خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

اولین مهمانی

دیشب من میزبان اولین مهمانی در خانه مان بودم.خانه کوچک صمیمی خودمان.باورم نمی شود که من درخانه خودمان مهمانداری کردم و فردا دومین ماهگرد عروسی ما هست.

عموی همسر که ازخارجه امده و یک عموی دیگر و خانواده خودشان مهمان ما بودند.خداروشکر همه چیز خیلی خیلی خوب برگزار شد و من خیلی اعتماد به نفس دارم.می دانید بیخودی نیست این خانم هایی که همیشه مهمانی می دهند و غذاهای خوشگل و شیرینی می پزند و چای می ریزند و با لبخند ازمهمانشان پذیرایی می کنند،خیلی شاد و زیبا هستند چون این جور کارها خیلی دلچسب هست.

با اینکه دست تنها بودم و سه روز راه رفتم و کارکردم اما اخرش شاد بودم.همه خیلی خیلی ازغذاها تعریف کردند و هیچ  چیز جز یک کاسه کوچک سوپ باقی نماند.حتی عموی همسر پرسید این دسر هارو از بیرون خریدید؟که من درپوست خودم نگنجیدم.

دلم برای روزهای قبل از عروسی و خود عروسیمان خیلی تنگ شده .خوشحالم که روزعروسی حتی یک دقیقه جز برای شام ننشستم و گرنه الان خیلی حسرتش را می خوردم.

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٢۳

اولین تجربه کاملا مشترک در زندگی مشترک

این هفته ای که گذشت ما درحال تجربه اولین بیماری زندگی مشترک بودیم.جفتمان هم با هم مریض شدیم و افتادیم.دقیقا افتادن به معنی اصلی خودش.

به راحتی می توانم بگویم تا به حال اینطور مریض نشده بودم.در طول یک هفته سه بار دکتر رفتم و دوبار سرم زدم و چندین امپول.جوری بود که یک شب که از اینکه معده ام حتی اب دهانم را نمی توانست نگه دارد و بالا می آوردم نشسته بودم کف دستشویی و گریه می کردم و می گفتم مامانم را می خواهم و این همسر بنده خدا هم کمی حالش بهتر ازمن بود جگرش خون می شد.

اما به خیر گذشت و ما ازبستر بلند شدیم و فهمیدیم زندگی مشترک جز خوش گذشتن برنامه ریزی مالی و کم اوردن ،مریضی هم ممکن است داشته باشد که خدا ازهمه خانه ها دورکند.

یک فکرهایی هم برای ساعات کاری درخانه کردم.دیدم حالا که همسر دوست ندارد من برم بیرون ازخانه و کارکنم که از شما چه پنهان خودم هم زیاد مایلش نیستم تصمیم گرفتم یک کار شاد و مفرح درخانه داشته باشم و ان دوختن تور عروس بود.

همین الان هم دوتا سفارش از دوستانم درسایت نوعروس گرفتم که خیلی راضی هستم چون هم کار می کنی هم همیشه درفضای عروسی هستی.اگر شما هم دوست داشتید بگویید تا تورخودتان یا دوستان و اشنایانتان را من بدوزم.دستم خوب هست تور سر عروسی  خودم را هم خودم دوختم.یادتان که هست؟

   + لورا - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸

یک خاطره

فیلم کلاشینکف.... اومممم. نمی توانم بگویم بروید ببینید یا نروید ولی احساس من یک چیزی بین دوست داشتن و دوست نداشتن بود.فقط بچه ها رو نبرید پون زیاد فحش می دهند.

اگرمی خواهید یک فیلم مستهجن بیخودی زشت  هم ببینید هم بروید فیلم ولف اف وال استریت را ببینید.

حالا می خواهم برایتان یک خاطره از روزجهازبینون تعریف کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۱

حس کردن

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت

دوست می دارم ...

 

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به خاطر بوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید

دوست می دارم ...

 

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

 

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم

دوست می دارم ...

 
 
 
 
 
اولین بار این شعررو تو سریال مدارصفردرجه شنیدم.فکرمی کنم دبیرستانی بودم.آن وقت فقط ارش خوشم آمد ولی الان درکش می کنم.
شاعر این عاشقانه را بشناسیم.
 
 
 
 
 

   + لورا - ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٧

چرانبودم.

همیشه فکرمی کردم این صاحبان وبلاگ هایی که چندوقت نمی نویسند آیا به فکرمخاطبانشان نیستند؟هیچ فکرنمی کردم این بلا دامن گیر من هم بشود.

خلاصه برایتان بگویم که لبتاپ با باتری اینترنال نخرید که درگیرش می شوید

شوهرخواهرشوهر آمد و خواهرشوهر کلی از سوغاتی هایی که گرفته بود پز داد و پوشید و به پا کرد و جلوی ما راه رفت که شوهرم ال را خریده و بل را.دروغ چرا دل من هم یکم ازاین سوغاتی ها خواست ولی فکرکردم دیدم از سفری که شوهرم به تنهایی برود و تفریح کند و آن هم چه نفریحاتی که همسفرانش عکسشان را دروایبرگذاشته بودند ولی او جراتش را نداشت ،سوغاتیی به دلم نمی چسبد.

جمعه ای که گذشت یک روزعجیبی بود برای من بود که اصلا یک حالی داشتم و بعدا دریک پست جداگانه ازآن می نویسم.

سریال های ماه رمضان را می بینید؟

ما فقط مدینه را می بینیم ولی اصلا نمی توانم قبول کنم که یک نفر آنقدر خوب و کامل باشد.اصلا.

چقدر حرف داشتم برای گفتن ولی یادم نمی آید.

   + لورا - ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٥