خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

روز شادی و انرژی

هرکس انرژی خواست بگه تا توی این پست اضافش کنم.

هرکس به خواسته اش رسید بگوید که من اینجا بنویسم تا همگی خوشحال شویم.

 

چون لیست طولانی بود بردم ادامه مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۳۱

فردا یک آغاز دیگر

باورم نمی شود فردا...،

امروز ازصبح که بیدارشدم،توی دلم یک حس هایی دارم.همین طور به مامان و بابا و برادرهایم نگاه می کنم و دلم می خواهد بگویم خیلی دوستتان دارم اما نمی توانم.انگاری می خواهم به یک سفر دور بروم .

استرس که دارم اما تقریبا ازهمه چیز خیالم راحت هست.دوست دارم خودمان را بسپارم دست خدا و به چیزی فکر نکنم اما نمی شود.

ازلباس و توروتاجم خیلی راضی هستم.یک کفش تخت عروسکی و یک صندل لا انگشتی هم خریدم که بتوانم راحت برقصم:دی.

قراراست فیلم از حاضر شدن داماد درخانه خودمان شروع شود که شب همه توی کلیپ پروجکشن می بینند و از فکرش توی دلم یک ذوق خاصی دارم.

ببخشید که نظرات رو تایید نکردم چون وقت ندارم که جواب بدهم.سر فرصت همه را تایید می کنم.ازاین محبت ها شرمنده ام.

انرژی مثبت یادتان نرود .شنبه از 6 صبح تا دوازده شب خخخخخخخ

خیلی خیلی دوستتان دارم.

   + لورا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۳/٢۳

دل گرفته ها

وقتی به خاطر اینکه عروسیت شنبست،به خاطر اینکه باغی که انتخاب کردی یکم فقط یکم دوره،به خاطر اینکه با این همه مشغله ای که داشتی زنگ زدی تلفنی دعوت کردی و کارت رو دادی تا کس دیگه ای ببره،به خاطر اینکه نوه عمو یا عمه یا خاله رو دعوت کردی،یک خانواده ده نفره قهرمی کنن با خانوادت،

خیلی ازکسانی که برایشان خیلی کارها کردی یا حضورشان برایت مهم بود،نمی آیند،دلم خیلی می گیرد خیلی.

علاوه بر دلایل بالا یکی ازافراد نزدیک خانواده همسر دوروز پیش رفته چشم هاش رو عمل لیزیک کرده و زنگ زده که نمی تونم بیایم عروسی.چی باید بهش بگویم؟

   + لورا - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦

این داستان ادامه دارد4...

درست دوهفته مانده .واقعا صدای قلب خودم را می شنوم.

تقریبا همه کارهایمان را کردیم.خانه اماده آماده هست.5شنبه هم مراسم جهازبینون داریم.ازاین مراسم خیلی متنفرم.مخصوصا که مجبور شدم خیلی چیزهارو علی رغم میل باطنی خودم بچینم.چندبار هم با مامانم بحث کردم ولی خوب چیزی هست که مامانم دوست دارد حتما باشد و دلم نمی خواهد ناراحتش کنم.

برای دعوت مهمان هم خیلی خیلی حرص خوردم.مخصوصا از مامان بزرگم که خیلی دخالت کرد توی این کار و انتظار داشت من همه فامیل ها با بچه هایشان را بگویم.

راستی همسر هم گن مردانه خریده برای اینکه شکمش توی لباس نیفتد و کت شلوارش خوب و شیک باشد.واقعا تاثیر دارد:)

   + لورا - ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠

این داستان ادامه دارد3...

قول می دهم که دوباره عکس بگذارم تا دوستانی که ندیدند ببینند.ایندفعه بیشتر:)

درمورد لیست جهیزیه با ادرس و مارک هم به وقت نیاز دارم ولی می نویسم حتما.

الان به مغزم گلوکز نمی رسه.نمی دونم چی بنویسم:)

شما بگید چی دوست دارید بدونید تا من بگم

 

   + لورا - ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٥