خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

ارایشگاه

خوب امروز همسر خانه نیست و من قبل ازاینکه بروم سر کارهای تمام نشدنی خانه می توانم یه دل سیر وبلاگ بنویسم.

معذرت می خواهم که برای دوستان خوبم کامنت نگذاشتم ولی همه شان را خوانده ام.سر کار باید یواشکی بیایم ووبلاگ بخوانم یک وقت هایی هم که که کارداریم که اصلا نمی شود وبلاگ خواند.

امروز جریان رنگ کردن موهایم را تعریف م یکنم که چه داستانی بودلبخند

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧

تولد و مهمانی و اینجا همه چیز در هم است:)

خوب ازهمین اول بگویم یک پست طولانی انتظارتان را می کشد...

پنجشنبه صبح که ازخواب بیدار شدم ،خواستم که فقط اتاق خوابمان را بتکانم ولی بعدا یک حسی به من گفت تا جایی که می تواتی کارکن درنتیجه تا ساعت 7 شب تکاندنم طول کشید و تنهایی همه جا تمام شد و فقط اتاق دوم و حمام ماند اما خانه حسابی برق می زد.

بعد مادرشوهر زنگ زد که من ژله و بستنی گرفته ام لطفا بیا و آنهارو ببر و دسری بساز.جمعه صبح هم وسایل ته چین را توی آسانسور برای من فرستادند و مشغول پختن ته چین شدیم...

جمعه صبح بین تدارکات ته چین همسر هی می آمد و می گفت تولدت مبارک و من هم هی می گفتم خوشحالی من به دنیا آمده ام؟اگر من نبودم تو دیگر زن نداشتی:)

خلاصه ته چین را در فر و دسر را در یخچال گذاشتیم و رفتیم پایین تا مهمان ها آمدند.نزدیک نهارشد و من و همسر رفتیم بالا و آنها را آوردیم و گذاشتیم سر سفره این بار هم وقتی مادرشوهر داشت تعارف دسررا می کرد مادر جاری گفت زحمت نکشید مادرشوهر گفت نه عروسم زحمت کشیده حتما میل کنید و مادر جاری گفت :بله دیگر میخواسته خودش را نشان دهد و باند تیکه ها و کلفت گویی ها و حرف هایی که به همه نثار می کرد.

عصر شد و انها رفتند و جاری ماند.ما هم بلند شدیم و گفتیم می رویم خانه مامانم اینها و راه افتادیم و رفتیم...

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

برنامه ای که به هم خورد

این پست رو می خواستم دوشنبه هفته پیش بنویسم ولی اینقدر کارم زیاد شد که ننوشته بستم صفحه رو و احساس می کنم الان بیات شده.

موضوع این هست که مادرشوهر برای تولد من خانواده عروس رو نهاردعوت کرده.به عنوان دفعه اولی که عروس می خواهد بیاید خانه شان و کلا زحمت کشیدو تولد من رو مالوند.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٩

عروس جدید5

ما آمدیم خانه و در راه هم خیلی صحبت ها شد .من پیشنهاد دادم برویم خانه ما و یک چای بخوریم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢

عروس جدید 4

بالاخره روز مهمانی رسید و مارفتیم برای صحبت.

درطول هفته به همسر میگفتم که اگر مامانت ازمن پرسید چطور بود من حتما می گویم که بعضی ازرفتارهایی که دراو دیدم مرا یاد جاری سابق می انداخت ولی همسر می گفت نگو.به ما ربطی ندارد.خودشان دیده و پسندیده اند.

البته مادرشوهر هم اصلا ازمن چیزی نپرسید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۳٠

عروس جدید3

تا آنجا گفتم که برادر و (الف)رفتند توی اتاق و صحبت کردند.بماند که عروس چه کارهایی کرد این طرف مجلس و حتی اشک ریخت.

راستش برای من خیلی جالب هست که بفهمم چطور می شود کسی را که فقط سه هفته است می شناسی اینقدر دوست داشته باشی.من اگر بودم با توجه به شرایط (الف)قطعا جواب نه می دادم.عروس چهارمین دختری هست که ظرف پنج سال از طرف (الف)کاندیدای سفت و سخت ازدواج شناخته شده و خوب این اصلا خوب نیست به نظر من.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٩

عروس جدید2

درست سه هفته بعد ازجریان خواستگاری ،یک شب برادرشوهر زنگ زد و گفت شام بیایید اینجا کارتان دارم...

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸

عروس جدید1

پارسال بود که مادرشوهر گفت دختردایی بچه ها پیش یک آرایشگری می رود که دختر خوبی دارد.بیا او را ببین و برای (الف )بگیر.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧

عصبانیم

وقتی یک عروس خانمی وسایلش رو برده تا خانه عشقش رو بچیند،وقتی هنوز چیدنش کامل نشده،وقتی خودش درخانه اش ،درحال چیدن وسایل بوده و یک بار نرفتی حتی الکی کمکش کنی،غلط می کنی وقتی شوهرش رفته تا توی خانه کاری انجام دهد و تنهاست بروی و درخانه اش سرک بکشی.

فهمیدی؟غلط می کنی.

خیلی دوست دارم الان این هارو به خواهرشوهر-شوهرش و برادر شوهر بگم تا دلم خنک بشه

   + لورا - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥

مادرشوهرانه

این هم پست خاله زنکی بنده:)

وقتی هنوز دنبال تشریفات و باغ و این صحبت ها بودیم،پدرهمسر فرموده بود که من با 8 میلیون،دقت کنید 8 میلیون برای دویست نفر تو همین پارکینگ برای شما  عروسی می گیرم.بیا همین جا و عروسیت را بگیر.آن روز ها که حال من خوب نبود را یادتان هست؟برای این حرف ها بود.نشسته بودند دوتایی با مادرهمسر صحبت کرده بودند و این تخم لق را که نمی دانم چه کسی دردهانشان انداخته بود بارورمی کردند.اما جرات نداشتند به من هم بگویند چون می دانستند که آن وقت بابا برایشان قاطی می کند.همسر به من گفته بود و من پیش خودم فکر کرده بودم که نزدیکی های عروسی که شد می گوییم یکی ازفامیل های همسر فوت کرده،عروسی نمی گیریم و فقط با خانواده خودم می رویم رستوران و من لباس عروس می پوشم و عکس می گیرم.بهتر ازاین هست که یک بی آبرویی درپارکینگ خانه انتظارم را بکشد.

همان روزها بود که مادرشوهر به "س" گفته بود که تو نمی فهمی و این ها برای تو دون پاشیده اند..این دختر بعدا می گوید بیا خانه ات را هم به نامم بزن.حالا شما درجریان کارهای من هستید دیگر.نمی دانم شاید معنی دون پاشیدن عوض شده باشد.

درست بعد ازشنیدن این حرف بود که دلم شکست و یک نذری کردم و خدا تا شب نشده جواب دل شکسته ام را داد و همه چیز جور شد.

بعدازآن مادرشوهر این ها زیاد با من خوب نبودند چون فکر می کردند من پسرشان را خام کرده ام دیگر.

آقا به محض اینکه رفتیم و من سرویس نقره خریدم نه طلا و لباس را هم اجاره کردم،رفتار مادرشوهر ازاین رو به ان رو شد.یعنی من شدم عروس خوب و گل سرسبد و خانم و زیبا و خوشگل:).هرچیزی می گفتم نه نمی آوردند.هرروز به من می گوید دخترم بیا تورت را بدوزیم.بیا فلان کاررا بکنیم.بیا این بیا آن.تازه با سرویس نقره من هم کلی پز داده و حتی به خواهرشوهر نگفته که طلا نخریدیم و این سرویس من ده میلیون قیمت دارد و من نمی دانستم.پدرشوهر هم که نگو لبش به جز لبخند و خوب گفتن برای من باز نمی شود.امممممممممما از آن جا که مادرشوهر باید مادرشوهریش را بکند و من یک وقت فکر نکنم حالا شاید طلا نخریدن من را با کادوی خوب دادن جبران کند، به "س" گفته به پدرت نمی گویم طلا نخریدی چون می گوید رفته پولش را حرام باغ و موزیک کرده و یک طلا نخریده که پشتوانه پسر من بشود و غصه می خورد آن وقت!!!!!!!!

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۸

خرید عروسی

ببخشید که این روز ها پست های عروسی می نویسم مرتب.اما به توصیه لیلی جانم می خواهم این روزهارو ثبت کنم تا یادم بمانند.

پنجشنبه من و همسر و مادرش رفتیم بازار از ده صبح تا 8 شب.دیگر کف پایی برایم باقی نمانده بود.یک سرویس بسیار خوشگل موشگل یافتم با یک قیمت خیلی مناسب که عین همان را دربازار طلافروش ها دیده بودم و خدایی مو نمی زند با اصلش.یک حلقه فلاور اصل برلیان هم خریدم که به آرزویم برسم:)

بعد هم رفتیم کوچه برلن و بنده یک دست لباس خواب صکصی و یک عدد آینه خریدم.آینه را اصلا راضی نبودم و دوست نداشتم بخرم ولی مادرهمسر گیر داد که بایددد آینه داشته باشید و سر سفره عقد آینه خودتان را بگذارید.من هم نخواستم بحث کنم و گفتم چشم.این چشم 400هزارتومان ناقابل برایمان آب خورد.

زمان خرید لباس توی یک مغازه بودیم که دیدیم یک عروس و داماد مادرشوهر دیگر هم آمده بودند تا خرید عروسی بکنند.عروس درحال پرسیدن قیمت یک ست سه تایی چمدان بود که مادرشوهر آمد داخل مغازه و یک عدد ساک دستی یک نفره از این ها که چرخ هم دارد خرید،داد به دست عروس و گفت خریدهایت را بریز داخلش.همین کافی است دیگر چمدان می خواهید چه کار!!!

تور سر و حاشیه دانتل هم خریدیم که تور را خودم بدوزم.

زمان خرید حاشیه تقریبا ساعت 4بعدازظهر بود ،داخل مغازه که شدیم ، عطر چای همه جارو پرکرده بود.خسته بودیم و بدجوری هوس کرده بودیم.هی دردل خدا خدا می کردیم که آقای فروشنده به ما هم تعارف کند اما او درکمال خونسردی چای داغ و قندپهلویش را می خورد و ما سه تایی به لیوان و لبش چشم دوخته بودیم.

آخرسر هم رفتیم سپه سالار.هرچقدردنبال کفش تخت راحت سفید گشتیم،نبود که نبود.حالا بازهم باید بگردم.

