خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

play

سلام دوست جونام

دو-سه روز قبل از اینکه پست قبلی را بنویسم ،خانه همسر اینها بودم. یک جریاناتی برای عروسی پیش آمد و یک حرف هایی شد که بدجور افسرده ام کرد.دلم می خواست همش گریه کنم.این ها را در پست بعد برایتان می نویسم.گفتم هی بیایم از عروسی گرفتن یا نگرفتنم برای تان بگویم،شما هم می گویید اه.باز این شروع کرد.گفتم شاید بعد چندروز یک اتفاقی بیفتد و من بیایم آن را بگویم برای همین پست قبل را نوشتم.اما 5شنبه ظهر همسر یک حرفی از قول بابایش به من گفت که دیگر دلم خواست فقط بمیرم.نمی خواستم به مامان این ها هم بگویم چون مطمئن بودم دعوا می شود اما تا شب بیشتر دوام نیاوردم و معدم ام خونریزی کردم بس که حرص و جوش خورده بودم.از 5شنبه شب تا امروز صبح بیمارستان بودم.

در این مدت بی مزه ترین غذاها یعنی مرغ و سیب زمینی آب پز می خوردم و خوشحال بودم که حالا حداقل لاغر می شوم اما درکمال تعجب حتی یک گرم هم کم نکرده ام.چنین بدن عجیبی دارم من.

از همه تان ممنونم که به فکرم بودید و حالم را پرسیدید و هرروز بهم سر زدیدماچ

   + لورا - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳۱

pause

دوستان عزیزم چندروزی است که ناراحتم و حوصله نوشتنم نمی آید.وقتی خوب شدم می آیم و می نویسم.قول می دهم زیاد طول نکشد.

امضا:لورای درخودفرومانده

   + لورا - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۸

امامزاده وبلاگ دار!

چند وقت پیش شنیدم که ما 32000 امامزاده در کشور داریم.که قرار هست برای آنها وبلاگی درست بشه و مردم با خواندن آن وبلاگ ها ببینند کدام امامزاده برای حل چه مشکلی خوب هست!

حالا ما کلا 12تا امام داشتیم.امامزاده می شود بچه ای که پدرش یکی از این امام های معصوم بوده باشد نه پدرپدرپدرپدرپدرپدرپدر پدربزرگش.بعد همه بچه های امام ها که آدم های خوبی نبوده اند.مثلا همین امام رضا برادری داشته که بعد از فوت امام موسی کاظم ادعای امامت کرده.بعضی ها او را قبول کرده اند و ظاهرا هم انسان خوبی نبوده.پس حالا هرکس که سید بوده و نسبش به یک امامی می رسد امام زاده نیست و شایسته مقبره و زیارت و این حرف ها.بعد این ها به کنار.اینکه امامزاده ها را تخصصی کنند کجای دلمان بگذاریم؟مثلا وبلاگ ها را بخوانیم ببینیم یک امامزاده منظور بیشتر خانم هایی را که نازا بودند شفا داده و یکی دیگر برای قبولی درکنکور بیشتر دعاهارا برآورده می کرده؟خدایی این چه کاری است؟دیگر دارند شور هرچیزی را در می آورند.

به نظر من بعضی مکان ها انرژی زیادی دارند.وقتی به آنجا می روی آرامیش می گیری و بیشتر و بهتر با خدا ارتباط برقرار می کنی.حالا اگر آن مکان صاحبی داشته باشد که آدم پاکی بوده و نفس گرمی هم داشته که چه بهتر.وگرنه باید همه چیز را از خود خدا خواست.

   + لورا - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦

خانواده مهربان

1)مامان بابایم تقریبا 3هفته بود که با هم قهر بودند.نمی دانم چرا.اما قهر بودند دیگر.

کلا مامان بابای من زیاد با هم قهر می کردند.وقتی من کوچک بودم خیلی غصه می خوردم.چون جفتشان هم مغرور هستند روزهای بی صحبتی طولانی می شد و من نقش سخنگو را پیدا می کردم.خیلی از این روزها بدم می آید.یک روز یک کاغذ نوشتم که مامان من از این همه قهر شما خسته شدم و انداختم توی کیفش.از آن روز تا چندسال بعدش اگر هم قهر بودند جلوی ما صحبت می کردند.

