خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

پز کارمندی

چندین روز پیش با یکی ازهمکارهایم همکلام شده بودم گفت که وقتی به خانه می رسم خسته هستم و چقدر خوب هست که خانم فلانی هفته ای دوبار کارگر دارد و می گوید ظرف های کل هفته اش را جمع میکند و آخر هفته با ماشین می شوید و کارخانه هم که اصلا نمی کند.کاش من هم اینطوری بودم.

بعدازآن خیلی به خانم فلانی دقیق شدم چون فکرکردم که حتما وقتی اصلا دست به سیاه و سپید نمی زند ازآن خانم هاست که خیلی به خودش می رسد و لاک می زند و ناخن های بلند دارد.ناخن های قشنگ و بلند داشت و لاک هم می زد اما چهره اش شاداب نبود.چشم هایش نمی خندیدند.یک بار شنیدم که پای تلفن می گفت پسر کوچکم می گوید مامان تو اصلا بلدی غذا بپزی؟

باز همان روزها توی تاکسی نشسته بودم که با خانمی هم صحبت شدم هم سن و سال خودم.او می گفت من کارمندم .برادرم دنبال دختر است و من به او می گویم حتما حتما دختری بگیرد که کارمند باشد.یک زن کارمند قدرپول را خوب می فهمد .حیف و میل نمی کند.مثل بعضی ها کل وقتش را در مهمانی های زنانه الکی نمی گذراند.تازه در اجتماع هم هست و رشد می کند و بعدا می تواند مادرخوبی برای بچه هایش باشد.

فرصت کم بود و من به آن خانم فقط توانستم بگویم نه این طور نیست.

من هم خانه داری را تجربه کردم و هم به لطف خدا کارمندی را.

آن وقت ها که خانه داربودم هیچ میوه ای از یخچال به کیسه آشغال نمی رفت.غذای بیرون را خودم توی خانه درست می کردم.شب ها با همسرم می نشستیم و سریال و فیلم می دیدیم و تنقلاتی که خودم درست کرده بودم می خوردیم و صحبت می کردیم.اگر اوتا دوازده شب بیدار می نشست من هم پیشش می ماندم چون حساب نمی کردم که فردا باید 6 صبح بیدار شوم و خسته ام .آن وقت ها خانه ام همیشه تمیز بود و مهمان های عزیز را راحت تر پذیرایی می کردم و آغوشم خیلی بیشتر برای ورودشان باز بود.

چرا کارکردن برای خانم ها یک پز به حساب می آید؟

هرخانم خانه داری می تواند به همان اندازه که خانم های کارمند دراجتماع مفیدند،مفید باشد.حتی بیشتر چون بچه یک خانم خانه دار آرامش خیلی بیشتری ازیک بچه با مامان شاغل دارد.این را خودم هم به چشم دیده و هم تجربه کرده ام.

   + لورا - ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۱

تنم لرزید

الان غمگینم.اینقدر گفتم الهی بمیرم که ممکن هست همین الان بمیرم واقعا وقتی شنیدم دا...عش با آن خلبان اردنی چه کارکرده.

این اسلام ماست؟اسلام پیامبر مهربان که خاکستر می ریختند روی سرش بازهم مهربانی می کرد ؟ما چه کارمی کنیم؟دعا می کنیم خدا زبان اهانت کنندگان رو بسوزاند و برای انتقام گرفتن ملتی را که اصلا محمد را نمی شناسند به گلوله می بندیم.جوان هارا سر می بریم.زنده زنده می سوزانیم.زن هارا به بردگی می فروشیم.این اسلام است؟

همین طور اشک هایم دارد می ریزد .خیلی دلم سوخت.آتش گرفتم.

خدایا ریشه دا...عش را بسوزان.

این پست لی لی را هم خواندم دیروز .تنم لرزید.اگرواقعیت داشته باشد خیلی وحشتناک است.یک آن گفتم من بروم تدریس خصوصی و مثلا بابای طرف بیاید بگوید بیا اینطور تسویه کنیم.حق دارد همسر که نگذارد به تدریس خصوصیم ادامه بدهم.

 

   + لورا - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٥

کار جدید و ویرجینیا

چندروز پیش جم تراول داشت یک جای خیلی خیلی قشنگی رو نشان میداد.زمینش سبز سبز و بکر بود.خیلی خوب و قشنگ.ازوسط آن سبزی ها رودخانه هایی می گذشتند و شعبه شعبه می شدند.اسب های وحشی که خیلیییییییی زیبا بودند هم آنجا می دویدند و مرغان ماهیخوار سفید دورو بر اسب ها پروازمی کردند و ازحشره های روی بدن اسب ها تغذیه می کردند.

شبیه بهشت بود.انگارتصاویر قبل ازخلقت آدمی را می دیدیم که ناگهان شنیدیم گفت اینجا ویرجینیاست و این بهشت به واسطه ی پلی که روی دریا ساخته شده بود و ازوسط دریا به تونل تبدیل می شد و خودش یکی ازعجایب دنیای جدید بود که تمام دویست میلیون دلار هزینه ساخت پل از اوراق قرضه تامین شده بود و دولت هیچ هزینه ای ازبیت المال نپرداخته بود،به شهراصلی وصل می شد.

خیلی افسوس خوردم.به همسر گفتم اگرایران بود تا حالا پر از ویلا شده بود و اسب ها اهلی شده بودند و پرنده ها وسیله تفریح شکارچیان متمول.

چرا ما قدر داشته هایمان را نداشتیم و حتی نتوانستیم ازبزرگترین دریاچه آب شور جهان محافظت کنیم و خشکش کردیم؟

پی نوشت:تصمیم دارم یک کارخوب و جدید انجام بدهم.کاری که عاشقش هستم.فنگ شویی.هرکس دوست دارد اتاق یا خانه خود را فنگ شویی کند و تغییراتی درزندگیش حس کند و انرژی های منفی را ازخودش دورکند به من پیام خصوصی بدهد.

نکته:الویت با کسانی است که زودتر تمایلشان را اعلام کنند.خانه شان زودتر فنگ شویی می شود.

   + لورا - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٩/۱٥

برون گرایی

برنامه رییس نامحسوس رو می بینید؟

اگر نمی بینید جریان یک رییسی هست که تغییر قیافه می دهد و به عنوان یک کارآموز می رود بین کارمندانش و کارهای آن ها را یاد می گیرد و می بیند نیازها و علاقه مندی هایشان چیست و چه چیزهایی برای کار و محیط کاریشان می خواهند و بعد طبق چیزی که آن ها گفته اند در آخر بهشان بابت زحماتی که در شرکتش کشیده اند پاداش می دهد و مثلا اگر یکی خانه ای خریده و به بانک بدهکاراست،پول بدهیش را می دهد یا اگر کسی می خواهد برا ی ارتقای شغلیش به دانشگاه برود هزینه دانشگاهش را می پردازد.

خوب این که این برنامه خیلی برنامه جالبیست و خیلی کارخوبی انجام می دهند درست اما برای من یک قسمت دیگر این برنامه جذابیت دارد و اینکه مردم آمریکا چقدر راحت صحبت می کنند.

مثلا سرکارگر یک بخش تولیدی به کسی که برای یادگرفتن کارآمده و باراولی هست که می بیندش درزمان استراحت خیلی راحت از خواسته ها و خانواده و اینکه مثلا به تازگی یک ماشین خریده و دارد قسطش را می پردازد می گوید.

خانم سرآشپز خیلی راحت میگوید که به تازگی مادرش را ازدست داده و آرزوی مادرش این بوده که خانواده را دور هم جمع کند.

خانم فروشنده می گوید که یک مادر مجرد است و سه فرزند دارد و هدفش این است که آن هارا به کالج بفرستد.

همه این حرف ها دربرخورد اول گفته می شود.آنها اصلا سعی نمی کنند خودشان را جور دیگری نشان دهند یا مخفی کاری کنند.درست برعکس ما!!!

   + لورا - ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/٢۱

عنوان ندارد

چهرشنبه وقتی همسر برگشت،حرف زدیم و من حرف هایم را گفتم و خیلی سعی کردم گریه ام نگیرد و فکرمی کنم مساله حل شد.مقداری من قانع شدم و مقداری او.

ممنون ازهمه دوستانمقلب

بچه ها سال اول ازدواج شب یلدا باید چه کارکنیم؟تجربه هایتان را می گویید؟

اما یک حرف دیگر که اگر نزنم سر دلم می ماند.

دیروز تی وی نشان می داد که برای ضریح حرم ،تا الان 9 کیلو طلا جمع شده و چقدر هنرمند دارند کارمی کند تا ضریح را بفرستند برای نصب.این کارپسندیده ای هست اما معنایش چیست؟

ضریح طلایی درست کنیم تا مردم بروند ببوسند و دست و صورت بمالند که چه بشود؟

اصلا برای چه باید یک ضریح از طلا بسازیم؟همین که بارگاه امامان ما ،زیبا و تمیز و متفاوت باشد ازمزارهای دیگر کافی است.مثلا امام رضا چندین متر زیر زمین دفن شده و من ازیکی ازخادمان حرمش پرسیدم گفت قبر دریک سردابی است زیر همان جایی که توی زیرزمین درست کرده اند و اجازه می دهند خانم ها و آقایان با هم واردش بشوند.پس برای چی باید ضریح طلایی درست کنیم و برای رسیدن به آن مردم را بزنیم کنار و له کنیم و بعد خودمان را به آن بمالیم؟چه تقدسی دارد این چهارچوب؟

اگرآن خانمی که جوگیر می شود و برای عشق به آن امام معصوم یا هرکدام ازائمه ،النگوهایش را ازدستش می کند و در کیسه می اندازد تا آب شوند یا بازاری محترمی که پولش را می دهد تا خرج ضریح شود و کسی که نذر می کند اگر فلان کارش جور شد،ان تومن برای درست کردن ضریح بپردازد،می دانستند که با همان پول هایشان می توانند کمک کنند تا دختری حتی یک شب تن فروشی نکند یا بچه کاری یک هفته درخانه بماند و زیر باران التماس نکند یا مادری یک شب گوشت به فرزندانش بدهد ،قطعا خرج ضریح نمی کردند که هدف همه امامان ما همین بود:"نجات انسان".

   + لورا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۸/۱٧

همکارهای باکلاس من

امروز سرکارمتوجه شدم چیزهایی که ماداریم و اصلا حسابشان هم نمی کنیم نعمت های بزرگی هستند که برای بعضی ها آرزوست.

متوجه هم شدم بعضی ها چقدردنیای کوچکی دارند.واقعا مسایل بی اهمیتی برایان خیلیییییییی بزرگ و بااهمیت جلوه می کند و برای رسیدن به آن بی اهمیت ها از خیلی موارد مهم زندگیشان می گذرند.

اینجا سطح تحصیلی افراد خیلی بالاست.همه شان ارشد و دکترا دارند .بیشترخانم هایی که هستند ،مجرد بوده و معتقدند دختری که بعد ازگرفتن کارشناسی به همان قانع شده و شوهرمی کند،ازعقده داشتن شوهررنج می برد.اکثرشان هم بسیار لاغر هستند و گیاه خوارند.من تا اینجا مشکلی ندارم .مساله من ازاینجا شروع می شود که این ها تفکرات خودشان یا چیزهایی نیست که واقعا بهش معتقد باشند بلکه برای کلاس گذاشتن و خودی نشان دادن و احیانا تاثیرگذاری روی بقیه اینطور هستند.

ارشد و دکترا دارند ولی کارهای بسیار ساده را بلد نیستند.عقده شوهرداشتن ندارند ولی برای اینکه مخ رییس خوش تیپ مجردمان را بزنند،ازهم پیشی می گیرند.تظاهر به گیاهخواری می کنند ولی از استیک خوشمزه فلان رستوران گرون تومنی که رفته اند صحبت می کنند.

چقدر بد که آدم ادای با کلاس هارا دربیاورد و خودش نمونه یک بی کلاسی کامل باشد.

   + لورا - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٦

هیچ کس نمی تونه مثل من صرفه جویی کنه

به ما گفتند درمصرف آب و برق صرفه جویی کنید.چشم.صرفه جویی می کنیم.وقتی می بینیم که کسی دارد ماشینش را می شوید یا جلوی درخانه اش را به جای اینکه با جارو تمیز کند آب می گیرد به او تذکر می دهیم.

اما وقتی می بینیم قضای سبز دانشگاه علوم تحقیقات را اینقدرآبیاری می کنند که اضافی آبش وارد اتوبان ستاری می شود،یا لنگ ظهر که آفتاب داغ داغ است،چمن های اتوبان دارد آبیاری می شود و دو دقیقه بعدش تبخیر شده، همسایه تان پول می دهد و استخر خانه اش را با آب تهران پر می کند و هیچ مقام مسئولی نیست که تذکر بدهد چون پول دارد،ساختمان های منطقه 22 که متعلق به س.پ.ا.ه هستند ازآب تهران استفاده می کنند و روزی 10 طبقه بالا می روند،وقتی می بینی صبح زود که هوا روشن است چراغ ها ی اتوبان هم روشن میباشد تا ظهر یا چراغ های بیرون ساختمان های دولتی همیشه روشن است درحالیکه لامپش ال ای دی هم نیست تا کم مصرف کند،...

