خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

دوران عقد لعنتی

من الان واقعا دوست دارم سر بگذارم به بیابان.دلم نمی خواهد هیچ کس را ببینم یا صدای کسی را بشنوم.

اصلا زیر بار عقد و نامزدی طولانی نروید که نتیجه اش فقط تحلیل اعصاب است. 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۳٠

مجددا این مادرشوهر من:)

یادتان هست که گفته بودم "س" با مادرش قهر شده؟این قهر تقریبا د3 هفته شده بود که رسیدیم به عید قربان."س" به من گفت که اگر دلت می خواهد نیا چون نمی دانم چطور با تو رفتارخواهند کرد.گفتم نه.من می آیم.عید هست و وظیفه من هست که بیایم بگذار که بهانه ای دست کسی ندهم.آنها هم پدرمادر تو هستند و نمی آیند به من که مهمانشان هستم بی محلی کننند.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٩

جمعه گذشت و روسیاهی به من ماند

خوب ما رفتیم منزل دوست جان.باید بگویم که یک غذا نه بلکه دوتا غذا البته با کمک هم درست کردیم.همسر هم مرتب به من نگاه می کرد که معنیش این بود که دیدی من راست گفتم.دیدی خوب شد آن حرف های بدرا نزدی.

خانه شان خیلی خیلی با آن روزهای بعد از ازدواجش فرق کرده بود.خیلی قشنگ تر شده بود.انگار جا افتاده بود.کلییییییییی وسیله جدید خریده بودند که خانه شان لازم داشت.یعنی همه بعد ازدواج می بینند که باید یک عالم وسیله بخرند و جهازشان کافی نیست؟اینطوری که نمی شود پول جمع کرد.

کلا خوش گذشت.جای شما خالی.دلم هم سبک شد چون خیلی صحبت کردیم با هم.البته او معمولا گوش می کند نه حرف می زند نه راه حلی ارئه می دهد اما همین حرف زدن هم برای من خوب بود.یک سس آلفردوی من درآوردی هم درست کردیم با یک پیراشکی من درآوردی تر که جفتش خوشمزه شد.حالا دستورش را می گذارم بعدا.

   + لورا - ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٧

افکار لورایی

دارم فکر می کنم که به جای یک عروسی می توانم چه کارهایی بکنم که هم جشن باشد هم خوش بگذرد.هم زود بروم خانه خودمان.هم لباس عروس بپوشم و آرایشگاه بروم.هم حرف مادرشوهرم اینها نشود.

الان می گویید باز این لورا حرفش را عوض کرد؟خنثی

می دانم.این ها دردل خودم هست و به روی خودم نیاوردم هنوز.ولی فهمیدم که اگر عروسی آن هم به صورت معمول بخواهم باید حالا حالاها صبر کنم و این صبر واقعا دیگر در توان من نیست مخصوصا که دارم می بینم که شوهرم دارد در اذیت می شود.هم از نظر ات خاصچشمکهم از دست پدرومادرش.او هم دلش خانه و زندگی خودش را می خواهد.

   + لورا - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٥

خرید ابزار تفلون مناسب

دوستان عزیز.

چیزی که تازگی ها متوجه شدم این هست که برای خرید ابزاری مثل کفگیر و ملاقه تفلون باید به عبارت گودگرید که زیر مارک این ها درج شده نگاه کنید و مطمئن شوید که این عبارت هست.چون این نشان دهنده این هست که موادی که درصورت داغ شدن سرطان زا هستند در این ابزار به کار نرفته است.

 

   + لورا - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٤

منزل دوست به صرف شام یا عصرانه؟

این که یک روزی می خواستیم دوستم با شوهرش را رستوران دعوت کنیم یادتان هست؟(اینجارا بخوانید تا یادتان بیاید)

چندروز پیش دوستم زنگ زد که فلانی بیایید خانه مان تا عکس و فیلم عروسیمان را ببینید.با "س" بیایید.یکی از این سه روز تعطیل که برنامه تان جور شد بیایید که دور هم باشیم.طولانی هم بیایید جوری نباشد که زود بروید خانه .من هم گفتم باشد.با "س" هماهنگ کردم و قرار شد جمعه شام برویم خانه شان.

