خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

عروس جدید 4

بالاخره روز مهمانی رسید و مارفتیم برای صحبت.

درطول هفته به همسر میگفتم که اگر مامانت ازمن پرسید چطور بود من حتما می گویم که بعضی ازرفتارهایی که دراو دیدم مرا یاد جاری سابق می انداخت ولی همسر می گفت نگو.به ما ربطی ندارد.خودشان دیده و پسندیده اند.

البته مادرشوهر هم اصلا ازمن چیزی نپرسید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۳٠

عروس جدید3

تا آنجا گفتم که برادر و (الف)رفتند توی اتاق و صحبت کردند.بماند که عروس چه کارهایی کرد این طرف مجلس و حتی اشک ریخت.

راستش برای من خیلی جالب هست که بفهمم چطور می شود کسی را که فقط سه هفته است می شناسی اینقدر دوست داشته باشی.من اگر بودم با توجه به شرایط (الف)قطعا جواب نه می دادم.عروس چهارمین دختری هست که ظرف پنج سال از طرف (الف)کاندیدای سفت و سخت ازدواج شناخته شده و خوب این اصلا خوب نیست به نظر من.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٩

پست عکس دار

چندتا عکس از یه چیزایی که خودم دوست داشتم

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸

عروس جدید2

درست سه هفته بعد ازجریان خواستگاری ،یک شب برادرشوهر زنگ زد و گفت شام بیایید اینجا کارتان دارم...

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸

عروس جدید1

پارسال بود که مادرشوهر گفت دختردایی بچه ها پیش یک آرایشگری می رود که دختر خوبی دارد.بیا او را ببین و برای (الف )بگیر.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٧

شلوغی سر

این چندروزه سرم بدجوری شلوغ بود.ازصبح تا عصر اداره بودم و بعد از ظهر می آمدم خانه شام می پختم و پرده می دوختم.جوری خسته می شدم که سرم به بالش نرسیده خوابیده بودم.

خیلی استرس صاف درآمدن پایین پرده رو داشتم چون مال خودم کج شده بود و می ترسیدم.

کارهای اداره زیاد شده بود و اصلا نمی توانستم حتی ده دقیقه برای خودم باشم.دوروزی هم که بی کار بودم اینترنت قطع شده بود.

تمام تعطیلات آخر هفته هم رفتیم کمک برای تمیز کردن و چیدن خانه مامان این ها.که چقدر خوشگل شد.پرده ها بسیار خوب شدند و من ازاین قضیه سربلند بیرون آمدم و بعد از دوهفته یک نفس راحت کشیدم.مامانم هم خیلی دوست داشت و کلی دعایم کرد که خیلی چسبید.

هفته قبلش هم رفتیم و برا ی جاری یک انگشتر بردیم که آن هم داستان ها داشت و باید در قالب یک داستان چند قسمتی که مثل پاورقی شده و هنوز ادامه دارد پست بگذارم.

   + لورا - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

تنم لرزید

الان غمگینم.اینقدر گفتم الهی بمیرم که ممکن هست همین الان بمیرم واقعا وقتی شنیدم دا...عش با آن خلبان اردنی چه کارکرده.

این اسلام ماست؟اسلام پیامبر مهربان که خاکستر می ریختند روی سرش بازهم مهربانی می کرد ؟ما چه کارمی کنیم؟دعا می کنیم خدا زبان اهانت کنندگان رو بسوزاند و برای انتقام گرفتن ملتی را که اصلا محمد را نمی شناسند به گلوله می بندیم.جوان هارا سر می بریم.زنده زنده می سوزانیم.زن هارا به بردگی می فروشیم.این اسلام است؟

همین طور اشک هایم دارد می ریزد .خیلی دلم سوخت.آتش گرفتم.

خدایا ریشه دا...عش را بسوزان.

این پست لی لی را هم خواندم دیروز .تنم لرزید.اگرواقعیت داشته باشد خیلی وحشتناک است.یک آن گفتم من بروم تدریس خصوصی و مثلا بابای طرف بیاید بگوید بیا اینطور تسویه کنیم.حق دارد همسر که نگذارد به تدریس خصوصیم ادامه بدهم.

 

   + لورا - ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٥

جاری بینون

5شنبه هفته پیش دختردایی که معرف جاری بود جوان ها را دعوت کرده بود تا باهم آشنا شوند.جاری برادرش را برای برادرشوهر خیلی بزرگ کرده بود.جوری که او استرس گرفته بود و فکرمی کرد چه خبر هست.

برادرشوهر به من گفت که چندنوع!دسر درست کنم و به همسر و شوهر خواهرشوهر مرتب سفارش می کرد تا مخ برادرجاری را به کاربگیرند.مادرشوهر هم چند غذای سرد درست کرد و حتی سس قرمز و نوشابه را هم خرید و داد دست ما تاببریم.جوری که گفتیم خوب این چه کاری بود مهمونی را هم خانه خودمان می گرفتیم.

