خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

عروسی مردم

فکر می کنم از این به بعد یک تگ به اسم راهنمای گرفتن مراسم عروسی هم اضافه کنم.

کارهای ما تقریبا انجام شده.البته به جز لباس همسر،کمی خرده ریز جهاز و خوراکی ها،خریدن آینه و سایل دستشویی و حمام،خریدن کفش و گیفت و دوختن تورسر و خریدن تاج ،لباس های خانواده ام ،هماهنگی برای گرفتن عکس اسپرت (شاید هم نرویم و بعد عروسی برویم)،اطلاع دادن به ساقدوش های عزیز که دیگر ساقدوش نیستند چون خرج لباسشان زیاد می شد و ارد ناشتا هم زیاد داشتند،سفارش کارت،خرید میز تی وی  و سشوار و لوازم آرایش درحد مصرف روزانه،آمدن پرده دوز برای اندازه گرفتن پنجره ها و مدل دادن،آوردن تخت و کمدو مبل ،اومممم ...فکر کنم همین ها مانده:)

5شنبه رفته بودیم عروسی مردم برای تست غذا درهمان باغی که خودمان گرفته این راستش خورد توی ذوقم.باغ وقتی خالی بود قشنگتر بود تا آن روز که چیدمان شده بود .وقتی از مسئول تشریفات پرسیدم گفت که این ها سلیقه خودشان بوده و شما هرکاری خواستید برایتان انجام می دهید.

یک قسمتی ازباغ خیلی تاریک بود درحالیکه باید روشن می شد تا مردمی که ازهیاهوی سالن خسته شده اند یا می خواهند سیگاری بکشند یا حتی شامشان را بیرون بخورند ببینند چه می کنند.گل ارایی هم خیلی زشت بود.

اما جالب تر برای ما دیدن مهمانان و عروس و داماد بود که خیلی سرخوش بودند.مثلا درست زمانی که می خواستند آهنگ تانگو را بگذارند داماد رفت تا ازتوی ماشین سی دی آهنگ مورد نظرشان را بیاورد ،آن هم چه آهنگی پر از جدایی و گله.یا زمان بریدن کیک عروس دوید و آمد و ازیکی ازمهمانان خواست که با آنها عکس بیاندازد.

مهمانان هم هفتادنفر بیشتر ازآن چیزی بودند که قراربود بیاید و خداروشکر که غذا کم نیامد.کلا این عروسی مردم خیلی خوش می گذرد.حیف که تمام شد و دیگر جایی برای تست دعوتمان نمی کنند.

 

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱

تبریک برای دوست خوبم

با عرض شرمندگی که اینقدردیر نوشتم این پست را.تلاش می کردم که خودم بیایم و کامنت بگذارم ولی نمی شد.

لیلی جرمنی عزیزم تولد پسرت مبارک.حتما مادرخیلی خیلی خوبی هستی.

یک سوال:جایی دروبلاگت ابه جریان سه تایی شدنتان اشاره کرده بودی و من نفهمیده بودم  یا ناگهان خبر دادی؟

   + لورا - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/۳٠

فرزند بیشتر زندگی شادتر

دیروز از تی وی شنیدم که برای جلوگیری از کاهش جمعیت سقط جنین،وازکتومی و تبلیغ شعار فرزند کمتر،زندگی بهتر ممنوع است.

داستان اول:

یک زوج میانسال که سه تا بچه دارند،می خواهند دیگر کلا بچه دار نشوند،خانم به علت اینکه بالای 35 سال دارد،نمی تواند برای یک مدت طولانی از قرص استفاده کند.به پوشش حساسیت دارد و روش طبیعی برایشان جواب نداده است.همسرش می رود برای وازکتومی که جواب می شنود ممنوع شده است.

بعد چند وقت خانم باردار می شود.درغربالگری سه ماه اول می فهمند که جنین سندروم داون دارد و به علت خطرات حاملگی درسن بالا ،باید بچه سقط شود.هزینه مالی و روانی این سقط جنین خیلی بیشتر از وازکتومی بود و سلامتی مادر هم تهدید شده است.

داستان دوم:

یک زوج جوان که هردویشان کارمند هستند،صبحانه و نهاررا سرکارمی خورند شام نمی خورند. هفته ای دوروز منزل مادرهایشان هستند و میوه و شیرینی را انجا می خورند  تا درهزینه هایشان صرفه جویی کنند که بتوانند ماهی یک میلیون اجازه خانه بدهند و اگر پول هایشان جمع شد،بتوانند یک بار درسال شمال بروند و یک اتاق درب و داغان لب دریا بگیرند و یک خستگیی درکنند.

تا امسال قصد نداشتند بچه ای داشته باشند اما یک هو دیدند که دیگر شعار فرزند کمتر زندگی بهتر تبلیغ نمی شود و احتمالا اگر بچه بیشتری داشته باشند ،راحت تر زندگی می کنند(چون خودشان شعور نداشتند و وابسته به تبلیغات بودند)به فاصله سه سال دوتا بچه آوردند و بعد خانم فرزند سوم را بارداربودند که پول پیش خانه شان گرفتند رفتند درحلبی آباد اطراف شهر و پدرخانواده هر روز قبل از کار می رفت بازارگل سمت بهشت زهرا چند دسته گل می خرید تا بعدکار خودش و زنش سر چهرراه ها گل هارابفروشند و خرج بچه هایشان را دربیاورند.

   + لورا - ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧

جشن دوماه ماندگی:)

دیروز که یکشنبه بود دقیقا دوماه می ماند به روز عروسیمان.

من رفته بودم کوچه برلن تا کمی خرید کنم و گیفت هارا هم ببینم که ناگهان همسر زنگ زد و گفت که من جمهوری هستم و دارم می آیم پیش تو.قرار گذاشتیم و اول رفتیم یک نهار خوردیم.همسر نهارخورده بود ولی بازهم دوتایی خوردیم که یک وقت خدای نکرده لاغر نشویم یکیمان.

بعد از کوچه برلن همین طور رفتیم و رفتیم و خرید کردیم و مغازه ها را دیدیم و همسر کت تک دکمه پوشید که ببیند می آید به اندامش یا نه و بعد رفتیم پارچه کت شلواری خریدیم و دادیم تا بدوزند.باز هم رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شیرینی فرانسه در خیابان انقلاب.

گفتم همسر بیا به مناسبت دوماه ماندن به عروسیمان برویم و یک دلی از عزا دربیاوریم.رفتیم و قهوه و جای شما خالی دسر خوردیم.محوطه شیرینی فروشی پربود از دانشجوهایی که ازدانشگاه تهران آمده بودند و کلا حرف هایشان چقدربا حرف های ما فرق می کرد.

قهوه تلخ حالمان را جا آورد.مرتب هم می گفتیم دوماه دیگه این ساعت داریم چه کار می کنیم؟

باز هم رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به تهران ویلا و لوستر اتاق خوابمان را خریدیم.نتوانستیم برای لوستر هال تصمیم بگیریم و باز رفتیم و رفتیم تا رسیدیم دم خانه ما و من رفتم دکتر تا دیگر به صورت جدی برای زندگی مشترک آماده شوم.

بله حتما نباید بعد ازاینکه گذشت ماهگردو سالگرد بگیریم .قبلش هم می شود.:)

الوعده وفا درادامه مطلب

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥

یک روز بهاری

می دانستید در یکی از شلوغ ترین و آلوده ترین نقاط تهران یک بهشت هست؟

نزدیکش که می شوی خنکای نسیم و صدای جوی آب روحت را نوازش می دهد.درختان زیبا با چراغ های خوشگل و جوی های آب و حوضی که بعضی وقت ها پر است و کاشی کاری هایی که هرکدامش داستانی دارند و ساختمان هایی که دلت پر می کشد تا بدانی روزگاری درآنها چه می گذشته می خواندت.

حیف که درمیان ساختمان های بلند که هیچ ربطی به خودش ندارند محاصره شده.حیف که وقتی می روی داخلش و می بینی چه بودی و چه شدی حسرت می خوری.

مکان :کاخ موزه گلستان

ورودی :2000 هزارتومان

بلیط برای هرموزه :هزارتومان

 

سایت رسمی

زمان:12 فروردین1393

خودم تنها رفتم .چون با همسر قهر بودم خواستم دلش رو بسوزانم.ولی دروغ چرا رفتم تو اصلا همسر یادم رفت.

توجه داشته باشید که عکس هارو با همان گوشیی که تعریف کردم گرفتم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥

دغدغه های دیگر من

گوشی من اولین گروه از گوشی های تاچ هست که به بازار آمد.آن موقع چیز شاخی برای خودش بود و بزرگ و شیک.تقریبا 4سال پیش بود که خریدمش.

الان باطریش باد کرده و درش بسته نمی شود.مجبور شدم درش را دربیاورم و بیندازم کنار.باید مرتب حواسم باشد که باتریش روی زمین نیفتد.اندروید و این صحبت ها هم ندارد و  مسلما با این گوشی من از واتس آپ و وایبر و وی چت هم اطلاعی دردست ندارم.

مامانم گفت  برای تولدم و عیدی برایت یک گوشی بخرم.این را که ازکیفت درمیاوری آبروی ما می رود.من نگذاشتم.خودم می دانم که این هزینه سنگین جهاز و آماده شدن برای عروسی چقدر هست حالا بیایم این وسط پول یک گوشی هم روی دستشان بگذارم؟

همسر هم می گوید بیا برویم برایت بخرم اما هم من هم خودش می دانیم که اگر این هزینه را بکنیم ، بعدا کم می آوریم.خودم هم یک مقداری پول دارم که گذاشتم برای کت شلوارو پیراهن همسر و نمی خواهم بگذارم که مادر جان آن را بخرد.

دیشب داشتم فکر می کردم که اگر مثلا یک سال پیش  این اتفاق برای گوشی من افتاده بود،من آسمان را به زمین دوخته بودم و درعرض 3 روز نهایتا یک گوشی دیگر خریده بودم.اما الان اصلا ازبابت این موضوع احساس ناراحتی نمی کنم.دلم می خواهد یک گوشی مشکی اولترا زد سونی خوشگل داشته باشم.دروغ چرا.ولی حالا که ندارم هم ناراحت نیستم.یعنی خریدن گوشی درحال حاضر جزو دغدغه های من حساب نمی شود.

وقتی این را فهمیدم احساس کردم که حتما بزرگ شده ام.جنس نیازها و دغدغه هایم فرق کرده.دیگر داشتن یک چیزهایی برایم خیلی مهم و نداشتنش آزاردهنده نیست.ازاین حس خوبم خوشحال شدم.

   + لورا - ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳

خرید عروسی

ببخشید که این روز ها پست های عروسی می نویسم مرتب.اما به توصیه لیلی جانم می خواهم این روزهارو ثبت کنم تا یادم بمانند.

پنجشنبه من و همسر و مادرش رفتیم بازار از ده صبح تا 8 شب.دیگر کف پایی برایم باقی نمانده بود.یک سرویس بسیار خوشگل موشگل یافتم با یک قیمت خیلی مناسب که عین همان را دربازار طلافروش ها دیده بودم و خدایی مو نمی زند با اصلش.یک حلقه فلاور اصل برلیان هم خریدم که به آرزویم برسم:)

بعد هم رفتیم کوچه برلن و بنده یک دست لباس خواب صکصی و یک عدد آینه خریدم.آینه را اصلا راضی نبودم و دوست نداشتم بخرم ولی مادرهمسر گیر داد که بایددد آینه داشته باشید و سر سفره عقد آینه خودتان را بگذارید.من هم نخواستم بحث کنم و گفتم چشم.این چشم 400هزارتومان ناقابل برایمان آب خورد.

زمان خرید لباس توی یک مغازه بودیم که دیدیم یک عروس و داماد مادرشوهر دیگر هم آمده بودند تا خرید عروسی بکنند.عروس درحال پرسیدن قیمت یک ست سه تایی چمدان بود که مادرشوهر آمد داخل مغازه و یک عدد ساک دستی یک نفره از این ها که چرخ هم دارد خرید،داد به دست عروس و گفت خریدهایت را بریز داخلش.همین کافی است دیگر چمدان می خواهید چه کار!!!

تور سر و حاشیه دانتل هم خریدیم که تور را خودم بدوزم.

زمان خرید حاشیه تقریبا ساعت 4بعدازظهر بود ،داخل مغازه که شدیم ، عطر چای همه جارو پرکرده بود.خسته بودیم و بدجوری هوس کرده بودیم.هی دردل خدا خدا می کردیم که آقای فروشنده به ما هم تعارف کند اما او درکمال خونسردی چای داغ و قندپهلویش را می خورد و ما سه تایی به لیوان و لبش چشم دوخته بودیم.

آخرسر هم رفتیم سپه سالار.هرچقدردنبال کفش تخت راحت سفید گشتیم،نبود که نبود.حالا بازهم باید بگردم.

خدارو شکر خریدکردن با مادرهمسر زیاد هم سخت نبود.البته معذب بودم.چون مثلا همسر لباس خواب مشکی یا قرمز دوست دارد.ولی وقتی من می گفتم ازفلان لباس مشکیش را بیاورید مادرش می گفت تو عروس هستی و نباید مشکی بپوشی خوب من هم نمی توانستم توضیح بدهم که چرا و همسر بود که با نارضایتی نگاهم می کرد.من هم یک اس ام اس دادم و گفتم الان یکی می خریم و بعدا دوتایی بازهم می خریم اگر خواستی.

کلا این روزها استرس زیادی داریم و ازاینکه هی باید پول خرج کنیم ،ناراحت می شویم ولی روزهای شیرینی هستند .اگر درحال عروس و داماد شدن هستید ، قدراین روزها را بدانید .ازناراحتی هایی که دراثر فشار و استرس پیش می آید،دوری کنید و اصلا اصلا زیبایی این روزها را با دلخوری و ناراحتی خراب نکنید. اگر درشرف ازدواج هم هستید امیدوارم زودتر قسمتتان شود تا با نیمه گمشده تان شاد باشید.

 

 

   + لورا - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۳/۱/٢٢

استراتژی ازدواج

پول ما برای خرید طلا خیلی خیلی کم آمد.گردنبندی که قبلا خریده بودم و خیلی هم درست و حسابی بود و می خواستم سرویسش کنم برای عروسی وقتی بالباسم انداختم خیلی زشت شد.دانتل یقه لباس جلوه گردنبند رو ازبین برد.چون حالت سینه ریز هست.ازطرفی انگشتر هم ندارم سراین جریان. بیشتر دلم می خواست انگشتر خوشگل و شیک بخرم و فعلا به جای طلا یک سرویس ازاین ها که عین طلا هست ولی طلا نیست.

مادرهمسر آمد و گفت که نه نمی شود و باید طلا بخری.یک گردنبند و گوشواره سبک بخر و همین کافی هست.خوب سر جریاناتی هم که پیش امده بود من نمی خواستم بحث کنم و غمگین درگوشه خانه نشسته بودم که مادرم گفت چه شده و من که این روزها شب ها به درست نمی خوابم و مرتب دلشوره دارم زدم زیر گریه که این چه وضعی است من هم چیزی که دوست ندارم بخرم.هم ناقص باشد هم دستم خالی باشد بدون انگشتر.تا اینکه مادرشوهر زنگ زد خانه ما که بگوید بیایید برویم خرید.مادرم هم یک جوری که نه ناراحت بشود و قهرکند و نه خیلی خوش خوشانش بشود راضیش کرد که من انگشتر بخرم و طلا نخرم.

داشتیم جریان را برای پدرم تعریف می کردیم که برادرکوچکم امد و گفت:

"این عروسی چقدرمکافات دارد.من عروسی نمی گیرم.می رویم خواستگاری فقط.بعد دختر را می دزدم و می رویم ازدواج می کنیم.فقط پول یک گل و شیرینی خواستگاری می دهم."

   + لورا - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٠

توضیحات چجوری بودم:)

لباس عروس شماره سه یادتان هست؟همان که خیلی دوست داشتم.بعد قرارشد رویش یک نیم کت دانتل بدوزم تا دکلته نباشد؟

لباس دوستم که به دستم رسید دیدم دقیقا تو همان مایه ها هست.کمی حالت دامنش و بالاتنه اش فرق می کند اما همان حالت هارا دارد.واقعا ذوق کردم.اینقدرهم لطف کرد که اجازه داد ازحالا تا عروسی دستم باشد فقط نیاز به خشکشویی دارد ولی می ترسم خرابش کنند.تمیز و نو هست ولی خوب چون یک بار تن کسی بوده دوست دارم یک خشکشویی بدهمش.

جاری جدید همکار برادرشوهر هست اما باز هم دارد انتخاب اشتباه می کند.هیچ کجایشان به هم نمی خورد.کلا برادرشوهر ایندفعه از اینور بام افتاده.مادردختر هم اصلا به دلش نیست و دارد مرتب می پیچاند.طوریکه 4شنبه سوری این هارا دعوت کرده شام(فقط مادرو پدرو برادرشوهر)با کل فامیل خودش(دایی و عمه و خاله و عمو)جوری هم رفتارکرده که شام نخورده آمده اند خانه اما باز هم نمی دانم چرا می خواهند همین دختررا بگیرند و به ساز برادرشوهر می رقصند.من هم فقط عکسش را توی کتاب صورت دیدم.

دیگر چه بگویم برایتان؟آهان!خانه مان برخلاف اینکه فکر می کردیم کار ندارد خیلی کاردارد.کمد می خواهد و باید جای دوتا از رادیاتورهایش را با هم عوض کنیم و یکی را دیگر نبندیم چون کنسولمان را باید آنجا بگذاریم.کمی گچ کاری دارد برای جای رادیاتورها.ست ایینه و کمد حمام و دستشویی باید بخریم و "س"یک کارهایی می خواهد انجام دهد تا لامپ آشپزخانه پرنورترشود.لوستر اتاق دومی را هم خودمان می خواهیم درست کنیم تا به دکوراتاق بیاید  که همسر کلا همه این هارا خونسردانه دارد می گذراند و می گوید وقت داریم.