خدارو شکر خریدکردن با مادرهمسر زیاد هم سخت نبود.البته معذب بودم.چون مثلا همسر لباس خواب مشکی یا قرمز دوست دارد.ولی وقتی من می گفتم ازفلان لباس مشکیش را بیاورید مادرش می گفت تو عروس هستی و نباید مشکی بپوشی خوب من هم نمی توانستم توضیح بدهم که چرا و همسر بود که با نارضایتی نگاهم می کرد.من هم یک اس ام اس دادم و گفتم الان یکی می خریم و بعدا دوتایی بازهم می خریم اگر خواستی.

کلا این روزها استرس زیادی داریم و ازاینکه هی باید پول خرج کنیم ،ناراحت می شویم ولی روزهای شیرینی هستند .اگر درحال عروس و داماد شدن هستید ، قدراین روزها را بدانید .ازناراحتی هایی که دراثر فشار و استرس پیش می آید،دوری کنید و اصلا اصلا زیبایی این روزها را با دلخوری و ناراحتی خراب نکنید. اگر درشرف ازدواج هم هستید امیدوارم زودتر قسمتتان شود تا با نیمه گمشده تان شاد باشید.

 

 

   + لورا - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱/٢٢

عروسی خواهر شوهر

بچه ها من اول می نویسم بعد نظرات رو تایید می کنم.ممنون از لطف همه تان:*

از لباسم بگویم که خیلی خوشگل شد و به من می آمد.ولی دق داد من رو تا تحویل بده.دقیقا 5شنبه بعداز ظهر لباس رو تحویل گرفتم و تازه رفتم برایش کیف و کفش خریدم که مادرعزیزم زحمتش را کشید به جای هدیه تولد.تقریبا یک هفته قبل مادرهمسر یک حرف خیلی بدی راجع به من به "س" گفته بود.چندروز قبل عروسی کارتش را داده بود به "س" که بروید برای لورا به سلیقه خودش برای تولدش کادو بخرد.من هم هیچی نخریدم تا بفهمد آن حرفی که زده بود لات آلاتی بیش نبوده و خجالت کشید بعدا.

 تصمیم گرفته بودم سر مسئله هدیه اصلا دخالت نکنم و بگذارم هرکاری همسر صلاح می داند انجام دهد.او هم بعد از این که مادرش دستور یک سکه تمام بهارآزادی داد،از من پرسید چه کارکنیم؟گفتم نمی دانم.تو خودت می دانی.خواهرت هست و هرجور صلاح می دانی همان کار را بکن.بعد از یک روز آمد به من گفت لورا برو یک نیم سکه بخر.همین کافیست.گفتم مطمئنی؟گفت آره.من هم رفتم یک نیم سکه و دوعدد پارسیان خریدم.با جعبه های خوشگل و شیک.اسم خودمان و آرزوهای خوب هم توی جعبه نوشتم.نیم را سر عقد و پارسیان را زمان رقص دونفره شاباش دادم.خیلی خیلی جلوه داشت و توی چشم بود.نیم هم با توجه به کادوهای دیگران اصلا کم نبود.تازه هدیه مامان بابای من با خاله بزرگ عروس یکی بود.

توی تالار که اصلا خوش نگذشت چون تعداد مهمان ها زیاد بود و خیلی شلوغ شده بود و سگ می زد و گربه می رقصید.اما بعد از آن که رفتیم خانه و ارکستر بود وبزن وبکوب،خیلی خوش گذشت و حسابی رقصیدیم .تازه من آنجا هم لباسم را عوض کردم و یک پیراهنی که از قبل داشتم ولی کسی ندیده بود پوشیدم و خوب جولان دادم.هرکس هم پرسید عروسی شما کی هست من با جزئیات برایشان تعریف کردم که یک وقت کسی نخواهد زیر حرف هایش بزند وزیر آبی برود:دی

اخر شب هم پدرشوهر یک دعوای حسابی با گروه موزیک بیچاره کرد و بازهم آن روی خودش رو نشان داد.جوری که مادرشوهر از ترس می لرزید و گریه اش گرفته بود.

درمورد عروس هم باید بگویم هم لباسش قشنگ بود هم آرایشش.البته هرکدام تک تک یک ایرادات ریزی داشتند اما روی هم رفته خیلی خوب و ملیح شده بود.راستی این فنر دزوی لباس چقدرچیز خوبی است. چندسایز جمع می کند.خواهرشوهر قشنگ کمرباریک شده بود.

اما قسمت خوب و دلچسب ماجرا:من شب را برای اولین بار دراتاق همسر به صبح رساندم.

دیگر هرچه خواستید بدانید بگویید تا برایتان تعریف کنمنیشخند

 

درادامه مطلب عکس اضافه شد

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢

حواشی عروسی

خوب من رفتم آرایشگاه و موهایم رو رنگ کردم.یه قهوه ای معمولی اما خوش رنگ.قبل از این که بیفتم تو خط رنگ کردن مو همیشه از قهوه ای بدم می امد:)

این آرایشگاهی که رفتم جدید بود.اول یک قیمتی گفت برای رنگ بعد هی موهایت چه پره ،چقدرزیاد مو داری و این ها،کرد تو پاچم و 20 تومان بیشتر از آن قیمت اولیه گرفت.اما نتیجه کار خوب بود.

خواهرشوهر خانه اش را چید.علی رغم اینکه مادرشوهر گفته بود برای چیدن جهاز "میم"به تو زنگ می زنم ،زنگ نزد و من هم نرفتم جز یک باری که همسر گله کرده بود و "میم" زنگ زد و گفت فردا بیا.من هم عصری یک جعبه شکلات خریدم و رفتم.کلا ما رسم داریم برای چیدن جهاز ،خیلی به خودمان و عروس خوش بگذرانیم و شادی کنیم .می خواستم برای توی یخچالش دسرهای خوشگل درست کنم و یک چیز خیلی خوشگل به عنوان خانه نویی ببرم ولی نکردم.خودش ضرر کرد.چون می دانم این عرضه هارا ندارند و مردند تا همین خانه را چیدند.اینقدر وسایلش از هرچمن گلی بود که 4کارتن بزرگ از وسایل نوی نو را بردند انباری چون به خانه و زندگیش نمی خورد و جا نمی شد.

لباسم را هنوز خیاط تحویل نداده.اما کاری کرد که پشت دستم را داغ کنم و دیگر پش هیچ خیاطی نروم.چون از اول نگفت که  برای این مدلی که تو انتخاب کردی پارچه زیاد لازم هست.همان اولش متراژزیادی پارچه گفت که خریدم.حالا زنگ زده که چون من باید اریب می بریدم پارچه زیاد لازم می شود و 1/5متر دیگر بخر.می گویم خانم فلانی برای من سنگین درمی آید.یک کاریش بکن.می گوید خوب من چه کارکنم.تو هم مرا کشتی،اینقدرفکر شوهرت هستی.

مادرشوهر دستور داده برای "میم"یک عدد سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم بخریم.

این هم اسانس سوز عزیز دلم.

 

راستی چرا بلاگ اسکای اینطوری شده؟کد امنیتی را که می زنیم هی می گوید اشتباه است.هی می زنیم هی می گوید صحیح نیست و اصلا نمی شود کامنت گذاشت:(

درمورد نظرات پست قبل بعدا یک پست می گذارم.منتظرم تا همه دوستانم بیایند.ممنون از همه شماقلب

 

 

   + لورا - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٥

عروس باید به چشم بیاد

مکالمه من و مادرشوهر:

م.ش:لورا لباست رو خریدی برای عروسی "میم" جان جانم؟

ل:نه .دادم بدوزن برام.

م.ش:خوب می دوزه؟چند شد؟

ل:آره.خیلی خوب می دوزه.دوست داشتید بریم ببینیم برای شمام بدوزه.با پارچه 500تومن.

م.ش:(درحالیکه داره از توی کمد لباسش رو درمیاره تا نشون من بده) نه من خریدم.کی لباس بقیه رو می بینه رو می بینه وقتی عروس هست.عروس اینقدربه چشم میاد که هیچ کس به لباس و آرایش دیگران توجه نمی کنه.بیخودی خرج کردی.

ل:(لباسش رو دیدم و معلوم هست که کاملا ازروی ناچاری این رو خریده چون اصلا مناسب مادرعروس نیست) خوب اگر اینطوری بود که همه با لباس خونه  و موی ژولیده میومدن تا یه وقت جلوه عروس ازبین نره.هرکس به نسبت جایگاهی که داره برای عروسی باید خرج کنه. به نظر من که مناسبه لباسم.

من که دوست دارم تو عروسی من همه خیلی شیک بیان.چون  با لباس عروس و آرایش و توروتاج جلوه خودم رو دارم.دوست دارم بقیه هم جلوه خودشون رو داشته باشن.از خود راضی

م.ش:منتظر

   + لورا - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

پرسش و پاسخ

خوب من می خواهم از خانم ها و دخترخانم های باتجربه و صاحب نظر و احتمالا آقایانی که دستی بر آتش دارند چندتا سوال بپرسم.

1-باتوجه به اینکه عروسی آخرخرداد هست برای لباس عروس ،کی اقدام کنم؟

2- مادرهمسر می خواهد برای طلا خریدن و کلا همه چیز همراه من بیاد.نظرات و سلیقه من و او درزمینه طلا به خصوص خیلی با هم فرق دارند.با توجه به صحبت هایی هم قبلا شده بود ،مادرم گفته من نمی آیم.حالا چطوری احتمالا من باید به او بگویم که مثلا فلان چیزی که پسندیدی من دوست ندارم تا ناراحت نشود و جای دیگه ای حالم را نگیرد؟

3- با توجه به اینکه ما برای عقدو بله بران  هم آتلیه رفتیم و عکس انداختیم.من به همسر پیشنهاد کردم که عکاسی روز عروسی درآتلیه رو حذف کنیم و فقط درباغ و یک عمارت که تازگی ها مد شده برویم.عکاسی اسپرت هم حذف کنیم و فقط کلیپ اسپرت،آن هم اگر با یک سناریوی جذاب بود داشته باشیم.این کارخوبی هست؟بعدا پشیمان نمی شویم؟

4- مارسم جهازبینون داریم که یک مهمانی زنانه عصرانه هست تقریبا.حالت بزن و برقص  دارد.خانه ما که کوچک است.خانه مادرم این ها هم به خانه ما زیاد نزدیک نیست.چطور به مامان همسر بگوییم که این مهمانی دوساعته را درخانه خودتان بگیرید و بعدش همه بیایند طبقه بالا خانه عروس را ببینند؟(یک هفته قبل از عروسی)

5- عروسی خواهرشوهر توی اسفند هست.من برای عروسی او باید خیلی شیک و خوشگل باشم اما نمی خواهم همه ایده هایم را خرج کنم تا درروز عروسی خودم جلوه ای نکنم.برای عروسی خواهرشوهر و خودم ،موهایم چه رنگی باشد بهتراست؟(لباسم آبی کاربنی هست)

6-جایی رو سراغ دارید که عکس قاجاری خوشگل بیندازند؟

7- یک تاج ظریف خوشگل می خواهم.از کجا بخرم؟

8- این آرایشگاهی که انتخاب کرده ام رنگ و پاکسازی و این ها روی پکیجش ندارد.و گران می گیرد.اگر بروم جای دیگر رنگ کنم و فقط برای میکاپ عروسیم بروم،مشکلی پیش می آید؟ممکن هست که ادا دربیاورد؟

 

بچه ها خواهش می کنم همه تجربیاتتان را از خودتان یا فامیل و دوست به من بگویید.من درفامیل کسی را ندارم.دوست هایم از ایران رفته اند و آن یکی هم که اینجاست پایه ای برای همکاری نیست.من و مامانم دست تنها مانده ایم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳

دخالت

خیلی عصبانیم.خیلی.