اس ام اس زدم که :

"دوستم من و "س" جمعه شب می آییم خانه تان"

جواب داد:

"اکی لورا جون ما جمعه عصر منتظر شما هستیم"

حالا این یعنی چه؟یعنی شام نرویم و عصری برویم.یا از عصر برویم که بیشتر پیش هم باشیم؟

برداشت من احتمال اول بود می خواستم جواب بدهم که ما شام می خریم و می آییم که شرمنده اش کنم که همسر نگذاشت و احتمال دوم را مطرح کرد.

   + لورا - ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٤

زنانگی

اول اعلام کنم که خانم لورا هم ای میل دار شد.دلنیای عزیز اگر هنوز اینجارو می خوانی این ای میل من هست.مارال جان بابت آن پیشنهاد هم ممنون.اگر زحمتت نیست لطف بزرگی می کنی به من.

 

missloraaaa@gmail.com

 

 

 

فیلم لیلا را دیده اید؟همان که علی مصفا و لیلا حاتمی با هم هستند.لیلا بچه دار نمی شود و می خواهد برای رضا(علی مصفا)زن دیگری بگیرند ضمن اینکه لیلا هم باشد چون رضا لیلا را دوست دارد...

هروقت این فیلم را می بینم دلم خیلی می گیرد.حرص هم زیاد می خورم.چه طور می شود که یک زن که شوهرش را خیلی دوست دارد،اول راضی شود شوهرش برود زن بگیرد بعد لباس دامادیش را آماده کند.بعد تخت خواب خودش را که تا همین دیشب با همسرش روی آن می خوابیده آماده کند برای عروس بعد همه لباس های خودش را از اتاق خودش بردارد ببرد اتاق دیگر.تازه شب عروسی هم بخواهد در خانه بماند و بعد هم حاضر شود با آن زن زندگی کند.تازه آن قدر خوب باشد که به مادرشوهرش که سرش هوو می آورد بگوید "مادرجون"و با خواهر های شوهرش که رفتند در جشن عروسی دوم برادرشان زده اند و رقصیده اند هم مهربان باشد.درست هست که لیلا نتوانست این شرایط را تاب بیاورد و خانه را ترک کرد ولی از همان اولش هم این قصه درست نبود چون هیچ زنی حاضر به قبول این شرایط نیست .هرچقدر هم که شوهرش را دوست داشته باشد.

من که به شوهرم گفتم اگر به من خیانت کنی(از نظر من عاطفی و جنسی اش فرقی ندارد چون وقتی تصمیم به خبانت جنسی گرفت یعنی برای چند لحظه زن و زندگیش را فراموش کرده و همان عاطفی هم حساب می شود)در یک لحظه از چشمم می افتی.اما کاری می کنم که دودمانت بر باد رود:).

   + لورا - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/٢۳

صبحانه

خوب من دوست دارم بیایم وبلاگ شما بلاگفایی ها رو بخوانم.آخر چرا اینطوری شده؟حتی با فیل.تر.شکن هم نمی شودگریه.دلم برایتان تنگ شده است.

مادرم صبح ها رودتر بیدار می شود و برای ته تغاری ساندویچ درست می کند.غذای بچه اش باید گرم باشد تا روغنش نماسد و چون آقا نان و پنیر،نان و مایع ماکارونی،نان و کتلت و ... دوست نداردوبرایش همبرگر،کوردون بلو و ناگت خریده ایم تا هرروز از این ساندویچ ها بخورد.

حالا برای من فوقش یک سیبی چیزی می داد که تازه من آن را هم نمی خوردم چون توی کیفم پوستش چروک می شد و بدم می آمد.

از این بحث تبعیض که بگذریم:) می رسیم به اینجا که من تازه فهمیدم صبحانه یک غذای پروتئینی داغ خوردن چه لذتی دارد و چه انرژی خوبی به بدن می دهد.بیخود نیست که این خارجی ها اینطور صبحانه می خورند . تازه کلی هم سیر می شویم و دیگر وسط روز هله هوله نمی خوریم.من که اصلا آدم اهل صبحانه ای نیستم.وقتی تنها باشم شاید یک لیوان چای یا قهوه می خوردم فوق فوقش با بیسکوییت اما الان چون توی نصفه نان باگت مثلا یک نصف همبرگر یا کوردون بلو جا می شود و بقیه اش می ماند ،وقتی از خواب بیدار می شوم همان را داغ می کنم و خالی بدون نان می خورم بعد هم یک چای.این قدر می چسبد که نمی دانید.

