خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

باغ دلگشا

وقتی رفته بودیم شیراز با همه در ها و پنجره های چوبی و شیشه های رنگی عکس گرفتم.کنار همه حوض های کوچک و بزرگ پرآب و شمعدانی های  ایستادم و آرزو کردم که یک روز من هم این خانه هارو داشته باشم.آن وقت میشوم لوراملوک:). 

باغ دلگشا که دلم برایش پر میزند.صبح بود و خلوت.جزما هیچ کس نبود.صدای پرنده ها می آمد.طبقه دوم عمارت یک پنجره بزرگ داشت .رفتم و نشستم دم پنچره.صدای دل نوازی می آمد که همراه سه تار زدنش میخواند و عجب صدایی داشت.

شاید دوساعت آنجا نشسته بودم و همسر برای خودش همه جارا گشت ولی من دوخته شده بودم به پنجره و آن صدا و درخت های نخل روبرویم.

وقتی داشتیم می رفتیم ،برگشتم تا بازعمارت و آن پنجره را ببینم که یک بالکن دیدم جوری که محفوظ بود و شیشه های رنگی داشت به همسر گفتم نمی شود من بساطم را بیاورم اینجا کارکنم؟تو همین بالکن؟قول می دهم که پیر نشوم.

حالا آرزویم شده یک حانه قدیمی با حیاط و حوض و شمعدانی و نقش شیشه های رنگی وقتی نور می خورد و روی زمین می افتد.برای زندگی نه ،برای کار.هراتاقش  خانمی داشته باشد که خیاطی می کند.می بافد.نقاشی میکشد.به بچه ها آموزش میدهد و عصرها همه با هم حیاط را آبپاشی می کنیم و در کافه مینشینیم و ازمهمانان عزیزمون پذیرایی میکنیم.

اگربگویم هرشب خوابش را میبینم اغراق نکرده ام.

 

 

 من کنار پنجره باز بالا سمت چپ نشسته بودم.تصاویر هنوز جان دارند برایم.

   + لورا - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٠