توضیحات اضافه شد در ادامه مطلب.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸

تغییر فضا

من بازهم رفتم تو فاز عصبانیت و ناراحتی از دست قوم شوهر.چی کار کنم؟سوال

چرا هرچقدر هم که سعی می کنم.هرچقدر هم که نادیده می گیرم، آرامشم طولانی نمی شود؟

   + لورا - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۸

اسباب کشی خانم گوفی*

نمی دانم اسمش درایت هست یا خانه داری یا تجربه یا کدبانوگری یا عقل.هرکدام که باشد داشتنش چیز خوبی است.این را در اسباب کشی همسراین ها فهمیدم.

وقتی می خواستیم وسایل داخل کنسول را بچینم،کارتن ها را که باز می کردم یک فنجان توی یک کارتن بود و 5تایش توی یک کارتن دیگر.درقوری یک جا بود و قوری جای دیگر.

وقتی خواستم به همسر کمک کنم تا وسایلش را داخل کمدش بچیند ،کلییییییی لباس و جوراب و خرت و پرت را که با خودش کشیده بود و آورده بود خانه جدید ریختم دور.آن چیزهایی که نو بود و برای زندگی خودمان کنارگذاشته بود هم یک جای جدا توی یک چمدان چیدم.

وقتی دیدم مادرشوهروخواهر شوهر نشسته اند و چیزهای بیخودی و به درد نخورشان را که یک بار کشیده بودند برده بودند خانه مستاجری و یک باردیگر کشیدند و با خود آوردند اینجا می ریزند دور و رفتم کمکشان.

وقتی با تعجب گفتم آشپزخانه را چه زود چیدید،گفت نه نچیدیم همه را ریختیم!داخل کابینت تا بعدا سرفرصت بچینیم و قتی درکابینت را باز کردم شاخ هایم درآمد.جعبه ماکارونی و لازانیا کنار سرویس آرکوپال بود.

وقتی شروع کردم به چیدن مادرشوهرم و خواهر شوهر که دیدند چیدن و مرتب کردن من چقدر با خودشان متفاوت هست،گفتند ما تا به حال اسباب کشی نکرده ایم و بلد نیستیم.

امروز مادرشوهرم زنگ زده که بیا و بقیه کابینت را هم بچین."ط" (پدرشوهرم)گفته لورا خوب می چیند.مرتب است و همه چیز پیش هم هستند و آدم راحت پیدا می کند هرچه را که بخواهد،توی دلم گفتم مگر من چندبار اسباب کشی کرده ام؟

این هارا نگفتم که بگویم من خیلی خوبم و عقلم می رسد و آنها نه.لطفا نیایید و نگویید این حرف هارا.می دانید بعضی وقت ها آدم با گفتن بلد نیستم مسئولیت خیلی چیزهارا از خودش می گیرد و اصلا نمی خواهد فکر کند که کاردرست چیست.فکر نکردند که خوب اول بروند یخچال را بخرند و یخچال قدیمی را با خودشان نبرند تا در جای ساید کابینت جا نشود و مجبور شوند آن را درپذیرایی به برق بزنند و تازه 80هزار تومان بابت جابجایی یخچال بدهند.وقتی گفتم خوب چرا اول یخچال را نخریدید؟مادرشوهرم گفت ما بلد نبودیم.این بلدی می خواهد؟نه واقعا این چیزی است که کسی بلد نباشد؟

*آقای گوفی

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٦

مرحله دوم شکستن شاخ غول

امروز می روم خانه مادرشوهر این ها.

 

ساعت 12ظهر:رفتم ریشه موهام رو همون رنگی که قبلا زده بودم بزنم.خیلیییییی روشن شد.کل موهام رو رنگ کردم دوباره.ابروهایم هم اصلا رنگ نگرفت.نمی دانم چرا؟

نتیجه:یک لورا با موهای روشن و ابروهای تیره که بعد از تقریبا یک ماه می رود منزل مادرشوهر.بقیه گذارش را بعدا می دهم.

ساعت 4بعدازظهر:همین الان متوجه شدم که یکی ازابروهایم از آن یکی روشن تر شده است.چرا امروز؟؟؟هیچ وقت اینطور گندنمی زدم.

ادامه گزارش دیروز:

ساعت 5بعدازظهر همسر آمد درحالیکه من با مداد ابرو داشتم رنگ ابروهایم را درست می کردم.

اولین چیزی که گفت این بود:وای موهایش رو.

من:خیلی زشت شدم؟کله هویجی شدم؟راست بگو.

همسر:نه به خدا.خیلی خوشگل شدی.من رنگ موی روشن دوست دارم.خیلی به تو می آید.اصلا هم نارنجی نشده.

کمی بازجویی فنی کردم که مطمئن باشم راست می گوید و خیالم راحت شد.

بعد هم یک پلیور که برایش خریده بودم دادم و او هم که سردش شده بود درراه همان را پوشید و خوشحال هم شد خیلی و گفت که این کادو خیلی چسبید.

لباس پوشیدم و راه افتادیم.

درراه متوجه شدم که مادرشوهر همان کاری را که من می خواهم برای کمدهایم انجام دهم و وقتی فهمید می خواست رایم را بزند و با خواهرشوهردوتایی نشستند مسخره ام کردند را دارد انجام می دهد و تازه 6میلیون هم هزینه اش می شود.خداروشکر که من بعد همه شان خانه ام را می چینم و راه تقلید بسته می شود.

خواهرشوهر هم با آتلیه قرارداد بسته.همسر به من گفت که قیمتش مناسب هست بیا ما هم برویم آنجا.گفتم ببین اگر آنها راست بروند من چپ می روم.اصلا و اصلا اصرارنکن.

 

ساعت6/5 رسیدیم آنجا.

تا ساعت ده اندازه 40 ساعت گذشت.

همه دورهم نشسته بودیم و تی وی می دیدیم.فقط هر یک ربع یا مادرشوهر می پرسید مامان این ها خوبند؟یا من می پرسیدم مامان جون خوبه؟خانه نگار(دخترخاله همسر که خانه اش را به تازگی جابجا کرده)می رویم؟یا خواهرشوهر می پرسید من لاغر نشدم؟(یک ماه است که نهارسبوس برنج با شیر می خورد و شام بیسکویت ساقه طلایی).می خواستم بگویم چرا ولی پیروچروک هم شده ای.بعد هم نیم ساعت بحث دل انگیز لاغری پیش آمد که امکان ندارد من خانه شان باشم و این حرف نیفتد.

همین.گذشت.زیاد هم سخت نبود.خداروشکر.

 

پی نوشت:در این پست از این شکلک ها استفاده کردم که به خوبی احساساتم را نشان دهم.

   + لورا - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٤

ریشه یابی

روزی که رفتم مشاوره گفت بنشین با خودت فکر کن.ببین در این مدت شاید بی احترامی هایی کرده باشی شاید حرف بدی زده باشی که مادرشوهرت به دلش گرفته.ببین از کی دیگر علنی با تو بد شده و این بدی را دررفتارش نشان می دهد.

در این چند روز خیلی فکر کردم و دوتا تاریخ را پیدا کردم.از اولین تاریخ کمی و از دومی،خیلی رفتارهایش عوض شد و مرانادیده گرفت.

"این یک پست طولانی است."

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠

کار بالا گرفت

چهارشنبه با مامانم رفته بودیم بازار.خوشحال و خندان برای خانه خودمان خرید کردیم و می خواستیم کمی آشپزخانه مان را نونوار کنیم.

پنجشنبه مشغول آشپزخانه بودیم که مادرشوهرم زنگ زد.خواست با مادرم صحبت کند.خیلی سرسنگین بود.به مامانم گفت که من بعد از جریان ان تلفن تبریک که برایتان تعریف کردم و گفتم که  بعدش حرف را عوض کرده بود و برای "س" گفته بود خیلی ناراحتم.چرا شما گفتید نوبتی.مامان من هم که دید این خانم اینطور حرف ها را عوش می کند گفت که بیایید خانه مان.بهتراست تلفنی حرف نزنیم.

ساعت 6/5 بعدازظهر آمدند.بابا خیلی به مامانم سفارش کرد که عصبانی نشود و جواب مادرشومرهم را ندهد بگذارد بابایم صحبت کند.گفت این می خواهد این دونفر را از هم جدا کند.قصدش وصل نیست.به من هم گفت که اصلا اصلا حتی اگر حق با من بود جواب ندهم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٩/۱

آخر هفته ای که گذشت 2

روز جمعه ،مامانم زنگ زد خانه مامان جون.اول مادر "س" گوشی را برداشت .

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۸

آخر هفته ای که گذشت1

مادربزرگ همسر افتاده بود زمین و دستش ضرب دیده بود و بسته بود .مادرهمسر هم رفته بود پیشش مانده بود.ما عهم به خاطر اینکه همسر بعد از ظهرها می رفت هیئت ،5شنبه نهار رفتیم خانه شان تا مامان جون را ببینیم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۸

حالا چی بپوشم؟

نمی دانم تا به حال یک حسی داشته اید ته دلتان که احساس دل شوره باش یا استرس ولی ندانید از چیست و بعد غصه هم بخورید؟من الان این شکلی هستم.

