خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

توضیحات در مورد پست دلم گرفته ای دوست

دوستان عزیزم.ممنونم از همه شما که به من کمک کردید.راهنمایی و نصیحت کردید و خواستید که کمکم کنید و حرف هایم را گوش دادید.من واقعا خوشحالم که این وبلاگ رو راه انداختم تا اینچنین دوستان خوبی پیدا کنم.

اما در مورد عروسی:

دوستان !من اول که همسر این ها آمده بودند خواستگاری گفتم عروسی نمی خواهم.طلا خریدن و مسافرت رفتن برایم مهم تر هست.مادرشوهرم گفت نه ما عروسی می گیریم حتما.(حالا کمی مفصل تراز اینکه من اینجا نوشتم)باتوجه به حرف ایشان و این که نامزدی ما فقط بزرگان فامیلمان بودند و جشنی به آن صورت نبود.یک مهمانی عصر بود و رسمی،پدر مادر من یک جشن عقد گرفتند که خودمانی بود یعنی فامیل های درجه اول و بچه هایشان.مادر شوهرم آن روز هم گفت لباس سفید و سفره عقد باشد برای عروسی.خوب جشن ما تقریبا صدنفر مهمان داشت اما چند نوع غذا و ارکستر و این ها داشتیم.حالا که نزدیک  زمان موعد عروسی می شویم، مادر شوهرم آن حرف ها رو در مورد عروسی خواهر شوهر که شاید دوماه زودتر از ما باشد می زند.من برای همین ناراحتم.

می گویم من که از اول گفتم نمی خواهم.تو هم قبول می کردی.برای عروسی ،دوخانواده جشن عقد و عروسی را یکی می کردند و پول هایشان را روی هم می گذاشتند و یک جشن کوچک و آبرومند می گرفتیم.حالا خانواده من خرجشان را کرده اند که زیاد بود تقریبا.همه در فامیل خودشان می گویند "س" چه جشن عقدی داشت و این ها،اما آن ها کنار کشیده اند.می گویند ما که یک بار جشن گرفتیم دیگر چه لزومی دارد که دوباره همان آدم ها را دعوت کنیم؟لباس سفید پوشیدن و جشن و رقص و عکس برای من مهم هست اما می توانم ازشان بگذرم به خاطر زندگیم اما این رکب خوردن بدجور دلم را به درد آورده.

لازم به توضیح است که همسر این ها حتما عروسی قاطی می گیرند در فامیلشان .خودمانی هایمان هم صد نفر هستند حدودا.یعنی مهمانی کوچکمان این تعداد را شامل می شود اگر بخواهیم بگیریم.این چند روز خودم زیاد پرس و جو کردم یک مهمانی ساده  تقریبا 8 میلیون می شود با توجه به اینکه جا هم باید بگیریم.

ببخشید که این موضوع را مرتب اینجا مطرح می کنم .خودم هم دوست ندارم حرف های اینجوری بزنم.اما لازم بود که توضیح بدهم.

   + لورا - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/٢٤