فکرمی کنی آیا صرفه جویی تو با این حجم مصرفت چه تاثیری دارد؟

****خرابی لوله های اب موجود درفضاهای سبز شهری را به 137 و خرابی لوله های اب و فاضلاب شهررا به 122 اطلاع دهیم.

   + لورا - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦

رومبلیانه

فکرنمی کنم به گفتن من نیازی باشد همه یک علاقه ای به دیدن شهرموش ها دارند و احتمالا می روند و می بینند.من فقط تاکید می کنم که عاشق خود شهر و کپلک شده ام.اجیل فروشی تواموش و رستوران کپل خان و آژان دو موشان واقعا جالب بودند.خیلی دوست دارم که دوباره هم ببینم.

اگر هم ساکن غرب تهران هستید برای دیدن این فیلم سینمایی پردیس سینمایی کوروش در اتوبان ستاری را به شما پیشنهاد می کنم.خیلی مدرن و عالیست.فود کورت و پاساژ هم که دارد.

چندروز پیش رفتم و برای مبل هایم پارچه خریدم تا یک جوری رومبلی برایشان بدوزم که انگارپارچه خود مبل هست چون من ازرومبلیی که مثل پیراهن مبل باشد متنفرم.ازیک طرف هم خودم دوست داشتم مبلم گلدار باشد که نشد و کرم ساده هست و کثیف می شود.

جانم برایتان بگوید به قصد صرفه جویی با مادرشوهرراه افتادیم و رفتیم مولوی.یک پارچه خیلی خیلی خوشگلی خریدم پر رنگ و طرح .خیلی گشتم تا این را پیدا کردم.اما قیمتش بالا بود.اقای فروشنده گفت که عرض پارچه 2 مترهست و با توجه به اندازه هایی که برایم اورده ای 4 مترکافیت می شود.من هم خوشحال پارچه را خریدم و آوردم.

وقتی آمدم خانه و انداختم روی زمین دیدم که عرضش یک و نیم کتر هست و فقط به یک مبل دونفره ام و 4تا کوسن می رسد.

زنگ زدم به فروشنده گفتم که اینطور شده .او هم با یک بی ادبیی به من گفت که نه اشتباه کرده ای و من به تو گفتم که عرضش یک و نیم است و خودت 4 مترخواسته ای.گفتم مرد حسابی تو دیدی که من به خاطر قیمت بالا نمی خواستم این را بخرم به من دروغ گفتی تا پارچه را هرجور شده بخرم.گفت نه و  حرف های بدی زد.

من هم گفتم این پول برای تو پول نمی شود.مطمئن باش همه اش را خرج دوا و درمان می کنی چون یک قرانش هم راضی نیستم.

خیلی ناراحت بودم و اعصابم خرد بود احساس می کردم پولم را ریخته ام دور و آمده ام.حرف های همسر هم آرامم نمی کرد تا اینکه تصمیم گرفتم بعدا بروم و برای 4 تا یک نفره ام پارچه ساده ازیکی ازرنگ های پارچه طرحدارم بخرم و آن 4تارو ساده بدوزم با دوتا کوسن برای دونفره.شایداینطوری از همه مبل ها طرحدار قشنگ تر هم بشود.اما هنوط حرصم از آن فروشنده شارلاتان خالی نشده.

ازمولوی پاساژروحی گالری بوفالو خرید نکنید که دزد هستند.

اگر رومبلی ها رو دوختم و خوب شد عکسشان را برایتان می گذارم.تشویقم کنیدنیشخند

   + لورا - ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢

رمز عملیات شبانه

وقتی این پست لیلی رو خواندم و رفتم دیدم خیلی خندیدم.خدایی به غیر ازخنده کاردیگری ازدستمان بر نمی آمد.ازدست ندهید.

رمز عملیات یکی ازکامنت گذارها:کربلا!کربلا! ماداریم می زاییم

   + لورا - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱

ازدغدغه های یک دختر 4ساله

رفته بودیم مهمانی.یک سری خانم و بچه هایشان آن وسط بودند و می گفتند و می خندیدند.یک دختری آمد و گفت :مامان گرمم هست.

مامان:خوب جورابت رو دربیار عزیزم.

دختر:نه درنمیارم.

چنددقیقه بعد.درحالیکه دختر به شدت عرق می ریخت و قرمز شده بود آمد و گفت مامان گرمم هست.

مامان:عزیزم جورابت رو دربیار.یک پیراهن که بیشتر نپوشیدی،جوراب شلواریت رو دربیار خنک می شی.خودت اصرارکردی جوراب شلواری بپوشی.من گفتم جوراب کوتاه بپوش.

دختر درحالیکه به شدت گریه می کند:ماماااااااااان من گرممه اما بچه نمی خوام.مامان من بچه نمی خوام.

جمعیت حاضر:تعجب

مامان:چه ربطی داره؟

دختر:خودت اونروز که من پرسیدم من چطوری به دنیا اومدم،گفتی پای بابات خورد به پای من بچه دار شدیم.اگر پای آرمین(پسرعمه دختر کوچولو) بخوره به پای من بچه دار می شیم!!!!!!!!!!!!

جمعیت حاضر:قهقهه

مامان:خجالت

   + لورا - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠

فرزند بیشتر زندگی شادتر

دیروز از تی وی شنیدم که برای جلوگیری از کاهش جمعیت سقط جنین،وازکتومی و تبلیغ شعار فرزند کمتر،زندگی بهتر ممنوع است.

داستان اول:

یک زوج میانسال که سه تا بچه دارند،می خواهند دیگر کلا بچه دار نشوند،خانم به علت اینکه بالای 35 سال دارد،نمی تواند برای یک مدت طولانی از قرص استفاده کند.به پوشش حساسیت دارد و روش طبیعی برایشان جواب نداده است.همسرش می رود برای وازکتومی که جواب می شنود ممنوع شده است.

بعد چند وقت خانم باردار می شود.درغربالگری سه ماه اول می فهمند که جنین سندروم داون دارد و به علت خطرات حاملگی درسن بالا ،باید بچه سقط شود.هزینه مالی و روانی این سقط جنین خیلی بیشتر از وازکتومی بود و سلامتی مادر هم تهدید شده است.

داستان دوم:

یک زوج جوان که هردویشان کارمند هستند،صبحانه و نهاررا سرکارمی خورند شام نمی خورند. هفته ای دوروز منزل مادرهایشان هستند و میوه و شیرینی را انجا می خورند  تا درهزینه هایشان صرفه جویی کنند که بتوانند ماهی یک میلیون اجازه خانه بدهند و اگر پول هایشان جمع شد،بتوانند یک بار درسال شمال بروند و یک اتاق درب و داغان لب دریا بگیرند و یک خستگیی درکنند.

تا امسال قصد نداشتند بچه ای داشته باشند اما یک هو دیدند که دیگر شعار فرزند کمتر زندگی بهتر تبلیغ نمی شود و احتمالا اگر بچه بیشتری داشته باشند ،راحت تر زندگی می کنند(چون خودشان شعور نداشتند و وابسته به تبلیغات بودند)به فاصله سه سال دوتا بچه آوردند و بعد خانم فرزند سوم را بارداربودند که پول پیش خانه شان گرفتند رفتند درحلبی آباد اطراف شهر و پدرخانواده هر روز قبل از کار می رفت بازارگل سمت بهشت زهرا چند دسته گل می خرید تا بعدکار خودش و زنش سر چهرراه ها گل هارابفروشند و خرج بچه هایشان را دربیاورند.

   + لورا - ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧

گفته های آخر سالی

-دیروز که داشتم می رفتم بیرون توی آسمان یک ابر دیدم که شکل یه دست باز شده بود و چندتا ابر تکه تکه رویش بود .انگار که دست رو باز کرده باشی و گل های رویش رو داری فوت می کنی.خواستم عکس بگیرم اما شیشه تاکسی کثیف بود و نمی شد.

-برادر کوچک از بیست اسفند مدرسه نمی رود.واقعا این بچه ها خسته می شوند از 9ماه سال تحصیلی شاید دو ماه تعطیل باشند.نمره هم که ندارند و تکلیف هم که نمی نویسند.راحتتتتت!

 -برادر بزرگم هم گیر داده که من کنکور قبول نمی شوم و رفته برای کنکورارتش ثبت نام کرده و می خواهد برود ارتش.هرچه قدر که می گوییم بچه ارتش رفتن کار سختی هست.کارهرکسی نیست.یک عمر نمی توانی  یک مسافرت خارجی بروی.باید بروی توی کوه و کمر ماموریت.زندگی نداری.می گوید من نمی خواهم ازدواج کنم و این را دوست دارم و آخرش هم شهید می شوم و بهتر است که معمولی بمیرم.

یعنی هروقت این حرف ها رو می زند مادرم یک سال پیر می شود.

رفته بودم برای یک دخترخانم کلاس چهارم دبستان ریاضی درس بدهم.مادرش میوه آورد برایمان و رفت بیرون از اتاق.

-دخترک گفت خانم بابای من فکر می کن مادرم صندلی است.تازه بابایم اینقدر تپل است.دیشب خوابم نمی برد رفتم آب بخورم دیدم بابایم نشسته روی مادرم روی تخت.

واقعا نمی دانستم چه حوابی باید به این بچه بدهم.خوب پدرو مادرعزیز دراتاق برای چه طراحی شده؟

   + لورا - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

 

لطفا برای آزادی 5سرباز ایرانی برید و این فرم رو پرکنید.اگر تعداد به یک میلیون نفر برسه سازمان ملل اقدام می کنه.

سریع اقدام کنید تا 5شنبه مهلت داریم.

http://www.petitions24.com/free_iranian_soldiers

   + لورا - ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٠

چاق های وحشتناک

از هیچ کس به اندازه

این خانم هایی که لاغرهستند بعد می گویند که واییییییی من خیلی چاقمم.دوکیلو اضافه وزن دارم و مثلا کلاس می گذارند که خیلی به اندامشان اهمیت می دهندو می گویند باید یک رژیم خیلی سخت بگیرم

حرصم نمی گیرد.

 

    

   + لورا - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳

خدایا می شود مردم را کمی مهربان کنی؟

خیلی استرس دارم.

اصلا فکر نمی کردم برگزاری جشن عروسی اینقدرکارسختی باشه.همه چیز رو ازقبل برنامه ریزی کرده بودیم.همه جا را دیده بودم هم تنهایی هم با همسر.فکر می کردم راحت می رویم و فقط قرارداد می بندیم اما نشد. یادم رفته بود اینجا ایران است و تا حرف از جشن عروسی می شود همه جیب هایشان را چندبرابر می کنند.

حالا یک سوال بی ربط:

آهنگ اارمش عارف را شنیده اید؟

خیلی دوست دارم من و همسر با آن والس برقصیم به جای تانگو.

مربی رقص برای آموزش رقص والس آن هم به یک زوج را سراغ دارید؟

متن آهنگ

 

   + لورا - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

نوکیسگان

دیدید بعضی ها هیچی نیستند ولی ادعایشان ک.و.ن دنیا رو پاره کرده؟

ما چندروز پیش با یکی نه بلکه دوتا از این آدم ها سروکارداشتیم.رفته بودیم برای دیدن نمونه کارآتلیه.

یک ساختمان نوساز که خداتومن اجاره اش هست.یک دکور خیلی فشن .خانم های فشن تر و یک آقای بداخلاق و به نظر من بدلباس و به زعم خودش اسپرت پوش.یک آلبوم دیجیتال خیلی گنده گذاشته بود روی میز.با یک ال ای دی 50 اینچ.

بعد یک نمونه کار گذاشت که ببینیم .انگار که مثلا ما برای پیک نیک رفته باشیم بیرون و ازخودمان و مسخره بازی هایمان یک فیلم گرفته باشیم.و لی با لباس عروس و کت شلواردامادی.تازه برای فیلمبرداری دودوربینه همچین چیزی 3 میلیون می خواست.وقتی گفتم من این را نمی پسندم و یک کارشیک می خواهم.ناگهان اخلاقش تغییر کرد.از یک آدم خوش سروزبان تبدیل شد به یک مرداخمالو که گفت :"خانم.این چیزها دیگر قدمی شده اند.من یک کارکلاسیک تحویل شما می دهم که چندسال بعد هم نگاهش کنید لذت ببرید.کلاس کارمن بالاست.شما باید بروید یک جا با کلاس پایین که ازاین کارها هم انجام دهد.من لول خودم را به خاطر یک مشتری پایین نمی آورم."

کلا ازاین جور آدم ها این روزها زیاد دیده ام.درتشریفاتی،در آتلیه،درگل فروشی.

چرا یک نفر باید اینقدرراحت سلیقه و شخصیت و منش دونفر را زیر سوال ببرد؟واقعا چرا ما اینقدرآدم های بدی شده ایم؟

پ.ن 1: خیلی بد هست وقتی نمی توانی روی حرف همسرت صد درصد حساب کنی.