دیشب بابایم گفت اگر این ها تا عروسی دخترشان نیایند و صحبت نکنند ما عروسی نمی آییم.خواهرشوهر این ها هم رفتند برای دوروز قبل از تاریخ سالگرد عقد ما تالار رزرو کرده اند.پولش خیلی شده.من مانده ام این ها که برای اجاره خانه جدیدشان حتی فرش زیر پایشان را هم فروخته اند این همه پول یهو از کجا آورده اند.بعد می دانید جالب ماجرا کجاست؟بابای داماد ماشینش را هم فروخته اما برای عروسی پسرش پول دوتا ماشین درست و حسابی را خرج می کند.عین بابای "س"!

یک چیزی را برایتان اعتراف کنم؟

من فکر می کردم اگر روزی خبر عروسی "میم" را بشنوم حسودی کنم.یعنی ببینم او می خواهد یک عروسی مفصل بگیرد و من نمی توانم و غصه بخورم اما اصلا این حس در من به وجود نیامد.اصلا ذره ای از عروسی او ناراحت نشدم.فقط از بی معرفتی خانواده "س" نسبت به او دلم گرفت.دلم گرفت وقتی "س" گفت من شرمنده تو هستم لورا.نباید روی بابایم حساب می کردم و پولم را جای دیگری سرمایه گذاری می کردم که حالا بنشینیم و ببینیم کی دلشان می خواهد مارا به خانه خودمان بفرستند.دلم گرفت وقتی گفت دلم می خواست تولد امسالت را من برایت بگیرم و تحویل سال کنار هم باشیم.دلم از سفید شدن موهای "س" می گیرد.

می دانم که این روزها حرف های تکراری می زنم.اما چه کنم که اینجا می توانم حرف هایم را بگویم فقط.ببخشید مرا.

   + لورا - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٢

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

دیروز همسر آمده بود خانه ما.دیدم یک مقداری بی تاب است که چیزی را بگوید.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۱

دیدید برگشتم:)

خوب این هم از این سفر پر از حرف و حدیث ما.بالاخره انجام شد.برعکس مقدمه اش که خیلی نارحت کننده برگزار شده بود ، متن و حسن ختامش خیلی هم بد نبود.مقداری هم خوش گذشت حتی.رفتار مادرشوهر که کاملا عالی بود و من مانده بودم که این همان آدم هست یا نه.از نظر غذایی هم که دفعه پیش خیلی اذیت شده بودیم این بار کلا متحول شده بودند و اصلا انگار با یک گروه دیگر رفته بودم مسافرت:).به غیر از ماجراهایی که جمعه پیش آمد و من کلا آن روز تا شبش را در ناراحتی سپری کردم که تقصیر همسر بود نه خانواده اش که جریان آن را بعدا می گویم،هنوز هم مانده دردلم و نمی دانم که آیا باید رها کنم یا نه کلا سفر خوبی بود.مخصوصا که هوا بسیاااااااااااااار عالی و دلچسب بود و اینقدر لطیف بود که خدا می داند.

کلا به یک نکته هم پی بردم.اگر من در استان گیلان زندگی می کردم ده بیست تایی بچه داشتم چون آن هوا و دشت و دمن میل به بعضی شیطونی ها را در من بسیار زیاد می کند.

   + لورا - ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٥

دوران عقد لعنتی

من الان واقعا دوست دارم سر بگذارم به بیابان.دلم نمی خواهد هیچ کس را ببینم یا صدای کسی را بشنوم.

اصلا زیر بار عقد و نامزدی طولانی نروید که نتیجه اش فقط تحلیل اعصاب است. 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠

مجددا این مادرشوهر من:)

یادتان هست که گفته بودم "س" با مادرش قهر شده؟این قهر تقریبا د3 هفته شده بود که رسیدیم به عید قربان."س" به من گفت که اگر دلت می خواهد نیا چون نمی دانم چطور با تو رفتارخواهند کرد.گفتم نه.من می آیم.عید هست و وظیفه من هست که بیایم بگذار که بهانه ای دست کسی ندهم.آنها هم پدرمادر تو هستند و نمی آیند به من که مهمانشان هستم بی محلی کننند.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٩

عواقب بدجنسی

دیروز با مامانم رفته بودیم بیرون.همین که داشتیم مغازه هارو می گشتیم ، ویترین یک کریستال فروشی جذبمان کرد.رفتیم و داشتیم نگاه می کردیم که من یک جفت شمعدان کریستال بدون تراش خیلی خوشگل کوچولو دیدم با یک قیمت خیلی مناسب.یک کارت عابربانک از همسر دست من است که "س" مبلغی را که می خواهیم از حقوقش پس انداز کنیم به آن واریز می کند و ما هروقت خریدی داشته باشیم برای عروسی یا وسایلی که او می خواهد برای خانه بخرد را ازآن می خریم.بعضی وقت ها هم من یک چیزی را که مناسب تشخیص دهم که جزئی از موارد فوق باشد با اجازه "س" از این حساب می خرم.

احساس کردم که خریدن این شمعدان ها هم یکی از مواردی است که گفتم.مامانم گفت این شمعدان را باید "س"ببیند.نمی شود که شمعدان را بدون او بخری(من تصمیم گرفتم به جای آینه شمعدان سرسفره یک کنسول بخرم و به جای شمعدان یک جفت از همین کریستال ها یا لاله).گفتم نه او می گوید بخر.مهم نیست.گوشی را برداشتم و سه بار به موبایلش زنگ زدم.جواب نداد.زنگ زدم خانه.گفتم چرا جواب نمی دهی؟با یک لحن بداخلاقی گفت حتما کارداشتم.شرح شمعدان ها را دادم و پرسیدم بخرم؟گفت نه من باید ببینم.نخر.من هم با دماغ آویزان از مغازه آمدم بیرون.

شب زنگ زد و گفت وقتی تو زنگ زده بودی داشتم با مامان دعوا می کردم.گفتم چرا؟گفت حرف می زدیم بحث بالاگرفت.گفتم سر عروسی یا خانوادگی؟گفت همه چیز و بعد حرف های دیگر زد.

بعد از چنددقیقه گفت دیشب که گفتی صدسال دوم مامان ناراحت شده.یک لبخندبزرگ آمد روی لبم.گفتم اولا من بدون نیت گفتمشیطانبعد هم که با تو داشتم حرف می زدم.سوما عیبی ندارد .این همه من ناراحت می شوم یک بارهم مامان ناراحت شود.

از اینکه اعصاب همسر خرد شد خوشحال نیستم امادروغ چرا از این دعوا هم بدم نیامد.خیلی راحت نشسته بودند و اصلا به هیچ چیز فکر نمی کردند.مامان بابای من هم کلا اصلا حرف نمی زدند چون می گویند که درست نیست ما بحث عروسی را پیش بکشیم و یا درکارشما دخالت کنیم.این بود که تصمیم به یک حرکت انقلابی گرفتم:). 

   + لورا - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢

لورا بدجنس می شود

امشب رفته بودم خانه همسر این ها.از قبل تصمیم داشتم اگر حرفی شد نقشه ای را که کشیده بودم در مورد عروسی اجرا کنم.چون پدرِشوهر نبود و معمولا وقتی او خانه نیست ،حرف ها بیشتر است.کلا خانواده همسر این ها زیاد با آدم گرم نمی گیرند و اهل تعریف و صحبت نیستند.

آن نقشه ای که کشیده بودم عملی نشد چون امشب از روی عمد سعی می کردند کمتر حرف بزنند و کلا حرف خانه ای که درحال ساخت است هم نشد.دیدم دارم کم کم ناراحت می شوم و حوصله ام سر می رود.گوشی همسر را برداشتم.عکس لباس عروسی را که مدنظرم بود و قبل از آن با مادرشوهر صحبت کرده بودم را ریختم توی گوشی "س".چون ال سی دیش بزرگتر است و بهتر نشان می دهد.بعد نشان مادرشوهر دادم که این بود آن لباس عروس.با حرص نگاهی کرد و گفت قشنگ است.به تو می آید و به خواهر شوهر هم نگاهی کرد که معنیش این بود که این رو ببین.بازهم حرف عروسی را می زند.

چنددقیقه بعد هم ،"س" گفت که هنوز میز تی وی را نخریده ایم ها!من هم گفتم عیبی ندارد.در صدسال دوم دوران عقدمان می خریم.باز هم نگاه های سوزناک بود که ردوبدل می شد.نمی شود که همیشه من حرص بخورم بهتر است یک بار هم حرص بدهم.

 

1-آب ها از آسیاب افتاد و ما به منزل خانم لورا برگشتم:)

2- این تست ها را انجام دادم و متاسفانه در گروه ریونکلا و جای گرفتم و در شخصیت  گیلدوری لاکهارت قرار گرفتم.قسمت بدتر این که 86درصد می توانستم جای دوقلوهای ویزلی و 29 درصد جای ولدمورت باشم.اصلا یادم نمی آید که این گیلدوری لاکهارت کی بود.

   + لورا - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱

عروسی لورا-قسمت چندم؟

این پست رو در چند مرحله نوشتم چون همش خوابم می گیرد.فهمیدم دکتر قرص آرامبخش داده که دیگر نمی خواهم بخورم آن را.حالا برویم سر اصل مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱

شما را چه می شود؟ من پول به مخابرات می دهم

دلم می خواهد بروم خانه همسر این ها.مادروخواهرش را یک دل سیر بزنم و برگردم.وقتی مسافرت بودیم از من پرسید که شما به هم چه می گویید این همه اس ام اس بازی می کنید؟من گفتم ما مثل شما همدیگرو زیاد نمی بینیم.زیاد هم تلفنی صحبت نمی کنیم درنتیجه اس ام اس هایمان زیاد می شود.تو چه می گویی؟هم اس ام اس هم دوساعت دوساعت تلفن.گفت آخر شما با هم دوست هم که بودید اینطوری بود حتما از همه ی زندگی ما خبر داری.گفتم اتفاقا من هم فیلم بله برانمان را می دیدم.تو مرتب در حال تایپ پیامک هستی انگار نه انگار نامزدی برادرت هست و بحث خاتمه پیدا کرد.

حالا از وقتی از سفر آمده ایم نمی دانم چه گفته اند که همسر از وقتی می رود خانه شاید دوتا اس ام اس بدهد .زود هم که می خوابد.متاسفانه خیلی هم هوای آن طرف را دارد و به من حرفی نمی زند.خیلی دارم غصه می خورم.

بچه ها یک چیز را درگوشتان بگویم؟ اگر هنوز ازدواج نکرده اید وقتی می آیند خواستگاری ،هر چیز که پدرومادرتان می گویند گوش کنید.آن ها هیچ وقت بد شما را نمی خواهند .از همه بیشتر دوستتان دارند.اشتباه نکنید.هر چه می گویند درست و راست هست.بعدا می فهمید که آنها چه گفته اند اما دیگر دیر شده و شما برای اینکه نشنوید "من که گفته بودم "همه چیز را می ریزید توی دل خودتان .

