمی گه اونجا خونه ماست.

   + لورا - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٧

قسمت دوم-ماجرای دوستی1

بعد از اینکه کادو رو گرفتم وبردم خونه ،مامانم گفت این چیه؟گفتم همون آقایی که میاد دانشگاه و من بهش کمک می کنم برام خریده و غیر مستقیم هم ازم خواستگاری کرده.مامانم گفت تو چی گفتی؟جواب دادم که گفتم مامان بزرگم فعلا فوت کرده و باید منتظر سالش بمونم.مامانم گفت خاک بر سرت.باید می گفتی من فعلا قصد ازدواج ندارم .تو پیش پیش جواب بله رو دادی که اینطوری و این قیافش بود:آخکلافه

خلاصه مامانم می دونست که کسی هست اما نمی دونست ما باهم دوست شدیم و بیرون میریم.تلفنی هم حرف می زنیم.فکر می کرد همینه که تو دانشگاه همدیگرو می بینیم.

دوران دوستی ،برای من دوران شیرینی بود.همسر دانشجوی زنجان بود اما تند تند میومد تهران.منم کلاس ها رو می پیچوندم و می رفتیم بیرون.گاهی از صبح تا عصر با هم بیرون بودیم .

یه بار خیلی گرسنمون شده بود و وقت نهار بود.آخر ماه شده بود و جیب هردومون خالی.رستوران نمی ارزید.هی فکر کردیم چی کار کنیم که از کنار نون سنگکی رد شدیم.یه نون خریدیم و چند برگ کالباس با این سس های تک نفره.رفتیم تو پارکی که تو یه کوچه خیلی باصفا و قشنگ بود .همیشه آرزو می کردیم یه روز تو این کوچه خونه داشته باشیم.نشستیم رو چمنا  و نون و کالباس خوردیم.اینقدر خندیدم و خوش بودیم که مزه اون ساندویچ هنوز زیر زبونه و یکی از لذتبخش ترین غذاهایی بود که تا حالا خوردم.

   + لورا - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤

قسمت اول-ماجرای آشنایی

من کتابداری و اطلاع رسانی  دانشگاه علامه طباطبایی خوندم.الان اسمش خیلی باکلاس شده-مدیریت دانش و فناوری اطلاعات-اگه اشتباه نکنم.اما کتابداری یک علم میان رشته ایه که به درد همه علوم می خوره و اگر کسی بخواد یه تحقیق درست و درمون انجام بده باید دست به دامن یک کتابدار بشه.البته این مال خارجیاست یه وقت خودتون رو ناراحت نکنید.

وقتی فهمیدم کد رشتم رو اشتباه زدم و به جای مدیریت بازرگانی ، کتابداری قبول شدم.هر روز گریه می کردم.می رفتم دانشگاه گریه می کردم.میومدم گریه می کردم.و کلا افسرده شده بودم تا اینکه ... یک آقای محترم به دانشگاه ما معرفی شد برای تحقیق.چی می خوند؟مدیریت بازرگانی.کی مسئول کمک به اون آقا انتخاب شد؟خانم لورا

و اینگونه بود که من از افسردگی نجات پیدا کردم.هر آخر هفته به عشق اون آقا می رفتم یونی .هیچ کدوم حرفی از عشق نمی زدیم .خلی معمولی بودیم با هم اما ته دلمون می دونستیم چه خبره.تا انکه روز تولدم رسید.قبلا از بچه ها پرسیده بود تولدم کیه.اون سال روز تولدم با چهلم مادربزرگم یکی شده بود و هیچ کدوم از فامیلا به من تبریک نگفته بودن.با دوستام تو کتابخونه نشسته بودیم و من از بخت شکایت می کردم که آقا با یه جعبه قرمز که توش پر از کادوی قرمز بود وارد کتابخونه شد و همه فهمیدند چه خبره و این طوری ماجرای دوستی 4ساله ما شروع شد.

   + لورا - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٩

گر صبر کنی...

میون عید بی رنگ و بوی امسال که هیچ فامیلی نیست تا ما هم کمی خاله بازی کنیم، با خانواده میریم خونه شوشواینا(چون اونا بزرگترن)مامان اینا میان خونه و من شام می مونم اونجا.میریم از سایت کاشی تبریز ،برای حمام و دستشویی که قراره ساخته بشه، کاشی انتخاب می کنیم.خیلی حس خوبی بود.

