خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

یک حس عجیب

دیروز پرده ها رو آوردند.واقعا راضیم از همه شان.به غیر از شرکت مبل که کوسن ها رو اشتباهی اورد،بقیه جاهایی که خرید های بزرگم را  انجام دادم واقعا خوب بودند و اگر کسی خواست بگوید تا معرفی کنم.بدون اذیت و بدقولی.

من ازصبح خانه مادرشوهر بودم تا تورم را بدوزیم.عصری پرده ها امد و مامانم هم ازسر کار خودش را رساند.دیگر مادرشوهر امد کمک و خواهرشوهر هم آمد و یک جو صمیمانه خوبی برقراربود.اصلا باورم نمی شد که آن اتفاق ها افتاده و آن حرف ها شده.خلاصه.بگذریم.اوضاع بر وفق مراد است به غیر از تکه هایی که خواهرشوهر می اندازد گاهی و پولی که هی باید خرج کنیم.

دیروز مامانم گریه کرد و گفت باورم نمی وشد دخترم دارد ازخانه ما می رود.من و مامان و مادرشوهر و خواهرشوهر جای شما خالی یک دورهمی گریه کردیم.خیلی حس عجیبی بود.

بروید ادامه مطلب:)

ببینید که زود پاک می شود ها

چرا کسی ازکارتمون تعریف نمی کنه؟:)

 

 

   + لورا - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۳۱

این داستان ادامه دارد 2...

دیروز با مامان رفتیم خانه ما.مامانم داشت لباس های زمستانی من و همسر را تا می کرد و وکیومشان می کردیم.موقعی که می خواستیم جمع کنیم و بیاییم خانه،هرچقدرگشتم شالم را پیدا نکردم.شال مشکی عزیزم که با هرچیزی می پوشیدمش،قاطی لباس ها وکیوم شده بود و آن ته تها بالای کمد بود.الان من شال مشکی ندارم که راحت بیندازم سرم و فکر نکنم چی به چی نمی آید.

از 50 تا چوب لباسی که خریدم و 15 تایی که ازخانه بردم کلا 12 تایشان سهم همسر شدنیشخند

مبل هایم را هم آوردند.قراربود پارچه مبل کرم باشد و کوسن ها گل گلی.حالا پارچه مبل کرم هست و کوسن ها هم کرم خیلی زشت.هیچ جوره هم درستش نمی کنند.الان من دراین گیرودار پول ازکجا بیاورم بروم پارچه کوسن بخرم و بدوزم تازه؟

اینطوری مبل ها خیلی بی روح هستند.

فردا هم می روم و تورم را می دوزیم با مادرشوهر.

ازتنها چیزی که دراین لحظه ناراحتم این هست که مجبورم برای پول بعضی چیزها یک قطعه طلایی را که برای پس انداز خریده بودیم با یک میلیون ضرر بفروشیم.واقعا حیفم می آید.

   + لورا - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸

این داستان ادامه دارد...

خوب عروس مهتاب تصویب شدلبخند.خودم هم عروس مهتاب را دوست دارم اما عاشق ای جونم هم هستم.از یک طرف عروس مهتاب کمی طولانی هست و شاید خسته کننده هم بشود.احتمالا بگویم موزیک فقط دور اولش را بزند و ما برقصیم.

برای رقص والس هم یک آهنگ پیدا کردم به اسم sway.اما کمی تنده.می ترسم با لباس عروس خوب نشود رقصیدن با این آهنگ.

امروز مبل ها را هم می آورند و می ماند پرده و یخچال.کلا تمام بشو نیست انگار.خانه مان خیلی خوشگل شده.یک روح و انرژی خوبی دارد.دلم برایش تنگ می شود.دوست دارم زود زود بروم و سر بزنم.

دیروز سر یک چیزی که گم شده بود،مادرو پدرم گیر دادند تقصیر توست.همسر هم خانه ما بود.من هرچه توضیح می دادم قبول نمی کردند و می گفتند تقصیر توست.اخرش گفتم می روم و راحت می شوید و دیگر چیزهایتان گم نمی شود.بعد هم رفتم توی آشپزخانه و مثلا یواشکی گریه کردم.کلا این روز ها بعد از بعضی ازکارهایم احساس اسکلی می کنم:)

راستی بهار عزیزم عروسیت مبارک.زودی بیا و تعریف کن.

برای ماه عسل ،امام رضا هنوز مارا نطلبیده.دوست دارم اولین سفر دوتاییمان مشهد باشد اما اگر نشد می رویم شمال.بعدش حتما یک مشهد می رویم و بعدش اگر شد ،توی پاییز یک سفر خوب تر خارجی.

ببینم کسی از این انرژی ها جواب نگرفته بگوید تا بنویسم همه بخوانند روحمان شاد شود؟

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٢/٢٧

یک ماه...