راستی می شود یک دعا کنید؟فردا اگر خدا بخواهد می رویم جایی را برای عروسی ببینیم اگر ارزان و خوب بدهد می توانیم اولین قدم برای مراسممان را برداریم.

   + لورا - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۳

خانواده شوهرشناسی درسفر

با این سفر که حساب کنی،من سه بار با خانواده همسر رفتم مسافرت.اولی تابستان پارسال.دومی عید و سومی هم الان.نمی گویم که خوش نمی گذرد که دروغ گفته ام اما خیلی هم خوب نیست مخصوصا که من هربار که برمی گردم مریض می شوم.کلا آنها اخلاق های سفرشان با ما فرق دارد.طوری هم هست که من دوست ندارم.اگر روزی قرار باشد من و همسر آنها را به مسافرت ببریم کارهای مورد نظر خودم را بریشان انجام می دهم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٦/٩

دریغ است که ایران ویران شود

با احترام به مازندرانی های عزیز باید بگویم که من گیلان رو بیشتر از مازندران دوست دارم .به نظرم دیدنی تر و قشنگ تر هست.اینبار مسافرت برای من خوب بود چون رفتم جاهایی که قبلا نرفته بودم و چیزهای جدیدی دیدم.کلا مسافرت با خانواده همسر برای من زیاد دلچسب نیست چون خیلی خوش سفر نیستند و به نظرات بقیه کاری ندارند وحواسشان به خیلی چیزها نیست. من خیلی جاها باید به گوش همسر می خواندم تا بعضی کارها رو انجام بده که این هارو در پست مربوط به خودش می نویسم.جایی هم که اقامت کرده بودیم برخلاف تصورم زیاد تمیز نبود و این برای من خیلی سخت بود چون موهایم همیشه چرب می شود و باید هرروز بشورمشان وجلوی خانواده شوهر هم که باید همیشه تمیز و مرتب باشی و مساله حمام برای من تبدیل به یک موضوع چندش و سخت شده بود.هوا هم بسیار بسیار رطوبت داشت و لباس هایمان همیشه خیس بود اما پوست من عالی بود این چند روز چون انگاردر یک سونای دائمی بودم.

از شهرهای لاهیجان،فومن وبندرانزلی دیدن کردیم و به بعضی از جاهای دیدنیشان رفتیم.خیلی قشنگ بود ولی کلا از نامهربانی این مردم با مملکتشان دلم گرفت.چرا ما قدر این همه نعمتی رو که خدا بهمان داده نمی دانیم؟چرا از دولت ها و شهرداری هایمان نمی خواهیم که شهرهای زیبایمان را زیبا ترکنند؟چرا یک شهرداری باید جلوی برج ساعت خانه بسازد تا دیگر معلوم نباشد؟چرا اطراف تالاب جهانی انزلی باید کارگاه های زشت و زهوار درفته باشد به جای یک طبیعت زیبا؟چرا رودخانه ها و آبشارهای زیبای قلعه رودخان باید پر از ظرف آب معدنی و پوست پفک باشد؟وقتی به یک کودک تذکر می دهی که پسر خوب زباله ات را درسطل بریز مادرش به تندی به تو بگوید ما خودمان بلدیم و بعد پوست چیپس را بریزد روی زمین و برود دلت نمی گیرد؟کشاورزی که زمین های چایش را خشک می کند تا بفروشد و خانه بسازد دل آدم را می لرزاند.اثرات تحریم هم که دربندرانزلی که فقط سه کشتی ایرانی لنگر انداخته بودند و منطقه آزادش که پر از نمایندگی های نیکتا بود ،کاملا مشخص بود و آدم را می ترساند که بدتر از این هم می شود؟

 

پی نوشت:راستی این گشت های ارشاد با این همه کماندو چه می گویند؟

 

   + لورا - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤

چوب خدا صدا ندارد!

من زیاد به خدا اعتماد نمی کردم.یعنی اگر اتفاقی می افتاد بقیه می گفتن بسپار دست خودش،می گفتم باشه اما ته دلم هم حرص و جوشم رو می خوردم هم برای رفع آن مسئله کاری می کردم.اما دیشب فهمیدم خودش هوای بنده هایش رو دارد.یک چیز دیگر هم دیشب فهمیدم به هیچ قیمتی نباید دل کسی رو شکاند چون خدا جواب دل شکسته رو زود می دهد.

جریان رو تو ادامه مطلب تعریف می کنم.ببخشید که طولانی هست.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳

نظر خودم و جواب و تصمیمی که گرفتم

در رابطه با پست قبل که سوال پرسیده بودم،ممنونم که جواب دادید و وقت گذاشتید.حالا توضیحات من:

1- به نظر من این شب ها از این جهت که قرآن در آن نازل شده ارزش بالایی دارند و ما می توانیم تا صبح بیدار بمانیم و از انرژی و برکت این شب ها بهره مند بشیم.چون فرشته ها هم بعد زمان برایشان توجیه پذیر نیست ،می توانیم  روزش هم با کس دیگه ای که توی یک کشور دیگه هست و دارداحیا می گیردبیدار باشیم.اما حال معنوی مناجات در شب بیشتر هست.اما از جهت تعیین سرنوشت ،به نظر من شب قدر هر کس برای خودش معلوم هست .موقعی که تصمیم بگیرد متحول بشود یا آدم بهتری شود یا کاری رو انجام بده که در راستای به کمال رسیدنش باشد.ممکن هست کسی هر ماه یک شب قدر داشته باشد.مثلا بیماری که شفا می گیرد،روز شفایش شب قدرش هست،کسی که عروسی می کند از فردای روز عروسی ممکن هست در جهت مثبت تحول پیدا کند و قص علی هذا.

باز هم تاکید می کنم که این ها نظرات من هست.

2- خانواده من با خانواده همسر ارتباط زیادی ندارند.البته این طور نبود.مثلا بعد از نامزدیمان یک بار مادر همسر مارا افطار دعوت کرد و یک بار هم ما.بعد ما عقد گرفتیم دیگر دعوت نکردند مارا.بعد از عقد هم که خانه شان را عوض کردند و عموی همسر از آمریکا آمد خانه آنها بود،مامان این های من رفتند دیدنشان.اما آنها خانه ما نیامدند.عید هم رفتیم دید که بازدیدمان را هنوز پس نداده اند.از اول امسال تا حالا هم مادرش فقط یک بار زنگ زده خانه مان.مامان من هم گفت دیگر من نه زنگی می زنم نه کاری می کنم.نمی دانم چرا اینطور رفتاری دارند و بی احترامی می کنند.

3- فعلا تصمیم گرفتم رنگ نکنم و صبر کنم ریشه اش دربیاید و بروم یک آرایشگاه دیگر ،ببینم چه گلی به سرم می گیرد.اما خیلی دوست دارم خودم رنگ کنم ها.

   + لورا - ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۸

از برای آنها

شنبه با همسر رفتیم خرید.موبایلش را در خانه شان جا گذاشته بود.روزه بود.بعد از افطار از پا افتاد.خانه ما بود.با پدرم بردیمش دکتر.ویروس جدید گرفته بود .آمپول زد و خدا رو شکر خوب شد.ما ماشین نداریم(من و همسر).پدر شوهر هر وقت ماشین را نخواهد،می دهد دست او.شب زنگ زد خانه شان،مادرش گفت ماشین را لازم نداریم.بمان.جمعه ظهر مادرش زنگ زد به گوشی من،حال پسرش را پرسید و بعد با خودش حرف زد.حرفی از ماشین نشد.عصر پدرش زنگ به گوشی،من دادم خودش جواب بدهد.حالش را پرسید باز هم حرفی از ماشین نشد.شب ساعت 12 ،به سمت خانه راه افتاد.مادرش زنگ زد به گوشی من که "س" کجاست؟گفتم همین الان راه افتاد.گفت والا ما از صبح منتظر ماشین بودیم.به زبان بی زبانی گفتم بلند شو بیا خانه.گفتم ولی من از "س" پرسیدم گفت نمی خواهند وگرنه ماشین که از دیشب تا همین الان توی پارکینگ بود.گفت حالا بیاید خانه به خودش هم  می گویم و خداحافظی کرد.

چه بگوم؟من به این زن نادان چه بگویم؟جای اینکه زنگ بزنی از پدر و مادر من که از پسر مریض تو پرستاری کرده اند،دکتر بردنش ،نگرانش بودند تشکر کنی،نصف شب زنگ می زنی که من از صبح منتظر ماشین هستم؟مگر با پسرت رودرباستی داری که با زبان بی زبانی با او حرف می زنی؟شاید هم از اینکه پسرت خانه ما می ماند و به او خوش می گذرد دلگیری؟

پی نوشت :تجربه خرید 5شنبه را فردا می نویسم.

پی نوشت 2:دعا کنید که ما خودمان یک ماشین بخریم.

پی نوشت 3:تمام خرج تعمیرگاه،بنزین وکارواش را "س" می کند.

 

   + لورا - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢

خرید نافرجام

تقریبا یک ماه پیش بود که در خیابان یکدفعه ،آیینه شمعدان خوشگلی دیدم و خوشم آمد و به همسر گفتم بیا این را بخریم.قیمتش هم خیلی مناسب بود.گفت باشد من هم راضیم.اما وقتی زنگ زدم به مامانم که آیا الان آیینه شمعدان را بخریم؟مامانم دعوایم کرد که نه دخترجان.باید حتما مادرشوهرت باشد بالاخره برای پسرش آرزو دارد و نگذار چیزی در دلش بماند.با او بروید و بخرید.

یک هفته بعدش،با مادرشوهر رفتیم و او گفت نه من از این خوشم نمی آید.کوچک است.در سفره عقد نمود ندارد.فلان است و بیسار و گران است.من که می خواستم گریه کنم.توی دلم گفتم مگر تو داری پولش را می دهی؟مگر تو می خواهی استفاده کنی؟حتی از نظر پولی کوچکترین کمکی نمی خواهی به پسرت کنی.تمام خریدهایش را دارد خودش انجام می دهد .ایراد هم می گیری.تازه قیمتش خیلی خیلی مناسب بود.من خودم نمی گذارم چیز گرانی بخریم.

همسر گفت ناراحت نباش .من راضیش می کنم بعد می آییم و می خریم.اگر هم راضی نشد خودمان می آییم و همین را می خریم.دیشب خبر رسید که خواهر شوهر آیینه و شمعدانش را خریده.آن هم چی؟همان که من می خواستم.با کی رفته بود بخرد؟مادر و همسرش.

