خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

قسمت دوم-ماجرای دوستی1

بعد از اینکه کادو رو گرفتم وبردم خونه ،مامانم گفت این چیه؟گفتم همون آقایی که میاد دانشگاه و من بهش کمک می کنم برام خریده و غیر مستقیم هم ازم خواستگاری کرده.مامانم گفت تو چی گفتی؟جواب دادم که گفتم مامان بزرگم فعلا فوت کرده و باید منتظر سالش بمونم.مامانم گفت خاک بر سرت.باید می گفتی من فعلا قصد ازدواج ندارم .تو پیش پیش جواب بله رو دادی که اینطوری و این قیافش بود:آخکلافه

خلاصه مامانم می دونست که کسی هست اما نمی دونست ما باهم دوست شدیم و بیرون میریم.تلفنی هم حرف می زنیم.فکر می کرد همینه که تو دانشگاه همدیگرو می بینیم.

دوران دوستی ،برای من دوران شیرینی بود.همسر دانشجوی زنجان بود اما تند تند میومد تهران.منم کلاس ها رو می پیچوندم و می رفتیم بیرون.گاهی از صبح تا عصر با هم بیرون بودیم .

یه بار خیلی گرسنمون شده بود و وقت نهار بود.آخر ماه شده بود و جیب هردومون خالی.رستوران نمی ارزید.هی فکر کردیم چی کار کنیم که از کنار نون سنگکی رد شدیم.یه نون خریدیم و چند برگ کالباس با این سس های تک نفره.رفتیم تو پارکی که تو یه کوچه خیلی باصفا و قشنگ بود .همیشه آرزو می کردیم یه روز تو این کوچه خونه داشته باشیم.نشستیم رو چمنا  و نون و کالباس خوردیم.اینقدر خندیدم و خوش بودیم که مزه اون ساندویچ هنوز زیر زبونه و یکی از لذتبخش ترین غذاهایی بود که تا حالا خوردم.

   + لورا - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