خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

ای خدا دلگیرم ازت

روز خواستگاری گفتم که عروسی و ال و بل نمی خواهم.فقط طلای خوب برایم بخر و مسافرت عالی.مادرم گفت :پرسیدم اگر لباس سفید نپوشی ناراحت نمی شوی؟گفته نه.

مادرش گفت :نه ما نمی گذاریم که اینطوری بشود.لباس سفید هم می پوشد و عکسو فیلمش هم می گیرد.9ماه بعد بله برون،عقد گرفتیم.هزینه و همه چیزش با ما بود جا با آنها.چون خانه بزرگی داشتند.عقد آبرو مندی هم بود.با اینکه صد نفر مهمان داشتیم،اما همه چیزش ok بود.همه گفتند خوب یک دفعه سفره هم بینداز و لباس سفید هم بپوش.اما ما گفتیم مادرش فلان طور گفته.مادربزرگم گفت:خوب گفته.مگر شوهر دومش است یا عیب و ایرادی دارد که اینطور سوت و کور می خواسته به خانه بخت برود.بچم"ن" یک دختر بیشتر ندارد،یک بار بیشتر پدر زن نمی شود.آرزو دارد.پدرم گفته بود:جشن آبرومندی مثل جشن عقد با همان آدم ها کافیست. چیز بیشتری نمی خواهم.

حالا که کار ساختن خانه دارد تمام می شود و چند ماه بیشتر نمانده،پدرش گفته خانه دادم.15 میلیون بیشتر پول نمی دهم.خانه شان حالا کوچکتر شده و نمی شود همان صد نفر آنجا جا داد.

کاری که دولتی بود و حقوقش ماهی فلان تومان جور نشده هنوز.قراردادی که اگر بسته می شد،بیسار تومان پول دستش می آمد عقد نشده و ما ماندیم با مقدار کمی حقوق بیشتر از پایه .طلایی که نخریدیم.مسافرتی که شاید حتی تا کیش هم نتوانیم برویم.صد نفری که باید مهمانی کنیم با جایی که نداریم و پولی که می خواهیم کمی دستمان بماند برای پس انداز و 15 میلیون. پسری که مرتب بهانه می گیرد و می گوید تو گفتی عروسی نمی خواهم و گولم زدی و هر چقدر بگویی مادرت گفته می گوید او برای دل تو گفته بود.

پدری که برای دخترش 50 میلیون جهاز خریده و خانه هم داده اما به پسرش 15 میلیون می دهد برای اول راه.

 

بعدا اضافه شد:اینو بخونید.نمی دونم بخندم یا گریه کنمخنثی

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