پ.ن 2:من نمی توانم برای بلاگ اسکای کامنت بذارم.ماهگل عزیزم،دلم برایت تنگ شده.لیلی جرمنی برای تو هم 

پ.ن 3:مهرآذین نمی دانم برای تو کامنت هایم ثبت شده یا نه.مواظب خودت باش عزیز دلم.

پ.ن 4:نازنین بانو.عروس اردیبهشت مبارک باشد.به سلامتی.

پ.ن 5: بهار اگر اینجا رو می خوانی دلم هوایت رو کرده.

پ.ن 6:کامنت های پست قبل خیلی زیاد شده.از همه تان ممنونم.کم کم تایید می کنم

   + لورا - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۸

نیمه شب هوس آلود در خیابان

توی این بیست و چندسالی که در این محله بودیم،تا به حال یک دعوا یا صدای بلند یا مزاحمت از این کوچه بلند نشده.کلا کوچه ما در این محله به خلوتی و تمیزی و دلبازی معروف بوده تا دیشب...

 حوالی ساعت دو نیمه شب بود و من توی تخت نشسته بودم و داشتم کارهایی که برای عروسی خودمان و خواهرشوهر پیش رو داریم را می نوشتم و پولهایش را حساب کتاب می کردم که ناگهان صدای جیغ یک زن را شنیدم.اول اهمیت ندادم.به کارم مشغول شدم و دوباره همان جیغ.چنددقیقه بعد بازهم جیغ.

رفتم و پنجره را باز کردم و بیرون را نگاه کردم.دیدم در کوچه روبرویی که بیشتر خانه ها در آن  چراغ های پیاده روشان روشن است و جلوی یک خانه ویلایی یک حرکاتی دیده می شود.اول فکر کردم که یک اقا دارد یک خانمی را خفه می کند چون دستش محکم جلوی دهان آن خانم بود ولی دیدم که نه داستان چیز دیگری است.یک حرکت دیگری درجریان است و حرف های زشتی است که آن مرد دارد می زند بلند بلند جوری که تا چند خانه آن طرف تر هم می شنیدند.تجاوزی هم درکار نبود چون آن خانم کاملا راحت و ریلکس بود.

اول فکر کردم که به پلیس زنگ بزنم.بعد گفتم چه بگویم؟

بگویم توی کوچه،روی زمین سرد زیر این همه چراغ و پنجره دارند چه کار می کنند؟

درهمین فکرها بودم که بلند شدند خودشان را تکاندند و شلوارشان را بالا کشیدند و خوش و خرم رفتند.

تا یک ساعت مغزم ارور می داد و هنگ کرده بود.هنوز نمی توانم جریان را برای خودم هضم کنم.

 

بعدا اضافه شد

داستان رو برای مامانم تعریف کردم و مامانم هم برای پدرم گفت.بابام گفت که حتما تجاوزی درکاربود و من گفتم نه.بابام گفت نه تو ازکجا می دونی؟من هم نمی توانستم بگم که چی ها شنیدم که .بابام گیر داد که نه تو باید می امدی و مارو صدا می کردی تا آن خانم رو نجات بدهیم.

یک آن از تصور آن لحظه خنده ام می گیرد:

ساعت دو نیمه شب:

من:"بابا بابا !بیدارشو.بیدارشو.توی کوچه روبرویی دارن به یه زنه تجاوز می کنن."

   + لورا - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٦

قاعدگی درمردان

فکر کنم همه می دانیم که قاعدگی یا پریود برای خانم ها فقط یک مساله جسمی نیست.علاوه براینکه تخمک تشکیل شده بارور نمی شود و باعث می شود دیواره رحم ریزش کند و کم خونی بیاید سراغ بدن،روح و روان یک زن را نیز به بازی می گیرد و بر آن تاثیر می گذارد.

بعضی ها را عصبی و بعضی ها را افسرده و غمگین می کند.باعث می شود خیلی ها در این دوران از یک بره معصوم تبدیل به یک ماده گرگ درنده شوند.

خود من در این مواقع درفاز گریه قرارمی گیرم.به صورت کاملا خودآزار به همسر گیر می دهم دریک زمینه ای و بعد که دادش را درآوردم قهرمی کنم و یک ساعتی می نشینم به گریه کردن.بعد از آن حالم خوب می شود.اول ها او نمی دانست و بدبخت درآمپاس قرار می گرفت اما حالا زمان دستش آمده و با من یکه به دو نمی کند.

این ها را گفتم که بگویم تازگی ها به یک مساله ای پی بردم.علت بسیاری از بگومگوهای زناشویی را کشف کردم.

مردان هم پریود می شوند.منتها قاعدگی مغزی.یعنی مغزشان ریزش می کند و دیواره های عصبشان خوب پیام را منتقل نمی کند و آن وسط ها قاطی می کند و این موضوع چندروزی طول می کشد خودشان را خیلی اذیت می کند جوری که به هم می ریزند بعدخود به خود  خوب می شوند.

خوب برای جلوگیری از این جنگ ها  باید زمان این قاعدگی مردانه هم دست ما بیاید چون همانطور که ما دوست داریم این جوروقت ها نازمان را بکشند و کمرمان را بمالند و برایمان کیسه آب گرم بیاورند و وقتی هوس خوراکی های خوشمزه و ضایع مثل پفک و سوسیس بندری می کنیم سریع بروند و بخرند و بیاورند و دردهانمان بگذارند،آنها هم  دوست دارند با دست های لطیفمان کتفشان را بمالیم و یک کاسه آش رشته داغ پرازکشک و پیازداغ جلویشان بگذاریم و بگوییم عزیزم می دانم حوصله نداری و حالت خوب نیست اما من کنارت  هستم!

   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢

خوب چه فرقی دارند؟

رفته بودم بانک.

یک خانم بود.خیلی پیر.چادر نماز سرمه ای داشت با گل های سفید.کفش سفید و عینک کائوچویی.با شوهرش آمده بود.پیرمرد گفت خانمم سواد ندارد.من کارهایش را انجام می دهم.خانم جان کارت ملیت را بده به آقا.

یک خانم بود.خیلی جوان.با ناخن های کاشته.عینک دودی روی موهایش.بوت بلند تا بالای زانو.با شوهرش آمده بود.مرد به متصدی باجه گفت خانمم مهندس است.آمده ام برایش حساب بازکنم.بعد رو کرد به همسرش و گفت:عزیزم کارت ملیت را بده.

   + لورا - ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧

درس خواندن زمان این ها

برادرم از مدرسه آمده خانه.برای تئاتر مدرسه کلی وسایل برده بود.قراربود گریم بشود و برایش سبیل بکشند.

من:چرا پکری؟تئاترت خوب شد؟

برادرم: نه اجرا نکردیم.

من:چرا؟

برادرم:سینا آماده نبود.گفت خانم، من آمادگی ندارم برای اجرا.بیندازید دوروز دیگر.

من:چرا؟نقشش خیلی طولانی بود؟مریض شده بود؟

برادرم:نه.فقط باید می گفت "قلی به کجا می روی؟"

من:تعجب

 

   + لورا - ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤

داستان جدایی دوستم

نیمه شعبان بود که دوستم نامزد کرد و چند هفته بعد عقدکردند.قرار بود بعد از محرم صفر عروسی کنند و خوشحال بود که زود می رود سر خانه و زندگیش.

روز بله برون پدر داماد اصرار داشت که برای اینکه بتوانند راحت تر بروند دنبال کارهایشان و مشکلی نباشد عقد کنند .فقط برای اینکه با هم راحت تر شوند .

چند روز بعد از عقد ،برای دوستم یک مشکل زنان پیش آمد که مجبور شد برود دکتر.آنجا به دکتر گفت که تازه عقد کرده و هنوز ازدواج نکرده است.دکتر گفت که اشکالی ندارد تو برای حل این مشکل باید سه ماه دارو مصرف کنی و تا زمان مصرف این دارو نباید رابطه داشته باشی.به شوهرت هم بگو که این را از تو نخواهد.

خوب مسلما سه ماه رابطه نداشتن کسی را نمی کشد و حتی برای یک پسر جوان که تازه می خواهد زندگیش را شروع کند هم موضوع رنج آوری نیست. دوستم که حالا مثلا شما فکر کنید اسمش زهراست  هم این مساله را با شوهرش مطرح کرد و ظاهرا او هیچ مشکلی نداشت و اظهار کرد که سلامتی تو برای من مهم تر است و عیبی ندارد .تازه  خیلی هم خوب است که این مسائل به بعد از عروسی نیفتاد و الان تو خوب می شوی.

بعد از یک ماه ،کم کم رابطه زهرا و شوهرش دستخوش تغییراتی می شود و شوهرش کمتر به خانه آنها می آید و کمتر تلفن می زند و کمتر با هم بیرون می روند.شوهرش اصرار زیادی دارد که با هم رابطه داشته باشند اما زهرا حرف دکتر را یادآوری می کند و از این کار سرباز می زند.(دکتر گفت درصورت رابطه کار این بیماری به جاهای خطرناکی می رسد)

یک روز که زهرا با شوهرش بیرون بوده و او از ماشین پیاده شده بوده تا یک خریدی انجام دهد ،موبایلش زنگ می خورد و اسم یک خانم روی ال سی دی می افتد.زهرا این مورد را از شوهرش جویا می شود و او می گوید که دوست دختر قدیمیش هست که ولش نمی کند.اسمش را سیو کرده تا جوابش را ندهد!اما این ماجرا زیاد تکرار می شود.

چند روز قبل از شروع محرم ،پدرشوهر زهرا به خانه آنها زنگ می زند.می گوید که دختر شما وظایف زناشویی اش را درمقابل پسر من انجام نمی دهد.پس او برای چه ازدواج کرده؟ما از این ازدواج ضرر مادی هم کرده ایم چون مجبور شدیم دختر همسایه مان را برای پسرم صیغه کنیم تا بتواند خودش را تخلیه کند. هر مردی نیاز دارد که رابطه داشته باشد.

 زهرا با بخشیدن تمام مهریه اش از این مرد جدا شد.گفت حاضر نیست با مردی که نتوانست سه ماه برایش صبر کند زندگی کند حتما در زمان دوستی هم به او خیانت می کرده و دیگر هیچ وقت نمی تواند به این مرد اطمینان کند.

الان زهرا می گوید که خداروشکر می کنم تا این بیماری برای من پیش آمد و باعث شد این بیمارجنسی را بشناسم.از آن مهم تر خانواده اش را که در این مورد بسیار خصوصی پسرشان دخالت می کنند و حتی اورا از این کار نهی هم نکرده اند.

   + لورا - ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩

محرم نامه

شنیدم که روز سوم ماه محرم،روز آزادی حضرت یوسف از زندان هست.اگر تو این روز روزه بگیریم،خدا حاجتمان را می دهد.اگر روزه گرفتید،مرا هم دعا کنید.

می بینید حتی توی محرم روز شاد وجود دارد.من واقعا فلسفه عزاداری دهه اول را نمی فهمم.وقتی هنوز اتفاقی نیفتاده بر سر و سینه می زنیم و مویه می کنیم اما درست از ظهر عاشورا پرچم ها را میبندیم و می رویم پی کارمان.

من تا چند سال پیش راست بعضی جریانات را نمی دانستم اینقدر که این روضه ها دروغ می گویند و می خواهند به هرقیمتی اشک مردم را دربیاورند.می دانستید که کتاب روضه الشهدا را یک سنی نوشته که خیلی خیلی با شیعه سر جنگ داشته و همین طور دروغ بوده که چپانده در این کتاب و حالا بیشتر روضه ها ما از این کتاب خوانده می شود؟

امام حسین و یارانش تا شب عاشورا آب داشتند البته به صورت جیره بندی و حتی غسل می کردند .حضرت ابالفضل تا همین ظهر عاشورا کنار برادرش و پشت به پشت می جنگیده تا وقتی تشنگی فشار می آورد و او می رود که آب بیاورد یعنی روز قبل شهید نشده و این ها که می گویند شب شده و دیگر چادرها امنیت ندارند و چطور به روز برسانند چون عباس نیست دروغ بدی است.همه یاران امام تا عاشورا زنده بودند.

بچه ها من اسم عباس را خیلی دوست دارم معنیش می شود شیری که با شیر های دیگر می جنگد.اسم بردرانش حسن و حسین است و حکایت از مهربانی دارد اما عباس خیلی با ابهت است.

بخوانید: این و این و این.

 

بفرمایید ادامه مطلب

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٥

نقش زنان در جامعه

جهاد جن.سی را شنیده اید؟

من شنیدم که توی تونس دختران جوان می روند و صیغه آنهایی که علیه دولت هستند می شوند تا نیازهای جن.سی رزمندگانشان برطرف شود و بتوانند بهتر بجنگند.شنیدم که از ایران هم دختران گروه عبد..المالک ری..گی به سو..ریه رفته اند تا در این جهاد شرکت کنند و ثوابی ببرند.