خدایا شکرت که اگر این همه صبر می کنیم میریم خونه خودمون.

پدر شوهر ممنونم ازت.

   + لورا - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧

برای اولین بار

برای اولین بار بعد از عقد یه فرصت پیدا شده که می تونیم دوتا خونوادرو بپیچونیم و یه جور که هیچ کس نفهمه شب تا صبح دوتایی با هم  باشیم.کلی تو دل جفتمون قند آب میشه و منتظر لحظه خدا حافظی هستیم.هی سر به سر هم میذاریم و خوشحالیم.اما یهو خواهر شوهر که اونم مثل ما عقد کردست تصمیم می گیره برگرده خونه و شوهرشم چون مامان ایناش نیستن می خواد بیاد خونه اونا.به هم می گیم  عیب نداره خوب 4تای میریم خونه و دور هم خوش می گذرونیم ...  از در خونه میایم بیرون و سوار ماشین میشیم،سیم کلاج ماشین پاره میشه و از 1 شب تا 5 صبح می مونیم تو خیابون چون پسرا فکر می کنن همه کار بلدن و هر چی می گی بابا سیم پارست چطوری می خواید درستش کنید؟می گن ما می تونیم.

آخرش یه مامور امداد خودرد میاد و بعد از ده دقیقه ماشین درست میشه.میایم خونه و دوتا دوتا تو اتاقا جا میندازیم...حداقل پیچوندن خونه زیادم بی فایده نبود!عینک

   + لورا - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/۳

فقط یه لحظه به من گوش کن

خیلی ناراحتم...می دونم نباید به خاطر کارای خانوادش با هم دعوا کنیم.می  دونم اونا مهم  نیستن و فقط خودمون مهمیم.اما نمی تونم .بعضی وقتا یه کارایی می کنن که ظرفیتم پر می شه.به کسی نمی تونم بگم خوب مجبورم به خودش بگم.اونم از خانوادش طرفداری می کنه.

دیشب و امروز داغونم این قدر گریه کردم.همشم یواشکی تا مامانم نفهمه.

   + لورا - ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧

اولین سالگرد

قلب من و تو را پیوند جاودانه مهریست در نهان

پیوند جاودانه ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد

 

 

امروز اولین سالگرد عقدمونه.اول می خواستیم دسته جمعی باشیم اما بعدا تصمیم گرفتیم خودمون دوتایی برگزار کنیم.خیلی خوب بود.واقعا یه شب خاطره انگیز.آقامون با مسئول رستوران هماهنگ کرده بود تا رفتیم تو آهنگ "یکی بود یکی نبود باز شروع شد قصمون " بلک کتس رو برامون گذاشتن و یه کیک قلب آوردن گذاشتن رو میزمون که من قبلا عکسش رو بهش نشون داده بودم و گفته بودم اینو دوست دارم.خیلی خوشحال بودم و کلی سورپرایز شدم.کسانی هم که تو رستوران بودن و غذا می خوردن برامون دست زدن.بعدم یه آویز قلب کوچیک بهم داد.گفت ببخشید که کوچیکه .پولم به همن م رسید اما برای من بزرگترین قلب دنیاست.

ممنونم عزیز دلم.امشب همیشه یادم می مونه.

   + لورا - ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱

سلام.لورا هستم یک چاق

من چاقم.یعنی در حدود 20 کیلو اضافه وزن دارم که متخصصان تغذیه به این میگن چاقی نه اضافه وزن.این کیلوهای اضافی از زمان تولد که 5کیلو بودم با من هستند و حتی برای چند ماه هم که شده تنهام نگذاشتند.

ازوقتی به خودم اومدم و در مقلیسه با دوستانم فهمیدم که چاقم خیلی برای لاغری تلاش کردم.از کلاس پنجم دبستان پیش متخصص تغذیه می رفتم و رژیم گرفتم اما هیچ کدوم کارساز نبودند.این پروسه تقریبا 8 سال طول کشید و هربار چندین کیلو لاغر می شدم ولی باز با سرعت زیادی بر می گشت با اینکه کاملا اصولی بود(یعنی از خودم کاری نمی کردم) و منو خسته ی خسته کرد.تا بالاخره سال دوم  دانشگاه آخرین ضربه رو به بدنم زدم... رفتم بای لاین.

