خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

بد ویکند منهای شب هایش

من برگشتمبغل

از لطف همتان در مورد عکس ممنونم.الان دوست دارم هی عکس بگذارمنیشخند

اما آخر هفته.5شنبه شب به باغ یکی از فامیل های همسر در جاده چالوس دعوت شده بودیم برای ختنه سوران خواهر زاده اش.گفتم می رویم و خوش می گذرانیم و قری می دهیم و می آییم.اما  در طول مهمانی دوبار از باغ بغلی که مهمانی آنجا بود آمدم به باغ فامیل،یک ربع بیست دقیقه گریه کردم.گفتم تو که می دانستی حالا بکش.منتظر شدم که شاید همسر بیاید دنبالم که نگفته پیداست که نیامد آرایش کردم و بلند شدم رفتم به بقیه شکنجه روحیم رسیدم.متاسفانه با فامیل همسر یک مساله ای دارم که به هیچ کس نمی توانم بگویم و بیشتر وقت هایی که کنار آنها می گذرانم گرفتار این عذاب می شوم.این باغ رفتن و مهمانی هیچ جای خوبی نداشت جز شبش که در آغوش همسر به صبح گذراندم(می دانید که من گرفتار کمبود بغل شوشو هستم).الان هم خسته و کوفته به خانه آمدم.اینقدر بدنم خسته است که انگار برای کارگری رفته بودم و حتی یک دقیقه هم ننشسته ام.

   + لورا - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۸