کلا شارژ می شوم.حتما امتحان کنید.این نان و پنیر و کره و این چیزها  و فوق فوقش نیمرو اصلا به من حال نمی داد الان فهمیدم که لذت بزرگتری هست:)

اینهارا هم بخوانید برای صبحانه:

1- هشت غذایی که نباید برای صبحانه خورد.

2- صبحانه های خوردنی در 50 نقطه دنیا 

صبحانه انگلیسی

 

 

 

   + لورا - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢

استانبولی

از چه بگویم؟

روزهایم خیلی تکراری می گذرند.هیچ امیدی به اصلاح این وضعیت ندارم.خسته هستم و دلم گرفته.هرکاری هم که می کنم باز ته دلم نا امیدم.اصلا دلم نمی خواهد این وضعیت طولانی تر شود.می دانید اگر خودم رو برای بعد از محرم و صفر آماده نکردم بودم و اگر خانه تمام نمی شد و نمی دیدم که آنها هنوز دست گذاشته اند روی دست اینقدر غصه دار نبودم.

یک فکر هم برای کار درمنزل کرده بودم .یک جوری که خانم خودم باشم ولی فقط وقتی می توانم آن را انجام دهم که بروم خانه خودم.آن هم مانده روی هوا.تازگی ها حسود هم شده ام.بعد از اینکه دوستم زنگ زد و برای جمعه مارا خانه اش دعوت کرد نشستم کلی  گریه کردم آخر او یک سال بعد ما نامزد کرده بود ولی حالا خانه خودش هست.

حالا خیلی مویه کردم.برویم سراغ استانبولی پلوی لورا پز.

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٢

مادربزرگ ها

یکی از مادربزرگ هایم همیشه خیلی جدی بود.خیلی کم می خندید.عاشق پسربود و با سیاست تفرقه بندازو حکومت کن بین بچه هایش زندگی می کرد.از رفت و آمد زیاد خوشش نمی آمد.اهل بخشش نبود و به کسی چیزی نمی داد.تا آنجایی هم که می شد چیزی را دور نمی انداخت.هیچ وقت یادم نمی آید که به من یا برادرهایم مهربانی کرده باشد.البته درکنار اینها خیلی باهوش بود و دلش می خواست درسش را ادامه دهد چون در14سالگی ازدواج کرده بود و باوجود اینکه بچه نمی خواست یکسال بعد دختردار شده بود.وقتی فوت کرد و همه آمدند خانه اش هیچ کس زیاد ناراحت نبود و حتی یک نفر گفت که وقتی زنده بود این همه مهمان نداشت.ازآنجایی هم که خیلی پسردوست بود ،طلاهای خیلی خیلی زیادش حتی آن انگشتری که من خیلی دوست داشتمش و گفته بود وقتی مردم برای تو باشد بخشیده بود به پسرش و الان در کمد خاک می خورند چون هیچ کس نیست که بیندازتشان و با استفاده از آنها از او یادی کند.خدایش بیامرزد.

مادربزرگ دیگرم همیشه سرزنده هست.همیشه موهایش را خودش رنگ می کند و هیچ کس ریشه موهایش را که سفید شده ندیده است.مثل شیر پشت همه بچه هایش است و اگر یک فرزند با دیگری قهرکند او اینقدرتلاش می کند تا آشتی کنند و اصلا نمی گذارد یکی از دیگری پیشش بدگویی کند.وسایل خانه اش نو و تمیز هستند.هرچیز تازه ای که بیاید و برایش بخرند طرز استفاده از آنها را یاد می گیرد.همیشه زبانش به نرمی می چرخد و خانه اش پراز مهمان است.اگر عروس یا دخترش سر کارمی روند نوه هایش را به خوبی و حتی بهتر از مادرشان نگه می دارد.البته از آشپزی زیاد خوشش نمی آید و معمولا مهمان ها خودشان برای خودشان غذا می پزند.دوست ندارد روز مادر یا عیدی برایش کادو ببرند اما یک جوری می گویدکه طلا دوست دارد.توی عروسی ها بهترین لباس ها متعلق به مادربزرگ من است.می خواهد برای من قرمز بپوشد.وصیت کرده دخترهایش به اندازه پسرها ارث ببرند.عمرش دراز باد.

