خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

تولد همسر

می بینید بعضی وقت ها برای یک چیزی ازمدتها قبل برنامه ریزی می کنید بعد یک اتفاقی پیش می آید که آن طور باید و شاید و طبق خواسته شما پیش نمی رود؟

از اول هفته که مشغول درست کردن تزیینات فوندانتی بودم تا خشک شوند و بشود روی کیک سوارکنم .ازسه شنبه شب هم مشغول آماده کردن لقمه های کشک بادمجان و قالب زدن نان ها ی تست و چهارشنبه درست کردن خود کیک و تمیزکاری و چنجشنبه هم کارهای نهایی حالا بماند که این وسط چهارشنبه برق ها کلی ساعت رفت و فشارگاز کم شده بود شعله را روشن می کردم فرخاموش میشد و برعکس.

پنجشنبه صبح یک بار با مامانم حرف زدم و مشغول کارها شدم.همین طور سرگرم بودم که ساعت پنج شد و بابام زنگ زد و گفت لورا ما نمی آییم فقط برادرها می آیند.گفتم چرا؟که فهمیدم حال مامانم خیلی بد شده و بیمارستان رفته.خیلی گریه کردم و اگرمی توانستم تولد را به هم می زدم و می رفتم پیشش.صحبت کردم و به من اطمینان داد که خوبم .افت فشارو خونریزی است نگران نباش.دیگر ان شب آن طور که باید بشود نشد و من هیچ عکسی ندارم  چون وقتی خودم حواسم نباشد بقیه هم حواسشان نیست و هیچ لذتی نبردم.البته سعی کردم خودم را شاد نشان بدهم و همسر هم ازدیدن کیکش خیلی دوق کرد و همه از غذاها تشکر کردند ولی دل باید خوش باشد .

 

ادامه مطلب پر عکسه شاید بعد چندروز رمزیش کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٧

استراتژی ازدواج

پول ما برای خرید طلا خیلی خیلی کم آمد.گردنبندی که قبلا خریده بودم و خیلی هم درست و حسابی بود و می خواستم سرویسش کنم برای عروسی وقتی بالباسم انداختم خیلی زشت شد.دانتل یقه لباس جلوه گردنبند رو ازبین برد.چون حالت سینه ریز هست.ازطرفی انگشتر هم ندارم سراین جریان. بیشتر دلم می خواست انگشتر خوشگل و شیک بخرم و فعلا به جای طلا یک سرویس ازاین ها که عین طلا هست ولی طلا نیست.

مادرهمسر آمد و گفت که نه نمی شود و باید طلا بخری.یک گردنبند و گوشواره سبک بخر و همین کافی هست.خوب سر جریاناتی هم که پیش امده بود من نمی خواستم بحث کنم و غمگین درگوشه خانه نشسته بودم که مادرم گفت چه شده و من که این روزها شب ها به درست نمی خوابم و مرتب دلشوره دارم زدم زیر گریه که این چه وضعی است من هم چیزی که دوست ندارم بخرم.هم ناقص باشد هم دستم خالی باشد بدون انگشتر.تا اینکه مادرشوهر زنگ زد خانه ما که بگوید بیایید برویم خرید.مادرم هم یک جوری که نه ناراحت بشود و قهرکند و نه خیلی خوش خوشانش بشود راضیش کرد که من انگشتر بخرم و طلا نخرم.

داشتیم جریان را برای پدرم تعریف می کردیم که برادرکوچکم امد و گفت:

"این عروسی چقدرمکافات دارد.من عروسی نمی گیرم.می رویم خواستگاری فقط.بعد دختر را می دزدم و می رویم ازدواج می کنیم.فقط پول یک گل و شیرینی خواستگاری می دهم."

   + لورا - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٠

گفته های آخر سالی

-دیروز که داشتم می رفتم بیرون توی آسمان یک ابر دیدم که شکل یه دست باز شده بود و چندتا ابر تکه تکه رویش بود .انگار که دست رو باز کرده باشی و گل های رویش رو داری فوت می کنی.خواستم عکس بگیرم اما شیشه تاکسی کثیف بود و نمی شد.

-برادر کوچک از بیست اسفند مدرسه نمی رود.واقعا این بچه ها خسته می شوند از 9ماه سال تحصیلی شاید دو ماه تعطیل باشند.نمره هم که ندارند و تکلیف هم که نمی نویسند.راحتتتتت!

 -برادر بزرگم هم گیر داده که من کنکور قبول نمی شوم و رفته برای کنکورارتش ثبت نام کرده و می خواهد برود ارتش.هرچه قدر که می گوییم بچه ارتش رفتن کار سختی هست.کارهرکسی نیست.یک عمر نمی توانی  یک مسافرت خارجی بروی.باید بروی توی کوه و کمر ماموریت.زندگی نداری.می گوید من نمی خواهم ازدواج کنم و این را دوست دارم و آخرش هم شهید می شوم و بهتر است که معمولی بمیرم.

یعنی هروقت این حرف ها رو می زند مادرم یک سال پیر می شود.

رفته بودم برای یک دخترخانم کلاس چهارم دبستان ریاضی درس بدهم.مادرش میوه آورد برایمان و رفت بیرون از اتاق.

