خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

شغل دوم.قسمت اول

ازوقتی یادم می آید دوست داشتم معلم باشم.یک تخته وایت برد داشتم که هدیه کارنامه معدل بیست کلاس اولم بود.هرمشقی می نوشتم روی همان تخته وایت برد به عروسک ها و دانش آموزان خیالیم هم آموزشش می دادم و همچنان آن تصاویر انگارکه دیروز باشد درذهنم تمیز و شفاف ورق می خورند.

وقتی به دبیرستان رسیدم ،احساسات معلمیم کمرنگ شدند و تصمیم گرفتم یک خانم مهندس باشم.زیاضیم همیشه خوب بود و فیزیکم و برای یک فیزیک و ریاضی خوب چه رشته ای جز مهندسی انتظار می رود؟رویای دختران هم که معماری بود و بس.نمی دانم چرا اصلا رویای معلمی را به کل فراموش کرده بودم و زمان انتخاب رشته گزینه تربیت معلم را علامت نزدم؟شاید به خاطر جو مدرسه مان بود که هیچ کس حتی یک نفر هم نمی خواست معلم باشد.بعد ازاین هم که با داستان های انتخاب رشته اشتباهی سر ازدانشگاه علوم انسانی درآوردم و چون جو و محیط دانشگاه را دوست نداشتم به خواندن ارشد و باز هم تربیت معلم فکرنکردم.آن وسط ها یک سال هم بدون حقوق می رفتم به یک دبستان و به پسرهای فوق شیطانی که خانم معلمشان رفته بود تا یک دختر به دنیا بیاورد درس می دادم و خیال خامی داشتم که آن مدیر غیر مهربان استخدامم می کند بعدا.کلاس خصوصی هم که تا خود ازدواج پابرجا بود.

اما همزمان عشق دیگری یافتم.خیاطی.من همیشه عاشق خلق کردن بودم.نقاشیم هم خوب بود .آرایشگری هم دوست داشتم اما خیاطی.آه خیاطی عزیزم دنیای دیگری بود که درآن سال  نامبارک 8.8 وقتی استادانمان را اخراج کرده بودند و مجبور شدم یک ترم مرخصی بگیرم به آغوش کشیدمش.اما دوختن لباس مراراضی نمی کرد .سخت بود و غیر زیبا به نظرم.دیپلمش را گرفتم و به جز سالی دوتا مانتو برای خودم یا یک دامنی چیزی سراغش را نگرفتم.تا امسال.امسال بودم که عشق به خیاطی و خلق کردن زد به کله ام و صدایم کرد و تصمیم گرفتم در راه خریدن جهیزیه عروس خانم ها خرجش کنم و شغل دوم عزیزم را یافتم که البته برایم شغل اول است چون جدا ازعلاقه درآمدش هم از شغل اولم بیشتر است و ساعت های بیشتری را برایش صرف می کنم ...

   + لورا - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/۸/۳٠

یک پست ناحسابی

خوب این چندروز سرم خیلی شلوغ بود.اول اینکه مراسم چهلم نزدیکه و دوم اینکه کارخودم خداروشکر رونق گرفته و راضی می باشم.

و ازهمه بهتر با مارگزیده عزیزم( پروانه جون )دارم همکاری می کنم.من می دوزم و ایشون نقاشی می کنه و چقدردختر ماه و خوبی هست و انرژی مثبت.از حال آیدا و نینیش هم پرسیدم چون می دونم دوست هستند و خداروشکر خوب خوب هستند.

با بهار دانه های انار هم که خیلی وقته خبری ازش نیست دردنیای مجازی تلگرامی صحبت کردم و خداروشکر خوب بود.

چندتا سوژه داشتم برای نوشتن که یادم رفته خدا کنه دوباره یادم بیاد.راستی برادرشوهر هم بنا بر یک فورس کاری مجبور شد عقد کنه و من نرفتم محضر و مهمونی شام بعدش و ازاین کار خودم بسی راضی هستم و به مادرشوهر هم گله کردم و گفتم انتظار داشتم اززبان شما یک «ببخشید مجبوریم »بشنوم. وگرنه با عقد و عروسی مشکلی ندارم و ایشالا خوشبخت بشن.

