خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

همان فامیل نزدیکی که گفتم بیمار شده یادتان هست؟هفته پیش فوت کرد و سخت ترین روزهایمان را گذراندیم.چقدر دوستش داشتم و چقدر خاطرات خوب و شیرینی داشتم ازاو.چقدر ازخانه شان که حالا رنگ غم گرفته خاطرات رنگی رنگی قشنگ دارم.خیلی دلم گرفته خیلی.

دوستان عزیزم من کامنت هارا جواب می دهم ولی باز تعداد کامنت های پایین پست را صفر میزند.اگر بروید داخلش میبینید که هم کامنت ها هست هم جواب ها.

این هفته هم یک کاردیگر آن مدلی پیشنهاد شد که نرفته رد کردم.حالا خوب است خدا میداند من چجور روحیه ای دارم ها.

   + لورا - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٧/٢٦

گزارش روزانه

1-از دیروز می روم کلاس یوگا.همان جلسه اول بر من معلوم کرد که چقدر خوب است و چقدر بدنم به اینچنین ورزش هایی نیاز دارد.استاد خوبی هم داریم.قسمت بهترش هم این است که با مادر جانم می روم.ولی نسبت به خانه مان دور است و کلاس هم جمعه ها برگزار می شود که تاکسی خیلی کم است و ما خودمان هم وسیله نداریم.اما به هرحال می رویم این دوره را تا دوره بعدی روزمان را عوض کنیم.

2-امروز سر کار  یک اتفاقی افتاد که خیلی ناراحت شدم و بعدا از آن می نویسم .واقعا بعضی مردها چطور می توانند اسم خود را مرد بگذارند؟

3- دوباره پاییز شد و هوس رنگ موی ماهاگونی من رو گرفت.

4- اواسط تابستان بود که ابروهایم را هاشور زدم و بسیار راضی می باشم ازاین حرکت.دوست دارم اکستنشن مژه هم انجام بدهم.

5- بعضی مشتر ها هستند که آدم را خیلی اذیت می کنند و قصدشان واقعا اذیت هست نه چیز دیگر نه اینکه ناراضی هستند فقط دوست دارند الکی ایراد بگیرند تا حساسیت خود را نشان دهند و به قول خودشان اینطوری کار تمیز تری برایشان بدوزیم و بیشتر مایه بگذاریم.

6- پنجشنبه با دوستان عزیزم رفتیم قرار صبحانه و چقدر چسبید.ازاین قرارها بگذارید که خیلی خیلی خوب است و حالتان را جا می آورد.

زیاده عرضی نیست:)

   + لورا - ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/٧/۱۸

نه گفتم

چندروز پیش یک پیشنهاد کاری خیلی خوب با استخدام رسمی شد که من تصمیم گرفتم به هیچ کس نگویم تا درست شود .به همسر بگویم دوتایی ذوق کنیم و نشود غصه می خوردیم .هی پیش خودم فکرکردم که با این حقوقو و مزایا چه کارهایی که نمی توانم بکنم و رفتم در خواب و رویا که قطعا اولینش خریدن مغازه و کارگاه بود.

رفتم مصاحبه .با مقنعه و یک ظاهر کاری کاملا موجه.دیدم یک آقایی با شلوارپارچه ای پیراهن مشکی روی شلوار و یک شال بسیجی دور گردن نشسته در اتاق رییس.همه خانم ها هم چادری بودند و همه آقایان یا هم تیپ آن آقا یا یک چیزی مثل او با کت شلوار ولی ریش و ته ریش و این مسایل ثابت بود.بک گراند همه سیستم هایی که من میدیدم هم یک چیز بود و آن عکس رهبر.

رفتم تو ی اتاق رییس.که اول به مقنعه ام گیر داد و گفت باید چادر سرت می کردی.یک سری مسایل کاری آنجا را توضیح داد و سوالات تخصصی ازمن کرد.گفت خیلی نیاز داریم و ازفردا بیا که گفتم نمی توانم و باید با کارفعلیم هماهنگ کنم گفت ما نامه میزنیم.حقوق و مزایارا هم توضیح داد.و گفت از اول هفته منتظرم.گفتم خبر میدهم و رفتم.