-دخترک گفت خانم بابای من فکر می کن مادرم صندلی است.تازه بابایم اینقدر تپل است.دیشب خوابم نمی برد رفتم آب بخورم دیدم بابایم نشسته روی مادرم روی تخت.

واقعا نمی دانستم چه حوابی باید به این بچه بدهم.خوب پدرو مادرعزیز دراتاق برای چه طراحی شده؟

   + لورا - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

پرسش و پاسخ

خوب من می خواهم از خانم ها و دخترخانم های باتجربه و صاحب نظر و احتمالا آقایانی که دستی بر آتش دارند چندتا سوال بپرسم.

1-باتوجه به اینکه عروسی آخرخرداد هست برای لباس عروس ،کی اقدام کنم؟

2- مادرهمسر می خواهد برای طلا خریدن و کلا همه چیز همراه من بیاد.نظرات و سلیقه من و او درزمینه طلا به خصوص خیلی با هم فرق دارند.با توجه به صحبت هایی هم قبلا شده بود ،مادرم گفته من نمی آیم.حالا چطوری احتمالا من باید به او بگویم که مثلا فلان چیزی که پسندیدی من دوست ندارم تا ناراحت نشود و جای دیگه ای حالم را نگیرد؟

3- با توجه به اینکه ما برای عقدو بله بران  هم آتلیه رفتیم و عکس انداختیم.من به همسر پیشنهاد کردم که عکاسی روز عروسی درآتلیه رو حذف کنیم و فقط درباغ و یک عمارت که تازگی ها مد شده برویم.عکاسی اسپرت هم حذف کنیم و فقط کلیپ اسپرت،آن هم اگر با یک سناریوی جذاب بود داشته باشیم.این کارخوبی هست؟بعدا پشیمان نمی شویم؟

4- مارسم جهازبینون داریم که یک مهمانی زنانه عصرانه هست تقریبا.حالت بزن و برقص  دارد.خانه ما که کوچک است.خانه مادرم این ها هم به خانه ما زیاد نزدیک نیست.چطور به مامان همسر بگوییم که این مهمانی دوساعته را درخانه خودتان بگیرید و بعدش همه بیایند طبقه بالا خانه عروس را ببینند؟(یک هفته قبل از عروسی)

5- عروسی خواهرشوهر توی اسفند هست.من برای عروسی او باید خیلی شیک و خوشگل باشم اما نمی خواهم همه ایده هایم را خرج کنم تا درروز عروسی خودم جلوه ای نکنم.برای عروسی خواهرشوهر و خودم ،موهایم چه رنگی باشد بهتراست؟(لباسم آبی کاربنی هست)

6-جایی رو سراغ دارید که عکس قاجاری خوشگل بیندازند؟

7- یک تاج ظریف خوشگل می خواهم.از کجا بخرم؟

8- این آرایشگاهی که انتخاب کرده ام رنگ و پاکسازی و این ها روی پکیجش ندارد.و گران می گیرد.اگر بروم جای دیگر رنگ کنم و فقط برای میکاپ عروسیم بروم،مشکلی پیش می آید؟ممکن هست که ادا دربیاورد؟

 

بچه ها خواهش می کنم همه تجربیاتتان را از خودتان یا فامیل و دوست به من بگویید.من درفامیل کسی را ندارم.دوست هایم از ایران رفته اند و آن یکی هم که اینجاست پایه ای برای همکاری نیست.من و مامانم دست تنها مانده ایم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳

صدسالگیت را ببینیم

خوب من برگشتم:)

هنوز صدایم درنمی آید و انواع و اقسام داروهای گیاهی بدمزه را خورده ام و می خورم.مریضی خیلی خیلی بدی است.حسابی مواظب خودتان باشید واگر سراغتان آمد تا اول کاراست بروید دکتر و آمپول بزنید و آویشن دم کنید و بنوشید تا درامان بمانید.

اما مهمانی.

5شنبه تولد بابایم بود.بازنشسته هم می شد.من و مامان هم تصمیم گرفتیم تا سورپرایزش کنیم.همه فامیل خودش را دعوت کردیم .صندلی گرفتیم و غذا و سالاد ودسر پختیم.البته پختم چون مادر گرامیم صبح ها سرکاربود و عصرها که به خانه می آمد خسته بود.همه خانه را خودم تنهایی تمیز کردم.همه مقدمات غذاو دسر و اینها را هم تنهایی فراهم کردم.حتی تنهایی بازار رفتم و آجیل شب چله خریدم با باسلوق اضافی.

غذای اصلیمان را که ازبیرون گرفته بودیم اما بقیه چیز هارا که درست کرده بودیم خیلی خوب درآمده بود .بابام هم اصلا خبردارنشد تا وقتی که صندلی هاراگرفته بودیم.که آن هم مامانم گفت برای شب یلدا همه را دعوت کرده ام.

