خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

روزهایی که گذشت

وای چقدر خوشحال شدم که هنوز این همه دوستان خوب دارم.قلب

این چند وقتی که نمی نوشتم زندگی همان شکلی جریان داشت و پیش می رفت.خیلی سریع و تند.همان روزی که نوشتم خیلی خوشحالم و دارم می روم آتلیه پیش دوستم که عروس شده همسر جان مینیسک پایش را در فوتبال با همکاران به فنا داد و ما خیلی خیلی درگیرش بودیم.خیلی دعا کردم که عمل نخواهد و خودش خوب بشود که تقریبا بعد دوهفته بیمارستان و ام آر آی و دکتر رفتن گفتند که عمل لازم نیست ولی مراقبت زیادی می خواهد و همسر جان هنوز نمی تواند خوب راه برود.سالگرد ازدوجمان هم به همین دلیل در سکوت و دونفره و بدون رفتن به جایی برگزار شد.

بعدش من کار دومم را شروع کردم و یک اتاق را برای خودم کارگاه کردم و تا همین الان درگیر سفارش مارک هستم و هنوز نتوانستم با قیمت مناسب کاری درراستای برند شدن انجام دهم.عروس خانوم ها که هنوز سرویس پارچه ای آشپزخانه و رانر و رومیزی و کوسن نخریده اند توجه ویژه ای به کار من بنمایند:)

بعد هم یک سفر خیلی خوب خارجی به ما پیشنهاد شد که به دلیل اتمام اعتبار گذرنامه ازرفتنش بازماندیم و کانمان سوخت.

عموی همسر هم ازآمریکا آمد و طفلکی آمدنش مصادف شد با خراب شدن سرویس بهداشتی ما و آب دادنش به طبقه پایین و نداشتن دستشویی:)

راستش دراین موقعیت فهمیدم همسایه یک بزرگتر بودن چقدر خوب است.پدرشوهر هرروز درحالیکه ما خانه نیستیم می آید و بالاسر کارگرها می ایستد و اینقدر دلسوزانه مراقبت می کگند که حتی یه خاک کوچک روی شیشه یک میز نشته بود.

 

   + لورا - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۱

سلامی چو بوی خوش آشنایی

اصلا یادم نمی آید که آخرین باری که نوشتم کی بود ولی بعد از آن سرم به شدت شلوغ شده بود و اصلا نمی توانستم بنویسم.سرکار دسترسی به سایت های غیر از کاررا بسته بودند و یک بار که من رفتم سایت نوعروس کیسم جیغ کشید و آبرویم رفت.ازآن روز جرات نمی کردم به جایی سر بزنم .درنتیجه نمی توانستم نه بخوانم نه بنویسم.خانه هم که می رفتم مشغول کاردومی میشدم که تقریبا یک ماه و نیم شده راهش انداخته ام و بسیار دوستش دارم.

امروز دلم برای شما خیلی خیلی تنگ شده بود.برای صفحه صورتی خانم لورا.

نمی دانم هنوز اصلا خواننده ای دارم یا نه.اگر هستید و به من سر می زنید آدرس اینستا گرامتان را بدید تا فالو کنمتان.ببینید و درمورد کارم نظر بدهید.دوست دارم آنجا هم دوست باشیم.

پیراشکی عشق و لیلی عزیزم به شدت همراهم هستند.ممنونم ازشان.

   + لورا - ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۸

 

من واقعا از این پرشین بلاگ ناراحتم .همه نظرات رو تایید کردم و جواب دادم ولی نشون نمیده و از خیلی پست قبل تعدا نظرات رو صفر نشون میده.یه وقتای هم که با شوق و ذوق میام بنویسم میگه سایت در حال بروز رسانی هست و نمیشه و خوب حس و حال منم بیات میشه:(

