خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

گزارش یک حسادت - 3

... تعدادی از مهمان ها روی زمین نشسته بودندو تعدادی می رقصیدند.به غیر از مبل ها صندلی دیگری برای نشستن دیگران نبود.ما گوشه ای ایستادیم تا مادر شوهرم،سریع مادر من و مادرش را روی مبلی جا دهد.و ما که تعداد کمی هم بودیم گوشه ای روی زمین نشستیم.خودش هم روی دسته مبل کنار مادرش نشست!.خواهر عروس یک تاپ تریکوی قرمز با شلوارک لی پوشیده بود و مادرش یک لباس حریر دنباله دار بدون کفش یا صندل.دوست صمیمی عروس یک دامن بافتنی خیلی کوتاه و با یک لباس توری که لباس های زیرش را نشان می داد پوشیده بود.از مردانه که در خانه همسایه بود خبر نداشتم اما مادرشوهرم را می دیدم که دارد سکته می کند.مرتب از مادرم عذر خواهی می کرد و عرق های پیشانیش را پاک می کرد.حتما یادش آمده بود که وقتی زنگ زده بودیم برای تبریک چطور دل مادرم را سوزانده بود با عروس جون و عروس خانم گفتن هایش.با تعریف از شغل پدر جانباز عروس ،با تعریف از وضعیت بسیار خوب مادی و خواسته های کمشان.یادش آمده بود که چطور "س" را پر می کردند و بین ما دعوا می انداختند که من سر و زبان داری،خانواده شوهر داری و مراسم نگرفتنم را از عروس یاد بگیرم.

همین طور که روی سرامیک می نشستیم، یادم آمد که وقتی تازه نامزد کرده بودند،مادرشوهرم بارها با خوشحالی می گفت دختر چشم و دل سیری پیدا کرده ایم.مهریه اش 14 سکه بیشتر نیست و گفته هیچچچ مراسمی نمی خواهم.حتی یک جشن کوچک.برای همین عقد هم "الف" اصرار کرده بود که عروس جشنی نمی خواسته و کسی را نیاورید.اما خوب بدون مهمان که نمی شد.به خاطر همین ما و یک خاله و مادربزرگ را دعوت کرده بودند.خوب عروس حق داشت برا ی چه مراسم می گرفت؟

دیگر از ادامه آن مراسم نگویم بهتر است که وقتی به خانه آمدیم ،مادرم گفت ان شا الله که خوشبخت شوند اما چشم من که آب نمی خورد.به هر حال روزانه با آدم های زیادی سروکار داشت و دیگر آدم شناس خوبی شده بود.

بعد از آن دیگر ندیدم که مادرشوهر جلوی من از عروس تعریف کند.مخصوصا که در جشن نامزدی خواهر شوهر هم کرم هایی ریخته بود و با "الف" به خاطر آنکه با دختر 16 ساله دختر خاله اش می رقصید دعوای مفصلی کرد.چند ماه گذشت و به عقد ما نزدیک شدیم...

   + لورا - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