خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

وقتی که خانواده دوست شدم...

چهارشنبه بعداز ظهر توی خانه نشسته بودم و تنها بودم.گفتم بیایم و کارصوابی انجام دهم.مخلوط کن را برداشتم.طالبی را قاچ کردم و با یخ و شکرو شیر(اگر شیر نمی ریزید ،یک بار امتحان کنید قطعا دوست خواهید داشت)ریختم توی مخلوط کن.دکمه را زدم و داشتم فکر می کردم الان بابا و مامانم می آیند خانه و با این نوشیدنی دلپذیر خنک مواجه می شوند.وقتی حاضر شد،گفتم حالا که کسی خانه نیست من با قاشق از کف رویش می خورم که خیلی دوست دارم و هیچ کس نمی بیند که قاشق دهنی را دوباره توی فالوده زده ام.همینطور سرخوشانه می خوردم و قاشق قاشق نوشیدنی گوارا را در حلقم می ریختم که به خودم آمدم و دیدم وای بیشترش رو  را خورده ام.خیلی شیک بقیه آن را که یک لیوان می شد هم خوردم.آثار جرم را شستم و جمع کردم و رفتم آب چای رو گذاشتم.از خود راضی

حالا سوتی های چیزدارم را به سمع و نظرتان می رسانم:

-عزیزم این چندروز که داری میای خونمون و مامانم اینا نیستن چیزتم بیار،لازمش داریم.(چیز=دوربین)

-عزیزم چیزتو تر تمیز نمی کنی؟خوب نمی شوریش؟یه بار درش آوردی دیدمش زیاد تمیزنبود.(چیز= ریش تراش)

-چیز باباتم کادو کردم خیلی خوشگل شد.(چیز=کادوی روز پدر)

   + لورا - ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