   + لورا - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳

اولین سالگرد ازدواج ما

تا وقتی ازدواج نکرده بودم فکرمی کردم ما همان سال اول که می رویم خانه خودمان پول هایمان را جمع می کنیم و یک ماشین خیلی خوشگل می خریم .مسافرت می رویم و اینقدر پس انداز داریم که یک مهمانی کوچک مثلا در یک سالن اجتماعات برای سالگرد عروسیمان می گیریم و من حتما دوباره لباس سفید حریر خوشگلی می پوشم و یک ریسه گل می زنم به موهایم و می رویم باغ جاجرود عکس می گیریم.اما فهمیدم که واقعا زندگی اینقدر رویایی نیست که مثل دخترکان کوچک فکرمی کردم و خیلی راحت می شود همه پس اندازت برای یک آسیب دیدگی پا در فوتبال ازبین برود وقتی بیمه تکمیلی نباشی و به علت بعضی حرف های خانواده شوهر مهمانی خانوادگی هم برای سالگردت نگیری و دوتایی یک روز خیلی مهم برای خودتان را بگذرانید.

ولی همین جمع دوتایی اینقدر خوش بگذرد که زمان رو فراموش کنی وقتی می بینی همسرجانت کلی تمرین کرده تا یاد بگیرد خودش بنوازد و بخواند:

میونِ بغض و لبخندم
میونِ خواب و بیداری
تو هم با من به این رویا
یه حس ِ مشترک داری

 

هنوزم باورش سخته
که تو اینجایی بی وقفه
حالا دنیای من با تو
همینجا زیر این سقفه
با تصویره همین دیدار
جهان یک لحظه ماتش برد
تا که چشماتو وا کردی
غمای توی قلبم مرد
تورو دیدم خدا خندید
من از عشق تو حظ کردم
با تو من کل دنیارو
تو یک لحظه عوض کردم

 

   + لورا - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦

امروز بیست و چهارخرداد عزیز

پارسال همین روز و همین ساعت ها بود که با هم دست در دست هم رسیدیم آتلیه.درحالیکه از آرایشم ناراضی بودم همه بهم می رسیدن و می گفتن خوشگل شدی منم توی دلم فکرمی کردم که حتما قبلا زشت بودم که الان میگن خوشگل شدی.

پارسال همین روز بود که خنده یک لحطه ازلبم دورنمیشد جز موقع خداحافظی از بابام که گریه کردم.

پارسال همین روز بود که ناگهان آهنگ تانگومون با سورپرایزو اومدن یه خواننده تغییر کرد و من مرتب می پرسیدم آخرشو می دونی؟

پارسال بود که ما دست دردست هم اومدیم و رسیدیم زیر یک سقف.

چه زود گذشت.په خوش گذشت

 

   + لورا - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٤

عروس بینون

امروز خیلی ذوق دارم .می خواهم بروم آتلیه ای که خودم عکس های عروسیم را گرفتم تا دوستم را ببینم که دارد عکس های عروسیش را می گیرد.

چه احساس خوبییییییی

   + لورا - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱

زود قضاوت نکنیم

دیروزدیدم که باید دیرتربروم سرکار. همیشه که نیم شود تابع قوانین بیرون باشیم گاهی هم به ندای درون گوش کنیم.بیدارشدم و داشتم خوش خوشان برای خودم چای می گذاشتم که  دیدم دوتا کبوتر یا یاکریم(بلدنیستم) آمدند و نشستند روی گلدان نازعزیزم.یکی روی لبه گلدان و یکی توی خاک ها و همین طور نوک می زدند به عزیز دلم.

سریع عصبانی شدم و گام برداشتم که بپرم و دعوایشان کنم که تلفن زنگ خورد.همین طور که چشمم به بالکن بود جواب دادم و با همسر صحبت کردم که دیدم یکی که فکرکنم نر بود ازخاک چیزی برمیداشت و به ماده میداد.او هم با لذت می خورد.

دقت که کردم دیدم دارند جوجوهای لای برگ های گل را می خورند و  به گل و برگ هایش کاری ندارند.کمی نگاهشان کردم و تا تصمیم گرفتم ازاین منظره قشنگ عشقولانه عکس بگیرند پریدند و رفتند.

 

خدا به همراهشان

   + لورا - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٩
← صفحه بعد صفحه قبل →