خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

عروس بینون

امروز خیلی ذوق دارم .می خواهم بروم آتلیه ای که خودم عکس های عروسیم را گرفتم تا دوستم را ببینم که دارد عکس های عروسیش را می گیرد.

چه احساس خوبییییییی

   + لورا - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱

زود قضاوت نکنیم

دیروزدیدم که باید دیرتربروم سرکار. همیشه که نیم شود تابع قوانین بیرون باشیم گاهی هم به ندای درون گوش کنیم.بیدارشدم و داشتم خوش خوشان برای خودم چای می گذاشتم که  دیدم دوتا کبوتر یا یاکریم(بلدنیستم) آمدند و نشستند روی گلدان نازعزیزم.یکی روی لبه گلدان و یکی توی خاک ها و همین طور نوک می زدند به عزیز دلم.

سریع عصبانی شدم و گام برداشتم که بپرم و دعوایشان کنم که تلفن زنگ خورد.همین طور که چشمم به بالکن بود جواب دادم و با همسر صحبت کردم که دیدم یکی که فکرکنم نر بود ازخاک چیزی برمیداشت و به ماده میداد.او هم با لذت می خورد.

دقت که کردم دیدم دارند جوجوهای لای برگ های گل را می خورند و  به گل و برگ هایش کاری ندارند.کمی نگاهشان کردم و تا تصمیم گرفتم ازاین منظره قشنگ عشقولانه عکس بگیرند پریدند و رفتند.

 

خدا به همراهشان

   + لورا - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٩

تولد همسر

می بینید بعضی وقت ها برای یک چیزی ازمدتها قبل برنامه ریزی می کنید بعد یک اتفاقی پیش می آید که آن طور باید و شاید و طبق خواسته شما پیش نمی رود؟

از اول هفته که مشغول درست کردن تزیینات فوندانتی بودم تا خشک شوند و بشود روی کیک سوارکنم .ازسه شنبه شب هم مشغول آماده کردن لقمه های کشک بادمجان و قالب زدن نان ها ی تست و چهارشنبه درست کردن خود کیک و تمیزکاری و چنجشنبه هم کارهای نهایی حالا بماند که این وسط چهارشنبه برق ها کلی ساعت رفت و فشارگاز کم شده بود شعله را روشن می کردم فرخاموش میشد و برعکس.

پنجشنبه صبح یک بار با مامانم حرف زدم و مشغول کارها شدم.همین طور سرگرم بودم که ساعت پنج شد و بابام زنگ زد و گفت لورا ما نمی آییم فقط برادرها می آیند.گفتم چرا؟که فهمیدم حال مامانم خیلی بد شده و بیمارستان رفته.خیلی گریه کردم و اگرمی توانستم تولد را به هم می زدم و می رفتم پیشش.صحبت کردم و به من اطمینان داد که خوبم .افت فشارو خونریزی است نگران نباش.دیگر ان شب آن طور که باید بشود نشد و من هیچ عکسی ندارم  چون وقتی خودم حواسم نباشد بقیه هم حواسشان نیست و هیچ لذتی نبردم.البته سعی کردم خودم را شاد نشان بدهم و همسر هم ازدیدن کیکش خیلی دوق کرد و همه از غذاها تشکر کردند ولی دل باید خوش باشد .

 

ادامه مطلب پر عکسه شاید بعد چندروز رمزیش کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٧

لذت ببریم

توی روزهای اردیبهشت اصلا نباید درخانه ماند.باید زد بیرون و به دل جنگل و طبیعت .حتی عصرها هم نباید توی خانه ماند دراین راستا من این روزها اصلا نیستم:).روحم درحال پرواز است.درحال جمع کردن انرژی.

یک جای خوبی برای پیک نیک یافته ام که دور هست نسبت به تهران ولی خیلی خوب است.بروید و ببینید و لذت ببرید.ایستگاه زرین دشت نرسیده به فیروزکوه.

این روزها دلم برای پارسال این موقع ها هم تنگ می شود.خیلی یادش می افتم.باورم نمی شود دارد یک سال می شود که ازآن روزهای پر استرس دور شده ام و خداروشکر در آرامش زیر یک سقف کنارهم هستیم.

