خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

گزارش یک حسادت - 4

توی مراسم عقد ما ،چشمهای عروس همش اشکی بود و بغض داشت.من فکر می کردم که به خاطر مراسم بد خودش هست و دلم می سوخت برایش.مادر شوهرم خیلی هوایش رو داشت و مرتب یا کنارش بود یا صحبت می کرد بااو.حتی بیشتر از ما هم به عروس شاباش داد.همه این ها برای من مهم نبود چون خدا رو شکر می کردم که مادر پدر با درایتی دارم و فامیلم مایه آبرویم هستند.(بعد از مهمانی عقد برادر شوهر به این نتیجه بزرگ رسیده بودم.تا قبل از آن قدرش رو نمی دانستم.)بماند که برادر شوهر چقدر در این مراسم مارا حرص داد.رقص چاقو کرد و با اینکه می دانست پول های "س" برای شاباش تمام شده ،چاقو را نمی داد.تا اینکه مادرم فهمید و به"س" پول رساند و او به جای اینکه هوای برادرش را داشته باشد خیلی بیشتر از آن چیزی که لازم بود گرفت.

بعد از عقد ما و قبل از عید بود که عروس اعلام کرد دیگر به خانه خودشان نمی رود چون شرکتشان عوض شده و راهش به خانه آنها دور است و از آن شب در منزل مادرشوهر ماند."س" که اتاقش با "الف" مشترک بود خیلی شاکی شده بود .می گفت نمی توانم یک لباس راحت بپوشم یا دوش راحت بگیرم.نمی توانم راحت دراز بکشم و شب ها آواره شده ام اما پدر و مادرش به جای اینکه حرفش را گوش دهند می گفتند تو به "الف" حسادت می کنی چون او مرتب کنار همسرش است اما پدر لورا اجازه نمی دهد او زیاد به خانه ما بیاید و تا دیر وقت بماند.یا تو زیاد به خانه آنها بروی و بمانی.اما کسی نمی گفت این قول و قراری بود که ما با هم گذاشته بودیم . حتی شما با پدر عروس هم گذاشته بودید .اما پدر لورا سر حرفش می ماند و چیزی که گفته را عوض نمی کند.در این اوضاع پدر عروس پول داد تا "الف" به نام خودش یک ماشین بخرد  و این تبدیل به یک پز جدید برا ی ما شده بود.این وضعیت برقرار بود تا اینکه یکی از فامیل های نزدیک "س" فوت کرد...

   + لورا - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۱