وقتی که همه آمده بودند و چندساعتی گذشته بود،"س" با کیک از درآمد تو و آن وقت بود که برق چشم های بابام خستگی را ازتنمان درآورد و انصافا همه فامیل هم با خوشحالی دست می زدند و شادی می کردند.البته به غیرازیکی ازعمه هایم که همیشه از خوشحالی دیگران ناراحت است.دوست دارد خودش و بچه هایش اول همه کارهارا انجام دهند(مهمانی تولد سورپرایزی را تا به حال کسی نگرفته بود).ابتکارات و سلیقه ها از آنها باشد و اگر خدای ناکرده کسی کاربرتری انجام دهد کاری نکرده است که تازه باعث زحمت دیگران همه شده و درخانه کوچکش همه را جمع کرده تا اذیت شوند و سرسام بگیرند.

قسمت خیلی خوب داستان هم این بود که مهربان همسر از 4شنبه آمد خانه ما ماند و دلی از عزا درآوردیم ;)

 ادامه مطلب چندتا عکس از تولد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢

خانواده و شوهر جان

امروز صبح که همسر رو صدا کردم تا برود سر کار،فقط ما دوتا خانه بودیم.گفت بیا بغلم دیرتر می روم.بعد که بیدار شد،تا رفت که دست و صورتش را بشوید من برایش صبحانه آماده کردم.لباسش را گذاشتم روی شوفاز تا وقتی تنش کرد گرمش بشود و خوشش بیاید.وقتی نشست سر صبحانه من شانه هایش را می مالیدم.گفتم نمی شود تو دورکاربشوی؟نروی و پیش من بمانی؟کمی هم شوخی کردیم و بوس و رفت.

بعد آمدم نشستم و فکر کردم که چرا من برای مامان و بابایم این کارهارا نکردم؟آنها هم هرروز صبح می روند سرکار اما من هیچ وقت صبح ها شانه های بابایم را ماساژنمی دهدم.بوسش نمی کنم تا برود.برایشان صبحانه آماده نمی کنم.

من اول با خانواده خودم بوده ام. بعد شوهرم آمده حالا چرا او این قدر برایم عزیز شده که من کارهایی را که هیچ وقت نکرده ام برایش با خوشحالی و از دل و جان انجام می دهم؟

 

نمی دانم شاید چندسال بعد برای شوهرم هم این کارها را نکنم اما تصمیم گرفتم از فردا بابایم را سفت ماساژ دهم و مامانم را ببوسم.هر روز.

   + لورا - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٦

کاری که می خواستم بکنم

الان دقیقا یک ساعت می شود که صفحه رو باز کردم و نگاه می کنم و نمی دانم چی بنویسم.

خیلی دلم می خواهد از نامردی یکی از اوقوام خیلی نزدیکم بنویسم که وقتی گفتم به من پول قرض بدهد تا بگذاریم بانک و وام بگیریم و کارهای عروسی رو روبراه کنیم و وقتی بابای"س" پول داد ،قرضش را پس می دهیم و این بین من و تو و خدا باشد و هیچ کس نفهمد و من حتی به "س" هم می گویم که از دوستم قرض گرفته ام،با زرنگی تمام در حالیکه ادعایش می شد من را خیلی دوست دارد و برای زندگیم هرکاری می کند و این یک کار خیلی کوچک است و این پول ها که چیزی نیست و حرف هایی زد که چند روز خوشحال و امیدوار بودم ،من را پیچاند.یک جوری که اصلا فکرش را نمی کردم.یک چیزهایی به مادرم گفت تا به گوش من برساند.هم دل مامانم را سوزانده بود که خوب ندارند نگیرند،آدم باید پایش را اندازه گلیمش دراز کند.خانه اش را بفروشد و این ها.هم امید من را نا امید کرد. تازه فهمیدم که غیر از خدا نباید به کسی امیدوار می شدم .

خود "س" به یکی از دوستانش سپرده تا اگر می تواند برایش وام بگیرد.من هم همه چیز را سپردم دست خدا.

مادر همسر مریض شده و من اصلا دلم نمی خواهد زنگ بزنم و صدایش را بشنوم.به نظرتان سرسنگینی شامل تلفن هم بشود یا نه؟

 

راستی بلاگفایم هم دوباره خراب شده.

مریمی عزیز مرا ببخش .این روزها اصلا حوصله ام نمی آید.

   + لورا - ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٦

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

دیروز همسر آمده بود خانه ما.دیدم یک مقداری بی تاب است که چیزی را بگوید.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۱

درس از الیزابت تیلور

شبکه من.و.تو زندگینامه الیزابت تیلور رو نشان می دهد.می گوید که چگونه 8بار شوهر کرده.چگونه یکی پس از دیگری عاشق همسرانش بوده و بعد فارغ شده و چه کارهایی کرده است.

وقتی فوت می کند سخنان پسرش را می گوید که مادرم خیلی زن بزرگی بود.ما هیچ وقت چیزهایی را که از او یاد گرفته ایم و چیزهایی که به دنیا داده است را فرموش نخواهیم کرد.

برادر کوچکم:چه چیزی یاد داده؟اینکه باید زیاد شوهر کنیم؟

   + لورا - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٧

دوران عقد لعنتی

من الان واقعا دوست دارم سر بگذارم به بیابان.دلم نمی خواهد هیچ کس را ببینم یا صدای کسی را بشنوم.

