خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

گزارش یک حسادت - 5

وقتی فامیل فوت کرد همه به خانه شان رفتیم.خانه کرج بود و من اجازه داشتم که شب بمانم."الف" از چند روز قبل آنجا بود و از "س" خواسته بود تا وسایلش را بیاورد.عروس برای مراسم تشییع نیامد و تازه 7شب پیدایش شد.می گفت "الف" به من نگفته بود.خوب آن وقت صبح خواب بودم.اما همه گفتند ما هم خواب بودیم اما بیدار شدیم.برگشت و به مادر شوهر گفت دفعه بعد جبران می کنم.مادر شوهر اخمی کرد و گفت :وا!یعنی فامیل های من بمیرند تا تو جبران کنی؟گذشت تا "الف" از من خواست شارژرش را بدهم.عروس در اتاق بود .به او گفتم اگر می روی پیش "الف" این را هم ببر.با لحن خیلی خیلی بدی گفت:وسایل "الف"پیش توئه؟دست تو چی کار می کنه؟من هم با عصبانیت گفتم این کیف "س" است.کمی بعد هم دیدم شوهر خاله "س" این ها دارد با او حرف می زند و جوری بود که انگار ناراحت است.آن روز عروس به حالت قهر و با آزانس به خانه برگشت.همه گفتند این که روز معمولی ،همه جا می ماند حالا رفت؟برای ختم هم نیامد."الف" گفت چندین بار زنگ زدم.جواب نداد.اما مادر و پدرش آمدند.مادرش در مسجد به مادر شوهرم گفت ما جشن عقد های زیادی رفته ایم ،آن چیزی که شما برای عروس آوردید خیلی کم بودا.که خواهر شوهرم گفت ببخشید مسجد جای این حرف ها نیست اما شما چی کار کرده بودید؟

چند روز بعد مادرشوهرم گفت که عروس می خواهد جدا شود.گفته از تو متنفرم و ازت بدم می آید.او همیشه در جمع می گفت خیلی دوست دارم.خدایا هیچ وقت  من را بدون "الف" نگذار.در جمع می بوسیدش و قربان صدقه اش می رفت.مادر شوهرم تعریف کرد که عروس خیلی شکاک است.8ماه تمام نگذاشته تا "الف" نهار ببرد و با همکارانش بخورد تا با آنها نگوید و نخندد.به شوهر خاله گفته است که چرا شما گذاشته اید دخترتان - 11سال از "الف" بزرگتر است و یک شوهر و یک بچه هم دارد-با "الف" عکس دونفری بیندازند.حتی پیش مشاور هم رفته بود اما نتیجه نداشت.

بعد از چند ماه از هم جدا شدند.نصف مهریه و تمام طلاهایی را که برایش خردیده بودند را گرفت.لباس هایش را پاره کرده بود و فرستاده بود."الف" چند وسیله خریده بود و آن ها را در انباری عروس گذاشته بود.مادرش در جواب پس دادن آنها گفته بود ،وسایل را بر می دارم چون آمدی خانه ام و خوردی!این حرف همه جای مادر شوهر را سوزانده بود .

من خوشحال نشدم اما دلم خنک شد.بعد آمدن این عروس خون ها بود که به جگرم شده بود،دعواهای تحمیلی بود که با "س" داشتم و اشک ها بود که ریخته بودم.

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٤