خلاصه رفتیم و دیدیم بله عکس جاری ازخودش خیلی بهتر است.اما هیکل بسیارخوبی دارد.جوری که اصلا به برادرشوهر نمی آید.او تپلی و درشت.جاری لااااااغر و ریزه میزه.

برادرش هم اصلا چیزی که فکرمی کردیم نبود.راستش فکرکنم کلا خانواده جاری چیزی که فکرمیکنیم نباشند و فقط جاری به واسطه شغل آرایشگریش رو آمده دربین آنها.

خلاصه ما تاثیرات مثبتمان را گذاشتیم و آن شب با خنده و شادی و رقص گذشت.یک رفتارهایی هم دیدیم که من و همسر و شوهرخواهرشوهر نپسندیدیم اما حرفی نزدیم.  شب ما آمدیم خانه اما برادرشوهر که برده بود جاری را برساند خانه شان تا یک ساعت بعد ما هنوز خانه نیامده بود ، ساعت دو نیمه شب بود.جمعه صبح هم همگی با هم با فامیل های جدید(دختردایی)که قبل حتی سالی یک بار هم نمی دیدشان رفتند پیک نیک جاده چالوس و همه ما فهمیدیم که فقط برای تاثیر گذاشتن استفاده شده ایم و لاغیر.

 

 

   + لورا - ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢

هرچیزی به وقتش

بعد ازاینکه به شوخی به همسر پیامک دادم که فکرکنم بابا شدی چون ازموعدش گذشته،یک لحظه ترس رهایم نکرد.

شب ها با فکرو خیال می خوابیدم یا اصلا نمی خوابیدم تا اینکه شش روز گذشت و بازهم خبری نبود.به همسر گفتم چه کارکنیم؟گفت من که مطمینم اما اگر می خواهی برو بیبی چک بگیر تا خیالمان راحت شود.

رفتم داروخانه.گفتم بیبی چک می خواهم.آقای پیرنسخه پیچ گفت برای خودت می خواهی؟گفتم بله.گفت دخترم چرا درسن کم بچه دار شدی؟می دونی بارداری زیر بیست سال خطرناک است؟اینقدر عصبی و بی حوصله بودم که نگفتم زیر بیست سال کجا بود؟بیست و هفت سالم دوماه دیگر تمام می شود.

آمدم خانه.رویش را خواندم و به همسر گفتم اگر مثبت بود چه کارکنیم؟گفت نیست.گفتم اگر بود؟گفت بعدا فکرمی کنیم.

رفتم دستشویی .همین طور اشک هایم می آمد.کلی صحبت کردم و خواستم که نباشد.خواستم نباشد تا یک وقت  حتی به نبودنش فکرنکنم.خواستم نباشد و یک موقع خوب بیاید تا ازآمدنش خوشحال شویم.

قبلا با خدا صحبت کرده بودم و ازاو یک موقع خوب دوقلو خواسته بودم.می گفتم خدایا الان وقتش نیست.نباشد .الان نه

آن چند دقیقه اندازه یک عمربر من گذشت و خط دوم ظاهر نشد.

تا به حال این حجم ازاسترس رو تجربه نکرده بودم.فقط ازخدا خواستم تا به موقع به همه اجازه دهد تا پدرومادر شوند.

پنجشنبه این هفته هم رفتیم و با جاری آشنا شدیم که دراین مقال نمی گنجد.

   + لورا - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱

مهمان داری دوروزه

این روزها مشغول انتخاب کاشی و دیدو بازدید نصاب و نقاش و لوله کش برای خانه مامان این ها هستیم.

پرده هارم اندازه کردم و فقط دوختنشان مانده.

فردا و پس فردا هم مهمان دارم چون دستشویی و حمام خانه تعطیل است و می آیند پیش من.خیلی می چسبد که مثلا خانه ما هست تا خانواده ام راحت باشند.حالا امشب باید یک سر برویم شهروند و خرید کنیم .

چندروز پیش سرکاریکی ازخانم ها کیسه آبش ترکید و مجبور شد هممانجا روی زمین دراز بکشد تا اورژانس بیاید و ببردش.طفلکی چقدرمعذب بود و خجالت کشید.خبر هم ندارم که چی شد .اینجا هیچ کس با هیچ کس دوست نیست :(

یک ایده های خیلی خوبی هم درنظر داریم برای کار.که البته ایده اش را دوست عزیزم داده و حالا باید برویم تحقیق .ولی با همین ایده خیل یخیلی ذوق کردیم و فکرو خیال پروراندیم تا به حال.امیدوارم که بشود.

عکس زیاد دارم ولی پرشین بلاگ همه را قورت میدهد.با پست طولانی دیروزم که قورت داد.

   + لورا - ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