فردایش زنگ زدم و گفتم نمی توانم بیایم.پرسیدند چرا؟گفتم همسرم اجازه نمی دهد .برای آنها دلیل قابل قبولی بود ظاهرا و پیگیر نشدند.

اما خودم ازلحظه ای که ازانجا بیرون آمدم ماندم بر سر دوراهی که چه کارکنم ؟پول را انتخاب کنم و شکنجه روحی یا بی خیال شوم و به زندگی خودم برسم؟

همش فکرکردم چطور نه ساعت آن جو تظاهر و ریا را تحمل کنم؟چطور نه ساعت چادر سرم کنم و بنشینم ؟من که حتی گره روسری را تحمل نمی کنم و اصلا روسری ندارم و درز مقنعه ام همیشه پارس چون زیر گلویم را اذیت می کند.فکرمی کردم نکند خودخواه باشم و با قبول نکردن آن کار به زندگیم صدمه بزنم؟اما در آخر به این نتیجه رسیدم که خودم و روحیه ام واجب ترم و به پول نه گفتم.

   + لورا - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/۱٥

 

چگونه می شود  که 473 بازدید و فقط یک نظر؟سوال

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/۱٥

بیمه تکمیلی

چه عجب پرشین بلاگ کاملا بدون ادا ظاهر شد:)

امروز یک حرفی شنیدم که خیلی برایم جالب بود و آمدم سریع با شما درمیان بگذارم.یک خانمی که که افکارخیلی متمدنانه ای دارد،میگفت من تصمیم گرفتم که ازاین به بعد هربار می روم خرید ، دستکش یک بار مصرف و کیسه پلاستیکی با خودم ببرم و زباله های درمسیرم را جمع کنم.مردم هم ببینند و برایشان فرهنگسازی بشود.اینقدر خوشم آمد اینقدر خوشم که نگو.شاید من هم جرات این کاررا پیدا کردم و اراده کردم و انجام دادم.نمی دانم هنوز!

چندوقتی است که یکی از اقوام نزدیکم که دوستش هم دارم  مریض شده.چهارماه دکترها تشخیص اشتباه داده اند و درمان اشتباه شده تا آنجا که به مریضی اصلیش صدمه زده و حالا حالش زیاد خوب نیست.حالا که فهمیده اند امیدوارم زودتر خوب بشود.ازوقتی روند بیماری و هزینه بیمارستان و دکتر و دارو را می بینم که تعرفه ویزیت دکتر در بیمارستان دویست و نه هزارتومان است،خیلی به داشتن بیمه تکمیلی فکرمی کنم که اگر بیمه نداشته باشیم اصلا خوب نمیشویم .دنبال یک بیمه خوب هستم که گروهی هم نباشد.بیمه حافظ را پیدا کردم که البته دندان پرشکی ندارد.ولی به نظر خوب می آمد.یک تحقیقاتی هم کرده ام.شما چه نظری دارید؟

ازدوستان وبلاگی چرا هیچ کس از من خرید نمی کند؟نیشخندامینه جان جوابم را دیدی؟منتظر آدرس ای میلت هستم.

 

 

 

   + لورا - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/۱٤

یک اتفاق جالب

چندروز پیش داشتم یکی ازوبلاگ های مورد علاقه ام که پیگیرش هستم را می خواندم.بعد گفتم شاید بتوانم درزمینه تهیه مارک برای محصولاتم ازایشان کمک بخواهم.پیام دادم و صحبت های ما شروع شد تا آنجا که قرارشد من یک روز بروم خانه شان تا شاید یک همکاری کلید بخورد.همکاری برای تهیه کارهای خاص و تک.چقدر که ذوق دارم هم برای همکاری هم برای دیدن ایشان.باشد که یک اتفاق خوب رقم بخورد.