 

 

پی نوشت:دوستان اگر خانواده "س" جریان عروسی "میم" را به این زودی به من نگویند نباید عکس العملی نشان دهم؟

اگر گفتند چه بگویم و چگونه رفتار کنم؟

   + لورا - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۸/۱۳

درس از الیزابت تیلور

شبکه من.و.تو زندگینامه الیزابت تیلور رو نشان می دهد.می گوید که چگونه 8بار شوهر کرده.چگونه یکی پس از دیگری عاشق همسرانش بوده و بعد فارغ شده و چه کارهایی کرده است.

وقتی فوت می کند سخنان پسرش را می گوید که مادرم خیلی زن بزرگی بود.ما هیچ وقت چیزهایی را که از او یاد گرفته ایم و چیزهایی که به دنیا داده است را فرموش نخواهیم کرد.

برادر کوچکم:چه چیزی یاد داده؟اینکه باید زیاد شوهر کنیم؟

   + لورا - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٧

نرگس و بدنش!

یک همسایه ای داریم که چندسالی است به تهران آمده اند.حدود 20سال پیش.همسرش وکیل هست و خودش معلم دوره راهنمایی بوده که بازنشسته شده.پسر کوچکش همسن برادرکوچک من هست و با هم به یک مدرسه می رفتند.این شد که کمی با هم صمیمی شده بودیم و حرف هایی به غیر از حرف های ساختمان بینمان ردوبدل می شد.

یک روز خانم همسایه آمد خانه ما و از مادرم پرسید که دکتر زنان خوب سراغ دارد یا نه.مامانم یک نفر را معرفی کرد و او گفت برای دختربزرگش که 23 سال دارد یک خواستگارآمده که بورسیه هست و درآمریکا دکتری می خواند .می خواهیم نرگس را به او بدهیم.اما نرگس من یک مساله ای دارد.سوم راهنمایی که بود بلوغ شد.اما شاید 6ماه یک بار قاعده می شد.گفتیم اولش هست و طبیعی است اما چندسال بعد هم اینطور بود تا رفت دانشگاه.من می گفتم نرگس بیا برویم دکتر می گفت مامان ولش کن من اصلا دوست ندارم روزهای تقویمم قرمز شود.اصلا چیز خوبی نیست.من هم اصرارنکردم!اما حالا که دارد ازدواج می کند نگران شدم که نکند واقعا چیزی باشد و برای بچه دارشدنش مشکلی پیش بیاید .آن جا هم مملکت غریب ،تنها می ماند.

یعنی این خانم می گفت و دهن من و مامانم همینطور بازتر می شد.مگر می شود؟اصلا مگر این دست شماست که خوشتان بیاید یا نه؟مامانم خودش را خیلی نگه داشت تا حرفی نزند. آخر مامان من آدم خیلی رکی هست.

دوروز بعد خیلی ناراحت و نگران آمد و گفت که نرگس به تنبلی حادتخمدان مبتلاست.ممکن است در 28-30سالگی یائسه بشود و آمپول هایی که دکنر داده  عوارض زیادی دارد ولی شاید بشود کاری کرد.دکتر گفته دخترت را خیلی دیر آوردی.خیلی دیر.

   + لورا - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٤

ارزشیابی توصیفی

حتما میدانید که برای دبستانی ها نمره نمی دهند.و ارزشیابیشان کیفی است.از نمره 17-20 می شود خیلی خوب،از 14-17می شود خوب،از 11-14 قابل قبول و از 11 به پایین می شود نیازمندتلاش بیشتر.

وقتی از برادرکوچکم می پرسند معدلت چند شد ،او می گوید خ خ و ما می گوییم یعنی خیلی خری و او بسیار حرص می خورد.

خلاصه قبل از جریان مریضیم ،یک شاگرد دختر پیدا کردم که کلاس اول بود.وقتی رفتم خانه شان فهمیدم با وجود این همه اغماض در نمره دادن،طوری که باید همه درس هایش را نیازمندتلاش بیشتر شود تا به اصطلاح به او بگویند رفوزه ، او باید کلاس اول را دوباره بخواند.بنده خدا کلا تعطیل بود و اصلا انگار نه انگار که این حروف را یک بار پارسال یاد گرفته و شنیده و نوشته و مادرش هم قبول نمی کرد که بهره هوشی دخترش بسیار پایین است یا اختلال یادگیری دارد و می گفت معلم پارسالش بد بوده و می خواهم امسال همه نمره هایش بیست شود تا روی آن معلم کم شود.من به مامانش گفتم که بهتراست دخترش را پیش یک مشاور تحصیلی ببرد که بسیار به او برخورد و قاطی کرد کلا.داشتم فکر می کردم که چه طوری این کلاس را بپیچانم که  مریض شدم و بهانه خوبی برای درس ندادن به آن طفلکی شد.

 

هیلا و پارامدیک عزیز می شود آدرس وبلاگهایتان را برایم بنویسید؟

   + لورا - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸

امامزاده وبلاگ دار!

چند وقت پیش شنیدم که ما 32000 امامزاده در کشور داریم.که قرار هست برای آنها وبلاگی درست بشه و مردم با خواندن آن وبلاگ ها ببینند کدام امامزاده برای حل چه مشکلی خوب هست!

حالا ما کلا 12تا امام داشتیم.امامزاده می شود بچه ای که پدرش یکی از این امام های معصوم بوده باشد نه پدرپدرپدرپدرپدرپدرپدر پدربزرگش.بعد همه بچه های امام ها که آدم های خوبی نبوده اند.مثلا همین امام رضا برادری داشته که بعد از فوت امام موسی کاظم ادعای امامت کرده.بعضی ها او را قبول کرده اند و ظاهرا هم انسان خوبی نبوده.پس حالا هرکس که سید بوده و نسبش به یک امامی می رسد امام زاده نیست و شایسته مقبره و زیارت و این حرف ها.بعد این ها به کنار.اینکه امامزاده ها را تخصصی کنند کجای دلمان بگذاریم؟مثلا وبلاگ ها را بخوانیم ببینیم یک امامزاده منظور بیشتر خانم هایی را که نازا بودند شفا داده و یکی دیگر برای قبولی درکنکور بیشتر دعاهارا برآورده می کرده؟خدایی این چه کاری است؟دیگر دارند شور هرچیزی را در می آورند.

به نظر من بعضی مکان ها انرژی زیادی دارند.وقتی به آنجا می روی آرامیش می گیری و بیشتر و بهتر با خدا ارتباط برقرار می کنی.حالا اگر آن مکان صاحبی داشته باشد که آدم پاکی بوده و نفس گرمی هم داشته که چه بهتر.وگرنه باید همه چیز را از خود خدا خواست.

   + لورا - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦

حرف های درگوشی خانمانه

دیروز توی یک جمع خانمانه و دخترانه بودم .فامیل نبودند و زیاد نمی شناختمشان.حرف از رسم و رسوم شب عروسی و این حرف ها شد.بعضی حرف ها را که می شنیدم مغزم سوت می کشید.با خودم فکر می کردم مگر می شود این رسومات هنوووز باشد.آخر چطور؟همین طور در این افکار بودم که یک دختر خانم گفت :"بچه ها من یک خواستگار دارم خیلی پولدارو با اخلاق و خوب هست.هم خودش هم خانواده اش.اما یک مشکلی وجود دارد این وسط که می گوید لازم نیست بروی دکتر گواهی سلامت بگیری فقط باید مادرم(که پزشک نیست) تورا معاینه کند تا من قبول کنم.دکتر را قبول ندارم.چه کار کنم؟نمی توانم تحمل کنم که مادرش همه جای مرا ببیند."

من سعی کرده بودم تا آن لحظه حرفی نزنم اما دیگر نتوانستم تحمل کنم و گفتم مشکل تو فقط همین هست که مادرش همه جای تو را ببیند؟متوجه نمی شوی که حرف این آقا چقدر زشت و برخورنده هست؟بعد این مرد که می گوید مادرم تورا معاینه کند و حرف دکتر هارا قبول ندارد ,معلوم است که چقدر مامانی و بچه ننه هست.بعدا چطور می خواهی با او زندگی کنی؟برای هرچیزی باید از مادرش اجازه بگیری.چطور با این حرف تو او را مناسب ازدواج تشخیص دادی؟

همین طور که داشتم حرص می خوردم هنوز یک نفر دیگر گفت که ما در دوران عقد رابطه کامل داشتیم اما حالا که دم عروسیمان هست مادرشوهرم گیر داده که بروم و گواهی بگیرم و دوباره بحث های بیجا شروع شد.

درست هست که جامعه خراب شده و ممکن هست خیلی ها بی اعتماد باشند به دختر و بخواهند یک جوری از عروس آینده شان مطمئن شوند اما بعضی حرف ها و کارها واقعا توهین هستند.به نظر من خوب هست که آدم برای خودش و برای اینکه اطلاعاتش زیاد شود برود دکتر با شوهرش هم برود تا بعضی چیزهارا دکتر برایش توضیح دهد, حتی گواهی هم بگیرد اما برای خودش نه برای حرف مادرشوهر و غیره.پس مادرزنها چطور از دامادشان مطمئن شوند؟برای آنها که راهی جز اعتماد نیست.

یک نکته:پزشک تشخیص می دهد که ازاله بکارت چگونه انجام شده.یعنی با رابطه بوده یا دراثرورزش یا حادثه.چون محیط داخل و.ا.ژ.ن یک پرزهایی دارد که به صورت معمول به سمت بیرون است اما با رابطه به سمت داخل برمی گردد. 

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٩

اولین قدم:جایی که پیدا شد

1)

رفتیم و آن حایی را که یک دوست عزیز بهمان معرفی کرده بود ،دیدیم.هم شیک بود و هم با کلاس.سالن اجتماعات یک برج در یک منطقه خوب که هم نزدیک خانه الانمان است و هم نزدیک خانه آینده مان.قیمتش هم به لطف همان دوست خیلی خیلی مناسب در می آید.

حالا باید برویم قدم بعدی را برداریم که صحبت با یک تشریفت مجالس و پیدا کردن یک عدد آدم خوب و خوش برخورد و با انصاف که هم مراسم آبرومند بگیرد هم فکر جیب ما  باشد.

لباس عروس با قیمت خیلی مناسب و آرایشگاه هم پیدا کرده ام اما همسر که دلش به عروسی گرفتن راضی نیست زیاد با من راه نمی آید و خوشحال نیست و از خود شادیی در نمی کند!انگار مجبوری می آید و مرا همراهی می کند که این موضوع خوبی نیست.ضمن اینکه خانواده اش هم اصلا و اصلا حرفی از تاریخ عروسی و نحوه برگزاری و این ها نمی زنند و همسر هم بهشان نگفته که ما دنبال این چیزها هستیم.این هست که من نگرانم که ببینم آخرش چه می شود.

2)

دوسال پیش که می خواستیم مراسم عقد بگیریم،دنبال جا می گشتیم.یک فامیل خیلی خیلی نزدکمان ساکن یک برج است که در سالن اجتماعاتش مراسم می گیرند.به ما گفت که ببخشید که من نمی گویم بیایید خانه ما بگیریدها،اینجا فقط اجازه می دهند که خودمان مراسم بگیریم،تولدی نامزدی کوچکی ،چیزی.این را گفت که ما نخواهیم اصلا حرفی به او بابت اینکه عقدرا آنجا بگیریم بزنیم.جالب است که بعدا ما از طریق یکی از دوستان پدرم یک مراسم به آنجا دعوت شدیم که معلوم شد اصلا آن سالن را برای عروسی هم اجاره می دهند. اما امروز یک دوست که اصلا مرا ندیده و نمی شناسد به من می گوید بیا برج ما چنین امکانی دارد .بیا اینجا مراسمت را بگیر و حتی برایم تخفیف هم می گیرد.این جاست که آدم به اینکه دنیا هنوز جای خوبی است برای زندگی امیدوار می شود.از تو ممنونم دوست عزیزم.

 

   + لورا - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٤

مشکلات زمان آنها

آیت الله مه.د.وی ک.نی:زمان ما؛ سوار اتوبوس که می شدیم چون زنانه و مردانه جدا نبود،وقتی راننده ترمز می کرد ما پرت می شدیم سمت خانم هایی که کنارمان یا جلوتر ایستاده بودند و بی حجاب بودند.این را گفتم که بدانید که ما آن زمان چه مشکلاتی را تحمل می کردیم.{نقل به مضمون}

حاضران جامه دریدند و یقه چاک کردند و سر به بیابان گذاشتند.