اولین باری که رفتم به این موسسه ،طبق آنالیز خودشون 10 کیلو اضافه وزن داشتم و 170 سانتی متر چربی(در کل بدن).پول 20 جلسه رو دادم که 4سال پیش پول نسبتا زیادی بود و با خوشحالی هر روز کلی هم هزینه رفت و آمد می کردم و تقریبا روزی دو ساعت وقت می گذاشتم و تصویر خودم رو با بی کینی در سواحل آنتالیا تصور می کردم که موهای بلوندم در دست باد رهاست.لذتی می بردم که هر آدم چاقی میدونه چه حسی رو دارم می گم.

در اون 20 روز، روزی یک عدد تخم مرغ با نصف سینه مرغ یا چند عدد کباب چنجه می خوردم.بعد از اون 7کیلو از وزنم و 80 سانت از چربیهام کم شد.احساس مانکن ها رو داشتم و لباس می خریدم .لباس می خریدم.(این موسسه تضمین کرده بود وزن کم شده بر نمی گرده)البته رژیمم رو رعایت می کردم و غذامم کم بود.(الانم کمه اما چه فایده)که بعد از دو ماه دیدم لباس هایی که خریدم تنگ و تنگ تر میشه .من همچنان رژیم داشتم.موهای سرم می ریخت و این قدر اعصابم تحلیل رفته بود که قدرت کشتن اعضای خانواده رو پیدا کرده بودم اما حتی اون 3 کیلو هم کم نشد و من 15 کیلوی  دیگم چاق شدم.بله پولم که از بین  رفته بود هیچ بدنم هم خراب شده بودم.

القصه... رفتم دکتر که خدایش عمر دهد.گفت:« ببین دخترم! آدمی که لاغره بعد چاق میشه سلول های چربیش بزرگ شدن که با رژیم و ورزش دوباره کوچیک می شن اما اونی که از اول چاقه تعداد سلول های چربیش زیادن که به هیچ عنوان نمیشه کمش کرد مگر انکه تا آخر عمرت رژیم سخت و ورزش داشته باشی.حالا با توجه به اینکه استخون بندیت درشته و چاق به صورت یکنواخت در کل بدنت پخشه خودت رو اذیت نکن .برو سعی کن وزنت رو ثابت نگه داری و با بدنت کنار بیای.»

منم چند ساله این کارو کردم و الان راضی و خوشحالم.می گم آقامونم  واقعا نیمه گمشده منه چون همیشه میگه من اگر زن لاغر می خواستم زیاد بودمژه

   + لورا - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧

دوران عقد

به نظر من دوران عقد یکی از بدترین دوره های زندگی آدمه مگه اینکه پدر مادر پایه ای داشته باشی.

من تک دخترم و دوتا برادر دارم.مامانم به من خیلی وابستست و بارها گفته فکر کنم شب عروسیت من حالم خیلی بد بشه از گریه.هر بار می خوام برم بیرون مامانم می گه دیر نیایی ها.خلقم می گیره.تو بری من تنها می شم. اصلا دوست ندارم به رفتن تو فکر کنم. حرفایی از این دست.

بابامم قبل از عقد یه شرطی کرد که تا وقتی میرن سر خونه زندگیشون دوتایی تنها جایی نرن.یعنی دریغ از یک مسافرت دوروزه که ما رفته باشیم تو این یه سال.تازه وقتی خانوادگی با جوون های فامیل اونا باغی جایی میریم،زندگی به من مزه زهرمار خود رانشان می دهد واز مراسم اجازه گرفتن که بگذریم باید از روزی که میرسم  نگران ساعت برگشتنم باشم.و در قفای اون چندروز غرغر رو تحمل کنم.

از اون طرف باید حال آقای مربوطه رو تنظیم نگه دارم و در جواب اینکه مگه ما عقد نکردیم و تو زن من نیستی؟ بگم می خواستی شرط رو قبول نکنی و من رو زود می بردی خونت و اخلاقیات بد اون رو هم تحمل کنم.

و این قسمتی از دوران قند و نبات یک عقد طولانیست.

   + لورا - ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦

سالگرد

چند روز دیگه اولین سالگرد عقدمونه.دلم می خواست این روز رو تو خونه خودمون جشن بگیریم.خیلی نقشه داشتم.اما امان از این گرونی...

 

 

   + لورا - ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٥