مادربزرگ همسر موهای یکدست سفیدی دارد.همیشه روسری سر می کند.کمرش کمی تا شده.خانه اش خیلی کوچک است چون خانه بزرگش را بعد از شوهرش فروخته و ازث بچه هارا داده .وسایلش هم ساده اما مرتبند.لباس هایش هم همیشه ساده است.هرآخر هفته دخترها با نوه های دختری می روند خانه اش.اگر بشود بعدا پسرها و عروس ها هم می روند.خودشان می پزند و می شورند.اگر هم نروند مادرخانه یکی از بچه هاست.می روند آنجا و به او سر می زنند.به همه عروس ها می گوید اینجا خانه خودتان است.اگر بفهمد کدورتی درجایی پیش آمده خیلی با سیاست حلش می کند.بزرگتر قابلی است برای خودش.عمرش دراز باد.

همگی از یک نسل بودند ولی چقدرمتفاوت.

 

دوستان من هنوز با بلاگفا مشکل دارم و سایت های شما برای من بازنمی شود.الان هم فیلتر .شکن ندارم چون فقط با آن می توانم به شما سربزنم:(

   + لورا - ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٠

ساعت 15

این روز ها وقتی ساعت سه بعد از ظهر فرا می رسد،یک احساس آزادی به من دست می دهد.

پسرها(برادرهایم) خواب هستند.تلویزیون خاموش است.سوپرمارکت کوچه می بندد.شاید هر 15 دقیقه صدای ردشدن یک ماشین از خیابان به گوش برسد.حتی صدای موتوری ها آزاردهنده نیست.من می روم،برای خودم یک لیوان چای می ریزم.می نشینم روی مبل، به بخارچای نگاه می کنم.بعد یک مجله را ورق می زنم.اصلا نمی خوانم فقط ورق می زنم و به صدای ورق هایش گوش می دهم.بعد که چایم تمام شد،می روم و وسط تخت مامان بابایم دراز می کشم،لحاف پشم شیشه شان را تا دم گردنم بالا می کشم.بعد چشم هایم را می بندم و به صدای گنجشک ها که تا قبل از این اصلا نمی شنیدمشان گوش می دهم.کم کم پلک هایم سنگین می شود و آرام ترین خواب های عمرم را تجربه می کنم.

   + لورا - ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۸

روزانه ها

1)در راستای انقلاب و مرحله دوم آن رفتیم و لاله های موردنظر را خریداری کردیم:).به همسر گفتم ببر خانه تا مادرت ببیند گفت نه لازم نیست.(یادتان هست جریان آینه و شمعدانم را؟)

"س" از آن روز دعوا تا حالا با مادرش قهر می باشد.دعوا زیاد هم به من ربطی نداشته و بیشتر بین خودشان بوده اما دلم می خواهد تا فرصتی پیدا شود و من جواب حرف های مادرش را بدهم.به همسر گفته تو دنبال حرف هستی و به خواهرت حسودی می کنی.درصورتیکه کلی مدرک دارم که نشان دهم تا معلوم شود کی پی حرف هست و حسودی می کند.

طفلی همسر دلش گرفته از این وضعیت و من ناراحتش هستم اما بابایم می گوید این مربوط به خانواده خودشان هست و تو اصلا نه دخالت کن نه حق را به کسی بده.

2)قبل از عید یک دست قاشق و چنگال و کلا همه این چیزهارا بامارک یونیک خریده بودم 43 تومان.امروزدیدم شهروند می فروشد 110 هزارتومان.یعنی از عید تاحالا بیشتر از دوبرابر گران شده.مغزم سوت کشید.

این هم شمعدان ما.امیدوارم برای سفره هفت سین امسال از توی جعبه درآمده و کنار آینه اش در خانه مان باشد.

 

   + لورا - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/۱٦

نرگس و بدنش!

یک همسایه ای داریم که چندسالی است به تهران آمده اند.حدود 20سال پیش.همسرش وکیل هست و خودش معلم دوره راهنمایی بوده که بازنشسته شده.پسر کوچکش همسن برادرکوچک من هست و با هم به یک مدرسه می رفتند.این شد که کمی با هم صمیمی شده بودیم و حرف هایی به غیر از حرف های ساختمان بینمان ردوبدل می شد.