 

   + لورا - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٢

دریغ است که ایران ویران شود

با احترام به مازندرانی های عزیز باید بگویم که من گیلان رو بیشتر از مازندران دوست دارم .به نظرم دیدنی تر و قشنگ تر هست.اینبار مسافرت برای من خوب بود چون رفتم جاهایی که قبلا نرفته بودم و چیزهای جدیدی دیدم.کلا مسافرت با خانواده همسر برای من زیاد دلچسب نیست چون خیلی خوش سفر نیستند و به نظرات بقیه کاری ندارند وحواسشان به خیلی چیزها نیست. من خیلی جاها باید به گوش همسر می خواندم تا بعضی کارها رو انجام بده که این هارو در پست مربوط به خودش می نویسم.جایی هم که اقامت کرده بودیم برخلاف تصورم زیاد تمیز نبود و این برای من خیلی سخت بود چون موهایم همیشه چرب می شود و باید هرروز بشورمشان وجلوی خانواده شوهر هم که باید همیشه تمیز و مرتب باشی و مساله حمام برای من تبدیل به یک موضوع چندش و سخت شده بود.هوا هم بسیار بسیار رطوبت داشت و لباس هایمان همیشه خیس بود اما پوست من عالی بود این چند روز چون انگاردر یک سونای دائمی بودم.

از شهرهای لاهیجان،فومن وبندرانزلی دیدن کردیم و به بعضی از جاهای دیدنیشان رفتیم.خیلی قشنگ بود ولی کلا از نامهربانی این مردم با مملکتشان دلم گرفت.چرا ما قدر این همه نعمتی رو که خدا بهمان داده نمی دانیم؟چرا از دولت ها و شهرداری هایمان نمی خواهیم که شهرهای زیبایمان را زیبا ترکنند؟چرا یک شهرداری باید جلوی برج ساعت خانه بسازد تا دیگر معلوم نباشد؟چرا اطراف تالاب جهانی انزلی باید کارگاه های زشت و زهوار درفته باشد به جای یک طبیعت زیبا؟چرا رودخانه ها و آبشارهای زیبای قلعه رودخان باید پر از ظرف آب معدنی و پوست پفک باشد؟وقتی به یک کودک تذکر می دهی که پسر خوب زباله ات را درسطل بریز مادرش به تندی به تو بگوید ما خودمان بلدیم و بعد پوست چیپس را بریزد روی زمین و برود دلت نمی گیرد؟کشاورزی که زمین های چایش را خشک می کند تا بفروشد و خانه بسازد دل آدم را می لرزاند.اثرات تحریم هم که دربندرانزلی که فقط سه کشتی ایرانی لنگر انداخته بودند و منطقه آزادش که پر از نمایندگی های نیکتا بود ،کاملا مشخص بود و آدم را می ترساند که بدتر از این هم می شود؟

 

پی نوشت:راستی این گشت های ارشاد با این همه کماندو چه می گویند؟

 

   + لورا - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤

جواب به آقای محترم و جمع بندی

سلام.

من هیچ نظری رو سانسور نکردم.نه نظرات شما نه نظرات دوستان رو.فقط بعضی کامنت های توهین آمیز رو تایید نکردم.

اگر موردی هست بگویید که اینجا بگذارم.می خواستم یک پست بنویسم برای جمع بندی حرف های شما و خانم ها که این کامنت شما رو دیدم و تعجب کردم.ممکن هست که شما طولانی نوشته باشید و بقیه نظرتان ثبت نشده باشد.

در هرصورت ما بدون شنیدن نظرات خانم شما نمی توانیم نظر قطعی صادر کنیم و نه شما و نه ایشان رو تایید یا رد کنیم که اصلا هیچ کداممان در این موقعیت نیستیم.اما به نظر من بهتر هست که یک روز که حال جفتتان خوب هست و سرحالید با هم صحبت کنید.انتظاراتی که از یکدیگر و زندگی مشترک دارید به هم بگویید ببینید کجاها تفاهم دارید و کجاها نه.مثلا ممکن هست که خانم شمارژیم داشته باشند یا چندباری غذا درست کرده که شما نخوردید یا دوست نداشتید و ایشان دیگر غذا درست نمی کنند برای شام یا به تمیزی و مرتبی خودش و خانه اهمیت زیادی نمی دهید و به رویش نمی آورید یا تعریف نمی کنید.مثلا دوست دارید بعدازظهرها یا پنجشنبه جمعه ها فقط توی خانه باشید و استراحت کنید ولی خانمتان دوست دارند که بروند مهمانی یا بگردند.که باید بین همه این ها تعادل ایجاد کرد.در کل من با توجه به نظر خودم و سایر خانم ها به شما می گویم که اکثر خانم ها و نه همه شان از مردشان طلبکار نیستند بلکه دلشان می خواهد دوست و همراهش باشند.پولش را نمی خواهند بلکه اخلاق خوب و خوشش را می خواهند.زبان گرمش را می خواهند.دوست دارند که مردشان مقداری از وقتی که به کارش اختصاص ندارد به آنها بدهد.به خانواده شان اهمیت بدهد.احترام و علاقه اش به همسرش را نشان بدهد.

امیدوارم زندگی شما هم پر از مهرو گرما و عشق باشد.

 

 

پی نوشت:دوستان نمی دانم چرا من برای باران،مریمی،خانم ابری،لیلی جرمنی وعسل نمی توانم پیام بذارم.کسی می تواند کمک کنه؟برای بلاگفایی ها آن عددها نمی آید.برای پرشین بلاگی ها بعد صد ساعت صبر کردن چزی ثبت نمی شود و برای بلگ اسکای اصلا صفحه نظرات باز نمی شود.با چندمرورگر هم امتحان کرده ام.

   + لورا - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧

یک ساعت قبل از عروسی رفتن هم خوش می گذرد:)

وقتی می ایم و کافه گلاسه رو باز می کنم احساس می کنم از خانه خودم رفتم تو یک خانه اجاره ای مبله که بعضی چیزهایش را دوست دارم و بعضی هایش رو نه.بگذریم.

دیشب رفته بودیم یک عروسی طرف همسر این ها.عروسی خوبی بود.جای شما خالی خوش گذشت .مخصوصا که قبل از رفتن به مراسم ،من و همسر خانه را خالی گیر آورده بودیم و با هم حاضر شدیم{#emotions_dlg.e28}.این باعث شد که کمتر از این که باز یکی دیگر می رود خانه خودش و من هنوز در منزل پدری پابرجا هستم ،دلم بگیرد و غصه بخورم.جدا از بحث های عروسی من یک چیز را نمی فهمم.این که کسی لباس کوتاه با جوراب شلواری توری می پوشد بعد روسری سرش می کند یعنی چه؟بعد روسری و حجاب آن چنانی دارد بعد می آید وسط و بابا کرم می رقصد یعنی چه؟حالا این ها به کنار کسی که می گویند با حجاب است و روسریش را مدل لبنانی سرش می کند یک لباس مدل پرنسسی می پوشد بعد کلاه گیس می گذارد تا موهای خودش معلوم نباشد و گناه نکرده باشد در ضمن برای عروسی هم مناسب باشد را دیگر اصلا درک نمی کنم.

آخر عروسی،داماد گیتار زد و چند آهنگ عاشقانه برای عروس خواند که قشنگ و جالب بود.خوشمان آمد.اما سر عروس داماد رو ببوس ،عروس خودش را لوس کرد جوری که 4،5 بار این اهنگ را خواندند آخر هم خواننده از زوج های قدیمی خواست که بیایند و بوسیدن رابه عروس یاد بدهند بوس بارانی شده بود آن وسط خلاصه{#emotions_dlg.e1}

توضیح برای الی:عزیزم اونجاییکه من رفتم تو مجتمع سمرقند بود که متاسفنه از اینجا رفته و دیگه اطلاعی ندارم ازش.شرمنده.الی جان باید بگویم که دکتر نبود.مشاور بود و اسمش مهرنوش رضوانی بود.ولی زیاد سخت نگیر.خانه های بهداشت هم دارند و این تست ها همه جا یکسانه.ببخشید که اینجا جواب دادم.ای میلم باز نمی شود.

   + لورا - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦

یک نقطه نظر

دوستان این کامنتی هست که یک آقا در جواب اینکه چرا مردها شبیه هم هستند برای من گذاشتند:

به این علت که زنها خیلی شبیه هم هستند. انقدر به آدم گیر میدن که مجبور میکنن آدمو که بهشون دروغ بگه. دروغ رو که میشنون آروم میشن و میگن دوست دارم. هی گیر میده بعد از یه 10 ساعت کار (8 ساعت در محیط کار، دوساعت رفت و برگشت) بریم خرید کنیم! اونم چی؟ بریم ادکلن بخریم. همین که دروغ رو میشنوه که: باید برای رییسم گزارش فردا رو آماده کنم و تا یه هفته همین داستانه آروم میشه میگه باشه.!!! ا بسه دیگه. زنها تو ایران جز مصرف کردن و مطالبه کردن از همسرانشون چه تولیده دیگری دارند؟/ یکی به من بگه. البته استثنا هم مثله معلم های زن و کارمندان بان و پرستارا هم هست. منظورم اون بیشتری هستند که از رو بیکاری همش میخوان برن خرید!!! خرید هم شد تفریح؟؟؟ میگم بریم ورزش کنیم صبح ها تو پارک میگه حال ندارم. اما بگو بریم خرید از صبح تا شب میتونه چشم بازار رو در بیاره. خدا وکیلی یه مقدار شما زن ها تجدید نظر کنید تو خواسته هاتون، تو مطالباتتون و... چرا فکر میکنید شما ها همش باید از شو هر هاتون ظلب کار باشید؟؟؟ مگه چه فرقی دارید؟ مگه چه گلی به سر تولید این مملکت زدید؟ چه حرکت مفیدی برای مردم ایرن زدید؟ چند تا فیلسوف از بین شما ها دراومده بیرون؟


این هم جواب من هست:

 

ببینید هرکس یه تفریحی رو دوست داره.شاید شما با نگاه کردن به اخبار و گوش دادن به گزارش فوتبال و یا دیدن یک مستند راجع به اتومبیل ها،همان لذتی رو ببرید که خانمتان از خرید کردن می بره.شما می تونید به جای دروغ بگید عزیزم من از خرید کردن و رفتن به مغازه ها و پاساژ های شلوغ خوشم نمیاد اما دوست دارم وقتی رو که در کنار تو هستم توی پیاده روی مثلا در پارک بگذرونم.اونم قبول می کنه.ما فکر نمی کنیم که باید همش از شوهرامون طلبکار باشیم بلکه دوست داریم در کنارشون و همراهشون باشیم نه یک ماشین که سرویس میده می شوره می پزه می سابه ،حتی بیرون از خونه کار می کنه و نباید هیچ انتظار داشته باشه تا آقای محترم که فقط بیرون از خونه کار می کنه وقتی میاد خونه احساس آرامش داشته باشه.اگر فیلسوفی هم از مردا درومده برای این هست که لازم نیست از صبح تا شب به فکر این باشند که نهار و شام چی بپزند،فلان مهمونی رو چطوری برگزار کنند.خونه رو تمیز کنند.لباس ها را بشورند.رضایت خاطر همسرشون از همه لحاظ فراهم کنند.زیبا و خوش پوش و خوش هیکل باشند.بچه شان را عالی و خوب تربیت کنند.برای همسر و بچه شان لباس و مایحتاج مورد نیازشان رو تهیه کنند.بدونند توی خونهچی هست و چی نیست.بعد از تمان این چیزها اگر آن آقا فیلسوف نشد از کم کاری خودش بوده.

 

اگر شما هم جوابی دارید برای این آقا بنویسید.شاید کمی از عصبانیتش فروکش کند.

توجه:کامنت های توهین آمیز تایید نمی شوند.

بعدا اضافه شد:جواب آقای محترم به کامنت دوستان:

خوب واقعا جالبه. برای پارامدیک باید بگم بنده که صبحانه ام رو در محل شرکتم میخورم و نهار رو هم همینطور! یه شام میمونه که اون هم اکثر اوقات یا حاضریه یا اینکه اگه درست کنه ! ضمنا با تجربه 7 سال دانشجویی لیسانس و فوق لیسانس در حد بسایر عالی خودم آشپزی بلدم. یعنی هر کسی که  7 سال دانشجوی شهرستان باشه یاد میگیره ناخودآگاه. خوب چرا من باید بدهکار باشم؟ الان شما خانوما لباس میشورین؟ ظرف میشورین؟ لباس رو که لباس شویی عزیز انجام میده ظرف رو هم همینطور. درسته؟ صبحانه هم که ساعت 7 صبح برای چی باید پا شه خانوم. ناها رو هم که شرکت میده! پس خواهشا نرید تو توهم که کارتون خیلی سخته. الا چای ساز و تخم مرغ آب پز کن و قهوه ساز و ... هم اومده. کار سخت بود بله برای زمانی که خانوما تو روستا بودن نه الان. یه بچه داری میمونه که ما بچه نداریم. برای خانم لیلی هم باید بگم همونطور که آقاهه به ... احتیاج داره خانومه هم احتیاج داره و سرویس میخواد. پس الکی اون قضیه رو یه طرفه به نفعه خانوما جلوه ندین. اون قضیه کاملا دو طرفه است. تازه اگه آقاهه تو بیرون کار میکنه و خانومه هم تو خونه پس نتیجه میشه صفر صفر و برابر. چرا حالا خانومه طلبکاره؟؟؟؟

   + لورا - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤

آزادی یک قتل.آری یا نه؟

این سریال های ترکیه ای رو دیدید؟اصلا جلو.گیری از بارداری در رابطه هایشان که تازه هر کی هرکیم هست،یک چیز غیر ممکنی هست و تمام حجم سریال حول بچه ای که از این رابطه به وجود می آید می چرخد.اگر آن خانم هم بچه را نخواهد راحت می رود به این مراکز با کلاس ،پیش پزشک زنان و خلاص.

