خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

زن زندگی

داشتم لازانیا درست می کردم و توی آشپزخانه بودم.برادرهایم می گویند لازانیای تو خوشمزه تر از مال مامان است و پختن این غذا به عهده من گذاشته شده.

دوست مامان خانه مان است.2سال از او بزرگتر است.صورتش را بوتاکس کرده.موهایش یک رنگ بسیار خوشگلی دارد با لایت صورتی.ناخن هایش خیلی خیلی قشنگ هستند می گوید ماهی دوبار پدیکور و مانیکور می رود.دارد با مامان صحبت می کند که یکدفعه به من می گوید:

«توی خانه خودت اینطور کار نکنی ها.مردت عادت می کند.هرروز غذا نپز تا یک روز که می پزی ازتو تشکر کند.فکر نکند وظیفه ات غذا پختن است.

آن اول ازدواجمان همسرم می رفت حمام(موذیانه می خندد)،هرروز می رفت حمام.زیاد لبای عوض می کرد.لباس هاش را نمی شست.دیدم یک عالمه شورتش توی حمام هست.بعد از یک هفته که دیدم نخیر منتظر است من بشورمشان،یک روز که سر کار بود همه را ریختم دور.وقتی آمد دید شورت هایش نیست.از آن موقع تمام لباس هایی را که لازم نباشد با ماشین بشوریم،خودش می شورد.زرنگ باش دختر جان.هر جور که رفتار کنی همسرت فکر می کند همان هستی و عادت می کند.نگذار به نقش کلفتی زن توی خانه عادت کندمن را ببین ،ماهی دوبار آرایشگاه می روم.ماهی یک بار دوره دارم.برای بچه ام پرستار گرفتم.هردوماه یکبار مسافرت زنانه می روم.هفته ای یکبار هم غذا بپزم کلی تشکر می کندو از دست و پنجه ام تعریف می کند.ببین چه جوان و شاداب مانده ام.فکر نکن پولدار بودیم ها.نه.عادت کرد بیشتر کار کند تا اینطوری زندگی کنیم.»

توی دلم گفتم حتما تو هم به نقش نوکری مردت عادت کرده ای.این زندگی خوبی است آیا؟

 

 

پی نوشت:خانم آ،عزیزم.نمی خوای از خودت یه خبری بدی؟دلم برات تنگ شده ها.جات خالیه

   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