یک روز خانم همسایه آمد خانه ما و از مادرم پرسید که دکتر زنان خوب سراغ دارد یا نه.مامانم یک نفر را معرفی کرد و او گفت برای دختربزرگش که 23 سال دارد یک خواستگارآمده که بورسیه هست و درآمریکا دکتری می خواند .می خواهیم نرگس را به او بدهیم.اما نرگس من یک مساله ای دارد.سوم راهنمایی که بود بلوغ شد.اما شاید 6ماه یک بار قاعده می شد.گفتیم اولش هست و طبیعی است اما چندسال بعد هم اینطور بود تا رفت دانشگاه.من می گفتم نرگس بیا برویم دکتر می گفت مامان ولش کن من اصلا دوست ندارم روزهای تقویمم قرمز شود.اصلا چیز خوبی نیست.من هم اصرارنکردم!اما حالا که دارد ازدواج می کند نگران شدم که نکند واقعا چیزی باشد و برای بچه دارشدنش مشکلی پیش بیاید .آن جا هم مملکت غریب ،تنها می ماند.

یعنی این خانم می گفت و دهن من و مامانم همینطور بازتر می شد.مگر می شود؟اصلا مگر این دست شماست که خوشتان بیاید یا نه؟مامانم خودش را خیلی نگه داشت تا حرفی نزند. آخر مامان من آدم خیلی رکی هست.

دوروز بعد خیلی ناراحت و نگران آمد و گفت که نرگس به تنبلی حادتخمدان مبتلاست.ممکن است در 28-30سالگی یائسه بشود و آمپول هایی که دکنر داده  عوارض زیادی دارد ولی شاید بشود کاری کرد.دکتر گفته دخترت را خیلی دیر آوردی.خیلی دیر.

   + لورا - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٤

عواقب بدجنسی

دیروز با مامانم رفته بودیم بیرون.همین که داشتیم مغازه هارو می گشتیم ، ویترین یک کریستال فروشی جذبمان کرد.رفتیم و داشتیم نگاه می کردیم که من یک جفت شمعدان کریستال بدون تراش خیلی خوشگل کوچولو دیدم با یک قیمت خیلی مناسب.یک کارت عابربانک از همسر دست من است که "س" مبلغی را که می خواهیم از حقوقش پس انداز کنیم به آن واریز می کند و ما هروقت خریدی داشته باشیم برای عروسی یا وسایلی که او می خواهد برای خانه بخرد را ازآن می خریم.بعضی وقت ها هم من یک چیزی را که مناسب تشخیص دهم که جزئی از موارد فوق باشد با اجازه "س" از این حساب می خرم.

احساس کردم که خریدن این شمعدان ها هم یکی از مواردی است که گفتم.مامانم گفت این شمعدان را باید "س"ببیند.نمی شود که شمعدان را بدون او بخری(من تصمیم گرفتم به جای آینه شمعدان سرسفره یک کنسول بخرم و به جای شمعدان یک جفت از همین کریستال ها یا لاله).گفتم نه او می گوید بخر.مهم نیست.گوشی را برداشتم و سه بار به موبایلش زنگ زدم.جواب نداد.زنگ زدم خانه.گفتم چرا جواب نمی دهی؟با یک لحن بداخلاقی گفت حتما کارداشتم.شرح شمعدان ها را دادم و پرسیدم بخرم؟گفت نه من باید ببینم.نخر.من هم با دماغ آویزان از مغازه آمدم بیرون.

شب زنگ زد و گفت وقتی تو زنگ زده بودی داشتم با مامان دعوا می کردم.گفتم چرا؟گفت حرف می زدیم بحث بالاگرفت.گفتم سر عروسی یا خانوادگی؟گفت همه چیز و بعد حرف های دیگر زد.

بعد از چنددقیقه گفت دیشب که گفتی صدسال دوم مامان ناراحت شده.یک لبخندبزرگ آمد روی لبم.گفتم اولا من بدون نیت گفتمشیطانبعد هم که با تو داشتم حرف می زدم.سوما عیبی ندارد .این همه من ناراحت می شوم یک بارهم مامان ناراحت شود.

از اینکه اعصاب همسر خرد شد خوشحال نیستم امادروغ چرا از این دعوا هم بدم نیامد.خیلی راحت نشسته بودند و اصلا به هیچ چیز فکر نمی کردند.مامان بابای من هم کلا اصلا حرف نمی زدند چون می گویند که درست نیست ما بحث عروسی را پیش بکشیم و یا درکارشما دخالت کنیم.این بود که تصمیم به یک حرکت انقلابی گرفتم:). 