حالا من به این سریال ها کاری ندارم.اما به نظرم این که قانون سقط جنین تا یک سنی از جنین آزاد باشد کار خیلی خوب و درستی هست.آن دختر هایی که رابطه نامشروع دارند و باردار می شوند از ترس خانواده می روند یک جای غیر بهداشتی و نامعتبر هزار جور بلا می آید سرشان ،عفونت و ایدز و مرگ.اصلا رابطه نامشروع هم نه.دختر بی نوایی که دوران عقد قبل از ازدواجشان حامله می شود،یک جای مخوف بچه را می اندازد و دیگر تا آخر عمر حسرت یک بچه به دلش می ماند چون رحمش ناقص شده است.آن زن فقیری که شوهرش پول ندارد برای خودشان چیزی بیاورد تا بخورند یک بچه را کجای دلش بگذارد؟اینطوری بچه های بی چاره ای که سرنوشتی جز کودک کار بودن،کارتن خوابی و تجربه بی پدری و مادر زا ندارند به دنیا نمی آیند.

البته می دانم هر کس خربزه می خورد باید پای لرزش بنشیند اما این هم راه چاره ای است به نظر من.

   + لورا - ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٦

شکرانه بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است

آقا یه سوال برای من پیش آمده.اینکه با بردن نام حضرت محمد صلوات می فرستیم.یعنی می گوییم اللهم صلی علی محمد و ال محمد(خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست).اسمش را آورده ایم و بر خودش و خاندانش سلام می فرستیم.این  واضح و مبرهن هست.

حالا وقتی می گویند که ا.م.ا.م خ.م.ی.ن.ی و صلوات می فرستند و آقای خ.ام.ن.ه.ای و صلوات می فرستند یعنی چه؟

دوستان یک خواهشی دارم از شما.یک دختر هست .تو سایت نوعروس با او آشنا شده ام.وضعیت مالی بدی دارند.یک سال هست که عقد کرده.در شهر بابل زندگی می کنند و همسرش تهرانی است.می گوید خیلی پیش همسرش این ها خجالت می کشد.تا به حال فقط چند دست رختخواب و یک سماور از جهازش جور شده.چند ماه دیگر هم قرار ازدواج گذاشته اند.می شود از شما خواهش کنم گره از کار این خانواده باز کنید و آبرویشان را بخرید؟مطمئن باشید خداوند دوست ندارد به بنده اش بدهکار باشد و گره از کار بسته تان باز می کند.فطریه و کفاره روزه تان را به او بدهید یا هر نذری که دارید.

این خبر هم راجع به او هست.اگر کمکی کردید بگویید که من به خودش بگویم تا خوشحال شود.

من به او قول دادم تا کارش حتی شده کمی راه بیفتد.لطفا دوستتان را روسفید کنید.دست همه تان را به گرمی می فشارم.

 بعدا اضافه شد:بچه ها این دختر خانم شماره تلفنش رو داده تا یکی از دوستان بره و حضوری بهش کمک کنه.یعنی راست می گه و ریگی به کفشش نیست.حالا بازهم تصمیم با شما هست.

   + لورا - ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٤

مدرسه چه وظیفه ای دارد؟

بعد از دوسالی که برادر کوچکم را به یک مدرسه غیر انتفاعی خوب فرستادیم و تقریبا 5میلیون پول دادیم.امسال گفتند پسرتان شیطان است و ما نمی توانیم مراقب جانش باشیم و مسئولیتش را به عهده بگیریم.درس فارسیش هم خوب نیست.(اما ریاضیش حرف ندارد و تا به حال در چند آزمون سراسری نفر اول شده.)ببرید بچه تان را جای دیگر.پدرم عصبانی شد و گفت شما یک بچه آرام و متین و درسخوان را بیاورید و آن را نگه دارید که به درد نمی خورد اگر توانستید بچه من را به راه بیاورید هنر کردید و پرورشش داده اید.

خلاصه بعد از کلی گشتن یک جا پیدا شد که میان پایه ثبت نام می کرد.مشاور آمد و آزمون گرفت و در همان نگاه اول به دیکته برادرم به مادرم گفت که پسر شما بیش فعالی و اختلال دیکته دارد.و با کلی منت که ما داریم لطف می کنیم به شما ثبت نامش کردندو خیلی تعجب کردند که چطور مدرسه قبلی نفهمیده و نکند آنها گفته اند و شما کوتاهی کرده اید و پی گیری نکرده اید.از دیروز مادرم دارد کلی غصه می خورد و سر درد دارد.چون مشاور گفته اگر زودتر می فهمیدید خیلی زودتر حل می شد.

نه خدایی این پول ها خوردن دارد؟دوسال پول گرفتی. ادعای کارشناس آموزش و مشاوره آموزشی و روانشناسی و معلمان با تجربه داشتی نفهمیدی مدیر محترم؟بدجور دلم می خواهد اسم خودت و مدرسه ات را بنویسم و آبرویت را ببرم.

   + لورا - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱

لورای خودآزار

رفتم تو سایت نوعروس عضو شدم.هربار می روم و می خوانم تاپیک ها رو بدجوری استرس می گیرم و بعضی وقت ها غصه هم می خورم و بر می گردم.ولی باز هم در دورهمی بعدی من و کامپیوتر می روم صفحه سایت رو باز می کنم.

اما در این میان به گروه های جالبی برخوردم:

بعضی ها واقعا دلشادند.مثلا از خدمات مجلسش را ضی نبوده چون فرشهایی که برای پیست رقص انداخته هم رنگ نبوده اند.

با یک تشریفات قرارداد نبسته چون سایز گارسن ها خیلی متفاوت بوده.

بعضی ها از دنیا فارغند چون می گوید عروسیم خیلی خوب بود .با اینکه کیفیت غذایم خوب نبود.غذا کم آمد.حریر صندلی ها کثیف بود اما به من و آقای داماد خیلی خوش گذشت.

یعضی ها خیلی خوش به حالشان است.5تا سرویس طلا و 30 تا سکه تمام بهارآزادی و 40 تا ربع سکه و بیست میلیون پول کادو گرفته اند.

بعضی ها هم طفلکی هستند.تمام کادوهایشان را به خانواده شوهر داده اند.یا فامیل هایشان قهر بودند و عروسیشان نیامده اند.

عده ی کمی هم نرمال هستند و در این دسته بندی قرار نمی گیرند.

   + لورا - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۳٠

ایران ما در قاب تصویرمان

وقتی سریال حریم -سلطان رو می بینم،البته نمی بینم می شنوم،دلم می گیرد.آنها به قول خودشان یک صدسال با شکوه دارند.آن هم چه صدسالی؟پادشاهی که به سلیمان قانونی معروف هست که همه کارهایش از روی قانون بوده و خیلی به قوانین شریعت و مملکت اهمیت می داده،خام عشقش بوده و در مواجهه با او عقلش کار نمی کرده.پسر و نوه خودش را کشته.اما در میان نشان دادن موی قرمز خرم،سینه های زیبای خاتون ها و جواهراتشان،به زیرکی چه تاریخی برای ترک ها ساخته.آن هارا ارباب جهان و بسیار قدرتمند نشان داده.خارجی ها به راحتی در آنجا زندگی و تجارت می کردند و به عباداتشان می پرداختند.هرباز نمایی از آن دریای زیبا و کاخ عظیم دل آدم را تا استانبول می برد.چندوقت پیش دیدم که کانال ایتالیا و فرانسه هم این سریال را پخش می کند.

ما چندصدسال باشکوه داریم؟چقدر خارجی با دین های مختلف در ایران ما زندگی می کرده؟در زمان صفوی که دین مدارترین دولت ایرانی بودند ارمنی ها شراب فروشی داشتند.ما چقدر زن های زیبا و بانوان طناز فتان داشتیم که ملکه بودند نه والده سلطان؟ما چه صنعت هایی داشتیم؟ایران زیبای ما نمایی از کاخ های با شکوه خود ندارد؟اما در سریال هایمان چه می بینیم؟یوزارسیف،کاخ کوفه،کاخ بصره،ماکت ناشیانه ای از کعبه،روستای خرابه ای که مردمانش نمی خواهند کلاه پهلوی بر سر بگذارندو ته تهش شهرک سینمایی غزالی.حیف نیست؟چرا واقعا حیف است.حیف!!!

   + لورا - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٦

خانه مان زمین چمن هم داشته باشد چطور است؟

خوب امروز من هی نوشتنم می آیدمژه

دیروز در برنامه ورزش و مردم ،شهریار -علی دایی- آمده بود.جدا از اینکه این آقای شفیع هی خودش حرف می زند و نمی گذارد مهمانش صحبت کند یک بحثی پیش آمد جالب بود.

آقای دایی گفت که یک فوتبالیست ده سال می تواند خوب بازی کند و پول دربیاورد.درآمدش باید زیاد باشد.ببینید،شما خودتان از قیمت ملک در تهران خبر دارید.در یک منطقه متوسط*،خانه متری 12 میلیون تومان است.خوب حداقل باید 250 متر باشد دیگر.حالا شما خودتان ضرب و تقسیم کنید ببینید آیا این فوتبالیست نباید زیاد پول بگیرد؟

حالا من یک سوال دارم.آیا فقط یک فوتبالیست باید در آن منطقه متوسط ،خانه 250 متری داشته باشد؟یک کارمند که هرروز از صبح زود تا شب کار می کند باید اجاره نشین باشد و در یک منطقه پرت خانه 50 متری  بگیرد؟

*تا آن جا که من می دانم قیمت خانه توی ایران زمین شهرک غرب متری 12 میلیون است مثلا.توجه دارید که منطقه متوسط کجا هست دیگر.

   + لورا - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢

رو داشتن یا نداشتن،مسئله این است

آرایشگاه رفتن رو زیاد دوست دارم.دیروز هم رفته بودم مانیکور.این کار خیلی حس خوبی به آدم می دهد.وقتی دستهایت رو با آن لایه بردار ماساژ می دهد یا در آن محلول صورتی می گذارد و می مالد،آی خوش می گذرد که .

دیروز مینا خانم-مانیکوریست آرایشگاه که زیاد هم جوان نیست-پرسید پدیکور نمی خواهی؟تابستان است و صندل می پوشی.بیا پدیکور هم بکن.توی دلم فکر کردم که رویم نمی شود پایم را بالا بیاورم و بگذارم روی پاهایش و او ناخن های پایم را درست کند.گفتم نه ،ناخن های پایم را خودم درست می کنم.واقعا هم همینطور است اما پدیکور قطعا کیف دیگری دارد.

چند دقیقه بعد یک خانم نسبتا پیری آمد.به منشی گفت که می خواهم پدیکور کنم.بعد آمد جلو و به مینا خانم گفت:شصت پایم را درست کن.می خواهم صندل بپوشم و یک مهمانی هم در پیش دارم.یک لاکی هم بزن که تا چندروز خوب و خوشگل بماند و نیاز به ترمیم نداشته باشد.بعد که کمی فکر کرد گفت نه .پدیکور نه.می خواهم برای پایم ناخن بکارم و بعد از بلند شدن من پایش را تا نزدیک دهان مینا خانم بالا آورد.

 

   + لورا - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸

نی نی داشته باشیم یا نه؟

توی درس تنظیم خانواده خوانده بودیم که برای جلوگیری از بچه دار شدن باید یک روش را حداقل سه ماه داشته باشیم تا مطمئن شویم درست کار می کند.من هم تصمیم گرفتم که در این چندماه قبل از ازدواج ، بروم دنبال این کارها.اول باید یک دکتر جدید پیدا کنم.چون رویم نمی شود پش این دکتر که چندسال است با مامان می رویم،بروم.احساس می کنم اگر غریبه باشد خجالت نمی کشم.گفتم تا دکتر را می جورم یک مقدار اطلاعاتم را بالا ببرم که برای روش های پیش گیری داشتم می گشتم توی نت.

آقا این چه وضعش است؟همه روش های درست و حسابی برای خانم هاست که تغییرات درونی هم می دهد و عوارض دارد.آقایان فقط می توانند زحمت بکشند یک لایه خارجی کاربگذارند که تازه آن هم بعضی هایشان دوست ندارند و به خانم می گویند شما یک روش مطمئن را انتخاب کن.

شما چه تجربه ای دارید؟اگر دلتان خواست با من در میان بگذارید ممنون می شوم.

   + لورا - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦

عروسی مردگان

چند روز پیش رفتم و موهایم رو رنگ کردم.زیتونی قهوه ای که روی موهای سیاه من خیلی خوشرنگ شد.بعد فهمیدم که موخوره دارم.امروز رفتم و مقداری کوتاه کردم و یک سشوار خوشگل کشید برایم.داشتم نقشه می کشیدم که با شوشو برویم بیرون که زنگ زد و گفت امروز سال یکی از اقواممان است و تالار دعوت شده ایم.طبق معمول کمی قر زدم که همین امروز باید به من بگویی؟چطوری حاضر شوم؟که مادرش گفت برای عزا که زنانه مردانه جدا نیست.با مانتو می نشینیم.شامی می خوریم و دعایی می خوانند و می آییم.