هفته پیش برایم هفته غمگینی بود قضیه فاجعه منا و فوت هادی نوروزی کاپیتان جوان پرسپولیس بدجوری ناراحتم کرده بود درحدی که حوصله برای غذا پختن نداشتم و دعا میکردم که این هفته برای همه مان هفته شاد پراز خبر های خوش باشد.

چقدر دراستندآپ کمدی ها ،طنزژوله را دوست دارم .امیر کربلایی زاده را هم دوست داشتم خیلی.آقای افشاریان را که نگو عالی عالی گرچه چاشنی طنزش در اجرای دوم کمتر بود به همین نسبت که این هارا دوست دارم اصلا اصلا به علی مسعودی نمی خندم همانطور که سریالهایی را که او نوشته نمی بینم و دوست ندارم.همین طور مهران غفوریان.اجرای آخر الیکارو هم خیلی دوست داشتم و خندیدم گرچه زیاد تکان می خورد و اعصاب آدم را به هم میریزد.

دیشب خیلی با اجرای ژوله خندیدم.خدایش نگه داردلبخند

درخواست نوشت:لطفا کسی که گرافیک بلد است و می تواند درزمینه مارک به من کمک کند پیام بدهد.ممنون

   + لورا - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/٧/۱۱

ازهمه جا

بازهم بین نوشتن ها فاصله افتاد و بازهم مطالبم بیات شدند و رفتند:(

چندوقتی است که خواب یک کارگاه بزرگ میبینم با چندخانم خیاط و دوتا خانم دکوپاژکار که خانم خیاط ها سرویس آشپزخانه و رومیزی و کوسن می دوزند و دکوپاژی ها زیر نظر دوست عزیزم آویز آشپزخانه و استند دستمال و سطل و جای دستمال کاغذی و شلف تولید می کنند بعد هم آن ها را در گالری جلوی کارگاه می فروشیم و دوتا جوان پیک موتوری هم استخدام کرده ایم تا اگر کسی خواست به دست صاحبش برساند.همسرجان هم آمده و مدیر فروش فروشگاهمان شده .خواب شیرینی است ولی نمی دانم کی عملی میشود؟

چندوقت شده که اینجا از خانواده شوهر گله نکرده ام.الان گله دانم پرشده.درست ازروزی که فهمیدند من چنین کاری برای خودم راه انداخته ام ،خواهرشوهر زد در کار صنایع دستی.کاراولش موفق نبود و جز چندنفر ازفامیل که مادرشوهر هم جزوشان بود از او خرید نکردند.دیگر اوضاع به کجا رسیده بو که همسر هم گله کرد و گفت مامان چند تا ازکارهایش را خریده نمی توانست ازتو هم یک دستکش بخرد؟من گفتم بی خیال حرص نخور من که که مشتری های خودم را دارم و بعد از چند وقت که دید کاراول جواب نمیدهد تصمیم گرفته کوسن بدوزد.آن هم کی؟کسی که هیییییچ ازخیاطی نمی داند.چه کسی برایش می دوزد؟مادرشوهر

برادرشوهر هم برای درآمد بیشتر زد تو کاردکوپاژروی چپوب.کی؟وقتی دید که من و دوستم با هم همکاری می کنیم و ست آشپزخانه می سازیم.تازه انتظار داشت من دوستم را بپیچانم و با او کارکنم که نکردم و همین بساط دلخوری را فراهم کرد.اما چون همسرجان حسابی پشت من است،کم نمی آورم.

برای شرکت در مسابقه کتابخوانی خندوانه ،کتاب یک عاشقانه آرام را خواندم که عجب کتاب نچسبی بود و برای من که یک رومان را دوروزه می خوانم یک هفته تمام طول کشید.اما یک جمله داشت که گرانی محصول جوامعی است که آدمهایش دست از تولید کشیده اند.خوشحالم که من جزئی از عوامل گرانی نیستم:)

این هم لینک محصولات من در سایت کارودست که البته آنجا چون هزینه پست هم اضافه شده گرانتر نوشته.قیمت واقعی را ازخودم بخواهید.

   + لورا - ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/۸