   + لورا - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٢

لورا بدجنس می شود

امشب رفته بودم خانه همسر این ها.از قبل تصمیم داشتم اگر حرفی شد نقشه ای را که کشیده بودم در مورد عروسی اجرا کنم.چون پدرِشوهر نبود و معمولا وقتی او خانه نیست ،حرف ها بیشتر است.کلا خانواده همسر این ها زیاد با آدم گرم نمی گیرند و اهل تعریف و صحبت نیستند.

آن نقشه ای که کشیده بودم عملی نشد چون امشب از روی عمد سعی می کردند کمتر حرف بزنند و کلا حرف خانه ای که درحال ساخت است هم نشد.دیدم دارم کم کم ناراحت می شوم و حوصله ام سر می رود.گوشی همسر را برداشتم.عکس لباس عروسی را که مدنظرم بود و قبل از آن با مادرشوهر صحبت کرده بودم را ریختم توی گوشی "س".چون ال سی دیش بزرگتر است و بهتر نشان می دهد.بعد نشان مادرشوهر دادم که این بود آن لباس عروس.با حرص نگاهی کرد و گفت قشنگ است.به تو می آید و به خواهر شوهر هم نگاهی کرد که معنیش این بود که این رو ببین.بازهم حرف عروسی را می زند.

چنددقیقه بعد هم ،"س" گفت که هنوز میز تی وی را نخریده ایم ها!من هم گفتم عیبی ندارد.در صدسال دوم دوران عقدمان می خریم.باز هم نگاه های سوزناک بود که ردوبدل می شد.نمی شود که همیشه من حرص بخورم بهتر است یک بار هم حرص بدهم.

 

1-آب ها از آسیاب افتاد و ما به منزل خانم لورا برگشتم:)

2- این تست ها را انجام دادم و متاسفانه در گروه ریونکلا و جای گرفتم و در شخصیت  گیلدوری لاکهارت قرار گرفتم.قسمت بدتر این که 86درصد می توانستم جای دوقلوهای ویزلی و 29 درصد جای ولدمورت باشم.اصلا یادم نمی آید که این گیلدوری لاکهارت کی بود.

   + لورا - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱

ارزشیابی توصیفی

حتما میدانید که برای دبستانی ها نمره نمی دهند.و ارزشیابیشان کیفی است.از نمره 17-20 می شود خیلی خوب،از 14-17می شود خوب،از 11-14 قابل قبول و از 11 به پایین می شود نیازمندتلاش بیشتر.

وقتی از برادرکوچکم می پرسند معدلت چند شد ،او می گوید خ خ و ما می گوییم یعنی خیلی خری و او بسیار حرص می خورد.

خلاصه قبل از جریان مریضیم ،یک شاگرد دختر پیدا کردم که کلاس اول بود.وقتی رفتم خانه شان فهمیدم با وجود این همه اغماض در نمره دادن،طوری که باید همه درس هایش را نیازمندتلاش بیشتر شود تا به اصطلاح به او بگویند رفوزه ، او باید کلاس اول را دوباره بخواند.بنده خدا کلا تعطیل بود و اصلا انگار نه انگار که این حروف را یک بار پارسال یاد گرفته و شنیده و نوشته و مادرش هم قبول نمی کرد که بهره هوشی دخترش بسیار پایین است یا اختلال یادگیری دارد و می گفت معلم پارسالش بد بوده و می خواهم امسال همه نمره هایش بیست شود تا روی آن معلم کم شود.من به مامانش گفتم که بهتراست دخترش را پیش یک مشاور تحصیلی ببرد که بسیار به او برخورد و قاطی کرد کلا.داشتم فکر می کردم که چه طوری این کلاس را بپیچانم که  مریض شدم و بهانه خوبی برای درس ندادن به آن طفلکی شد.

