خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

گزارش یک حسادت - مقدمه

روز خواستگاری قرار شد برای اعلام رسمی شدن رابطه تا تمام شدن درس من که یک ترم مانده بود صبر کنیم.در این مدت هم خانواده ها وهم  ما یکدیگر را بهتر بشناسیم.آن روز برادر "س" که دوسالی از او بزرگتر بود، نطق غرایی کرد که به نظر من بهتر است اصلا تا تمام شدن درس لورا کلا فکر ازدواج را بگذارند کنار و به هم کاری نداشته باشند و تازه بعد از آن رفت و آمد ها را شروع کنند .این نظر من به عنوان برادر بزرگتر "س" است .او تازه سر کار رفته و داغ است و... .و به قول مادرم خودش را نشان داد.البته که نه ما و نه پدر و مادرش اصلا به حرف های او اهمیتی ندادیم و کار خودمان را کردیم.او خیلی از ازدواج بد می گفت و حرف هایی که زد مادرم به او گفت :انگار خاطره ی بدی دارید و او جواب داد که نه اصلا.من تا ده سال دیگر هم فکر ازدواج نیستم و می خواهم اول دنبال کارهای خودم بروم.چرا آدم عاقل اول جوانی خودش را گرفتار زن و زندگی کند .در حالیکه من می دانستم دختری را در شهری که دانشگاه می رفته دوست داشته و حتی خواستگاری هم رفته اند اما دختر را به او نداده اند.

خلاصه طی ماجرای خواستگاری قرار شد که ما تقریبا 6 ماه رفت و آمد کنیم و اگر از نظر خانواده ها هم همه چیز مناسب بود،بعد از آن برای مهریه و قرار بله بران صحبت کنیم.

6ماه گذشت و درس من تمام شد.رابطه ما و خانواده ها خیلی خوب بود.اما صحبتی برای آمدن و حرف زدن نمی شد.مادرش زنگ می زد و احوال پرسی می کرد.اما حرفی برای رسمی شدن نمی زد.من از "س" می پرسیدم اما او کلافه و نارحت جواب می داد.

برادرش ذهنیت مادرش را خراب می کرد و چون بچه اول بود،حرفش زیاد خوانده می شد.او می گفت:این مدت کوتاه است و ما شناختی پیدا نکرده ایم.رابطه را رسمی نکن که بعدا توی دردسر بیفتید.قرار است "س"خانه داشته باشد و از کجا معلوم برایش دندان تیز نکرده باشد.تا اینکه تقریبا بعد از یک سال از روز خواستگاری ،"س" موفق شد و خانواده اش آمدند برای صحبت مهریه و مسایل دیگر و ما نامزد شدیم...

   + لورا - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