اصلا زیر بار عقد و نامزدی طولانی نروید که نتیجه اش فقط تحلیل اعصاب است. 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠

مادربزرگ ها

یکی از مادربزرگ هایم همیشه خیلی جدی بود.خیلی کم می خندید.عاشق پسربود و با سیاست تفرقه بندازو حکومت کن بین بچه هایش زندگی می کرد.از رفت و آمد زیاد خوشش نمی آمد.اهل بخشش نبود و به کسی چیزی نمی داد.تا آنجایی هم که می شد چیزی را دور نمی انداخت.هیچ وقت یادم نمی آید که به من یا برادرهایم مهربانی کرده باشد.البته درکنار اینها خیلی باهوش بود و دلش می خواست درسش را ادامه دهد چون در14سالگی ازدواج کرده بود و باوجود اینکه بچه نمی خواست یکسال بعد دختردار شده بود.وقتی فوت کرد و همه آمدند خانه اش هیچ کس زیاد ناراحت نبود و حتی یک نفر گفت که وقتی زنده بود این همه مهمان نداشت.ازآنجایی هم که خیلی پسردوست بود ،طلاهای خیلی خیلی زیادش حتی آن انگشتری که من خیلی دوست داشتمش و گفته بود وقتی مردم برای تو باشد بخشیده بود به پسرش و الان در کمد خاک می خورند چون هیچ کس نیست که بیندازتشان و با استفاده از آنها از او یادی کند.خدایش بیامرزد.

مادربزرگ دیگرم همیشه سرزنده هست.همیشه موهایش را خودش رنگ می کند و هیچ کس ریشه موهایش را که سفید شده ندیده است.مثل شیر پشت همه بچه هایش است و اگر یک فرزند با دیگری قهرکند او اینقدرتلاش می کند تا آشتی کنند و اصلا نمی گذارد یکی از دیگری پیشش بدگویی کند.وسایل خانه اش نو و تمیز هستند.هرچیز تازه ای که بیاید و برایش بخرند طرز استفاده از آنها را یاد می گیرد.همیشه زبانش به نرمی می چرخد و خانه اش پراز مهمان است.اگر عروس یا دخترش سر کارمی روند نوه هایش را به خوبی و حتی بهتر از مادرشان نگه می دارد.البته از آشپزی زیاد خوشش نمی آید و معمولا مهمان ها خودشان برای خودشان غذا می پزند.دوست ندارد روز مادر یا عیدی برایش کادو ببرند اما یک جوری می گویدکه طلا دوست دارد.توی عروسی ها بهترین لباس ها متعلق به مادربزرگ من است.می خواهد برای من قرمز بپوشد.وصیت کرده دخترهایش به اندازه پسرها ارث ببرند.عمرش دراز باد.

مادربزرگ همسر موهای یکدست سفیدی دارد.همیشه روسری سر می کند.کمرش کمی تا شده.خانه اش خیلی کوچک است چون خانه بزرگش را بعد از شوهرش فروخته و ازث بچه هارا داده .وسایلش هم ساده اما مرتبند.لباس هایش هم همیشه ساده است.هرآخر هفته دخترها با نوه های دختری می روند خانه اش.اگر بشود بعدا پسرها و عروس ها هم می روند.خودشان می پزند و می شورند.اگر هم نروند مادرخانه یکی از بچه هاست.می روند آنجا و به او سر می زنند.به همه عروس ها می گوید اینجا خانه خودتان است.اگر بفهمد کدورتی درجایی پیش آمده خیلی با سیاست حلش می کند.بزرگتر قابلی است برای خودش.عمرش دراز باد.

همگی از یک نسل بودند ولی چقدرمتفاوت.

 

دوستان من هنوز با بلاگفا مشکل دارم و سایت های شما برای من بازنمی شود.الان هم فیلتر .شکن ندارم چون فقط با آن می توانم به شما سربزنم:(

   + لورا - ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٠

خانواده مهربان

1)مامان بابایم تقریبا 3هفته بود که با هم قهر بودند.نمی دانم چرا.اما قهر بودند دیگر.

کلا مامان بابای من زیاد با هم قهر می کردند.وقتی من کوچک بودم خیلی غصه می خوردم.چون جفتشان هم مغرور هستند روزهای بی صحبتی طولانی می شد و من نقش سخنگو را پیدا می کردم.خیلی از این روزها بدم می آید.یک روز یک کاغذ نوشتم که مامان من از این همه قهر شما خسته شدم و انداختم توی کیفش.از آن روز تا چندسال بعدش اگر هم قهر بودند جلوی ما صحبت می کردند.

دیروز بعد سه هفته آشتی کردند .خیلی خوشحال شدم.عین روزهای بچگیم.

الهی هیچ پدرو مادری با هم قهرو از هم جدا نباشند.

2)با مامانم رفتیم طلاهای به قول مادرم دختریم(البته الانم دختر هستم هاخجالت) را دادیم و یک نیم ست(آویزو گوشواره و انگشتر )گرفتیم که سرعقد به من بدهند.وقتی می بینم خانواده من تا اینجا به فکر هستند و برنامه ریزی دارند ولی آنها اصلا عین خیالشان هم نیست،خون خونم را می خورد.

