خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

خانه ما

چند روز پیش رفتیم خونه رو دیدیم.خیلی تو ذوقم خورد.بعد از اینکه از پله های نیمه آماده بالا رفتم ،نمی دونم به خاطر در و دیوار سفید نشده بود ،یا نداشتن پنجره و اینا یا معلوم بودن لوله ها کف زمین.هرچی بود خیلی به نظرم کوچیک اومد.

من دوست داشتم یه اتاق بزرگ و یه نشیمن خوب داشته باشه.اما دوتا اتاق کوچیک و یه نشیمن کوچیک داره.پدرشوهر گفت برا اینکه بعدا برا بچه اتاق باشه.حالا طبق تصمیمی که ما گرفتیم نمی خوایم تا 5سال دیگه بچه داشته باشیم.چرا برا ما برنامه میریزن؟تازه قولم گرفته که خونه رو فعلا جا به جا نکنیم.وگرنه اینو می فروختیم و یکم پایینتر خونه بزرگتری می خریدیم.تازه شاید پولیم دستمون می موند.خونه پدر شوهر و خونه آینده ما شمال غرب و خونه خود ما غرب تهرانه.می تونستیم دم خونه ما یه خونه خیلی خوب و ارزونتر بگیریم)

همش می خوام به جنبه مثبت قضیه نگاه کنم.بگم خداروشکر که مال خودمونه اما از اون روز تا حالا خوشحالیم خیلی کم شده.دوست ندارم تو این خونه پیر شم.

 

می خوام دوتا داستان دنباله دار واقعی بنویسم.اول کدوم؟

1)یک تخم مرغ

2)گزارش یک حسادت

   + لورا - ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