دیروز بعد سه هفته آشتی کردند .خیلی خوشحال شدم.عین روزهای بچگیم.

الهی هیچ پدرو مادری با هم قهرو از هم جدا نباشند.

2)با مامانم رفتیم طلاهای به قول مادرم دختریم(البته الانم دختر هستم هاخجالت) را دادیم و یک نیم ست(آویزو گوشواره و انگشتر )گرفتیم که سرعقد به من بدهند.وقتی می بینم خانواده من تا اینجا به فکر هستند و برنامه ریزی دارند ولی آنها اصلا عین خیالشان هم نیست،خون خونم را می خورد.

   + لورا - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٥

گریه کنیم یا نکنیم؟

من خودم از اینکه جلوی کسی حتی همسرم گریه کنم بدم می آمد.با اینکه خیلی زرزرو هستم و اشکم دم مشکم می باشد سعی کرده بودم در این چندسالی که همسر را می شناسم جلویش اشک نریزم.البته مواقعی مثل فوت عزیزان یا فیلم دیدن و این ها فرق دارند.منظور موقعیت هایی مثل ناراحتی یا بحث و این چیزها هست.حتی موقعی که فکر می کردم خدای نکرده ممکن هست مریض شده باشد هم جلویش گریه نکردم.من حتی همیشه سعی می کنم جلوی مامان بابای خودم هم گریه نکنم.حالا نمی دانم این کار خوبی هست یا بد اما این اخلاقم هست دیگر.

اما مامانم همیشه می گوید که جلوی همسرت گریه نکن وقتی از او ناراحت می شوی چون اولا که بیشتر مردها از یک زن ضعیف که دائما گریه می کند خوششان نمی آید و فکر می کنند که نمی توانند روی او در موقعیت های مهم زندگی حساب کنند دوما هم اینکه گریه کردنت جلویش بعد از مدتی عادی می شود و اگر دریادریا هم اشک بریزی، برایش مهم نیست و زیاد از این امر ناراحت نمی شود.بازهم نمی دانم این حرف مامانم درست هست یا نه اما عقیده اش هست و تا حالا که 26سال است ازدواج کرده اجرا می کند و راضی است.

حالا دیروز:

من از مامان همسر نارحت بودم اما نمی خاستم به همسر شکایتش را بکنم.مامانم یک صحبت یا بهتر بگویم یک مشورتی با عمه ام کرده بود و به این نتیجه رسیده بودند که اگر خانواده همسر به موقع برای صحبت راجع به عروسی نیایند ،خانواده من هم عروسی را بیندازند عقب مثلا اردیبهشت سال دیگر و هیچ کس فکر دل من بدبخت را نکرد این وسط.بعد همسر هم یک حرکتی کرد که دیگر من مثل آتشفشان درحال فوران شدم.زنگ زده بودم راجع به یک کاری باهاش صحبت کنم که بحث رسید به یک جاهایی و من بغضم ترکید  زارزار اشک ریختم.او هم گفت ااا پس اینجوریه و درکمال تعجب خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد.هیچ کداممان دیگر حرف نزدیم تا امروز صبح که سلام و صبح بخیر گفت و هنوز درمرحله سرسنگینی به سر می بریم.

   + لورا - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳

گریه نکن زارزار

امروز کاری که ازش بی زارم و مامانم همیشه می گفت هیچ وقت این کار رو جلوی شوهرت نکن ،انجام دادم.درمورد یک موضوعی خیلی ناراحت بودم.بحث شد و پای تلفن گریه کردم.

"س" هم قشنگ تلفن را قطع کرد و از ساعت دو تا الان نه هیچ اس ام اس و نه هیچ زنگی نزد که یک دلجویی خشک خالی از من بکند.یعنی اصلا برایش مهم نبود و تازه قهر هم کرده با من.

چه کار باید بکنم؟

   + لورا - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٢

خوشبختی دوتایی

یک دوست دارم که اوایلش زیاد با هم خوب نبودیم.مثلا یک بار که رفته بودیم خرید مانتو،مانتویی را که من پسندیده بودم و پرو کرده بودم او خرید.اصلا هم به روی خودش نیاورد که من می خواستم آن را بخرم.وقتی رفتم خانه و برای مامانم تعریف کردم خیلی بدش آمد گفت اگر من جای تو بودم اورا کنار می گذاشتم.اما من ساختم و او هم تغییر کرد.حالا یکی از دوستان خوب من است.

