خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

گزارش یک حسادت - 1

*فکر می کنم اسمش رو بذارم عاقبت یک حسادت بهتر باشه.نظر شما چیه؟

... روز نامزدی وقتی برای ما آرزو خوشبختی می کردند،برای "الف"-برادر بزرگتر"- هم آرزوی یک بخت خوب می کردند تا او هم سروسامان بگیرد که خاله بزرگتر گفت :"الف "،همینطوری زن نمی گیرد .او خیلی نسبت به انتخاب دختر وسواس دارد و سلیقه اش خاص است.

چند روز گذشت و من و "س" مشغول نامزد بازی و خوشگذرانی بودیم .من که نوه اول بودم و در فامیل ما همه تحویلمان می گرفتند برای عروس شدن و برای آنها چند سال از آخرین عروسی می گذشت و شوق و ذوق داشتند و خلاصه پادشاهی می کردیم.همسر جانمان می گفت که همه از انتخاب من خیلی راضیند و می گویند خانواده اصیل و خوب و دختر باشخصیت و بانمک و خوشگلی را انتخاب کرده ای و همه به من تبریک می گویند و من هم از انتخابم کیفور می شوم.

تااینکه تقریبا 15 روز بعد از نامزدی ما ،"س" گفت"فکر می کنم برای "الف" خبرهایی باشد.انگار می خواهند به خواستگاری بروند.من گفتم"نه،او که گفته بود من تا ده سال دیگر ازدواج نمی کنم.اما یک هفته دیگر رفتند خواستگاری و در همان خواستگاری قرار روز بله بران،عقد ،مهریه،چگونگی خرید و میزان طلا و...،همه را تعیین کردند.

بعد از شنیدن این حرف ها،خیلی ناراحت شدم.یاد این افتادم که چطور یک سال من و خانواده ام را سر انگشت چرخاندند تا موضوع رسمی شود.با اینکه ما 4سال با هم بودیم.مشترکات زیادی با هم داشتیم و در همه موارد تفاهم داشتیم.حالا برای پسر اولشان چطور دویدند.برای یک ماه دیگر قرار نامزدی و برای 4ماه دیگر قرار عقد گذاشته بودند.آن وقت با عقد کردن ما مخالف بودند.در صورتیکه فقط 6 ماه بود که "الف" با عروس جدید همکار شده بود...

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