   + لورا - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٥

گریه کنیم یا نکنیم؟

من خودم از اینکه جلوی کسی حتی همسرم گریه کنم بدم می آمد.با اینکه خیلی زرزرو هستم و اشکم دم مشکم می باشد سعی کرده بودم در این چندسالی که همسر را می شناسم جلویش اشک نریزم.البته مواقعی مثل فوت عزیزان یا فیلم دیدن و این ها فرق دارند.منظور موقعیت هایی مثل ناراحتی یا بحث و این چیزها هست.حتی موقعی که فکر می کردم خدای نکرده ممکن هست مریض شده باشد هم جلویش گریه نکردم.من حتی همیشه سعی می کنم جلوی مامان بابای خودم هم گریه نکنم.حالا نمی دانم این کار خوبی هست یا بد اما این اخلاقم هست دیگر.

اما مامانم همیشه می گوید که جلوی همسرت گریه نکن وقتی از او ناراحت می شوی چون اولا که بیشتر مردها از یک زن ضعیف که دائما گریه می کند خوششان نمی آید و فکر می کنند که نمی توانند روی او در موقعیت های مهم زندگی حساب کنند دوما هم اینکه گریه کردنت جلویش بعد از مدتی عادی می شود و اگر دریادریا هم اشک بریزی، برایش مهم نیست و زیاد از این امر ناراحت نمی شود.بازهم نمی دانم این حرف مامانم درست هست یا نه اما عقیده اش هست و تا حالا که 26سال است ازدواج کرده اجرا می کند و راضی است.

حالا دیروز:

من از مامان همسر نارحت بودم اما نمی خاستم به همسر شکایتش را بکنم.مامانم یک صحبت یا بهتر بگویم یک مشورتی با عمه ام کرده بود و به این نتیجه رسیده بودند که اگر خانواده همسر به موقع برای صحبت راجع به عروسی نیایند ،خانواده من هم عروسی را بیندازند عقب مثلا اردیبهشت سال دیگر و هیچ کس فکر دل من بدبخت را نکرد این وسط.بعد همسر هم یک حرکتی کرد که دیگر من مثل آتشفشان درحال فوران شدم.زنگ زده بودم راجع به یک کاری باهاش صحبت کنم که بحث رسید به یک جاهایی و من بغضم ترکید  زارزار اشک ریختم.او هم گفت ااا پس اینجوریه و درکمال تعجب خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد.هیچ کداممان دیگر حرف نزدیم تا امروز صبح که سلام و صبح بخیر گفت و هنوز درمرحله سرسنگینی به سر می بریم.

   + لورا - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳

مدرسه چه وظیفه ای دارد؟

بعد از دوسالی که برادر کوچکم را به یک مدرسه غیر انتفاعی خوب فرستادیم و تقریبا 5میلیون پول دادیم.امسال گفتند پسرتان شیطان است و ما نمی توانیم مراقب جانش باشیم و مسئولیتش را به عهده بگیریم.درس فارسیش هم خوب نیست.(اما ریاضیش حرف ندارد و تا به حال در چند آزمون سراسری نفر اول شده.)ببرید بچه تان را جای دیگر.پدرم عصبانی شد و گفت شما یک بچه آرام و متین و درسخوان را بیاورید و آن را نگه دارید که به درد نمی خورد اگر توانستید بچه من را به راه بیاورید هنر کردید و پرورشش داده اید.

خلاصه بعد از کلی گشتن یک جا پیدا شد که میان پایه ثبت نام می کرد.مشاور آمد و آزمون گرفت و در همان نگاه اول به دیکته برادرم به مادرم گفت که پسر شما بیش فعالی و اختلال دیکته دارد.و با کلی منت که ما داریم لطف می کنیم به شما ثبت نامش کردندو خیلی تعجب کردند که چطور مدرسه قبلی نفهمیده و نکند آنها گفته اند و شما کوتاهی کرده اید و پی گیری نکرده اید.از دیروز مادرم دارد کلی غصه می خورد و سر درد دارد.چون مشاور گفته اگر زودتر می فهمیدید خیلی زودتر حل می شد.

نه خدایی این پول ها خوردن دارد؟دوسال پول گرفتی. ادعای کارشناس آموزش و مشاوره آموزشی و روانشناسی و معلمان با تجربه داشتی نفهمیدی مدیر محترم؟بدجور دلم می خواهد اسم خودت و مدرسه ات را بنویسم و آبرویت را ببرم.

   + لورا - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱

آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست*

1- هروقت فکرم مشغول باشد،می روم سراغ موچین و می افتم به جان ابروهام.امروز به خودم آمدم دیدم با موچین نصف موهای پام رو که گذاشته بودم برای اپیلاسیون دربیاد کندم.

2- بابایم روی دهنی خوردن خیلی حساس هست.کافی است ببیند که کسی دارد از سر بطری یخچال آب می خورد،سریع می گوید مگر تو این خانه لیوان نیست؟

سرشام بابایم می خواست سالاد بخورد،قاشق نداشت به برادر کوچکم که 9سالش هست گفت برو قاشق بیار.برادرم گفت خودت که قاشق داری.بابایم گفت قاشق من تمیز نیست.برادرم:خوب ،قاشق رو تو دهنت بشور!!

