خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

یه دوست صمیمی داشتم...

سوم راهنمایی که بودم.ناظم به علت مرض داشتن من رو از دوستانم جدا کرد و درکلاسی افتادم که هیچ کدوم رو ازنزدیک نمی شناختم.با دختری که جلوم می نشست و از یه مدرسه دیگه اومده بود یکم حرف زدیم و بعد از چند هفته من خوشحال بودم که در این کلاس افتادم و یه دوست خوب به نام شهرزاد دارم.من و شهرزاد خیلی خیلی با هم دوست شدیم.تا سال آخر تو یه مدرسه بودیم.بیشتر کلایا رو با هم می رفتیم و خیلی از کارهارو با هم انجام میدادیم.حتی وقتی پیش دانشگاهی بودیک من کل عید رو رفتم خونه اونا موندم تا درس بخونیم.اما بعد دانشگاه قبول شدن همدیگرو کمتر دیدیم من درسم بهتر بود.تهران -سراسری قبول شدم و اون بعد یه سال قزوین-آزاد.کم کم خودش رو از من دور کرد.البته باهم تلفنی زیاد حرف می زدیم.همدیگرم شاید ماهی دو ماهی یه بار میدیم تا بله برون من...

روز بله برونم من فقط عمه و دایی و خاله و عموی بزرگم گفته بودم با مامان بزرگ و بابابزرگه.اونام بزرگاشونو اورده بودن.اما من شهرزاد و دعوت کردم.چون اون مثل خواهرم بود.خواهری که نداشتم.کار فیلمبرداری و عکسم به اون سپردم.مراسم ساعت 4 شروع می شد.اما شهرزاد 7 اومد.نشست.شربت رو ریخت رو فرش نازنین مامانم.دوتاعکسم گرفت و گفت خجالت می کشم و رفت.رفت و دیگه پیداش نشد.زنگ می زد اما در حد ده دقیقه.بعد چند ماهم زنگ زد که خانم لورا من دارم می رم ایتالیا .5شنبه میرم و کی بود ؟دوشنبه وگفتم ببینیم همو.گفت وقت ندارم و رفت.همین.نتیجه 10 سال دوستی ما بود.

کاش می فهمیدم چرا.

 

پ.ن 1: نمی دونم چرا هر دفعه خط متن عوش میشه.

پ.ن2:برای دوستان بلاگفایی نمی تونم نظر بذارم.

پ.ن3: این یه تست روانشناسی جالبه

   + لورا - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٤