از امروز درست یک ماه دیگر تا عروسی مانده.یک هیجان شیرینی زیر پوستم می دود وقتی فکر می کنم.درست یک ماه...

دیشب از همسر می پرسم که باورت می شود؟می گوید چرا باورم نشود؟کلی منتظر بودم.گفتم دقیقا به همین علت کلی منتظر ماندن باور من نمی شود.

خیلی ها هستند که اصلا دلم نمی خواهد بیایند عروسی تا من بتوانم تعداد بیشتری از دوستانم را دعوت کنم.اما نمی شود.واقعا برای عروسی حداقل باید 250 مهمان داشت تا بس بشود.

فردا با مامان می رویم تا تقریبا بقیه کارهای چینش را انجام بدهیم و فقط یک مبل و پرده  می ماند که آن هم هفته دیگر می آورند.

خانه مان حاضر می شود.خانه ما دوتا

چون همیشه خودمان دوتا می رفتیم و درخانه تنها می ماندیم ...همسر ناراحت هست که فردا مامانم هم می آید و بی نصیب باقی می ماند.

حالا به نظرتان کدام آهنگ ها برای رقص اولیه عروس و داماد خوب هست؟

ای جونم سامی بیگی

خانومم داوودچرگری

عروس مهتاب عاصف

 

لطفا نظرات خودرا با دلیل بیان کنید.نیشخند

   + لورا - ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٤

لورایی که لورای همیشگی نیست

به شدت استرس دارم.من اصلا ادم دلشوره ایی نبودم اما الان هرروز که می گذرد ،استرسم بیشتر می شود.

دیروز تولد همسر بود.خوب بود و خوش گذشت ولی چندبار دوست داشتم خواهرشوهر رو بزنم و یک بار هم مادرشوهر رو.خشانت درونم رفته بالا .جالب اینجاست که تازگی ها وقتی عصبانی می شوم و بروز نمی دهم بلافاصله یک جوش مجلسی می زنم.

من که همیشه صورتم صاف بود و هیچ وقت جوش نمی زد،الان نزدیک عروسی جوش دار شده.کسی راه حلی دارد؟

دوروز پشت هم رفته بودم عروسی دوتا از دوستان نوعروسیم.مجازی دوست شدیم ولی حقیقی ادامه پیدا کرد و الان دوستان خوبی برای هم هستیم.آنجا جز عروس و داماد هیچ کس را نمی شناختیم و انصافا این جور عروسی ها چقدر خوش می گذرد چون فقط خودمان هستیم و خوش می گذرانیم.

 

   + لورا - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢

رمز عملیات شبانه

وقتی این پست لیلی رو خواندم و رفتم دیدم خیلی خندیدم.خدایی به غیر ازخنده کاردیگری ازدستمان بر نمی آمد.ازدست ندهید.

رمز عملیات یکی ازکامنت گذارها:کربلا!کربلا! ماداریم می زاییم

   + لورا - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱

اسم مناسبی پیدا نمی کنم.

دیروز کمد لباس هایمان را آوردند مانده مبل و پرده که خریداری شده و هفته دیگر می آورند.آن وقت خانه مان تمام می شود.

پس چرا من اینقدر استرس دارم؟

من دوست دارم برای دوست هایم کامنت بگذارم.خیلی وقت هست که با ماهگل،مهراذین،لیلی جرمنی،روزگارسبزمن،بهاراناری،مارال و آلنی و مریمی حرف نزده ام.مسئولان رسیدگی کنند لطفا.

راستی مهربانوی عزیمم هم هست

راستی هزینه ارایشگاه داماد را ما باید بپردازیم؟همین ارایشگاه معمولی می رود.کرم پودر نمی زند و ابروهایش را برنمی دارد:)

آرایشگاهم عوض شدها.اما قدم اول برای عروسی همان رفتن به آرایشگاه و قرارداد بستن بود.

   + لورا - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧

عصبانیم

وقتی یک عروس خانمی وسایلش رو برده تا خانه عشقش رو بچیند،وقتی هنوز چیدنش کامل نشده،وقتی خودش درخانه اش ،درحال چیدن وسایل بوده و یک بار نرفتی حتی الکی کمکش کنی،غلط می کنی وقتی شوهرش رفته تا توی خانه کاری انجام دهد و تنهاست بروی و درخانه اش سرک بکشی.

فهمیدی؟غلط می کنی.