3- خدایا !خودت می دانی که خواسته امروز دلم رویای دیروزم و پایه زندگی فردایم هست.خدایا کوچکی خواسته ام را به کوچکی خودم ببخش و با بزرگی خودت جوابم رو بده.

پی نوشت:پست قبل هنوز هست.هنوز نیازمند کمک های سبزتان هستم.

*شعرهای قشنگی دارد

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥

توضیحات در مورد پست دلم گرفته ای دوست

دوستان عزیزم.ممنونم از همه شما که به من کمک کردید.راهنمایی و نصیحت کردید و خواستید که کمکم کنید و حرف هایم را گوش دادید.من واقعا خوشحالم که این وبلاگ رو راه انداختم تا اینچنین دوستان خوبی پیدا کنم.

اما در مورد عروسی:

دوستان !من اول که همسر این ها آمده بودند خواستگاری گفتم عروسی نمی خواهم.طلا خریدن و مسافرت رفتن برایم مهم تر هست.مادرشوهرم گفت نه ما عروسی می گیریم حتما.(حالا کمی مفصل تراز اینکه من اینجا نوشتم)باتوجه به حرف ایشان و این که نامزدی ما فقط بزرگان فامیلمان بودند و جشنی به آن صورت نبود.یک مهمانی عصر بود و رسمی،پدر مادر من یک جشن عقد گرفتند که خودمانی بود یعنی فامیل های درجه اول و بچه هایشان.مادر شوهرم آن روز هم گفت لباس سفید و سفره عقد باشد برای عروسی.خوب جشن ما تقریبا صدنفر مهمان داشت اما چند نوع غذا و ارکستر و این ها داشتیم.حالا که نزدیک  زمان موعد عروسی می شویم، مادر شوهرم آن حرف ها رو در مورد عروسی خواهر شوهر که شاید دوماه زودتر از ما باشد می زند.من برای همین ناراحتم.

می گویم من که از اول گفتم نمی خواهم.تو هم قبول می کردی.برای عروسی ،دوخانواده جشن عقد و عروسی را یکی می کردند و پول هایشان را روی هم می گذاشتند و یک جشن کوچک و آبرومند می گرفتیم.حالا خانواده من خرجشان را کرده اند که زیاد بود تقریبا.همه در فامیل خودشان می گویند "س" چه جشن عقدی داشت و این ها،اما آن ها کنار کشیده اند.می گویند ما که یک بار جشن گرفتیم دیگر چه لزومی دارد که دوباره همان آدم ها را دعوت کنیم؟لباس سفید پوشیدن و جشن و رقص و عکس برای من مهم هست اما می توانم ازشان بگذرم به خاطر زندگیم اما این رکب خوردن بدجور دلم را به درد آورده.

لازم به توضیح است که همسر این ها حتما عروسی قاطی می گیرند در فامیلشان .خودمانی هایمان هم صد نفر هستند حدودا.یعنی مهمانی کوچکمان این تعداد را شامل می شود اگر بخواهیم بگیریم.این چند روز خودم زیاد پرس و جو کردم یک مهمانی ساده  تقریبا 8 میلیون می شود با توجه به اینکه جا هم باید بگیریم.

ببخشید که این موضوع را مرتب اینجا مطرح می کنم .خودم هم دوست ندارم حرف های اینجوری بزنم.اما لازم بود که توضیح بدهم.

   + لورا - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/٢٤

دلم گرفته ای دوست

اگر اشکالی نداشته باشد امروز می خواهم یک پست طولانی بنویسم.چون بالاخره باید حرفم رو یک جایی بگویم تا این گلوله کوچک گلویم شاید برود پایین.حرف،حرف تکراری عروسی است البته .

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٩

ای خدا دلگیرم ازت

روز خواستگاری گفتم که عروسی و ال و بل نمی خواهم.فقط طلای خوب برایم بخر و مسافرت عالی.مادرم گفت :پرسیدم اگر لباس سفید نپوشی ناراحت نمی شوی؟گفته نه.

مادرش گفت :نه ما نمی گذاریم که اینطوری بشود.لباس سفید هم می پوشد و عکسو فیلمش هم می گیرد.9ماه بعد بله برون،عقد گرفتیم.هزینه و همه چیزش با ما بود جا با آنها.چون خانه بزرگی داشتند.عقد آبرو مندی هم بود.با اینکه صد نفر مهمان داشتیم،اما همه چیزش ok بود.همه گفتند خوب یک دفعه سفره هم بینداز و لباس سفید هم بپوش.اما ما گفتیم مادرش فلان طور گفته.مادربزرگم گفت:خوب گفته.مگر شوهر دومش است یا عیب و ایرادی دارد که اینطور سوت و کور می خواسته به خانه بخت برود.بچم"ن" یک دختر بیشتر ندارد،یک بار بیشتر پدر زن نمی شود.آرزو دارد.پدرم گفته بود:جشن آبرومندی مثل جشن عقد با همان آدم ها کافیست. چیز بیشتری نمی خواهم.