مامانم گفت که تو عروسی و نباید مشکی بپوشی.من هم یک بلوز بلند سرمه ای حریر با آستین پفی و مچ دار دارم که خیلی خوشگل است  گاهی جای مانتو می پوشم .آن را پوشیدم و ناراحت بودم که موهایم را باید ببندم و حیف و صد افسوس بابت آن براشینگ خوشگل که رفتیم به سالن.جایتان خالی یک عروسی بود برای آن مرده بیچاره.زنانه مردانه جداخانم ها با لباس های دانتل و گیپور و حریر مشکی.موهای تازه رنگ کرده و براشینگ و شینیون شده و با آرایش کامل.مردان هم آن طرف همگی با کت شلوارهای پلو خوری و کراوات های خیلی خیلی خوشگل و سنجاق هایی که برق می زدند.من و خواهر شوهر و مادرشوهر با دماغی آویزان رفتیم تو.باز خوب بود که من آرایشگاه رفته بودم و بلوز تنم بود.آن دو بخت برگشته که رودربایستی زیادی هم با صاحب مجلس داشتند ،تا آخر با مانتو و روسری نشستند و حتی چند بار با خانم های پیشخدمت که فقط آنها با حجاب بودند اشتباه گرفتنشان.من در دلم این شکلی بودم:شیطان

خدایی بعضی وقت ها دیگر شورش در می آید.این مجلس هیچ خیری به آن مرده نرساند به نظر من.تازه اسراف هم داشت.می شد یک مجلس آبرومند کوچک گرفت و پول این عروسی را به نیازمندی داد تا دعایی هم برای آن بدبخت بکند.این ها که مراسم گرفته بودند برای نشان دادن طلا و رخت و لباس و ماشین هایشان به خدا.

   + لورا - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳

زن زندگی

داشتم لازانیا درست می کردم و توی آشپزخانه بودم.برادرهایم می گویند لازانیای تو خوشمزه تر از مال مامان است و پختن این غذا به عهده من گذاشته شده.

دوست مامان خانه مان است.2سال از او بزرگتر است.صورتش را بوتاکس کرده.موهایش یک رنگ بسیار خوشگلی دارد با لایت صورتی.ناخن هایش خیلی خیلی قشنگ هستند می گوید ماهی دوبار پدیکور و مانیکور می رود.دارد با مامان صحبت می کند که یکدفعه به من می گوید:

«توی خانه خودت اینطور کار نکنی ها.مردت عادت می کند.هرروز غذا نپز تا یک روز که می پزی ازتو تشکر کند.فکر نکند وظیفه ات غذا پختن است.

آن اول ازدواجمان همسرم می رفت حمام(موذیانه می خندد)،هرروز می رفت حمام.زیاد لبای عوض می کرد.لباس هاش را نمی شست.دیدم یک عالمه شورتش توی حمام هست.بعد از یک هفته که دیدم نخیر منتظر است من بشورمشان،یک روز که سر کار بود همه را ریختم دور.وقتی آمد دید شورت هایش نیست.از آن موقع تمام لباس هایی را که لازم نباشد با ماشین بشوریم،خودش می شورد.زرنگ باش دختر جان.هر جور که رفتار کنی همسرت فکر می کند همان هستی و عادت می کند.نگذار به نقش کلفتی زن توی خانه عادت کندمن را ببین ،ماهی دوبار آرایشگاه می روم.ماهی یک بار دوره دارم.برای بچه ام پرستار گرفتم.هردوماه یکبار مسافرت زنانه می روم.هفته ای یکبار هم غذا بپزم کلی تشکر می کندو از دست و پنجه ام تعریف می کند.ببین چه جوان و شاداب مانده ام.فکر نکن پولدار بودیم ها.نه.عادت کرد بیشتر کار کند تا اینطوری زندگی کنیم.»

توی دلم گفتم حتما تو هم به نقش نوکری مردت عادت کرده ای.این زندگی خوبی است آیا؟

 

 

پی نوشت:خانم آ،عزیزم.نمی خوای از خودت یه خبری بدی؟دلم برات تنگ شده ها.جات خالیه

   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢

نظرتون چیه؟

اینجا را بخوانید./

یعنی من هنوز گرفتار آن حصیر وسط مهمانان هستم.

   + لورا - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢

من هم بچه بودم یعنی؟

اول های سال تحصیلی بود که مادر یکی از دوستان برادرم که کلاس سوم بودند ،زنگ زد و گفت عزیزم شنیده ام تدریس خصوصی می کنی.مادرها خیلی از تو راضیند.می شود هم برای پسرم و هم برای دخترم بیایی؟پسرم کلاس سوم و دخترم کلاس اول دبستان هستند.گفتم بله حتما.برای چه درسی؟گفت برای دیکته شب.من حوصله ندارم به بچه هایم دیکته بگویم.من گفتم ولی هرروز که نمی توانم بیایم.گفت باشد هفته ای سه بار بیا.سه روز بقیه را یک کار می کنم.این دوبچه هم انصافا بچه های خوبی بودند و اذیتم نمی کردند.باعث شدند تا آخر سال یک پول تپل هم دستم بیاید. اما یک روز که با دخترک توی اتاق تنها بودیم:

دخترک:خانم می شود یک رازی به شما بگویم؟

-اگر رازی مربوط به خانواده ات است که کسی نباید بداند نباید آن را به کسی بگویی.مشغول تلفن

دخترک:اما من می خواهم به شما بگویم.دوست دارم به کسی بگویم.

-عزیزم هیچ کس نباید از محیط خانه تان جز خودتان با خبر باشد.ساکت

دخترک:(درحالیکه خیلی تند صحبت می کند)خانم مامان بابای من عین توی فیلم ها یکدیگر را می بوسند و عین همان فیلم ها بدون لباس کنار هم می خوابند.تازه بعضی شب ها مادرم جیغ می کشد بعد با پدرم می خندند.خانم هروقت مامان بابایم می خواهند بدون لباس باشند مادرم یک لباس صورتی کوتاه می پوشد و بعد اینکه فکر می کند ما خوابیدیم در اتاقشان را قفل می کند.من از سوراخ کلید می بینم ولی... و یک نفس راحت می کشد.اوه

-خنثی

-خنثی

دخترک:می شود به برادرم هم بگویم؟از خود راضی

- نه عزیزم.اولا که وقتی مادرت صبر می کند تا تو بخوابی یعنی دوست ندارد شما ببینی چه کار می کند.این ها چیزهایی است بین مامان و بابایت.هیچ کس دیگر هم نباید بداند.هیپنوتیزم

-دخترک:باشه خانم.می شود وقتی من هم بزرگ شدم با شوهرم این کارها رو کنم؟

-وقتی بزرگ شدی بله.دیگر اینطور فیلم ها را هم نبین.این هم برای بزرگ هاست.کلافه

-دخترک:قول نمی دهم.ولی سعی می کنم.

-منتظر

----------------------------------------------------------------------------------

بعد از این که کامنت ها رو خواندم به این تیجه رسیدم نگفتنم خیانتی است در حق دخترک.

زنگ زدم و عین دخترک تند تند حرف هایم رو گفتم.مامانش بدون این که حرفی بزند ،خداحافظی کرد.طفلکی خیلی ناراحت شد.

فکر می کنم برای سال جدید این دوتا شاگردم رو از دست بدهم ولی خداروشکر که کار درست رو انجام دادم.

باتشکر از شما عزیزانم

   + لورا - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۳٠

گزارش یک جشن به سبک ایرانی

دیروز من رفتم خانه همسر این ها تا اگر رفتیم جام جهانی،همگی برویم بیرون و جشن بگیریم.خوب ماهم رفتیم بیرون .می خواهم گزارش متفاوتی به شما بدهم برای این مورد:

می رویم که داشته باشیم:

-ملت اتوبان یادگار شمال رو بند آورده بودند(همه ی باندها)و می رقصیدند.هیچ فکر نمی کنید که یک نفر نمی خواهد تو این جشن باشد و می خواهد برود خانه؟ممکن است مریضی در راه بیمارستان باشد یا خانمی بخواهد زایمان کند؟

- دختر ها با تیپ های آن چنانی توی ماشین بودند و دنبال پسر ها با ماشین های آن چنانی .

- بیشتر کسانی که از کنارشان می گذشتی ،دهنشان بوی الــ_کل می داد .شادی بدون این نمی شود؟حالا اگر هم خوردی باید بیایی توی خیابان و رانندگی کنی و جان خودت و بقیه را به خطر بیندازی؟

- بعضی دختر ها با مانتوی سنگ دوزی شده ،کفش پاشنه 12 سانتی ،شلوار دمپایی که اینقدر بلند بود روی زمین کشیده می شد ،دامن کوتاه و با ساپورت (بدون مانتو)بودند. عزیز من هر جامعه ای هنجارهایی دارد.اینجا برزیل نیست که یکی با بیکینی بیاید و یکی با بلوز و شلوار لی.آیا تو با آن کفش 12 سانتی می خواستی راه بروی و شادی کنی و فریاد بزنی یا هدف دیگری داشتی؟

- یکی از دخترهایی که ذکرشان رفت  یک پرچم را دید که رویش نوشته بود ما که رفتیم برزیل،پرسید چرا این رو نوشته؟یعنی نمی دانست برای چه آمده و فقط آمده بود

 

 

 

اینجاهم ببینید.منم شرکت کردم.

-

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٩

آیا سرشان به جایی خورده است؟

آقا این تی وی چه باز شده.خوشحال هستند.رقص و سرور مردم را نشان می دهند.مجری ها لبخندهای قشنگ می زنند.ادبیاتشان شیرین شده .مهربان شده اند.هر چه عکس از هر بزرگ نظام نشان می دهد دارد می خندد.

خانم های بی حجاب با موهای طلایی و هایلایتی نشان می دهد.روزنامه نگارها از ارتباط با آمریکا و انگلیس می پرسند.

کسی می پرسد یا شما قول می دهید سران انقلاب را که حالا نیستند آزاد کنید؟

یکهو یک نفر فریاد می زند روحانی یادت باشه میرحسین باید باشه و ما این را از تلویزیون می شنویم.روحانی می خندد و تشکر می کندو برنامه قطع نمی شود.

امیدوارم برای این آقای شجاع مشکلی پیش نیاید.

   + لورا - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧

صبح امید وطن

خدایا شکرت.

   + لورا - ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥

آب زنید راه را

یعنی چی حالا؟برای شهادت امام حسین از ده روز قبل عزاداری ها شروع می شود.اما برای تولدش،برای این عیدهای شاد هییییچ خبری تو خیابان نبود.نه چراغانی نه طاق نصرت.حتی فقط برای نذری یک لیوان شربت به لیمو خوردم .تی وی هم که ساز جدایی برای خودش می زند.نوحه را بر می  دارند و با لحن شادتری می خوانند.حیف نیست این روزها رو فراموش کنیم و شاد نباشیم؟اگر حاجتی هم دارید در این روزها بخواهید.خدا هم این جور مواقع حوصله بیشتری دارد.بهتر حرف های مارا گوش می دهد.

 

 

 

 

عیدهایتان مبارک

 

 

   + لورا - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳

ادب مرد به ز دولت اوست

این و این رو بخونید.

زمانی که مرد خوش رو رییس جمهور بود من بچه بودم بار اول 9سال داشتم اما می فهمیدم که با خانواده ام به شادی زندگ می کنیم.روز مادر رفتیم و با 25 هزار تومان برای مادرم یک جفت گوشواره سنگین و آبرومند خریدیم.می توانستیم با همان پول یک دست  بلوز دامن معمولی(نه مارکدار)بگیریم.خانه خریدیم و ماشینمان را عوض کردیم.مدرسه غیر انتفاعی می رفتم و هر سال یک بار تابستان و یک بار عید به مسافرت می رفتیم.یکیش حتما با هواپیما بود.

امروز من 25 سال دارم.چندماه دیگر عروسیم است.هنوز سرویس طلایم را نخریده ام.شاید هم نخرم چون همسرم نمی تواند ده میلیون پول بدهد برای آن.خانه مان را بابایش برایمان ساخته و نمی توانیم ماشین هم بخریم.فکر می کنم باید چند ماه پس انداز کنیم تاشاید بتوانیم خانواده هایمان را مهمانی کنیم حالا مسافرت بماند.

دلم می خواهد ما هم به شادی آن سال ها زندگی کنیم.دغدغه من انرژی- هسته -ای نیست.دغدغه من خوشبختی است.نداشتن ترس از آینده است.دلم می خواهد اگر فرزندی به دنیا آوردم نگران تحریم و جنگ نباشد.مثل آن سال های من خوشحال باشد.برای همین می روم و به مردی که شاید از جنس او باشد رای می دهم.درست است گذشته برنمی گردد ولی شاید بازهم ایران جایی برای زندگی شود.