خیلی دوست دارم الان این هارو به خواهرشوهر-شوهرش و برادر شوهر بگم تا دلم خنک بشه

   + لورا - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥

مادوتایی جمعمون جمعه

امروز بعد ازاینکه خبر خوبمان مالیده شد،احساس کردم همسر قابلیت خم شدن کمر را درخود دیده.بلند شدم ساعت و تلفن و چندوسیله دیگه رو که برده بودم درانباری مامان بزرگ سپرده کرده بودم و یک بار هم ازشر دزدان در امان مانده بودند ،گذاشتم دم در.زنگ زدم به همسر که بیا خانه ما تا وسایل را ببریم خانه دوتاییمان و ساعتمان را بزنیم . تازه اشتباهی دفترچه بیمه ام را هم اورده ام آنجا و الان لازم دارم.

همسر هم آمد.رفتیم خانه.پنجره ها را بازکردیم تا هوا بیاید.هنوز حوصله نداشت و نمی خندید.

تلفن چوبی مثلا قدیمیان را ازکارتن درآوردم.طفلی ها تقریبا دوسال بود که درانباربودند و اصلا قیافه شان از یادمان رفته بود.وصل کردیم به برق و پریز تلفن .گوشی را درآوردم و زنگ زدم.همسر گوشی را برداشت و من که داخل اتاق خواب بودم ،گفتم الو ؟ناراحت نباش دیگر فدای سرت.گفت مسخره و گوشی را قطع کرد.اما صورتش بازشده بود.

ساعت را هم برداشتیم و دیوار را انتخاب کردیم و زدیم ساعتمان را.

جک تخت را تمیز کردیم و تشک را انداختیم.من پنجره ها را تمیز کردم تا وقتی پرده می آید خانه کاملا تمیز باشد و "س" هم طی کشید.دیگر صورتش بازشده بود.حرف می زد و می خندید.وقتی تمام شد کارمان.نشستیم روی فرش.چای خوردیم و با شکلات سنگی هایی که مادرم برای خانه تازه خریده بود،ازخودمان پذیرایی کردیم.

دیگر زندگی جریان پیدا کرد و خبر بد ازیادمان رفت.گفتیم خداروشکر که با هم هستیم.

   + لورا - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٢/۱۳

خبر خوبم

بچه ها ممنونم ازانرژی های مثبت و دعاهایتان.نمی دانم چه خیری در انجام نشدنش بود که...

خبر خوبم تبدیل به یک خبر بد شد و رسید.دیگر آن پست رو برمی دارم.

   + لورا - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/٢/۱۳

شب آرزوها

اولین 5شنبه ماه رجب اسم قشنگی دارد.شب آرزوها

بیاییم دعا کنیم تا آرزوهای همه برآورده شود.

هرکس دوست داشت آرزوهاش رو تو کامنت بنویسه تا بقیه برای برآورده شدنش دعا کنند.

آرزوهای من:

آرزو می کنم خدا به همه سلامتی بده
آرزو می کنم همه پولدار باشن
آرزو می کنم همه به آرزوشون برسن
بچه ها برای همدیگه دعا کنیم. زودتر می گیره

   + لورا - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠

ازدغدغه های یک دختر 4ساله

رفته بودیم مهمانی.یک سری خانم و بچه هایشان آن وسط بودند و می گفتند و می خندیدند.یک دختری آمد و گفت :مامان گرمم هست.

مامان:خوب جورابت رو دربیار عزیزم.

دختر:نه درنمیارم.

چنددقیقه بعد.درحالیکه دختر به شدت عرق می ریخت و قرمز شده بود آمد و گفت مامان گرمم هست.

مامان:عزیزم جورابت رو دربیار.یک پیراهن که بیشتر نپوشیدی،جوراب شلواریت رو دربیار خنک می شی.خودت اصرارکردی جوراب شلواری بپوشی.من گفتم جوراب کوتاه بپوش.

دختر درحالیکه به شدت گریه می کند:ماماااااااااان من گرممه اما بچه نمی خوام.مامان من بچه نمی خوام.

جمعیت حاضر:تعجب

مامان:چه ربطی داره؟

دختر:خودت اونروز که من پرسیدم من چطوری به دنیا اومدم،گفتی پای بابات خورد به پای من بچه دار شدیم.اگر پای آرمین(پسرعمه دختر کوچولو) بخوره به پای من بچه دار می شیم!!!!!!!!!!!!

جمعیت حاضر:قهقهه

مامان:خجالت

   + لورا - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠

مادرشوهرانه

این هم پست خاله زنکی بنده:)

وقتی هنوز دنبال تشریفات و باغ و این صحبت ها بودیم،پدرهمسر فرموده بود که من با 8 میلیون،دقت کنید 8 میلیون برای دویست نفر تو همین پارکینگ برای شما  عروسی می گیرم.بیا همین جا و عروسیت را بگیر.آن روز ها که حال من خوب نبود را یادتان هست؟برای این حرف ها بود.نشسته بودند دوتایی با مادرهمسر صحبت کرده بودند و این تخم لق را که نمی دانم چه کسی دردهانشان انداخته بود بارورمی کردند.اما جرات نداشتند به من هم بگویند چون می دانستند که آن وقت بابا برایشان قاطی می کند.همسر به من گفته بود و من پیش خودم فکر کرده بودم که نزدیکی های عروسی که شد می گوییم یکی ازفامیل های همسر فوت کرده،عروسی نمی گیریم و فقط با خانواده خودم می رویم رستوران و من لباس عروس می پوشم و عکس می گیرم.بهتر ازاین هست که یک بی آبرویی درپارکینگ خانه انتظارم را بکشد.