حالا که کار ساختن خانه دارد تمام می شود و چند ماه بیشتر نمانده،پدرش گفته خانه دادم.15 میلیون بیشتر پول نمی دهم.خانه شان حالا کوچکتر شده و نمی شود همان صد نفر آنجا جا داد.

کاری که دولتی بود و حقوقش ماهی فلان تومان جور نشده هنوز.قراردادی که اگر بسته می شد،بیسار تومان پول دستش می آمد عقد نشده و ما ماندیم با مقدار کمی حقوق بیشتر از پایه .طلایی که نخریدیم.مسافرتی که شاید حتی تا کیش هم نتوانیم برویم.صد نفری که باید مهمانی کنیم با جایی که نداریم و پولی که می خواهیم کمی دستمان بماند برای پس انداز و 15 میلیون. پسری که مرتب بهانه می گیرد و می گوید تو گفتی عروسی نمی خواهم و گولم زدی و هر چقدر بگویی مادرت گفته می گوید او برای دل تو گفته بود.

پدری که برای دخترش 50 میلیون جهاز خریده و خانه هم داده اما به پسرش 15 میلیون می دهد برای اول راه.

 

بعدا اضافه شد:اینو بخونید.نمی دونم بخندم یا گریه کنمخنثی

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥

یک تخم مرغ-1

وقتی تازه اسباب کشی کرده بودیم به این خونه،سه تا همسایه دیگه داشتیم که اونا هم  تازه اومده بودن.یکیشون داشت بازسازی می کرد و از نظر سن و سالی خودش و بچه هاش شبیه ما بودند ،خودشون هم توی خونه زندگی می کردن .به خاطر همین ما زیاد کمکش می کردیم و تقریبا دوست شدیم.اون یکی یه زن و شهر و دوتا بچه بودن که تازه از یه کشور اروپایی اومده بودند.شوهرش آشپز سفارت بود .تو خونشون آلمانی صحبت می کردند.خانمه قد خیلی بلندی هم داشت.مامانم می گفت:من این زنو می بینم بهم انرژی منفی میده.نمی دونم چرا می ترسم ازش.

یکم که گذشت، اونی که بازسازی داشت،با این اروپاییه هم دوست شد.هر روز خونه هم بودند.مامان من سر کار می رفت و چون خوشش نمی آمد،زیاد رفت و آمدی نداشت هر از گاهی با اون خانم اولی صحبتی می کرد، یا یک ساعتی همدیگرو می دیدند.

همسایه می گفت: که خانم اروپایی کارهای عجیب و غریبی می کنه و اهل جادو جنبله.برای شوهرش یه کارایی انجام میده و یه چیزایی میده بخوره و تو لباسش می ریزه تا زیاد با خانوادش دوست نباشه .اگر بخواد با کسی صحبت کنه و بخواد به نفع خودش تموم بشه حرفشون چیزای خاصی می خونه و به طرف فوت می کنه و همیشم موفق می شه.مامانم ترسید و کلا با اون خانم فقط سلام و علیکی داشت.گاهی هم می شنیدیم که پشت سر ما حرفایی زده و به نظرش ما آدمای خوبی نیستیم.خودمون رو می گیریم و کلاس میذاریم.گاهی هم حرفایی از طرف مامانم به خانم همسایه می گفت که اونو نارحت می کرد.

یه شب تو خونه نشسته بودیم.برادرم تو اتاق داشت فیفا بازی می کرد و ما سریال می دیدیم و حرف می زدیم ،که صدای بلندی شنیدیم و سراسیمه به سمت اتاق دویدیم...

   + لورا - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧

نقشه بر آب

از روز مادر بگم که کلی فیلم بازی کردیم.همسر زنگ زد به مامانم گفت حالا که شما نمیذارید ما براتون هدیه بخریم،(مامانم قسم داده بود)،روز پدر هم بابا نیست و مسافرته.بیاین همه 5شنبه مهمون من شام بریم بیرون.مامانم گفته بود خبر میدم.اومد خونه.من رو دعوا کرد که این بچه گناه داره،الان گرونیه .چرا می ذاری ازاین برنامه ها بریزه؟

من در اون لحظه:تعجب

و به این ترتیب شام کنسل شد.آخرشم همسر با دوتا دسته گل اومد خونمون.یکی برای من،یکی مامانم.

جایزه نوشت:وقتی رفتم مخلوط کن رو بگیرم،دو نفر بودن که یخچال ساید بای ساید سامسونگ برنده شده بودن.یعنی آه از نهادم بلند شدا.اگر من اونو برنده شده بودم،می فروختم پول مبل اینام در میومد.

برادر نوشت:بهش می گم می ری نمایشگاه، کتاب ایستگاه آخر از انتشارات شالان رو بخر.رفته دنبال کتاب مقصد نهایی از انتشارات لوشان.

بعدا اضافه شد:بچه ها این چه جوریه؟

   + لورا - ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤

تو پناه منی...

مامانم رو خیلی دوست دارم.بیشتر از بابام.