پارسال عروسی کرد.با کسی که به نظر من اصلا به هم نمی خوردند.وقتی می رفت کلاس فرانسه و برای ارشد می خواند پیش خودم می گفتم آیدا حتما وقتی رفت فرانسه با یک خارجی ازدواج می کند و خانه اش از این خانه های خوشگلی است که وسایل سفید دارند و پنجره شان به یک حیاط خیلی سبز و زیبا باز می شود.چون چهره ی زیبایی هم دارد اما با یک خارجی که هیچ با کسی عروسی کرد که حتی دانشگاه هم نرفته بود و از همان اول وارد بازار کار شده بود.البته شوهرش مرد خوبی است و هروقت با هم هستیم خیلی می خندیم و خوش می گذرد.خداروشکر با "س" هم خیلی جور است.

خانه اش خیلی کوچک است و تک پنجره اش به یک کوچه بن بست با نمای زشتی باز می شود.اوضاع مالیشان هم بعد از یک سال ازدواج زیاد تعریفی ندارد اما خوشبخت است و راضی است که رفته خانه خودش و دوتایی دارند زندگی می کنند.امروز سالگرد ازدواجشان بود.مبارکشان باشد.

لازم به توضیح است که روزنامزدی دوستم با روز نامزدی من یکی بود .اما حالا او اولین سالگرد ازدواجشان را جشن می گیرد و من هنووووز سنگر را درخانه پدری حفظ کرده ام.حتما باید بگویم که دارم غصه می خورم؟

   + لورا - ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۱

عشق اول-عشق آخر-یک عمر

خواهر سوم بود.دختر سوم هم می شد .بعد از او دوپسر و یک دختر و یک پسر دیگر هم به دنیا آمدند.وقتی دختر ها بزرگ شدند دیدند که لیدا از همه زیباتر است.بیشتر به خودش می رسید.موهای بلند و مشکی و پر و ابروهای بلند و قشنگ و چشمان درشتی داشت.پسران محل که هیچ ،پسران فامیل هم اورا می خواستند.درس خوانده بود و معلم شده بود.رانندگی هم بلد بود.اتومبیل هم داشت.شیطان بود و با پسرها دوست می شد.

دل به کسی نمی داد.خواستگار زیاد داشت اما نمی خواست ازدواج کند.شیطانی می کرد.

فریدون را برادرش  همیشه فری صدا می زد.لیدا عاشق او بود.دوست صمیمی برادرش.اما آن زمان ها می گفتند خواهر دوست آدم مثل خواهر خود آدم می ماند.اینقدر اطوار آمد.اینقدر عشوه ریخت تا دل فری را برد.دور از چشم همه با هم دوست شدند.دوسال گذشت.لیدا به هیچ پسری نگاه نمی کرد.خواهرهای بزرگترش ازدواج کرده بودند.26 سالش بود و به رسم آن سال ها ترشیده حساب می شد.مادروپدر نگران دخترزیبایشان بودند.

فری دل را به دریا زد.لیدا را خیلی می خواست.رفت و به مهرداد گفت که خواهرش را می خواهد.مهرداد هیچ نگفت.آمد خانه.لیدا را صدا زد.در را بست و تمام گذشته فری،تمام کارهای بدش،تمام دختربازی هایش را برای لیدا گفت.لیدا فهمید که در این دوسال هم فری به او وفادار نبوده.برادرش را همراهی می کرده در بودن با دخترها.اما بازهم دوستش داشت.مهرداد تمام کارهای فری را برای آقاجانشان هم گفت.آقا جان گفت تا من زنده ام نمی توانی با او ازدواج کنی و فری رفت.لیدا 30 ساله بود.هنوز زیبا بود.هنوز خواستگار داشت اما دیگر دلش با کسی نمی شد.فری هم ازدواج کرد با یک دختر زیباتر از لیدا.

چندسال بعد مادر داشت خبر عروسی کوچکترین دختر را به فامیل می داد.لیدا شنید که مادرش پای تلفن می گوید نه او دیگر ازدواج نمی کند.سنش بالا رفته و کسی نمی خواهدش.

دیگر اشک امانش نداد.حسرت گذشته را خورد.چرا با زندگیش لج کرده بود.