دست خودم نبود اشک هایی بود که می آمد.

   + لورا - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧

مساله من و همسر و خانواده اش

بعد از نوشتن پست بد ویکند و خواندن کامنت های شما دوستانم،تصمیم گرفتم این مساله را با شما درمیان بگذارم.شاید حتی با نوشتنش از بزرگی این مطلب برای من هم کم شود.اما خواهش می کنم من،همسرم یا خانواده اش را قضاوت نکنید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩

بد ویکند منهای شب هایش

من برگشتمبغل

از لطف همتان در مورد عکس ممنونم.الان دوست دارم هی عکس بگذارمنیشخند

اما آخر هفته.5شنبه شب به باغ یکی از فامیل های همسر در جاده چالوس دعوت شده بودیم برای ختنه سوران خواهر زاده اش.گفتم می رویم و خوش می گذرانیم و قری می دهیم و می آییم.اما  در طول مهمانی دوبار از باغ بغلی که مهمانی آنجا بود آمدم به باغ فامیل،یک ربع بیست دقیقه گریه کردم.گفتم تو که می دانستی حالا بکش.منتظر شدم که شاید همسر بیاید دنبالم که نگفته پیداست که نیامد آرایش کردم و بلند شدم رفتم به بقیه شکنجه روحیم رسیدم.متاسفانه با فامیل همسر یک مساله ای دارم که به هیچ کس نمی توانم بگویم و بیشتر وقت هایی که کنار آنها می گذرانم گرفتار این عذاب می شوم.این باغ رفتن و مهمانی هیچ جای خوبی نداشت جز شبش که در آغوش همسر به صبح گذراندم(می دانید که من گرفتار کمبود بغل شوشو هستم).الان هم خسته و کوفته به خانه آمدم.اینقدر بدنم خسته است که انگار برای کارگری رفته بودم و حتی یک دقیقه هم ننشسته ام.

   + لورا - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۸

چرا ؟واقعا چرا؟

 

در ادامه مطلب عکس یک سفره هست مربوط به مهمانی مادرشوهر در روز 5شنبه.

اون دسر ها که با فلش قرمز نشان داده شده من درست کردم.همه خیلی دوست داشتند.

یکی از خواهرشوهر پرسید "میم" جان تو درست کردی؟خواهر شوهر فرمودند نه خریدیم از قنادی.

منم به دخترش در جای دیگری از مجلس گفتم عزیزم این کرم(cream) رو خوردی؟گفت آره خیلی خوشمزه بود.گفتم من درست کردم.قطعا به مادرش می گوید و فردا همه می فهمند که خواهر شوهر یک دروغگوست.

این گونه است که گاهی وقت ها من به مرگش راضی هستم.

---------------------------------------------------------------------

شنبه ظهر تلفن زنگ می خورد.مادر شوهر است.

مادرشوهر:لورا جان شما به دختر عمه فلانی گفتی دسر رو درست کردی؟

-بله.من گفتم.پرسید که این چیه.من هم گفتم.فهمید که من درست کردماز خود راضی

مادرشوهر:آخر "میم"گفته بود که از قنادی خریدیم.

-وا.چرا دروغ گفته خوب؟چیز به این سادگی را از قنادی می خرند؟شیطان

مادرشوهر:نخواستیم فکر کنند ما از عروس کار می کشیم.خسته اش می کنیم.

-نه این فکر رو نمی کنند.عوضش می گویند چه عروس خوب و مهربانی(البته این آخری رو با خنده گفتم)مژه

مادرشوهر:حالا از این به بعد اولش با ما هماهنگ کن.

-من که راست گفتم."میم"جان که می خواهد دروغ بگوید باید هماهنگ کندزبان

مادرشوهر:کمی صحبت دیگر و خداحافظی کرد.

دلم خنک شد

این یک پست خاله زنکی بود تقدیم به شمانیشخند

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۳۱

من این غذارا نمی خورم

من قورمه سبزی دوست ندارم.یعنی می خورم اما هیچ وقت دلم نخواسته و هوس نکرده ام.حالا باز قورمه سبزی خودمان خوب است اما آن چیزی که مامان همسر می پزد لوبیا و سبزیش با مال ما فرق دارد و حتی بویش را هم دوست ندارم.درنتیجه خانه آنها اصلا نمی خورم.همسر هم فکر می کند من کلا نمی خورم این غذا را.

همه شان می دانند که من قورمه سبزی دوست ندارم اما عاشق خورشت کرفس هستم.غذاهای دیگری هم که دوست دارم زیاد است اما بیشتر مواقع که رفتم خانه شان قورمه سبزی داشتند و یک مرغ منتی هم برای من درست کرده اند.

همسر همیشه از اینکه تو وقتی می آیی خانه ما و چیزی نمی خوری شکایت می کرد که من هم گفتم وقتی شما از قصد چیزی که من دوست ندارم درست می کنید من هم نمی خورم.مثل این است که تو هربار که می آیی خانه ما مرغ جلویت بگذاریم و بگوییم ما مرغ زیاد دوست داریم.تو هم باید کم کم عادت کنی و دوست داشته باشی.

چند وقت پیش که من و همسر و مادرشوهر بودیم و نهار از معجزه خدا چیزی جز این خورشت محبوب بود ،مادر شوهر گفت که خواهر شوهر خیلی تعجب می کند که تو قورمه سبزی نمی خوری.همیشه وقتی ما این غذا را داریم می گوید چطور لورا نمی خورد و مگر می شود کسی قورمه سبزی نخورد؟

من هم گفتم که آخر بیشتر وقت ها که آمدم اینجا شما قورمه سبزی داشتید برای همین نخوردن من خیلی به چشمش آمده.بقیه نهار در سکوتی روح افزا میل شد.

   + لورا - ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸

توضیحات در مورد پست دلم گرفته ای دوست

دوستان عزیزم.ممنونم از همه شما که به من کمک کردید.راهنمایی و نصیحت کردید و خواستید که کمکم کنید و حرف هایم را گوش دادید.من واقعا خوشحالم که این وبلاگ رو راه انداختم تا اینچنین دوستان خوبی پیدا کنم.

اما در مورد عروسی:

دوستان !من اول که همسر این ها آمده بودند خواستگاری گفتم عروسی نمی خواهم.طلا خریدن و مسافرت رفتن برایم مهم تر هست.مادرشوهرم گفت نه ما عروسی می گیریم حتما.(حالا کمی مفصل تراز اینکه من اینجا نوشتم)باتوجه به حرف ایشان و این که نامزدی ما فقط بزرگان فامیلمان بودند و جشنی به آن صورت نبود.یک مهمانی عصر بود و رسمی،پدر مادر من یک جشن عقد گرفتند که خودمانی بود یعنی فامیل های درجه اول و بچه هایشان.مادر شوهرم آن روز هم گفت لباس سفید و سفره عقد باشد برای عروسی.خوب جشن ما تقریبا صدنفر مهمان داشت اما چند نوع غذا و ارکستر و این ها داشتیم.حالا که نزدیک  زمان موعد عروسی می شویم، مادر شوهرم آن حرف ها رو در مورد عروسی خواهر شوهر که شاید دوماه زودتر از ما باشد می زند.من برای همین ناراحتم.

می گویم من که از اول گفتم نمی خواهم.تو هم قبول می کردی.برای عروسی ،دوخانواده جشن عقد و عروسی را یکی می کردند و پول هایشان را روی هم می گذاشتند و یک جشن کوچک و آبرومند می گرفتیم.حالا خانواده من خرجشان را کرده اند که زیاد بود تقریبا.همه در فامیل خودشان می گویند "س" چه جشن عقدی داشت و این ها،اما آن ها کنار کشیده اند.می گویند ما که یک بار جشن گرفتیم دیگر چه لزومی دارد که دوباره همان آدم ها را دعوت کنیم؟لباس سفید پوشیدن و جشن و رقص و عکس برای من مهم هست اما می توانم ازشان بگذرم به خاطر زندگیم اما این رکب خوردن بدجور دلم را به درد آورده.

لازم به توضیح است که همسر این ها حتما عروسی قاطی می گیرند در فامیلشان .خودمانی هایمان هم صد نفر هستند حدودا.یعنی مهمانی کوچکمان این تعداد را شامل می شود اگر بخواهیم بگیریم.این چند روز خودم زیاد پرس و جو کردم یک مهمانی ساده  تقریبا 8 میلیون می شود با توجه به اینکه جا هم باید بگیریم.

ببخشید که این موضوع را مرتب اینجا مطرح می کنم .خودم هم دوست ندارم حرف های اینجوری بزنم.اما لازم بود که توضیح بدهم.

   + لورا - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/٢٤

دلم گرفته ای دوست

اگر اشکالی نداشته باشد امروز می خواهم یک پست طولانی بنویسم.چون بالاخره باید حرفم رو یک جایی بگویم تا این گلوله کوچک گلویم شاید برود پایین.حرف،حرف تکراری عروسی است البته .

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٩

گزارش یک حسادت - 4

توی مراسم عقد ما ،چشمهای عروس همش اشکی بود و بغض داشت.من فکر می کردم که به خاطر مراسم بد خودش هست و دلم می سوخت برایش.مادر شوهرم خیلی هوایش رو داشت و مرتب یا کنارش بود یا صحبت می کرد بااو.حتی بیشتر از ما هم به عروس شاباش داد.همه این ها برای من مهم نبود چون خدا رو شکر می کردم که مادر پدر با درایتی دارم و فامیلم مایه آبرویم هستند.(بعد از مهمانی عقد برادر شوهر به این نتیجه بزرگ رسیده بودم.تا قبل از آن قدرش رو نمی دانستم.)بماند که برادر شوهر چقدر در این مراسم مارا حرص داد.رقص چاقو کرد و با اینکه می دانست پول های "س" برای شاباش تمام شده ،چاقو را نمی داد.تا اینکه مادرم فهمید و به"س" پول رساند و او به جای اینکه هوای برادرش را داشته باشد خیلی بیشتر از آن چیزی که لازم بود گرفت.