البته خدا سایه هردوشون رو بالا سرمون نگه داره اما مامانم یه کارایی برای ما کرده،اینقدراز خودش گذشته ،اینقدر ما سه تارو زیر بال و پر خودش می گیره که...

مامان عزیزم روزت مبارک.

 

 

امروز از شهروند پیامک زده که با عرض تبریک برنده یک دستگاه مخلوط کن بی ال وان 600 وات دیجیتال کن وود شدید.

آخه نامرد ما نزدیک یه تومن خرید کردیم ازت.اینو باید برنده شیم؟اونم چیزی که هم من برا خودم خریدم قبلا هم مامانم داره؟نه این انصافه؟

   + لورا - ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۱

دوچرخه،سیبیل بابات می چرخه

نمای داخلی- نشیمن خانه ما

مادرم کنار پدرم نشسته ودرحال نوازش دستشه.

ما:خیال باطل

مامانم: مژه"ن" عزیزم،چی میشه بری سیبیلاتو بزنی؟خوشگل تر میشیا!

ما:استرس

بابام:به سیبیلای من چی کار داری؟خوبه منم بگم برو موهاتو از ته بزن؟

مامانم:وااااااا

ما:اوه

   + لورا - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٠

این یک پست اورژانسی است

قبل از نامزدی و عقد و اینا فکر می کردم مامانم رو می شناسم.اما حالا اعتراف می کنم که نمی شناسمش.مثلا فکر می کردم هیچ وقت از من و داماد آینده توقعات خاصی نداره.اما حالا می بینم داره اونم زیاد.چند باره می گه دوساله نامزدو عقدین.یه بار مارو بیرون نبرده.فقط به تو روا داره.

حالا ما تصمیم گرفتیم برای روز مادر خانواده من رو شام ببیرم بیرون.کجا رو سراغ دارید که هم غذاهاش خوب باشه،هم شیک باشه هم مناسب یه جمع خانوادگی 6نفره و از همه مهم تر قیمتاش به جیب یه جوون بخوره.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.

 

بعدا اضافه شد: خوبه گفتم اورژانسیه.نمی گفتم چقدر نظر میذاشتید؟خمیازه

   + لورا - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٩

قتل شیشه

همین الان که دارم می نویسم ، معده ام بسیار درد می کنه.هر وقت عصبی می شم معدم درد می گیره.برایتان نگفتم که مامانم شاغل است و سال دیگه باز نشست میشه.یه برادر دارم که 18 سالشه و یه برادرم دارم 9سالشه.این ته تغاری بسیار شیطونه و از دیوار راست بالا میره.همین چند وقت پیشا زد با بادکنک بشقاب دیواری ارزشمندی رو انداخت رو شیشه میز و هم شیشه میز شکست هم بشقاب.این اتفاق طوری ناراحت کننده بود که وقتی پای آیفون به بابام گفتم چی شده ،بابام سمت در دخونه نیمد و از اون ور رفت و تو افق محو شد.دو روز بعد شیشه سالم رو آوردن.حالا که من با ته تغاری تنها بودیم ناگهان دیدم صدای گریه اش میاد و انگاری که چیزیش شده باشه ضجه میزنه ،وقتی رسیدم جنازه شیشه جوان میز رو دیدم که توسط قوطی کرمی که تموم شده بود و توشو با سکه پر کرده بود ، به قتل رسیده و ناجوانمردانه تکه تکه شده بود.با دیدن این صحنه چنان عصبانی شدم که نشستم گریه کردم و بعد بلند شدم باقی جنازرو از رو زمین جمع کردم و حالا جفتمون منتظریم تا مامان بیاد و محاکممون کنه برای این قتل.

   + لورا - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧

دوران عقد

به نظر من دوران عقد یکی از بدترین دوره های زندگی آدمه مگه اینکه پدر مادر پایه ای داشته باشی.

من تک دخترم و دوتا برادر دارم.مامانم به من خیلی وابستست و بارها گفته فکر کنم شب عروسیت من حالم خیلی بد بشه از گریه.هر بار می خوام برم بیرون مامانم می گه دیر نیایی ها.خلقم می گیره.تو بری من تنها می شم. اصلا دوست ندارم به رفتن تو فکر کنم. حرفایی از این دست.

بابامم قبل از عقد یه شرطی کرد که تا وقتی میرن سر خونه زندگیشون دوتایی تنها جایی نرن.یعنی دریغ از یک مسافرت دوروزه که ما رفته باشیم تو این یه سال.تازه وقتی خانوادگی با جوون های فامیل اونا باغی جایی میریم،زندگی به من مزه زهرمار خود رانشان می دهد واز مراسم اجازه گرفتن که بگذریم باید از روزی که میرسم  نگران ساعت برگشتنم باشم.و در قفای اون چندروز غرغر رو تحمل کنم.

از اون طرف باید حال آقای مربوطه رو تنظیم نگه دارم و در جواب اینکه مگه ما عقد نکردیم و تو زن من نیستی؟ بگم می خواستی شرط رو قبول نکنی و من رو زود می بردی خونت و اخلاقیات بد اون رو هم تحمل کنم.

و این قسمتی از دوران قند و نبات یک عقد طولانیست.

   + لورا - ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