خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

قسمت سوم - ماجرای خواستگاری

نیمه شعبان که بیاید به قمری سومین سالگرد روز خواستگاری ماست.بعد از چهار سال آشنایی آمدند خانه مان برای خواستگاری.

بابای مهربانم آن روزها چه حالی داشت.از روزی که مادرش زنگ زد برای تعیین روز خواستگاری تا آمدنشان اصلا حرف نمی زد.وقتی رفته بود بالای نردبان تا پرده ای که شسته بودیم نصب کند ناگهان به زمین افتاد اینقدر فکرش مشغول بود .خیلی ترسیده بودیم.خدارا شکر چیزیش نشد.با مادرم می ترسیدیم نکند مهمان ها بیایند و حرفی نزند،تحویلشان نگیرد.مادرم هر روز یک خانه تکانی می کرد و می گفت برخورد اول خیلی مهم است.باید هم خانه خیلی تمیز و مرتب باشد هم خودمان.

من صبح رفتم آیشگاه و موهایم را سشوار کشیدم.با تاکید خیلی دخترانه.این وسط آرایشگر اصرار داشت که دست من سبک بوده که تو ،در این چندماهی که می آمدی اینجا بختت باز شده.

آمدند .پدرم تاکید کرده بود برای آشنایی اما آنها برای خواستگاری آمدند.اینقدر خوششان آمده بود که پدرش گفت هفته دیگر فامیل هایمان را بیاوریم برای بله بران و رسمی شدن رابطه.اما بابایم گفت که نه ما باید با هم آشنا شویم.باشد چند ماه بعدو سنگ اندازی های برادر شوهر شروع شد بعد از آن.آن روز "س" هیچ چیز نتوانست بخورد از استرس و از بابایم می ترسید.5کیلو شیرینی و یک سبد گل خیلی بزرگ خریده بود از هلش.

زیاد از حرف ها چیزی یادم نیست .چیزی که یادم است صورت 6 تیغ "س" و کت شلوراو پیراهن نویش بود.لحنش بود که می خواست تاثیر گذار باشد و نگاه های دزدکیمان به هم.

برای "س":عزیزم این موهای سفید روی شقیقه هایت مرا می ترساند.می گویم نکند در این چند سال به تو سخت گذشته باشد.نکند زیاد خواسته ام و تو زیادتر تلاش کرده ای.نکند اذیتت کرده باشم.آیا تو هم اندازه من از آن نیمه شعبان تا به حال خوش حال تری؟

 

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۱