کلاس رقص عربی هم می روم:)

دلم می خواد یک پست درست و حسابی بنویسم ولی فکرم خیلی مشغوله.

 

 

   + لورا - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٧

پاییز دل انگیز

همین الان دارم به پنجره نگاه می کنم و می نویسم.دلم می خواست میرفتم کافه فرانسه که درروزگار قبل ازاردواج رفته بودیم یک دانمارکی داغ و یک قهوه اسپرسو می خوردم.واقعا زن ها نباید کارکنند.مردها هیچ وقت ازاین احساسات ندارند که الان دلم می خواست اینجا نباشم و فلان کاررو بکنم(البته فکرمی کنم).دلم می خواست شمال هم می رفتم که عجییییب عاشق پاییز شمالم.کنار شومینه و درطبقه بالای ویلا روی صندلی مادربزرگی تاب بخوری و باران ببارد و برگ های نارنجی روی زمین باشند و ازپنجره بازبالکن نگاهشان کنی.ساعت ها می توانم دراین حالت باقی بمانم.

همین طور که دارم این هارا می نویسم به حرف دوستم هم فکرمی کنم که چقدر درست است و چرا من تا حالا این مورد را کشف نکرده بودم."چقدر خوب است که فلان آدم را در این موقعیت غیر حساس شناختیم تا بعدا ضربه نخوریم".واقعا چقدر چقدر چقدر این حرف درست است.اصلا فایده معاشرت همینه.آدم های دور و بر رو شناختن و یاد گرفتن و یادگرفتن.چقدر خوشحالم که دوستان زیادی دارم.

راستی چرا اینقدردرمراسم عزا حرف درمی آید؟مگرنه این است که رفتیم یک نفررا که دوستش هم داشتیم و برایمان عزیز بوده گذاشتیم زیر خاک و به چشم خودمان دیدیم که دستش ازدنیا کوتاه شد و هیچ با خودنبرد و همه آن زندگی قشنگش و وسایل را که با سلیقه خریده بود گذاشت و رفت ؟پس چرا فکرنمی کنیم که دنیا ارزش ندارد و فقط به عشق و حالت برس و به فکرنرنجاندن دیگران باش که خاطره های خوب و نام خوب ازتو باقی می ماند و بس؟

 

   + لورا - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٠

شاهرگ های زمین ازداغ باران پر شده ست

این رو ببینید خیلی قشنگه.از عظمت اون صبح امید گریه افتادم.

دل غمگین بشارت
غم عالم سرآید
برود این زمستان
خبر دیگر آید
الله الله می آید فصل امید
بر تاریکی می تازد صبح سپید
شب را صبحی دگر است
یاران وقت سحر است
برخیر ای اهل وفا
برخیز ای روح رها
*****
جور دیگر باید دید
دیده ها باید شست
تا کی جنگ و نفرت
این دوزخ هرجایی
زیر باران باید رفت
کینه ها را باید شست
باید پایان یابد این برزخ تنهایی
*****
برخیز تا بهم سازیم
از عشق عالمی سازیم
آن روز نوبهار آید
آن روز شهسوار آید
الله
الله الله

****
الله الله
فریاد از جور زمان
الله الله
فریاداز اهریمنان
در گمراهی سرگردان مانده بشر
بی رونق شد ایمان از فتنه و شر
وای از روزگار تنهایی
یارب کو دم مسیجایی

بزن ای دل بانگ دعا

مگرآید روح بقا

ناجی عالم کو
ناجی عالم کو

اگر هم دلتون گرفته و گره ازکارتون باز نمیشه این دکر و نذری که براش کردم گره ازکارم باز کرد

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف لی کربی به حق اخیک الحسین 

که البته من معنیش رو می گقتم ای که غم و غبار رو از چهره حسین پاک می کنی ُغم رو از وجود منم بردار به حق برادرت حسین.

   + لورا - ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/۸/٢