 

هیلا و پارامدیک عزیز می شود آدرس وبلاگهایتان را برایم بنویسید؟

   + لورا - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸

نازمردان؟

همسر من یک اخلاق بسیار بسیار بدی دارد.وقتی یک صحبتی می شود و به مذاقش خوش نمی آید دیگر آن بحث را ادمه نمی دهد.اگر اس ام اسی باشد که کلا می رود برای خودش و من باید سماق بمکم.اگر تلفنی باشد به بهانی کاری خداحافظی می کند اگر هم رودررو باشد دیگر جواب نمی دهد هرچقدر هم که بگوید با تو بودم.چه می گویی؟خودم را به درودیوار بکوبم اصلا فایده ندارد.امشب هم ازآن شب ها بود.قرار بود از کسی برای عروسی 5تومان قرض بگیرد ،آن را بگذاریم بانک بعد از 4ماه دوبرابرش را وام بگیریم و وقتی پدرش پول داد آن 5تومان را پس بدهیم.حالا می گوید بابایم ناراحت می شود ار فلانی پول بگیرم.می فهمد و برایم بد می شود.من چندنفر دیگر را پیشنهاد دادم .قبول نکرد.گفتم باشد پس صبر می کنیم تا همان تابستانی که بابایت گفت تا خوش خوشانتان بشود.اوهم دیگر جواب نداد.

شوهرهای شماهم از این اخلاق ها دارند؟چطور رفتار می کنید دربرابر این اخلاق های بد؟

سریال پژمان را می بینید؟خیلی خوب ساخته شده و بعضی دردهای جامعه را درزبان طنز خیلی خوب گفته.اگر نمی بینید حتما از فردا شب شروع به تماشایش کنید.دوقسمت را بیشتر پخش نکرده.اما نکته قابل توجه بازی پژمان جمشیدی به جای خودش است که اصلا تابلو نیست و مثل یک هنرپیشه حرفه ای بازی میکند.

   + لورا - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸

برای دوستانم

به ترتیب حروف الفبا:

باران عزیزم تولدت و فارغ التحصیلیت را با تاخیر تبریک می گویم.با یک عالم آرزوی خوب برای توماچهورا

رویا (پلیکان) امیدوارم که سرنوشت این عروس مثل خاله اش نشود.

پیراشکی جانم سالگرد ازدواجت را با تاخیر تبریک می گویم.امیدوارم 120سالگی این سالگرد را کنار همسرت جشن بگیرید.در کتاب صورت هم پیدایت کردم:).برای آن موردی هم که گفتی شربت زعفران خیلی مفید است.

صاحب حرفای دلم که پیشم نیامدی این چندوقت ،من رمزت را فراموش کرده ام.دلم هم برایت تنگ شده.

نازنین بانو جانم اول فکر کردم این کوچه باغ را خودت عکس گرفته ای و غبطه خوردم که در این جای قشنگ بوده ای.

لیلی جرمنی من عاشق آن چتر ها شدم.همین طور مثل ایشالا موهی پایت هم سفید شود:)در مورد بقیه مطالب هم خیلی کامنت دارم که روی هم انباشته شده.

مارال آیینه و شمعدان در خواب روشنایی است.آن پست رمزی بالاخره تمام شد هم خواندم کلی هم نوشتم که درآخر آن عددها نیامد تا ثبت شود.

مریمک زیارتت قبول عزیزم.ممنونم که به یاد من بودی.

ماه گل عزیزم ،متاسفانه جامعه مدرک گرا همین هست و من جایی بودم .یک آقایی آمد و مدیریت خوانده بود.مادرش گفت آقای مدیر آمد و من یاد مدیر مدیره خود مدیره افتادم:)

این برای آنهایی بود که بالاخره توانستم و.لاگ هایشان را باز کنم اما کامنتدانی باز نشد.

این پست برای عذر تقصیر نوشته شد.آن دوستان عزیزی هم که اینجا نیستند آمده ام دیدنشان و کامنت گذاشته ام.امروز کلی خوشحال شدم که این بلاگفا افتخار داد و رویش را نشانم داد.

 

 

   + لورا - ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٧

یک جمعه معمولی اما خوب+امان از بلاگفا

بعد از یک هفته رفتیم بیرون.با اینکه نمی تونستم زیاد راه بروم و زود خسته می شدم.کمی گشتیم.یک خرید گوگولی کردیم.و یک شام سبک خوردیم.با اینکه او جوجه دوست ندارد اما برای اینکه من دلم غذای اورا نخواهد با من جوجه خورد.هیچ حرف خاصی نزدیم.هیچ چیز از ماجراهایی که گذشت را یادآوری نکردیم.مسئله ای حل نشد.اما حال من بهتر شد و به آینده امیدوارتر.انگار اتفاقاتی که افتاده بودند کمی بی اهمیت شدند برایم.

خدایا شکرت.

