خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

یک تخم مرغ - 4

... چند ماه گذشت.ما کاری نکردیم برای دفع سحر و جادو، همین طور می گذروندیم تا اینکه خانم اروپایی دوباره به خارج طلبیده شد.اومد برای خداحافظی .گفت:«خوب نیست آدم خودش رو بگیره ، خودش رو بالاتر از بقیه بدونه.باید با دیگران بره بیاد، اگر برای تخم مرغ دوایی خواستی پیش منه.» مامان منم هیچی نگفت ولی مطمئن شدیم که کار اون بوده و چون نخواستیم خودش رو پیروز بدونه سراغش نرفتیم.

در این مدت مامان بزرگم رفته بود مکه و برامون آب زمزم آورده بود.مامان یکم از آب رو ریخت 4گوشه ی خونه(اینطور گفته بودند).شیشه مان هم کاملا تمیز شده بود(چون پنجره ما نرده داره و اون کس که خونه رو ساخته خیلی باهوش بوده،نرده چسبیده به شیشه و تمیز کردن اون آخرای شیشه که دست بهش نمی رسد خلی سخته).

برادرم به دنیا آمدو الان برامون خیلی عزیزه.بابام نمی تونه دونه ای از خواسته هاش رو نادیده بگیره و خیلی دوستش داره.  شیمی درمانی مریضمون به خوبی پیش می رفت و تقریبا خوب شد.(چند سال بعد دوباره عود کرد ولی بازم خوب شد و هنوز تحت نظره).بابام کاری پیدا نکرد برای استخدام اما پروژه ای کار می گرفت و هنوزم همین طوره.

نمی دانم همه اینها ربطی به تخم مرغ داشت یا بالاخره قرار بود برای ما این طور پیش بیاد.اما به غیر از خودمون اتفاق های دیگه برای دیگران دیدم که گفتند به دعا و جادو ربط داشته و به اصطلاح طلسمشون کردند.خدا رو شکر این شر از ما برداشته شد و اون زن هم از ساختمان ما رفت.فقط هنوز نتونستیم خونمون رو بفروشیم.هر بار که قصد کردیم مشکلی برای ما یا خریدار پیش آمده که نشده.نمی دانم این همه به تخم مرغ و اسفندها ربط داره یا نه./

   + لورا - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٠