بعد از عقد ما و قبل از عید بود که عروس اعلام کرد دیگر به خانه خودشان نمی رود چون شرکتشان عوض شده و راهش به خانه آنها دور است و از آن شب در منزل مادرشوهر ماند."س" که اتاقش با "الف" مشترک بود خیلی شاکی شده بود .می گفت نمی توانم یک لباس راحت بپوشم یا دوش راحت بگیرم.نمی توانم راحت دراز بکشم و شب ها آواره شده ام اما پدر و مادرش به جای اینکه حرفش را گوش دهند می گفتند تو به "الف" حسادت می کنی چون او مرتب کنار همسرش است اما پدر لورا اجازه نمی دهد او زیاد به خانه ما بیاید و تا دیر وقت بماند.یا تو زیاد به خانه آنها بروی و بمانی.اما کسی نمی گفت این قول و قراری بود که ما با هم گذاشته بودیم . حتی شما با پدر عروس هم گذاشته بودید .اما پدر لورا سر حرفش می ماند و چیزی که گفته را عوض نمی کند.در این اوضاع پدر عروس پول داد تا "الف" به نام خودش یک ماشین بخرد  و این تبدیل به یک پز جدید برا ی ما شده بود.این وضعیت برقرار بود تا اینکه یکی از فامیل های نزدیک "س" فوت کرد...

   + لورا - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۱

گزارش یک حسادت - 3

... تعدادی از مهمان ها روی زمین نشسته بودندو تعدادی می رقصیدند.به غیر از مبل ها صندلی دیگری برای نشستن دیگران نبود.ما گوشه ای ایستادیم تا مادر شوهرم،سریع مادر من و مادرش را روی مبلی جا دهد.و ما که تعداد کمی هم بودیم گوشه ای روی زمین نشستیم.خودش هم روی دسته مبل کنار مادرش نشست!.خواهر عروس یک تاپ تریکوی قرمز با شلوارک لی پوشیده بود و مادرش یک لباس حریر دنباله دار بدون کفش یا صندل.دوست صمیمی عروس یک دامن بافتنی خیلی کوتاه و با یک لباس توری که لباس های زیرش را نشان می داد پوشیده بود.از مردانه که در خانه همسایه بود خبر نداشتم اما مادرشوهرم را می دیدم که دارد سکته می کند.مرتب از مادرم عذر خواهی می کرد و عرق های پیشانیش را پاک می کرد.حتما یادش آمده بود که وقتی زنگ زده بودیم برای تبریک چطور دل مادرم را سوزانده بود با عروس جون و عروس خانم گفتن هایش.با تعریف از شغل پدر جانباز عروس ،با تعریف از وضعیت بسیار خوب مادی و خواسته های کمشان.یادش آمده بود که چطور "س" را پر می کردند و بین ما دعوا می انداختند که من سر و زبان داری،خانواده شوهر داری و مراسم نگرفتنم را از عروس یاد بگیرم.

همین طور که روی سرامیک می نشستیم، یادم آمد که وقتی تازه نامزد کرده بودند،مادرشوهرم بارها با خوشحالی می گفت دختر چشم و دل سیری پیدا کرده ایم.مهریه اش 14 سکه بیشتر نیست و گفته هیچچچ مراسمی نمی خواهم.حتی یک جشن کوچک.برای همین عقد هم "الف" اصرار کرده بود که عروس جشنی نمی خواسته و کسی را نیاورید.اما خوب بدون مهمان که نمی شد.به خاطر همین ما و یک خاله و مادربزرگ را دعوت کرده بودند.خوب عروس حق داشت برا ی چه مراسم می گرفت؟

دیگر از ادامه آن مراسم نگویم بهتر است که وقتی به خانه آمدیم ،مادرم گفت ان شا الله که خوشبخت شوند اما چشم من که آب نمی خورد.به هر حال روزانه با آدم های زیادی سروکار داشت و دیگر آدم شناس خوبی شده بود.

بعد از آن دیگر ندیدم که مادرشوهر جلوی من از عروس تعریف کند.مخصوصا که در جشن نامزدی خواهر شوهر هم کرم هایی ریخته بود و با "الف" به خاطر آنکه با دختر 16 ساله دختر خاله اش می رقصید دعوای مفصلی کرد.چند ماه گذشت و به عقد ما نزدیک شدیم...

   + لورا - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱

گزارش یک حسادت - 2

نه "س" و نه خواهر شوهر را برای خواستگاری نبرده بودند.اما "س" از مادرش شنیده بود که عروس جدید کمی تپل است.کارمند است که این مورد علاقه خانواده بود .خیلی هم خوش سر و زبان است.خانواده اش هم کمی مذهبی هستند.

وقتی برای بار اول در خانه "س" عروس را دیدم،معنی کمی تپل را فهمیدم چون او دقیقا دو برابر من بود.در همان روز اولی که به خانه آنها آمده بود،تقریبا دوساعت با "الف" به اتاقش رفت و با هم تنها بودند .مادرشان را هم "ت"جون و"ت" صدا می زد.بعدا فهمیدم که کمی مذهبی هم یعنی چه."الف" وقتی به خانه آنها می رفت،ژل نمی زد و شلوار لی نمی پوشید.اما عروس از روز بعد از خواستگاری هر روز با "الف"از سر کار به خانه آنها می رفت و تا 12 شب می ماند.مادر "س" هم برای توضیح به من می گفت می خواهیم با هم بیشتر آشنا شوند.روز نامزدی مرا نبردند و گفتند رسممان نیست وقتی هنوز عقد نکرده اید با خود به مهمانی رسمی ببریمت.حتی یک تعارف یا معذرت خواهی هم نکردند.

رابطه من با عروس اصلا خوب نبود.آدمی هستم که ظاهر و باطنم یکی است و نمی توانم الکی قربان و صدقه کسی بروم و تعریف کنم.دوست ندارم در جمع سرم را روی پاهای نامزدم بگذارم ،یا مرتب لپش را ببوسم و بمالمش.این کارهایی بود که عروس می کرد و به همین خاطر من نمی توانستم با او ارتباط بگیرم.تملق؟هایش روی پدر شوهر اثر گذاشته بود و اورا که مرتب بابا بابا صدا می کرد،خیلی دوست داشت.

نزدیک عقدشان بود که مادرشوهر از من پرسید لباس هایت را از کجا می خری؟لباس های تو همیشه شیک است و مناسب.می خواهیم برای عروس هم از آنجا بخریم.گفتم او خیلی چاق است و آن مزون سایز او ندارد.بعدا فهمیدم که او هر بار که برای خرید لباس بیرون رفته اند،گریه کرده که چرا چاق است و با "الف"دعوا کرده که چرا او را دوست ندارد که نمی گوید لاغر شود!اینقدر اذیت کرده که "ت"جون گفته من دیگر برای خرید با شما نمی آیم.

روز عقدشان رسید .مهمانی جدا و در خانه عروس بود.من و مادرم به آرایشگاه رفتیم و حسابی خودمان را ساختیم .به هر حال من جاری بودم و توی چشم.وقتی آنجا رسیدیم و وارد شدیم،رنگ از روی مادرشوهرم پرید...

 

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

گزارش یک حسادت - 1

*فکر می کنم اسمش رو بذارم عاقبت یک حسادت بهتر باشه.نظر شما چیه؟

... روز نامزدی وقتی برای ما آرزو خوشبختی می کردند،برای "الف"-برادر بزرگتر"- هم آرزوی یک بخت خوب می کردند تا او هم سروسامان بگیرد که خاله بزرگتر گفت :"الف "،همینطوری زن نمی گیرد .او خیلی نسبت به انتخاب دختر وسواس دارد و سلیقه اش خاص است.

چند روز گذشت و من و "س" مشغول نامزد بازی و خوشگذرانی بودیم .من که نوه اول بودم و در فامیل ما همه تحویلمان می گرفتند برای عروس شدن و برای آنها چند سال از آخرین عروسی می گذشت و شوق و ذوق داشتند و خلاصه پادشاهی می کردیم.همسر جانمان می گفت که همه از انتخاب من خیلی راضیند و می گویند خانواده اصیل و خوب و دختر باشخصیت و بانمک و خوشگلی را انتخاب کرده ای و همه به من تبریک می گویند و من هم از انتخابم کیفور می شوم.

تااینکه تقریبا 15 روز بعد از نامزدی ما ،"س" گفت"فکر می کنم برای "الف" خبرهایی باشد.انگار می خواهند به خواستگاری بروند.من گفتم"نه،او که گفته بود من تا ده سال دیگر ازدواج نمی کنم.اما یک هفته دیگر رفتند خواستگاری و در همان خواستگاری قرار روز بله بران،عقد ،مهریه،چگونگی خرید و میزان طلا و...،همه را تعیین کردند.

بعد از شنیدن این حرف ها،خیلی ناراحت شدم.یاد این افتادم که چطور یک سال من و خانواده ام را سر انگشت چرخاندند تا موضوع رسمی شود.با اینکه ما 4سال با هم بودیم.مشترکات زیادی با هم داشتیم و در همه موارد تفاهم داشتیم.حالا برای پسر اولشان چطور دویدند.برای یک ماه دیگر قرار نامزدی و برای 4ماه دیگر قرار عقد گذاشته بودند.آن وقت با عقد کردن ما مخالف بودند.در صورتیکه فقط 6 ماه بود که "الف" با عروس جدید همکار شده بود...

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

گزارش یک حسادت - مقدمه

روز خواستگاری قرار شد برای اعلام رسمی شدن رابطه تا تمام شدن درس من که یک ترم مانده بود صبر کنیم.در این مدت هم خانواده ها وهم  ما یکدیگر را بهتر بشناسیم.آن روز برادر "س" که دوسالی از او بزرگتر بود، نطق غرایی کرد که به نظر من بهتر است اصلا تا تمام شدن درس لورا کلا فکر ازدواج را بگذارند کنار و به هم کاری نداشته باشند و تازه بعد از آن رفت و آمد ها را شروع کنند .این نظر من به عنوان برادر بزرگتر "س" است .او تازه سر کار رفته و داغ است و... .و به قول مادرم خودش را نشان داد.البته که نه ما و نه پدر و مادرش اصلا به حرف های او اهمیتی ندادیم و کار خودمان را کردیم.او خیلی از ازدواج بد می گفت و حرف هایی که زد مادرم به او گفت :انگار خاطره ی بدی دارید و او جواب داد که نه اصلا.من تا ده سال دیگر هم فکر ازدواج نیستم و می خواهم اول دنبال کارهای خودم بروم.چرا آدم عاقل اول جوانی خودش را گرفتار زن و زندگی کند .در حالیکه من می دانستم دختری را در شهری که دانشگاه می رفته دوست داشته و حتی خواستگاری هم رفته اند اما دختر را به او نداده اند.

خلاصه طی ماجرای خواستگاری قرار شد که ما تقریبا 6 ماه رفت و آمد کنیم و اگر از نظر خانواده ها هم همه چیز مناسب بود،بعد از آن برای مهریه و قرار بله بران صحبت کنیم.

