خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

چشم های مونیکا-2

...خواهرم پیغام داد:نادر چی کار کردی؟خونه به هم ریخته.مادرم هرروز گریه می کنه که نادر می خواد یه کافرو بگیره.نادر می خواد آبروی باباش رو ببره.گفتم اون حاضره مسلمون بشه.اگر نیاید من ازدواج می کنم و باهاش میام ایران.پدر مونیکا یکی از افراد اصیل اون شهر بود و گفته بود که حتما باید خانوادت رو ببینم تا رضایت بدم.بعد از چند ماه التماس و تهدید و گریه و زاری.مادر پدرم اومدن.

بابام که یکی از ثروتمندای تهران بود و همه می شناختنش حتی یه دونه طلای کوچیک با خودش نیورده بود.هیچ هدیه ای نیورده بودن.مادرم با لباس سیاه اومده بود و با همونم رفتیم خونه مونیکا.خانواده مونیکا فهمیدن که خانواده من راضی نیستن.پدرم یکی از دوستاش رو که تو آلمان زندگی می کرد و من رو به اون سپرده بود با خودش آورده بود خونه اونا تا حرفاش رو ترجمه کنه و من چیز اشتباهی نگم.گفت ما راضی نیستیم.ما خیلی مومنیم و نمی تونیم عروس اینطوری بپذیریم.اگر راضی بشم هم بعد ش باید بیاد ایران.تو خونه بشینه و چادر سرش کنه و رفتن.یک هفته هم نموندن و اومدن ایران.من با خونه قهر کردم.نه پیغامی و نه نامه ای. رابطم رو با مونیکا ادامه می دادم اما حالا پدر اون هم مخالف بود.منم به اعتقاداتم و اون که مادرم گفته بود حلالت نمی کنم پایبند بودم و دست از پا خطا نمی کردم.خیلی سخت بود.گاهی مونیکا با تعجب با من برخورد می کرد و گاهی ازم می ترسید .جفتمون امیدوار به راضی کردن خانواده ها تلاش می کردیم تا اینکه خواهر بزرگم نامه داد و گفت :نادر چند وقتی بیا ایران.از اینجا با مامان اینا حرف بزن.شاید راضی بشن و اینقدر تو گوشم خوند که کار هام رو اینجا رو براه کردم.با مونیکا خداحافظی سخت و طولانیی کردم و قول دادم که زود برگردم.یک ماه بیشتر مرخصی نگرفته بودم و اومدم ایران...

 

ادامه دارد

   + لورا - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