   + لورا - ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٠

حرف های درگوشی خانمانه

دیروز توی یک جمع خانمانه و دخترانه بودم .فامیل نبودند و زیاد نمی شناختمشان.حرف از رسم و رسوم شب عروسی و این حرف ها شد.بعضی حرف ها را که می شنیدم مغزم سوت می کشید.با خودم فکر می کردم مگر می شود این رسومات هنوووز باشد.آخر چطور؟همین طور در این افکار بودم که یک دختر خانم گفت :"بچه ها من یک خواستگار دارم خیلی پولدارو با اخلاق و خوب هست.هم خودش هم خانواده اش.اما یک مشکلی وجود دارد این وسط که می گوید لازم نیست بروی دکتر گواهی سلامت بگیری فقط باید مادرم(که پزشک نیست) تورا معاینه کند تا من قبول کنم.دکتر را قبول ندارم.چه کار کنم؟نمی توانم تحمل کنم که مادرش همه جای مرا ببیند."

من سعی کرده بودم تا آن لحظه حرفی نزنم اما دیگر نتوانستم تحمل کنم و گفتم مشکل تو فقط همین هست که مادرش همه جای تو را ببیند؟متوجه نمی شوی که حرف این آقا چقدر زشت و برخورنده هست؟بعد این مرد که می گوید مادرم تورا معاینه کند و حرف دکتر هارا قبول ندارد ,معلوم است که چقدر مامانی و بچه ننه هست.بعدا چطور می خواهی با او زندگی کنی؟برای هرچیزی باید از مادرش اجازه بگیری.چطور با این حرف تو او را مناسب ازدواج تشخیص دادی؟

همین طور که داشتم حرص می خوردم هنوز یک نفر دیگر گفت که ما در دوران عقد رابطه کامل داشتیم اما حالا که دم عروسیمان هست مادرشوهرم گیر داده که بروم و گواهی بگیرم و دوباره بحث های بیجا شروع شد.

درست هست که جامعه خراب شده و ممکن هست خیلی ها بی اعتماد باشند به دختر و بخواهند یک جوری از عروس آینده شان مطمئن شوند اما بعضی حرف ها و کارها واقعا توهین هستند.به نظر من خوب هست که آدم برای خودش و برای اینکه اطلاعاتش زیاد شود برود دکتر با شوهرش هم برود تا بعضی چیزهارا دکتر برایش توضیح دهد, حتی گواهی هم بگیرد اما برای خودش نه برای حرف مادرشوهر و غیره.پس مادرزنها چطور از دامادشان مطمئن شوند؟برای آنها که راهی جز اعتماد نیست.

یک نکته:پزشک تشخیص می دهد که ازاله بکارت چگونه انجام شده.یعنی با رابطه بوده یا دراثرورزش یا حادثه.چون محیط داخل و.ا.ژ.ن یک پرزهایی دارد که به صورت معمول به سمت بیرون است اما با رابطه به سمت داخل برمی گردد. 

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٩

فیلم دیدن با خوردن یک کافه گلاسه می چسبد

یعنی هیچ بنده خدایی نمی داند که حرف سوم الفبای فارسی در برشین بلاگ با ویندوز سون در کجای کیبورد نهفته است؟

فیلم کافه ترانزیت رو دیدید؟اولین وآخرین اثر کامبوزیا برتوی هست فکر کنم.من عاشق این فیلم هستم.عاشق "ریحان" و "زاخاریا" و آهنگ یونانی که با آن می رقصند.عاشق برویز برستویی هستم که اینقدر خودش را دوست دارد اسم رستورانش را به اسم خودش گذاشته یعنی "ناصر".اما هرچقدر فکر می کنم می بینم آخر این چطور رسمی است؟چطور یک نفر می تواند بعد از شوهرش با برادر شوهرش ازدواج کند.این ها هم مثل خواهرو برادر هستند برای همین در انگلیسی به برادر شوهر برادر این لا می گویند یه چیزی مثل برادر خوانده مثلا.واقعا ترسناک می شود این رسم و رسومات بعضی وقت ها.