6ماه گذشت و درس من تمام شد.رابطه ما و خانواده ها خیلی خوب بود.اما صحبتی برای آمدن و حرف زدن نمی شد.مادرش زنگ می زد و احوال پرسی می کرد.اما حرفی برای رسمی شدن نمی زد.من از "س" می پرسیدم اما او کلافه و نارحت جواب می داد.

برادرش ذهنیت مادرش را خراب می کرد و چون بچه اول بود،حرفش زیاد خوانده می شد.او می گفت:این مدت کوتاه است و ما شناختی پیدا نکرده ایم.رابطه را رسمی نکن که بعدا توی دردسر بیفتید.قرار است "س"خانه داشته باشد و از کجا معلوم برایش دندان تیز نکرده باشد.تا اینکه تقریبا بعد از یک سال از روز خواستگاری ،"س" موفق شد و خانواده اش آمدند برای صحبت مهریه و مسایل دیگر و ما نامزد شدیم...

   + لورا - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩

ای خدا دلگیرم ازت

روز خواستگاری گفتم که عروسی و ال و بل نمی خواهم.فقط طلای خوب برایم بخر و مسافرت عالی.مادرم گفت :پرسیدم اگر لباس سفید نپوشی ناراحت نمی شوی؟گفته نه.

مادرش گفت :نه ما نمی گذاریم که اینطوری بشود.لباس سفید هم می پوشد و عکسو فیلمش هم می گیرد.9ماه بعد بله برون،عقد گرفتیم.هزینه و همه چیزش با ما بود جا با آنها.چون خانه بزرگی داشتند.عقد آبرو مندی هم بود.با اینکه صد نفر مهمان داشتیم،اما همه چیزش ok بود.همه گفتند خوب یک دفعه سفره هم بینداز و لباس سفید هم بپوش.اما ما گفتیم مادرش فلان طور گفته.مادربزرگم گفت:خوب گفته.مگر شوهر دومش است یا عیب و ایرادی دارد که اینطور سوت و کور می خواسته به خانه بخت برود.بچم"ن" یک دختر بیشتر ندارد،یک بار بیشتر پدر زن نمی شود.آرزو دارد.پدرم گفته بود:جشن آبرومندی مثل جشن عقد با همان آدم ها کافیست. چیز بیشتری نمی خواهم.

حالا که کار ساختن خانه دارد تمام می شود و چند ماه بیشتر نمانده،پدرش گفته خانه دادم.15 میلیون بیشتر پول نمی دهم.خانه شان حالا کوچکتر شده و نمی شود همان صد نفر آنجا جا داد.

کاری که دولتی بود و حقوقش ماهی فلان تومان جور نشده هنوز.قراردادی که اگر بسته می شد،بیسار تومان پول دستش می آمد عقد نشده و ما ماندیم با مقدار کمی حقوق بیشتر از پایه .طلایی که نخریدیم.مسافرتی که شاید حتی تا کیش هم نتوانیم برویم.صد نفری که باید مهمانی کنیم با جایی که نداریم و پولی که می خواهیم کمی دستمان بماند برای پس انداز و 15 میلیون. پسری که مرتب بهانه می گیرد و می گوید تو گفتی عروسی نمی خواهم و گولم زدی و هر چقدر بگویی مادرت گفته می گوید او برای دل تو گفته بود.

پدری که برای دخترش 50 میلیون جهاز خریده و خانه هم داده اما به پسرش 15 میلیون می دهد برای اول راه.

 

بعدا اضافه شد:اینو بخونید.نمی دونم بخندم یا گریه کنمخنثی

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥

شناسایی

بله.اینکه کوچکترین عضو خانواده باشی،ممکنه به بقیه این حس رو بده که می تونن با گفتن حرفایی از قبیل"عزیزم من تجربه دارم"،"عزیزم چون سنت کمه می گما"،"عزیزم من 15ساله تو اینام می شناسمشون"،گوشهات رو دراز کنن و با دادن اطلاعاتی اندک،اطلاعات زیادی کسب کنن.

انطوری شد که من عروس خاله رودر یک سفر 5روزه شناختم و تصمیم گرفتم بیشتر از سلام علیک و احوالپرسی ،حرفی رد و بدل نگنم.

   + لورا - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧

گر صبر کنی...

میون عید بی رنگ و بوی امسال که هیچ فامیلی نیست تا ما هم کمی خاله بازی کنیم، با خانواده میریم خونه شوشواینا(چون اونا بزرگترن)مامان اینا میان خونه و من شام می مونم اونجا.میریم از سایت کاشی تبریز ،برای حمام و دستشویی که قراره ساخته بشه، کاشی انتخاب می کنیم.خیلی حس خوبی بود.

خدایا شکرت که اگر این همه صبر می کنیم میریم خونه خودمون.

پدر شوهر ممنونم ازت.

   + لورا - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧

از همه چیز

یه وقتایی خجالت می کشم از خدا چیزی بخوام.چون نماز نمی خونم و یه کارایی رو که دیگران انجام میدن انجام نمیدم و اصلا قبول ندارم.اما می دونم خدا مهربونه و اینطوری با بنده هاش رفتار نمی کنه.امیدوارم اینطوری باشه و دعاهای من رو جواب بده و این موقعیت کار خیلی عالی برای همسر جور بشه.

 

1- از روز جمعه اینترنت قطع بود و من هی چک می کردم و میدیدم چراغ ای دی اس ال خاموشه.می رفتم دنبال کارم.تا اینکه امروز زنگ زدم مخابرات گفت خانوم این ور درسته همه چی.سیم رو جابجا کن.بله اینترنت وصل شد و من 4روز سرکار بودم.

2- مادرشوهر دیشب مهمون داشت و من رو هم دعوت کرد.در راستای عروس بازی و خودشیرینی یک ظرف دسر درست کردم و بردم.بسیار خوشگل و رنگی رنگی بود.تا آخر صبر کردم به مهمونا بگه این رو لورا درست کرده بود.اونا هی تعریف می کردن.اونم هی تشکر می کرد.آخرکه اونا رفتن پدر شوهر گفت این خیلی خوش مزه بود اما کم بود کاش بیشتر درست می کردی.گفت من درست نکرده بودم.عروست درست کرده!

3- واقعا دل شکستن کار بدیه.یعنی این خوار شوهر دل منو شکوند .دو روز بعد خدا همچین تو کاسش گذاشت که من شاد شدم(لورای خبیث).اتفاق خوبی نیفتاد براش اما متاسفانه دل من خنک شد.

   + لورا - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢

خیلی دور.خیلی دیر

خوب امروز اولین روز از ورود به دنیای پایان 25 سالگیست.قبلنا فکر می کردم 25 سالگی خیلی دوره و تا به این سن برسم خیلی کارها کردم.اما زود رسیدم بدون اون خیلی کارها.

در ادامه :

زنگ زدم به موبایل مادر شوهرم تا بابت کادو تشکر کنم.بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم می تونید صحبت کنید؟(چون صدای خیابون میومد).گفت خواهش می کنم عزیزم.قابلت رو نداشت.ایشالا که دوست داشتی.خیال باطل یعنی منتظر بود من زنگ بزنم با احترامات تشکر خودم رو تقدیم کنما!

   + لورا - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

انگشتر

دیروز رفتم انگشتر نامزدیم رو فروختم و به جاش یک آویز خریدم.خیلی خوشحالم!

این انگشتر خاری در چشم من بود.هر بار که می دیدمش احساسات بسیار بدی سراغم میومد و آزارم می داد.در این یک سال و ندی اصلا دستم نکرده بودمش و بالاخره از شرش راحت شدم.

نزدیکای بله برون ،مادر شوهر گفت ما رسم نداریم برای خرید انگشتر نشون عروس رو ببریم.به شوشو فرمود که با هم برید و ببین سلیقش چیه.ما هم رفتیم .من از این انگشترای تک نگین و به اصطلاح سولیتر دوست داشتم و بهش گفتم اگر شده نگین اتمی هم بگیری برای من مهم نیست.(چون پولش رو خودش می خواست بده) فقط از اینا باشه.ببین من چیزی رو که دوست ندارم دستم نمی کنم ها.و از اونجایی که قبل ذکرش رفته بود بیش تر انگشتر ها همینطوری به انگشت من سایز نیستن و یه کوچولو باید بزرگ بشن.چند روز قبل از مراسم با هم رفتیم پاساژقائم .باز هم من انگشتر می دیدم و اونم بی خیال هر چی من می دیدم نگاه می کرد تا اینکه تو یه مغازه یه انگشتر نشونم داد و گفت این مدلی دوست داری؟(یاقوت کبود بزرگ و دورش چند تا برلیان خیلی ریز)-یه چیزی تو این مایه ها ولی خیلی ظریف تر-گفتم نه .این پیرزنونست.اصلا به درد نامزدی و نشون نمی خوره که و رفتیم خونه.روز بله برون وقتی مامانش اومد جلو که انگشترو دستم کنه تا در جعبرو باز کرد دیدم بله همونه . اعصابم به هم ریخته بود و بد تر از اون اندازه دستم هم نبود و من انداختمش تو انگشت کوچیکم که برا اونم بزرگ بود.بعد با حرص درش اوردم و گذاشتمش تو جعبه گفتم اندازم نیست.خیلی خیلی خودم رو نگه داشتم تا گریه نکنم.وقتی که رفتن عمه ها(ذاتا حرف مردم رو زیاد می زنن) همینطوری هی انگشتر رو نگاه کردن و گفتن حتما راضی نبودن به این وصلت این رو خریدن که اینو نشون بدن .دلم برای بابا مامانم سوخت .این همه خرج کرده بودن و تازه حرف هم می شنیدن.اون شب خیلی گریه کردم.بابام عصبانی بود و گفت تا یه انگشتر درست حسابی نیوردن حق ندارید برید بیرون با هم.فرداش هم مامانم مراتب ناراحتیشو به اطلاع مادر شوهرم رسوند و اونم حسابی معذرت خواهی کرد حتی از دهنش در اومد که پدر شوهر بهش گفته بود احمق آبروم رو بردی.ولی سبو شکسته بود و پیمانه ریخته بود.شوشو  قول داد که یه انگشتر از همونا که دوست دارم برام بخره.انگاری طلسم شده .تو این مدت طلا زیاد خریده برام اما این یکی مونده و من هنوز بدون نشونم.

 

 

پ.ن: برای خرید انگشتر خواهر شوهر هم خودش رو بردن هم مادر شوهر رو.

   + لورا - ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱۳