خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

حال خوب

 

ما یه نفریم با هم یه نفره قوی که قول دادیم هیچ جایی یه نفره نریم

ماها قهر نمی کنیم

با هم سر هیچ چیزی بحث نمی کنیم

با هم لجبازی نمی کنیم

نقش بازی نمی کنیم

به هم پاس میدیم تک بازی نمی کنیم

سرمون گرمه ماها دو تایی جمعمون جمعه

تک  نمی پریم

وقتی دل میدیم دل نمی کَنیم

خبرا موثق هدفا مشخص

داره هی میشه قدما بلندتر

خوده خوده خودمونیم عوض نمیشیم

اگه راهم سخت باشه عقب نمی ریم

برنده میشیم

به همه میگیم همو دوس داریم

ماها قول دادیم پشت هم شبو روز باشیم

آره قول دادیم شبو روز باشیم

 

سرمون گرمه ماها دو تایی جمعمون جَمعه

سرمون گرمه ماها دو تایی جمعمون جَمعه

 


   + لورا - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٥

مرحله دوم شکستن شاخ غول

امروز می روم خانه مادرشوهر این ها.

 

ساعت 12ظهر:رفتم ریشه موهام رو همون رنگی که قبلا زده بودم بزنم.خیلیییییی روشن شد.کل موهام رو رنگ کردم دوباره.ابروهایم هم اصلا رنگ نگرفت.نمی دانم چرا؟

نتیجه:یک لورا با موهای روشن و ابروهای تیره که بعد از تقریبا یک ماه می رود منزل مادرشوهر.بقیه گذارش را بعدا می دهم.

ساعت 4بعدازظهر:همین الان متوجه شدم که یکی ازابروهایم از آن یکی روشن تر شده است.چرا امروز؟؟؟هیچ وقت اینطور گندنمی زدم.

ادامه گزارش دیروز:

ساعت 5بعدازظهر همسر آمد درحالیکه من با مداد ابرو داشتم رنگ ابروهایم را درست می کردم.

اولین چیزی که گفت این بود:وای موهایش رو.

من:خیلی زشت شدم؟کله هویجی شدم؟راست بگو.

همسر:نه به خدا.خیلی خوشگل شدی.من رنگ موی روشن دوست دارم.خیلی به تو می آید.اصلا هم نارنجی نشده.

کمی بازجویی فنی کردم که مطمئن باشم راست می گوید و خیالم راحت شد.

بعد هم یک پلیور که برایش خریده بودم دادم و او هم که سردش شده بود درراه همان را پوشید و خوشحال هم شد خیلی و گفت که این کادو خیلی چسبید.

لباس پوشیدم و راه افتادیم.

درراه متوجه شدم که مادرشوهر همان کاری را که من می خواهم برای کمدهایم انجام دهم و وقتی فهمید می خواست رایم را بزند و با خواهرشوهردوتایی نشستند مسخره ام کردند را دارد انجام می دهد و تازه 6میلیون هم هزینه اش می شود.خداروشکر که من بعد همه شان خانه ام را می چینم و راه تقلید بسته می شود.

خواهرشوهر هم با آتلیه قرارداد بسته.همسر به من گفت که قیمتش مناسب هست بیا ما هم برویم آنجا.گفتم ببین اگر آنها راست بروند من چپ می روم.اصلا و اصلا اصرارنکن.

 

ساعت6/5 رسیدیم آنجا.

تا ساعت ده اندازه 40 ساعت گذشت.

همه دورهم نشسته بودیم و تی وی می دیدیم.فقط هر یک ربع یا مادرشوهر می پرسید مامان این ها خوبند؟یا من می پرسیدم مامان جون خوبه؟خانه نگار(دخترخاله همسر که خانه اش را به تازگی جابجا کرده)می رویم؟یا خواهرشوهر می پرسید من لاغر نشدم؟(یک ماه است که نهارسبوس برنج با شیر می خورد و شام بیسکویت ساقه طلایی).می خواستم بگویم چرا ولی پیروچروک هم شده ای.بعد هم نیم ساعت بحث دل انگیز لاغری پیش آمد که امکان ندارد من خانه شان باشم و این حرف نیفتد.

همین.گذشت.زیاد هم سخت نبود.خداروشکر.

 

پی نوشت:در این پست از این شکلک ها استفاده کردم که به خوبی احساساتم را نشان دهم.

   + لورا - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٤

روزانه جمعه

برای گیفت ها شماره 3 یعنی شمع لباس عروس رای بیشتری آورد .ولی من نمی دانم که حتی قالبش رو از کجا بیاورم یا چطور درستش کنم.ازدوستانی که درزمینه شمع سازی اطلاعات دارند کمک می خواهم.چنین لورای خجسته ای هستم من که بدون هیچ آمادگی قبلی اینطوری تصمیم به ساختن چیزی می گیرم .چون دلم می خواهد که تک باشد و خوب آن شمع عروس و داماد را در بازار دیدم و از لیستم کناررفت.

این هفته کلا همسر را ندیدم چون سرش شلوغ بود و شب ها دیر می آمد خانه .این دوروز هم ظاهرا کارداشت و نشد هم را ببینیم الان دلم تنگ شده است.

باید یک اعترافی بکنم.من دارم از فضولی یا کنجکاوی می میرم.خیلی دلم می خواهد درجریان کارهای عروسی خواهرشوهر قرارداشته باشم.یعنی دوست دارم بدانم الان چه خبر هست و چه کارهایی می کنند یا خانه شان را کی می چینند و دلم می خواهد برای چیدن خانه بروم.که البته فکر نمی کنم بروم.این حالت هم مخصوص خواهرشوهر نیست ها.هرکس که عروسیش باشد من دوست دارم درجریان باشم و کمکش کنم که دراین مورد نه من از کسی می پرسم نه آنها برایم می گویند.همسر هم نمی گوید چون می دانم درجریانش نمی گذارند که یک وقت نیاید برای من تعریف کند.

شما برای عروسی خواهرشوهرها یا جاری هایتان چه کار می کردید؟درجران بودید؟ازتان می خواستند که با هم بروید مثلا برای انتخاب لباس عروس یا آرایشگاه ؟

   + لورا - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٩/٢٢

لورای جاذب 2

حالا اینقدر این کارا رو می کنم تا حالتان به هم بخورد:)

بچه ها اگر شما مهمان یک عروسی بودید ترجیح می دادید تا کدام یک از این ها را به عنوان گیفت بگیرید و بعد از گرفتن دور نمی انداختیدشان؟

 

پی نوشت1:برخوردمادرشوهر بد نبود.خوب هم نبود.اولش سرسنگین هم بود حتی ولی وقتی دید من مثل بقیه روزهایم هستم کمی خودش را شل کرد.خانه شان هم می خواستم بروم که این هفته نبود و هفته دیگر می روم بی حرف پیش.

پی نوشت 2:معلوم است یک اتفاقاتی در خانواده همسر این ها افتاده.خیلی راحت به من می گوید برویم دنبال آتلیه.دنبال لباس عروس.دنبال آرایشگاه.معلوم هست که از یک چیزهایی مطمئن شده اما به من حرفی نمی زند.من هم نمی پرسم.اگر قدیم ها بود می گفتم ها چی شده؟چه حرف هایی زدید؟اما اصلا به روی مبارک هم نیاوردم فقط گفتم باشه.از عروسی خواهرش هم نمی پرسم.هرکاری می خواهند بکنند.من فقط می خواهم خودم را بسازم برای آن روز که در مجلس بدرخشم.(لورای حال به هم زن )

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٠

سس آلفردو

سسس آلفردو یک سس محبوب برای پاستا حساب می شود.اما آن روز که ما می خواستیم درست کنیم به نظرمان کمی خالی آمد.در نتیجه کمی تغییرش دادیم.

هم اصلش را برایتان می نویسم هم با تغییرات را.

 

پی نوشت:شاخ غول را شکستم و به مادرشوهر زنگ زدم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩

لورای جاذب:)

خوب در راستای قانون جذب و این صحبت ها من خیلی سرخوشانه بلند شدم رفتم و برای 18 اردیبهشت با آرایشگاه قرارداد بستم

 

   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۸

خانواده و شوهر جان

امروز صبح که همسر رو صدا کردم تا برود سر کار،فقط ما دوتا خانه بودیم.گفت بیا بغلم دیرتر می روم.بعد که بیدار شد،تا رفت که دست و صورتش را بشوید من برایش صبحانه آماده کردم.لباسش را گذاشتم روی شوفاز تا وقتی تنش کرد گرمش بشود و خوشش بیاید.وقتی نشست سر صبحانه من شانه هایش را می مالیدم.گفتم نمی شود تو دورکاربشوی؟نروی و پیش من بمانی؟کمی هم شوخی کردیم و بوس و رفت.

بعد آمدم نشستم و فکر کردم که چرا من برای مامان و بابایم این کارهارا نکردم؟آنها هم هرروز صبح می روند سرکار اما من هیچ وقت صبح ها شانه های بابایم را ماساژنمی دهدم.بوسش نمی کنم تا برود.برایشان صبحانه آماده نمی کنم.

من اول با خانواده خودم بوده ام. بعد شوهرم آمده حالا چرا او این قدر برایم عزیز شده که من کارهایی را که هیچ وقت نکرده ام برایش با خوشحالی و از دل و جان انجام می دهم؟

 

نمی دانم شاید چندسال بعد برای شوهرم هم این کارها را نکنم اما تصمیم گرفتم از فردا بابایم را سفت ماساژ دهم و مامانم را ببوسم.هر روز.

   + لورا - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٦

سنگ نمک

بچه ها ممنونم.چقدرپیام خصوصی بود برای این سنگ نمک ها.خیلی لطف داشتید همه تان.

اولین بار همسرم شب یلدای سال 90 از این ها برایم درست کرده بود و آورد.سنگ من نارنجی بود و با بامپ قرمز تویش عین آتش می شد.هرکس هم که آمد خانه مان و دیدش دوستش داشت.

امسال ناگهان به این فکر افتادم که بیا درست کنیم.سفارش بگیریم و بفروشیم.او هم قبول کرد.

اما اطلاعاتی که دوستان خواسته بودند:

ابعاد:چون این سنگ طبیعی هست و ضمن این که ما دستگاه سی ان سی و پولیش نداریم،خیلی نمی توانیم ابعد دقیقی داشته باشیم.مثلا شما می توانید بگویید من سنگ نمک کوچک عمودی یا افقی می خواهم که مثلا طول قاعده اش 20 سانت باشد من هم در همین حدود برایتان پیدا می کنم.ولی مثلا شاید به جای بیست،17 سانتی متر بود.ما به صورت شکسته شده اش را می خریم.

اما مثلا می توانید شمعدانی را سفارش دهید که به جای یک جای شمع دوتا یا سه تا جای شمع داشته باشد.

رنگ:به نظر من اگر دستکاریش نکنیم و بگذاریم همان رنگ طبیعی خودش را داشته باشد خیلی بهتر هست.انگار یک قسمتی از طبیعت را به خانه آوردیم.اما می توانیم رنگ لامپش را خودمان انتخاب کنیم.

قیمت:قابل شما دوستان گلم را ندارد.

جاشمعی تک شمعی 15هزارتومان

آباژور 17هزارتومان

طریقه ارسال:

بعد از تسویه حساب می توانم برایتان پست کنم یا با پیک بفرستم که هزینه اش با مشتری عزیز است.

زمان ارسال:بعد از سفارش شما از یک هفته تا ده روز ممکن است طول بکشد.

در ادامه مطلب خواص سنگ نمک  و عکس ها را آورده ام.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٦

یک روز مفید

بچه ها من امروز خیلی احساش ضعف کردم.از خودم بدم آمد.امروز توی اتاق مشاوره جلوی"س" و آقای مشاور همین طور گریه کردم.اشک هایم اصلا بند نمی آمد.دفعه پیش اصلا این طور نشد اما امروز نتوانستم خودم را نگه دارم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳

سرکار رفتن من

دیروز دوستم زنگ زد .گفت یک موقعیت کاری خیلی ضروری هست .می توانی بیایی؟

گفتم الان که نمی توانم بگویم بگذار با همسر و پدر مادرم صحبت کنم می گویم.شرایط کاری خیلی خوبی بود و همان بود که من دوست داشتم.

خلاصه خیلی سریع به "س"  و به بابا و مامانم زنگ زدم و بعد از اکی شدن کل ماجرا گفتم که می آیم.گفت باشد فردا به تو خبر می دهم.امروز تا ساعت 12 ظهر منتظر بودم.می خواستم یک کلاس ورزش بروم که گفتم خوب شد نرفتم اسمم را بنویسم و گرنه پولم سوخت می شد.

به دوستم پیامک زدم گفتم عزیزم صحبت کردی؟گفت :"آره.مدیرمان گفته که یک فرد با تجربه می خواهد."

من هم لب و لوچه ام آویزان شد.دیگر نگفتم خوب زن حسابی اول شرایط را می پرسیدی .بعد به من می گفتی.این همه از دیشب برای خودم خیالبافی کردم.از اولین جلسه کلاسم هم ماندم.

چرا مردم ر،آدم را در آمپاس می گذارند؟

   + لورا - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۱

ریشه یابی

روزی که رفتم مشاوره گفت بنشین با خودت فکر کن.ببین در این مدت شاید بی احترامی هایی کرده باشی شاید حرف بدی زده باشی که مادرشوهرت به دلش گرفته.ببین از کی دیگر علنی با تو بد شده و این بدی را دررفتارش نشان می دهد.

در این چند روز خیلی فکر کردم و دوتا تاریخ را پیدا کردم.از اولین تاریخ کمی و از دومی،خیلی رفتارهایش عوض شد و مرانادیده گرفت.

"این یک پست طولانی است."

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠

دکتر رفتن خانم ها

4شنبه با دوستم رفته بودم تا برود سونوگرافی.این دوستم قبل از ازدواج اصلا دکتر زنان نرفته بود و حتی برای یک بار هم گذرش به سونوگرافی نیفتاده بود.کلا همه چیز رو به بی خیالی طی می کرد.اما بعد از ازدواج عفونت شدید گرفت و کلا اینقدر رفت دکتر زنان که رویش باز شده بود دیگر.

اتاق سونوگرافی جوری بود که منشی و همراه بیمار توی اتاق بودند و تخت سونوگرافی و دکتر پشت یک پاراوان چوبی .

سونوگرافی دوستم یک سونوی معمولی بود که از روی شکم انجام می شد و برای کیست تخمدان بود.دوستم رفتم پشت پاراوان.دکتر هم یک آقا بود.دیدم شلوار دوستم افتاد روی قسمت بالایی پاراون.یعنی خودش درآورده بود واانداخته بود آنجا.من و خانم منشی با دهان باز داشتیم نگاه می کردیم که چرا شلوارش رو درآورده که صدای دکتر رو شنیدیم که گفت خانم تا همین حد کافی بود و احتیاج نیست.بعد از چنددقیقه دوستم آمد بیرون و وقتی از مطب بیرون رفتیم منفجر شد.گفت وای لورا فکر کردم سونوگرافی هم مثل دکتر زنان هست.اول شلوارم رو درآوردم و می خواستم لباس زیرم رو هم دربیاورم که دکتر که چشمهایش 4تا شده بود ملحفه انداخت روی پایم و گفت احتیاج نیست.

او خجالت می کشید و من این شکلی بودمقهقهه 

 

پی نوشت:دوستان مشاوره رو می خواهم وقتی با هم رفتیم بیایم و نتیجه اش را بگویم.اما یک چیزی که گفت و انجامش خیلی برای من سخت هست گفت که هم باید به مادرشوهرم زنگ بزنم و هم بروم خانه شان و حتی بپرسم که کاری،کمکی برای عروسی از دست من برمی آید یا نه.که من اصلا توانایی انجام این سه کارفعلا درخودم نمی بینم.گفت اگر هم مادرشوهرت نخواهد شما با هم زندگی کنید که این ممکن هست تو با این کارها اجازه نمی دهی دستش بهانه ای بیفتد و بگوید دیدید گفتم؟این دختر به درد نمی خورد.

   + لورا - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/٩

مای فرست لاو

همین الان عشق اولم رو از دور دیدم.خیلی دوستش داشتم.اما خیلی زود فهمیدم این عشق برای من آینده ای نخواهد داشت چون خاطرخواه زیاد داشت.گذاشتمش کنار اما یادش هنوز با من هست.

این شما و این عشق اول من.

اگر زنها می توانستند به ورزشگاه بروند من هم عشق اولم را ازنزدیک می دیدم و اشک ها می فشاندم.

به نظر شما مامان مالدینی هم من رو اذیت می کرد؟:)

   + لورا - ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٧

هوای دانشگاه

همین الان از مشاوره آمدم.قرار شد هفته دیگر هم با "س" بروم که البته وقتی به او گفتم ،گفت معلوم نیست که بیایم یا نه.کلا گارد گرفت جلوی این مساله.امیدوارم که بیاید و مساله شکل دیگری به خود بگیرد.

رفته بودم مرکز مشاوره دانشگاهم.بعد از عمری رفتم و مدرک موقتم  رو هم گرفتم.راستش با اینکه اصلا دوستش نداشتم و با خوشحالی نمی رفتم و بیایم،اما خیلی دلم تنگ شد برای آن روزها.برای بچه ها،برای استادها.برای سلف و مرکز انتشارات.حتی برای آن خانم سیبیلوی کرکی جلوی در که می گفت من نمی دانم شما دختر ها چرا فکر می کنید با وررفتن!به خودتان خوشگل می شوید من را ببینید زن با سادگیش زیباست.این درصورتی بود که آرایش من در حد یک مداد سیاه زیر چشمم بود.رئیس دانشگاه عوض شده بود و دیگر آن آدم های عقده ای آنجا نبودند.دلم خواست الان هم دانشجو بودم یا حتی آنجا کار می کردم.

   + لورا - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٦

درس خواندن زمان این ها

برادرم از مدرسه آمده خانه.برای تئاتر مدرسه کلی وسایل برده بود.قراربود گریم بشود و برایش سبیل بکشند.

من:چرا پکری؟تئاترت خوب شد؟

برادرم: نه اجرا نکردیم.

من:چرا؟

برادرم:سینا آماده نبود.گفت خانم، من آمادگی ندارم برای اجرا.بیندازید دوروز دیگر.

من:چرا؟نقشش خیلی طولانی بود؟مریض شده بود؟

برادرم:نه.فقط باید می گفت "قلی به کجا می روی؟"

من:تعجب

 

   + لورا - ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤

یاد روزهای خوش

همینطوری دلم خواست یک عکس از روزهایی بگذارم که خوشحال بودیم و امیدوار به آینده خوب که زود می رسد.آن روز که این عکس رو گرفتیم خیلی خیلی خوشحال بودیم.

می خواستم این عکس رو ببرم روی ماگ چاپ کنم تا همیشگی تر بشه و مرتب ببینیمش.

معلوم هست که دلم چقدرگرفته.نه؟



  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳

که عشق آسان نمود اول

دوستان خوبم ،در جریانی که پست قبل آن را نوشتم اصلا حرف از عروسی نشد که من بخواهم آن را ساده برگزار کنم یا با 500 مهمان در هتل شرایتون.

مساله مادرهمسر من در حال حاضر این هست که یکدفعه دلش نخواسته خانه ای را که این همه وقت برای رفتن درآن صبرکرده بودیم به ما بدهد.می خواهد دامادش را بیاورد وردل خودش و پسرش را بفرستد مستاجری.فعلا دوست ندارد من هم اول زندگیم بروم سرخانه و زندگی خودم. می خواهد دخترش سروسامان بگیرد و آن پسرش که طلاق گرفته زندگی خوش این برادرش را نبیند و غصه بخورد.این پسر هم ،مهم نیست فعلا یک آبنبات می دهد دستش و می گوید عیب ندارد بعدا یک عروسک قشنگ تر و بهتر از اولی برای تو می خرم.عجله نکن آن را دور بینداز.

این که گفتم"س" پول ندارد هم برای این بود که اگر پول داشت زودتر از این که اجازه بدهد این مسائل پیش بیاید اعلام می کرد من فلان موقع دست زنم را می گیرم و می برم خانه ام. من از قبل وضعیتیش را می دانستم.برای همین این مدت صبر کردیم.برای همین روی حرف بابایش حساب کرد.تقصیر من نبود که بابای خودش زد زیر حرفش و به موقع پول را نداد.در این مدت هم خیلی خیلی هوایش را داشته ام هم من هم خانواده ام.مادرم اورا قسم داد تا اصلا برای هیچ کدام از اعضای خانواده ام در هیچ مناسبتی هدیه نخرد تا بتواند بیشتر پول جمع کند.هرچه در این مدت بعدازعقد لازم داشته ام بابایم خریده و اجازه نداده حتی یک روسری به غیر از مناسبتی که بخواهد هدیه ای برایم بخرد ،خریداری کند.حتی در این دوسال بعد از عقد ، روز زن هم برای من کادو نخرید خدا شاهد است اگر بداخلاقی کرده باشم.

این هم که خانواده من بخواهند یک مراسم ساده بگیرند درست نیست چون قرار نیست که همیشه من جور "س" را بکشم.وقتی او حتی دلش نخواسته بعد از آن حرف های زشتی که مادرش به من زد یک دلجویی ساده بکند ،چرا من باید این کار را برایش بکنم؟وقتی مادرش می گفت مادر من پرش می کند تا برود خانه و به جان آنها بیفتد و او اصلا سرش را بلند نکرد تا یک نگاه از روی نارضایتی به مادرش بیندازد حالا خانواده من بگویند بیا هم دخترمان را می دهیم هم این حرف ها را می شنویم هم اشک چشمش را دربیاورید هم مراسمت را می گیریم؟

الان هم منتظر است تا من یک اس ام اس فدایت شوم برایش بفرستم و بگویم ببخشید که مادرم عصبانی شد.ببخشید که بابایم داد زد.ببخشید که ما در مقابل حرف های زشت خانواده ات سکوت نکردیم.عزیزم تو به خاطر من خانواده ام را ببخش.

فقط منتظرم تا آرام شوم و بروم ببینم کجای جگرش را سوراخ کرده ام؟

دلم خیلی پر است.از آن روز مرتب دوست دارم بخوابم تا به هیچ چیز فکر نکنم.تا صداهای آن زن در سرم نیاید. از او نمی گذرم.

 

   + لورا - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۳

کار بالا گرفت

چهارشنبه با مامانم رفته بودیم بازار.خوشحال و خندان برای خانه خودمان خرید کردیم و می خواستیم کمی آشپزخانه مان را نونوار کنیم.

پنجشنبه مشغول آشپزخانه بودیم که مادرشوهرم زنگ زد.خواست با مادرم صحبت کند.خیلی سرسنگین بود.به مامانم گفت که من بعد از جریان ان تلفن تبریک که برایتان تعریف کردم و گفتم که  بعدش حرف را عوض کرده بود و برای "س" گفته بود خیلی ناراحتم.چرا شما گفتید نوبتی.مامان من هم که دید این خانم اینطور حرف ها را عوش می کند گفت که بیایید خانه مان.بهتراست تلفنی حرف نزنیم.

ساعت 6/5 بعدازظهر آمدند.بابا خیلی به مامانم سفارش کرد که عصبانی نشود و جواب مادرشومرهم را ندهد بگذارد بابایم صحبت کند.گفت این می خواهد این دونفر را از هم جدا کند.قصدش وصل نیست.به من هم گفت که اصلا اصلا حتی اگر حق با من بود جواب ندهم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٩/۱