به این نتیجه رسیده ام که رای ندادن من و ما ،دادن رای به کسی است که آنها می خواهند.شاید رای ندادن ما حرام کردن خون هایی باشد که آن سال به زمین ریخت و باز هم داغ آنهایی که بچه هایشان رفتند تازه شود.شاید بگویند باز هم یکی مثل آن آمد و ماندگار شدظلمشان اگر ما نرویم.

   + لورا - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠

دوراهی سخت

تا قبل از امروز مطمئن بودم که نمی روم. مطمئن بودم هیچ کاری برای آن روز کذایی نمی کنم.در حضور حداکثری شرکتی نمی کنم و مهر تاییدی برای این آدم ها نمی شوم.مطمئن بودم که زخم های 4سال پیش خودم و بقیه را مرهم اگر باشد شرکت نکردن است.نمی خواستم بروم و انگشت رنگیم را در چشم دشمنان فرو کنم و بگویم ما هستیم. اما امروز ترسیدم.ترسیدم اگر نروم و نرویم بدتری بیاید. متحجر تر و دست مال به دست تری از اینکه هست.می ترسم نرفتنم و نرفتنمان اوضاع را بدتر کند.اگر او با شرکت ما بیاید و کار بهتری کند چه؟واقعا نمی دانم باید بروم یا بمانم؟

دکتر محمدرضا عارف این حرف امروز تو به دل من نشست.گفتی می دانم بیشتر شما شاید انگیزه ای برای حضور در این انتخا-بات نداشته باشید.تورا دوست داشتم که به راحتی اسم میر را آوردی.که شجاع بودی.که اعتراض می کردی.اگر بروم به تو رای می دهم.

 

   + لورا - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

بعدش چی؟

حالا دهن ها باز شده و بعدش به زور می بندنشان.

   + لورا - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧

می ترسم؛او هم زنی مثل من بود

دیروز داشتم در وبلاگ ها می چرخیدم.یک وبلاگی است که چند وقتی است می خوانمش.نوشته های یک زن جوان بیست و چندساله ایست که 4سال است ،ازدواج کرده.دیدم سه تا پست دارد که نخوانده ام.رمزی هم بودند.چند هفته پیش در کامنت ها رمزش را داده بود.پست اول راجع به یک مهمانی در خانه عمه بود که او چقدر خوشگل شده بود و شوهرش چقدر به داشتنش افتخار می کرده.پست دوم به یک مسافرت شمال رفته بودند و در آن زمان ،هوا چقدر دو نفره بوده و می چسبیده برای عش.ق بازی.پست سوم که یک ماه بعد نوشته شده بود اما خبرهای بدی داشت...چند وقتی بود که با شوهرش به این نتیجه رسیده بودند که رابطه شان آن گرما و حس و کشش سابق را ندارد.می ترسید شوهرش به او خیانت کند.با همدگر راهی پیدا کرده بودند که رابطه شان را از تکراری بودن نجات دهند...«دوستان من و شوهرم فکری داریم...اگر شما هم مثل ما می خواهید رابطتون یک تکان اساس بخوره و  زوج هستید،حتما باید ازدواج کرده باشیدا وگرنه شوهرم ردتون می کنه ،برام کامنت بذارید.ما تحقیق کردیم در اروپا و آمریکا این کار خیلی طبیعی هست.اینطوری شوهرتونم خیلی خوشحال می شه که شما اینقدر روشنفکر هستید و این پیشنهاد رو می دید بهش.کامنت های نامربوط تایید نمی شوند.از هرکس خوشمون بیاد عکس و ایمیل خودمون رو بهشون میدیم و بعد قرار میذاریم»

وقتی خواندم ،گفتم نه اشتباه فهمیدم.اینجا چه جای این حرف هاست؟باید بروند و در "آن سایتها" این چیزهارا بنویسند.نه .دوباره خواندم و کامنتها را که آن چند کامنت مثل یک سیلی به صورتم خورد.از این پیشنهاد استقبال کرده بود.عکس و فیلم خود و همسرش برایش را ای میل کرده بود.آن یکی ابراز هیجان کرده بود و گفته بود که من شوهر ندارم اما با بوی فرندم می آیم و شماره ام در خصوصی می گذارم..یکی هم از بیماری ترسیده بود...

کامپیوتر را خاموش کردم.چراغ رو هم.یک گوشه اتاق نشستم...فکر کردم و فکر.مغزم داغ کرده بود.دوسال بود که اورا می خواندم.مثل بقیه از دوستی هایشان،روزمرگی ها،مادرشوهرش و شیطنت هایشان می نوشت.حالا چطور در یک ماه به اینجا رسیده بود؟

   + لورا - ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٢

مرغ همسایه چیست؟

داشتم کمدم رو مرتب می کردم که رسیدم به آلبومم.عکس های دوران دبیرستان.روز آخر مدرسه که آب بازی می کردیم و همه خیس بودند جز یک نفر که گوشه ای ایستاده بود . از خیسی لباس های بقیه چندشش می شد.

آن وقت ها، دوستی داشتم که خیلی با کلس بود.همیشه دماغش را سر بالا می گرفت.صاف می نشست و پایش را روی پایش می انداخت. با چنگال غذا می خورد.همیشه دستمال دستش بود و مرتب می گفت اه ،چطور می توانید با دست کثیفتان چیپس بخورید.جولیا پندلتونی بود برای خوودش.دوست داشت پزشک زنان شود و هر وقت از او می پرسیدند پدرت چه کاره است؟می گفت پرفیوژنیست و ما چقدر زحمت کشیدیم تا فهمیدیم پرفیوژنیست همان تکنسین اتاق عمل است.کار کمتر از پزشکی و مهندسی را عار می دانست و اگر کسی می گفت پدرم مغازه دار است یا شغل آزاد دارد با تحقیر او مواجه می شد.سوم دبیرستان که شد ،رفتند کانادا.عکسش را وقتی با او چت می کردم دیدم ،صندوقدار یک رستوران شده بود.خیلی هم خوشحال بود و از کارش راضی.می گفت تا زمانی که کالج می روم خوب است.وا رفتم.الان ازش خبری ندارم امیدوارم به آرزوهایش رسیده باشد.

از این جولیا ها زیاد داریم.کسانی که حاضر نیستند در وطن خود کاری کمتر از مدیریت داشته باشند اما در مملکت دیگران به کارهای خدماتی هم تن می دهند.چرا اینجا ذلت است و آنجا عزت؟

   + لورا - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٦

تاکسی 2

سوار تاکسی شدم.کنارم یک خانم با بچه فکر کنم یه سالش،کنار اون یه آقا و جلو هم یک آقای دیگر.چند دقیقه بعد از راه افتادن ماشین،بچه شروع کرد به گفتن مامان ممه،مامان ممه،و با دست محکم روی سینه های مادرش می کوبید.مادر محترم و آقای کناریش،آقای راننده و آقای جلویی هم هار هار می خندند.بچه هم چنان می گه مامان ممه.ممه بده.

آقای کناری می گه عزیزم ممه جیزه،مامان در بیاره آقا می بینه و مامان هار هار می خنده.

من:خنثی

آقای کناری پیاده میشه و مامان به من می گه آدم نباید دگم باشه،به قیافتم نمیاد مذهبی باشی که اینطوری اخم کردی.

من:افسوس تو چه می دونی حیا چیه.

   + لورا - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢

تاکسی

1) توی تاکسی نشسته بودم.من بودم و آقای راننده.یهو یه آهنگی شروع به خوندن کرد با این مضمون:یه تخت دونفره می خوام تو جایی که با حال باشه و کسی نباشه که مارو لو بده.ولی تو رفتی و پشت پا زدی با داستانای ما.حالا کی لباستو می بنده از پشت؟

2) آقای محترم،فکر می کنی تجاوز فقط اینه که منو خفت کنی ببری یه جای خالی و خلوت و کارت رو انجام بدی؟

نه تجاوز یعنی تو تاکسی اینقدر بهم بچسبی تا بازوت همه جای منو معاینه کنه.با نگاهت توری بودن لباس زیرم رو تشخیص بدی.وقتی از کنارم رد می شی دستت رو بمالی به باسنم.اینا همش تجاوزه.بفهم!

 

کسی می دونه خلیفه گری ارامنه یعنی چی؟امروز یه ماشین دیدم که اینو روش نوشته بود.

   + لورا - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۸

لورای مغموم

چرا یکی میاد از خانه و آشپزخانه شعبه بازار ،یه پیمونه قاشقی  ساده میخره 45 هزار تومان چون مارکش "زکه" و با خوشحالی و افتخار میگه مامان من اینو خریدم 45 تومن.اما من به مامانم نمی گم از این ظرف سرامیکیا که توش سفیده و بیرونش قرمز و میشه تو فر گذاشت می خوام؟چون سایز متوسطش فقط 76 تونه و می گم ولش کن واجب نیست.

 

 

پی نوشت:به بوشهریای عزیز تسلیت می گم بابت از دست دادن عزیزانشون تو زلزله.برای بازمانده ها هم طلب صبر دارم.

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٠

روزهای دل انگیز عید

ای کسانی که  چندین سال از عمرتان می گذرد، آیا فکر نمی کنید که به اندازه کافی بزرگ شده اید و نباید خاله بازی کنید؟چه لزومی دارد لباس قشنگ هایتان را بپوشید و ظرف هایتان را بچینید و منتظر مهمانی باشید که چند ساعت قبل او را دیده اید تا برایش چای بریزید؟

توضیحات:یکی از اقوام نزدیک همسر امسال فوت کرده و روز عید باید برای عید اول اون که خونشون کرجه بریم.می خوان خونه یکی دیگه که اون هم از اقوام نزدیکه و خونشون کرجه هم همون روز برن.خونه مامان بزرگ منم که تهرانه باید روز اول عید و به همراه مامان بابام بریم.ما ماشین هم نداریم.(خونه ما هم تهرانه)

پ.ن:دوستان اینکه پست قبل فقط یک نظر داشت،چه معنایی داره؟یعنی موافقید یا مخالف؟

   + لورا - ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

ملت متحد(؟)

امروز در مسیرم از جلوی سه تا خشکبار فروشی بزرگ رد شدم.هر سه تاش غلغله بود.بعد یاد لایک های "امسال آجیل نمی خریم" ف.ب افتادم.واقعا ما ملت مسخره ای هستیم.الکی یه چیزیو قبول می کنیم.جلو فامیل و دوست و آشنا پز روشنفکری می دیم .اونوقت زودتر از بقیه می دویم تو صف که یه وقت عقب نیفتیم.تازه وقتی یه چیز گرونتر میشه بیشتر می خریم که بگیم ما پولدارتریم.

البته تحریم آجیل به نظر من کار بیخودیه.چون ما هیچ وقت متحد نبودیم و در این وانفسای گرونی خیلی چیزا هست که خیلیا نمی تونن بخرن چه برسه به پسته.

   + لورا - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩

صرفه جویی یا چی؟

رفته بودم شیرینی فروشی نزدیک خونه تا مقداری نون خامه ای بخرم با مامان بزنیم به بدن.منتظر بودم تا نوبتم بشه و به آقای فروشنده بگم چی می خوام که صدای یه خانمی رو شنیدم که بلند بلند می گفت از این پسته ها بده.کرمو نباشه ،سربسته نداشته باشه.آره بادوم هندیم بذار .وا اقا مگه آجیل عید بدون بادوم هندی میشه؟!

سر برگردوندم و دیم خانمی تقریبا 50 ساله و نسبتا شیک و پیک هست البته جوری لباس پوشیده بود که سنش رو کمتر نشون بده ولی صورت و دستاش همین 50و اندی رو می گفت.خانم دیگه ای که کمی جوونتر بود کنارش ایستاده بود . به آقا می گفت اندازه 10 تومان پسته بده و اون آقا هم چونه می زد که ده تومان خیلی کمه و اون خانمه اصرار می کرد که همین قدر می خوام.

خانم 50 ساله روشو کرد به خانوم جوونتر و گفت:«امسال عروسه هست باید جلوش درآم.اینقدر تو خرج افتادم که نگو.باید ببینه ما چه خانواده ای هستیم تا بعدا جلو فامیل و آشنا آبروم رو نبره.ننه!باباشم باید ببینن.»خانم جوونتر گفت:« خوب شما صرفه جویی کن و تجملاتی نباش تا این رو یاد بگیره ازت و بعدا پسرت رو اذیت نکنه و بگه مامانت همینطوریه حق نداری ایراد بگیری از خرج و برج خونه» خانم 50ساله اخمی کرد و گفت :«نه خانم شما نمی دونی جلو دخترای این دوره زمونه باید درومد.بعدا پسرم آدمش می کنه که خرج اضافه نکنه!»

خانم جوونتر با لبخندی بر لب خداحافظی کرد و رفت و خانم 50ساله به فروشنده گفت:«بعضیا چه جور آدمایین.گدا بازی در میارن اسمشم میذارن صرفه جویی!»

   + لورا - ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