همان روزها بود که مادرشوهر به "س" گفته بود که تو نمی فهمی و این ها برای تو دون پاشیده اند..این دختر بعدا می گوید بیا خانه ات را هم به نامم بزن.حالا شما درجریان کارهای من هستید دیگر.نمی دانم شاید معنی دون پاشیدن عوض شده باشد.

درست بعد ازشنیدن این حرف بود که دلم شکست و یک نذری کردم و خدا تا شب نشده جواب دل شکسته ام را داد و همه چیز جور شد.

بعدازآن مادرشوهر این ها زیاد با من خوب نبودند چون فکر می کردند من پسرشان را خام کرده ام دیگر.

آقا به محض اینکه رفتیم و من سرویس نقره خریدم نه طلا و لباس را هم اجاره کردم،رفتار مادرشوهر ازاین رو به ان رو شد.یعنی من شدم عروس خوب و گل سرسبد و خانم و زیبا و خوشگل:).هرچیزی می گفتم نه نمی آوردند.هرروز به من می گوید دخترم بیا تورت را بدوزیم.بیا فلان کاررا بکنیم.بیا این بیا آن.تازه با سرویس نقره من هم کلی پز داده و حتی به خواهرشوهر نگفته که طلا نخریدیم و این سرویس من ده میلیون قیمت دارد و من نمی دانستم.پدرشوهر هم که نگو لبش به جز لبخند و خوب گفتن برای من باز نمی شود.امممممممممما از آن جا که مادرشوهر باید مادرشوهریش را بکند و من یک وقت فکر نکنم حالا شاید طلا نخریدن من را با کادوی خوب دادن جبران کند، به "س" گفته به پدرت نمی گویم طلا نخریدی چون می گوید رفته پولش را حرام باغ و موزیک کرده و یک طلا نخریده که پشتوانه پسر من بشود و غصه می خورد آن وقت!!!!!!!!

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۸

شرح حال

سلام من آمده ام وای وای:)

درمورد پست قبل باید بگویم که راستش همسر یک حرفی به من گفت که من فهمیدم ممکن هست ان جور که باید و شاید همراه زندگی من نباشد.اما بعدا گفت که ازروی لجبازی این را به  گفته.اما من هنوز فکر می کنم که حرف دلش بوده که درموقعیت مناسبی بیان کرده.دقیقا از همان روز ساعت 8:35 شب تا 5شنبه ظهرش هم با او قهر بودم و ناراحت درنتیجه حوصله هم نداشتم.

در مورد خبر خوب هم که دوستان خوبم پرسیده بودند هنوزمنتظرش هستم و آن به پست دوم ثابت منتقل شده.

از این پست انرژی خیلی راضی هستم.هرکس به خواسته اش رسید بگوید تا برای بقیه با قدرت بیشتری انرژی بفرستیم.

چندتا ازدوستان عزیز هم ازمن خواسته بودند تا درمورد سیاستهای زندگی مشترک و اینکه چه کارهایی بکنیم یا نکنیم برایشان صحبت کنم.

اول اینکه  خودم را درموقعیتی نمی بینم که بتوانم چیزی یاد کسی بدهم چون هنوز نه تجربه ی لازمی دارم نه دانش کافی ضمن اینکه شخصیت من و خانواده شوهرم با شخصیت هرکس و طرف مقابلش  فرق می کند و  نمی توانم بگویم من این رفتارهارو انجام می دهم و موثر بوده پس شما هم انجام دهید.

می توانم فقط ازخودم و موقعیتهایی که توی آن بوده ام برایتان تعریف کنم و شما ببینید اگر کاردرستی انجام داده ام که نتیجه خوبی داشته آن را با توجه به طرف مقابلتان شبیه سازی کنید.

درپست بعد یک حرف های خاله زنکی دارم :)(راستی چرا می گویند خاله زنک.مثلا بگویند دایی مردک یا عمه زنک)

 

پی نوشت:نیلوفر عزیز فعلا چون کارهایمان خیلی زیاد است نمی توانم قول سنگ نمک را به تو بدهم.باعرض شرمندگی.اگر عجله نداری تا بعد عروسی صبر کن.

   + لورا - ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/٢/٥

 

من امشب ساعت 8:35 فهمیدم ازروز 24 خرداد به بعد خیلی تنها می شوم.

   + لورا - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