تولد همسر هنوز نرسیده و این هفته تازه برگزار می شود و مشغول تدارکاتش هستم.پست عکس دار هم گذاشتم ولی پرشین بلاگ همه عکس هایم را قورت داد آن هم چهاربار و چون اینترنت شرکت محدود شده بعدا دوباره سعی می کنم.

دلم برای همه دوست های وبلاگی تنگ شده.نازداربانوی پیراشکی عشق را در اینستا دیدم و ماشاالله خانمی برای خودش شده.عکس های زیبای نازنین بانوی مهربانم را هم دیده ام.مبارک باشد سالگرد عروسیتان.یاد پارسال به خیر که همه مان عروس بودیم.مارال و النی و لی لی هم خداروشکر خوب و شاد هستند و ازحالشان خبر دارم.مهربانو جانم هم درحال تجربه بهاروتابستان شگفت انگیز دیگری است.بهاراناری عزیز دلم امیدوارم حجم غم روی دلش سبک تر شده باشد و بتواند سالگرد عروسیش شاد باشد.ماهگل خوبم هم می نویسد و حالش خوب است و خوشحالم از خوبیش.من هم دنبال کلاس یوگا هستم آن هم تخصصی اش.بانوی تابستان را هم می خوانم و دوستش دارم.سه تایتان سلامت و شاد باشید.

بقیه دوستان را هم می خوانم گرچه نظرات هم عین صاحبش کمرنگ شده و خیلی کم ولی من هنوز اینجارو خیلی دوست دارم.

ببخشید که دیر به دیر می نویسم.آن روزها توی خانه پدر حتی ساعت سه نیمه شب هم می امدم پای وبلاگ و می نوشتم.حتی شش صبح حتی روزی دوبار ولی الان با اینکه حجم عزیزم ازنانوشته دارم وقت نمی کنم تا بیایم و دلم برای این خانه ام خیلی تنگ می شود.

   + لورا - ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٤

اردیبهشتتان مبارک

1-هفته پیش به دعوت خواهرشوهر این ها رفتیم سینما.فیلم رخ دیوانه باید بگویم که بسیار این فیلم رو دوست داشتم و پیشنهادش می کنم برای دیدن.یک مقدار از انتظارملن برای دیدن فیلم ایرانی فراتر است.

2-حدودا ده روز  هست که با همسر رژیم گرفته ایم و شب ها پیاده روی می رویم.جدا ازاینکه برای سلامتیمان مفید باشد ،این شب هایی که می رویم پیاده روی خیلی دوست دارم.می رویم با هم تند تند راه می رویم و حرف می زنیم و می خندیم و خیلی خوش می گذرد.این نیم ساعت چهل و  پنج دقیقه هایی که می گذرانیم خیلی بیشتر و بهتر و مفید تر از سه چهارساعتی هست که درخانه هستیم.به شدت به زوج ها پیشنهاد می کنم حتی شده یک روز درمیان.

3-اردیبهشت زیبا هم آمد و این ماه تولد همسرجانمان است.خیلی دوست داشتم این ماه یک شیراز درست حسابی برویم و تولد همسر را آن جا بگیریم و ازعطر بهارنارنج مست شویم اما دیدم که "س"دوست دارد یک مهمانی کوچک خانوادگی داشته باشیم درنتیجه یک فکرهایی برایش کرده ام و تصمیم گرفتم کیکش را هم خودم بپرم و غذاهای مهمانیش هم کمی متفاوت باشد.

4-برای بله بران جاری این ها هم که خرداد ماه است باید به فکر باشیم.من که شکرخدا لباس دارم.کیف و کفش هم دارم فقط می ماند یک آرایشگاه که دوست دارم برم موهای را یک بافت خوشگلی بزند و مژه هم حتما می گذار.من عاشق مژه هستم اما هنوز کارهای این خانواده عروس برای من خیلی عجیب است.مثلا اگر من بودم می گفتم بگذار یک سال امتحانش کنم ببینم راست می گوید واقعا همه ی تقصیر ها دررابطه قبلی بر عهده همسر سابقش بوده؟یک مشاوری می رفتم .کمی طولش می دادم.هنوز شاید چهارماه نباشد که هم را می شناسند حتی جهازش را هم شروع کرده به خریدن.پارچه لباس عروس و چه و چه.واقعا امیدوارم که به خیر بگذرد.

5- یک کارهایی دارد جور می شود.به انرژی مثبت ها احتیاج دارم.

   + لورا - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