خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

یک تخم مرغ-1

وقتی تازه اسباب کشی کرده بودیم به این خونه،سه تا همسایه دیگه داشتیم که اونا هم  تازه اومده بودن.یکیشون داشت بازسازی می کرد و از نظر سن و سالی خودش و بچه هاش شبیه ما بودند ،خودشون هم توی خونه زندگی می کردن .به خاطر همین ما زیاد کمکش می کردیم و تقریبا دوست شدیم.اون یکی یه زن و شهر و دوتا بچه بودن که تازه از یه کشور اروپایی اومده بودند.شوهرش آشپز سفارت بود .تو خونشون آلمانی صحبت می کردند.خانمه قد خیلی بلندی هم داشت.مامانم می گفت:من این زنو می بینم بهم انرژی منفی میده.نمی دونم چرا می ترسم ازش.

یکم که گذشت، اونی که بازسازی داشت،با این اروپاییه هم دوست شد.هر روز خونه هم بودند.مامان من سر کار می رفت و چون خوشش نمی آمد،زیاد رفت و آمدی نداشت هر از گاهی با اون خانم اولی صحبتی می کرد، یا یک ساعتی همدیگرو می دیدند.

همسایه می گفت: که خانم اروپایی کارهای عجیب و غریبی می کنه و اهل جادو جنبله.برای شوهرش یه کارایی انجام میده و یه چیزایی میده بخوره و تو لباسش می ریزه تا زیاد با خانوادش دوست نباشه .اگر بخواد با کسی صحبت کنه و بخواد به نفع خودش تموم بشه حرفشون چیزای خاصی می خونه و به طرف فوت می کنه و همیشم موفق می شه.مامانم ترسید و کلا با اون خانم فقط سلام و علیکی داشت.گاهی هم می شنیدیم که پشت سر ما حرفایی زده و به نظرش ما آدمای خوبی نیستیم.خودمون رو می گیریم و کلاس میذاریم.گاهی هم حرفایی از طرف مامانم به خانم همسایه می گفت که اونو نارحت می کرد.

یه شب تو خونه نشسته بودیم.برادرم تو اتاق داشت فیفا بازی می کرد و ما سریال می دیدیم و حرف می زدیم ،که صدای بلندی شنیدیم و سراسیمه به سمت اتاق دویدیم...

   + لورا - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