مغازه ای که میزآرایش عزیزم را خریده بودم دبه کرد و گفت نمی تواند ان را کوچک کند و کلا امیدهایم را برباد داد.مجبورشدم بروم کنسل کنم آن هم بیعانه را پس نمی داد و کاربه شکایت رسید.یک سرویس دیگر خریدم که کیفیت بهتری دارد.قیمتش هم کمتر هست اما دلم هنوز با آن یکی است.

خیلی دوست دارم با همسر برویم کلاس رقص ،اما او نمی آید می گوید من بلدم خودت برو.یک رقص دونفره خیلی خوشگل دلم می خواهد.

رفتم هزینه درست کردن گیفت را برآورد کردم خیلی زیاد می شد.شاید بی خیالش شوم و یا چیز دیگری درست کنم.

حالا درمورد طبقه حساس.من این فیلم رو دوست نداشتم چون با انتظار بیشتری رفته بودم به سینما.نه برای اینکه بخندم برای اینکه یک فیلم خوب ببینم.پیامش خیلی خوب بود می گفت باید درزمان حیات عزیزن قدرشان را بدانیم و مثلا تعصب بیخودی نداشته باشیم و این ها.اما درمیان دادوبیداد و جیغ و داد گم شده بود.کلا شاید چندصحنه خنده دارهم بیشتر پیدانکردم توی فیلم.

یک سوالی:اگر برای عروسی کیک نداشته باشیم ،حیف می شود؟

پی نوشت1:

درمورد نظر خصوصی چون نمی توانم ای میل بزنم اینجا می نویسم:

برای عروسی خواهرشوهر من به همسر گفتم لباس می خواهم.گفت برویم بخریم گفتم نه می خواهم بدوزم.خودش کارتش را داد و گفت هرکاری دوست داری بکن.یعنی من مساله را مستقیم با خودش مطرح کردم.اگر همسرت اینطوری واضح نگرفت که منظورت این هست که تو برای من بخر بگو عزیزم بیا برویم برا ی عروسی برادرت خرید کنیم به هرحال اولین عروسی مهم بعدازعقدمون هست و همه منتظرن ببینن من و تو چطوری ظاهر می شیم.یعنی کلا خودش رو بنداز وسط.احتمالا مادرشوهرت هم بگه به همسرت که لباس اینا با تو هست.

می دونی همسر بعدازعقدمون فقط برای عروسی خواهرشوهر برای من لباس و اینا خرید و بقیه موئاقع خودم بودم که خرید می کردم چون بابام دوست نداره تا وقتی تو این خونه هستم اون خرجی برام بکنه جدا از هدیه البته.

 

   + لورا - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٧

چجوری بودم؟؟

امیدوارم که همگی سال نوی خوبی رو شروع کرده باشید.

این چندروز نمی توانستم بنویسم چون بیشتر با همسر بودم و می ترسیدم این جا لو برود و او ببیند من یک چیزهایی برای خودم دارم.بعدش هم که کمی وقتم تنگ بود.

وقتی برای مدتی نمی نویسی ،دوباره نوشتن خیلی سخت می شود. کلی چیزها پیش آمد که دوست داشتم سریع بیایم و اینجا بنویسم و حتی درچند مورد با شما مشورت کنم ولی نمی شد و الان نمی دانم از کجا شروع کنم.

حالا مهم ها را می گویم تا بعدا بیایم و حسابی توضیح بدهم:

1-فیلم طبقه حساث را نروید و پولتان رو دورنریزید.

2-احتمالا تا آخر فروردین جارو دار می شوم.

3- لباس عروسم همان بود که دوست داشتم.اصلا باورم نمی شد همان لباس را برای اجاره پیدا کنم.

4- تورسر بلند با حاشیه دانتل می خواهم و تاج.نیازمند کمک های سبزتان هستم.ازکجا باید بخرم یا اجاره کنم؟

5-خانه مان را تمیز کردیم.خدا قسمت همه بکند.حس خیلی خیلی خوبی دارد.درکنار شیطانی البته.

6- یک سایز لاغر شدم.خیلی استرس دارم.

7- وقتی می روید از یافت آباد خرید کنید حتما از پاساژبخرید نه مغازه چون پاساژها هیئت امنا دارند و سریعا به شکایت شما رسیدگی می کنند.

8- تخت و میز آرایش پرنسسی عزیزم را پس دادم و یک چیز دیگر خریدم.

9- کم کم کامنت ها تایید می کنم و به همه شما یر می زنم.

10- دلم برایتان تنگ شده .

   + لورا - ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