 

آقا توروخدا بیایید به من بگویم چطور بروم و وبلاگهای دوستان عزیز بلاگفاییم را بخوانم تا روانی نشدم.هیچ کدام به غیر از مارال و آلنی و مریمک باز نمی شوند.تازه برای این ها هم کامنتدانیشان باز نمی شود.ایراد کار کجاست؟با اکسپلورر.موزیلاوکروم هم امتحان کرده ام.حتی اچ تی تی پی اس را هم امتحان کردم.خوب من دلم برایتان تنگ شده:(

   + لورا - ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٧/٦

یک خاطره بیمارستانی:)

روز اول که رفتم بیمارستان تقریبا بیهوش بودم.یعنی صدا ها را می شنیدم و متوجه بودم که چه می گذرد اما نای جواب دادن و بازکردن چشمانم را نداشتم.برای همین سوند داشتم.

روز دوم طرف عصر که آقای دکتر آمد گفت خوب دیگر سوند لازم نیست و خودش باید برود دستشویی.غذایی که نمی خوردم و سرم هم به دستم وصل بود.تا شب نیاز به دستشویی نداشتم تا اینکه آخرشب بود که تنگم گرفت.به روی خودم نیاوردم و صبر کردم .(لازم به توضیح است که من توانایی زیادی در نگهداری دستشویی:) دارم و مثلا از تهران تا چالوس با ماشین یا تهران تا مشهد با قطار را دستشویی نمی روم.)توی اتاق یک دستششوی فرنگی بود که من عمرا از توالت فرنگی یک جای عمومی استفاده می کردم و دستشویی ایرانی ته راهروی درازی بود که اتاق من یک طرف دیگرش بود م من اصلا توانایی اینکه راه بیفتم و بروم تا آنجارا درخود نمی دیدم.

صبح که شد باز هم نمی توانستم ازتخت بیایم پایین و راه بروم.نمی دانم تجربه این را دارید که از ضعف بدنتان خیس عرق شود یا نه.که اگر ندارید امیدوارم هیچ وقت پیدا نکنید.من اینطوری بودم جوری که هر چندساعت ملحفه تختم خیس می شد و برایم عوض می کردند.خلاصه به مامانم التماس می کردم بگو بیایند برایم سوند وصل کنند.مامانم رفت و پرستار را صدا کرد اوهم گفت اصلا و ابدا نمی شود و باید بروی دستشویی.من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و شروع به گریه کردم.پرستار هم رفت و من همچنان درحال زر زدن بودم که پروفسوری که رییس بیمارستان بود و هر روز به یک بخش سر می زد و رضایت بیماران را چک می کرد،به اتاق من رسید.به مادرم گفت چرا این دختر گریه می کند؟مامانم گفت چیزی نیست دستشویی دارد:)و شرح ماوقع را تعریف کرد.پیرمرد پروفسورمحترم هم اول برای نهارم جوجه کباب نوشت تا جان بگیرم و خودم بتوانم بروم ته آن راهروی درازو بعد به پرستار هم گفت بیایید برای این دختر ش.اش.و سوند بزنید.یعنی آن لحظه اصلا فکر نمی کردم آبرویم جلوی این آقای محترم رفته و حالا چه فکرهایی بکند که اگر در موقعیت معمولی بودم قطعا همین فکرها از سرم می گذشتند فقط خوشحال بودم که راحت می شوم.

آخر این ماجرا .قتی چشمانم دوباره سفید شدند،گفتم خدایا تو چه نعمتهایی به ما دادی و ما قدر نداریم. حتی توانایی دستشویی رفتن هم یک نعمت بزرگ است.ما واقعا بندگان ضعیفی در برابر قدرت تو هستیم.خدایا سلامتی همه را ببخش و دل خانواده های مریضان را شاد کن.

دوستان عزیز بلاگفایی چرا وبلاگهایتان باز نمی شود؟آیا این مشکل برای همه هست؟

مهرآذین عزیزم مطمئنم آن که داری مثل کوه برایت است.چون وبلاگت باز نمی شد اینطوری سری جواب دادم:)

   + لورا - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳

عروسی لورا-قسمت چندم؟

این پست رو در چند مرحله نوشتم چون همش خوابم می گیرد.فهمیدم دکتر قرص آرامبخش داده که دیگر نمی خواهم بخورم آن را.حالا برویم سر اصل مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