خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

قسمت اول-ماجرای آشنایی

من کتابداری و اطلاع رسانی  دانشگاه علامه طباطبایی خوندم.الان اسمش خیلی باکلاس شده-مدیریت دانش و فناوری اطلاعات-اگه اشتباه نکنم.اما کتابداری یک علم میان رشته ایه که به درد همه علوم می خوره و اگر کسی بخواد یه تحقیق درست و درمون انجام بده باید دست به دامن یک کتابدار بشه.البته این مال خارجیاست یه وقت خودتون رو ناراحت نکنید.

وقتی فهمیدم کد رشتم رو اشتباه زدم و به جای مدیریت بازرگانی ، کتابداری قبول شدم.هر روز گریه می کردم.می رفتم دانشگاه گریه می کردم.میومدم گریه می کردم.و کلا افسرده شده بودم تا اینکه ... یک آقای محترم به دانشگاه ما معرفی شد برای تحقیق.چی می خوند؟مدیریت بازرگانی.کی مسئول کمک به اون آقا انتخاب شد؟خانم لورا

و اینگونه بود که من از افسردگی نجات پیدا کردم.هر آخر هفته به عشق اون آقا می رفتم یونی .هیچ کدوم حرفی از عشق نمی زدیم .خلی معمولی بودیم با هم اما ته دلمون می دونستیم چه خبره.تا انکه روز تولدم رسید.قبلا از بچه ها پرسیده بود تولدم کیه.اون سال روز تولدم با چهلم مادربزرگم یکی شده بود و هیچ کدوم از فامیلا به من تبریک نگفته بودن.با دوستام تو کتابخونه نشسته بودیم و من از بخت شکایت می کردم که آقا با یه جعبه قرمز که توش پر از کادوی قرمز بود وارد کتابخونه شد و همه فهمیدند چه خبره و این طوری ماجرای دوستی 4ساله ما شروع شد.

   + لورا - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٩