خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

گزارش یک حسادت - 2

نه "س" و نه خواهر شوهر را برای خواستگاری نبرده بودند.اما "س" از مادرش شنیده بود که عروس جدید کمی تپل است.کارمند است که این مورد علاقه خانواده بود .خیلی هم خوش سر و زبان است.خانواده اش هم کمی مذهبی هستند.

وقتی برای بار اول در خانه "س" عروس را دیدم،معنی کمی تپل را فهمیدم چون او دقیقا دو برابر من بود.در همان روز اولی که به خانه آنها آمده بود،تقریبا دوساعت با "الف" به اتاقش رفت و با هم تنها بودند .مادرشان را هم "ت"جون و"ت" صدا می زد.بعدا فهمیدم که کمی مذهبی هم یعنی چه."الف" وقتی به خانه آنها می رفت،ژل نمی زد و شلوار لی نمی پوشید.اما عروس از روز بعد از خواستگاری هر روز با "الف"از سر کار به خانه آنها می رفت و تا 12 شب می ماند.مادر "س" هم برای توضیح به من می گفت می خواهیم با هم بیشتر آشنا شوند.روز نامزدی مرا نبردند و گفتند رسممان نیست وقتی هنوز عقد نکرده اید با خود به مهمانی رسمی ببریمت.حتی یک تعارف یا معذرت خواهی هم نکردند.

رابطه من با عروس اصلا خوب نبود.آدمی هستم که ظاهر و باطنم یکی است و نمی توانم الکی قربان و صدقه کسی بروم و تعریف کنم.دوست ندارم در جمع سرم را روی پاهای نامزدم بگذارم ،یا مرتب لپش را ببوسم و بمالمش.این کارهایی بود که عروس می کرد و به همین خاطر من نمی توانستم با او ارتباط بگیرم.تملق؟هایش روی پدر شوهر اثر گذاشته بود و اورا که مرتب بابا بابا صدا می کرد،خیلی دوست داشت.

نزدیک عقدشان بود که مادرشوهر از من پرسید لباس هایت را از کجا می خری؟لباس های تو همیشه شیک است و مناسب.می خواهیم برای عروس هم از آنجا بخریم.گفتم او خیلی چاق است و آن مزون سایز او ندارد.بعدا فهمیدم که او هر بار که برای خرید لباس بیرون رفته اند،گریه کرده که چرا چاق است و با "الف"دعوا کرده که چرا او را دوست ندارد که نمی گوید لاغر شود!اینقدر اذیت کرده که "ت"جون گفته من دیگر برای خرید با شما نمی آیم.

روز عقدشان رسید .مهمانی جدا و در خانه عروس بود.من و مادرم به آرایشگاه رفتیم و حسابی خودمان را ساختیم .به هر حال من جاری بودم و توی چشم.وقتی آنجا رسیدیم و وارد شدیم،رنگ از روی مادرشوهرم پرید...

 

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