من همیشه یعنی در این چهار-بنج باری که این فیلم را دیده ام غصه می خورم که چرا ریحان با آن راننده یونانی ازدواج نکرد و نرفت؟اما بعدا خودم می گویم برود که چه بشود.درکشور غریب تنها بماند و چشم به راه جاده بدوزد تا شوهرش برگردد؟خوب من هم نمی رفتم.خدایی غریبی و تنهایی خیلی سخت تر از تحمل غر غر های برادرشوهری  که می گوید بیا زنم شو و شنیدن حرف جاریی که می آید خواستگاری هووی خودو می گوید کاری کردی که شوهرم که به من از "دخترعمو"کمتر نمی گفت مرا دعوا می کند ,است.

فیلم زیر نورماه را هم ببینید.شاید اولش حوصله تان را سرببرد اما خیلی قشنگ است.

بی نوشت مهم:

مریمی من نمی توانم برای تو کامنت بگذارم.زیارتت قبول.ممنون که به یادم بودی عزیزم.

لیلی جرمنی هنوز صفحه نظراتت برای من لود نمی شه.کلی نظر دارم که بگم:(

   + لورا - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۸

لاهیجان

امروز می خواهم برایتان از لاهیجان بگویم.شهر خوب و قشنگی است اما حیف که خانه های زیبای قدیمی دارند جای خود را به ساختمان های بلند با نمای آلومینیومی می دهند .

حتما حتما در این شهر از کوکی های نوشین بخرید و نوش جان کنید.به نظرم محصولات نوشین بهتر از نادی بود.

دیدنی های لاهیجان یک بارکی بود که آبشار مصنوعی داشت و ژله های زیادی می خورد تا بتوانیم داخلش شویم که چون ما از قلعه آمده بودیم و خسته بودیم نتوانستیم برویم و همین کنارش به سبک عکس های میدان آزادی:) عکس گرفتیم.

بعد یک استخر بود مثل دریاچه مصنوعی که خیلی بزرگ بود و ملت می رفتند کنارش بیک نیک.

مقبره شیخ زاهد بود که استاد شیخ صفی الدین اردبیلی است و یک حالت گشت و گذاری هم دارد برای مردم .بیاده روی دسته جمعی روز جمعه هم به اینجا ختم می شد.

شیطان کوه هم هست که با تله کابین می رویم بالایش که البته ما نرفتیم.فکر می کنیم یک یا دو ایستگاه تا بالای آن بود.اسم تله کابین لاهیجان هم تله کابین احرار بود.واقعا حیف نیست؟!

بعد می رسیم به موزه تاریخ چای ایران.یک آقایی که شاهزاده قاجاری بوده و بعدا به کاشف السلطنه معروف شده رفته هند تخم چای را گذاشته توی کلاهش و آورده ایران.از آن به بعد لاهیجان شهر چای کاری های زیبا شده.البته الان بیشترش را خشک کرده اند و زمین هایشان را می فروشند.طفلی کاشف السلطنه وصیت کرده که مقبره اش بالای زمین های چای کاری باشد اما الان بالای خانه های ویلایی است.

در ادامه مطلب عکس می باشد.

کسی می داند این حرف سوم الفبای فارسی در ویندوز سون برای تایب در برشین بلاگ در کدام قسمت کیبورد است؟من همه را ب زدم چون هر چه گشتم بیدایش نکردم.در بقیه سایت ها سر جایش است .فقط اینجا کار نمی کند.

این بست را یادتان است؟یک بنده خدایی با خواندن این بست برایم شماره نوشته! است.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٦

اولین قدم:جایی که پیدا شد

1)

رفتیم و آن حایی را که یک دوست عزیز بهمان معرفی کرده بود ،دیدیم.هم شیک بود و هم با کلاس.سالن اجتماعات یک برج در یک منطقه خوب که هم نزدیک خانه الانمان است و هم نزدیک خانه آینده مان.قیمتش هم به لطف همان دوست خیلی خیلی مناسب در می آید.

حالا باید برویم قدم بعدی را برداریم که صحبت با یک تشریفت مجالس و پیدا کردن یک عدد آدم خوب و خوش برخورد و با انصاف که هم مراسم آبرومند بگیرد هم فکر جیب ما  باشد.

لباس عروس با قیمت خیلی مناسب و آرایشگاه هم پیدا کرده ام اما همسر که دلش به عروسی گرفتن راضی نیست زیاد با من راه نمی آید و خوشحال نیست و از خود شادیی در نمی کند!انگار مجبوری می آید و مرا همراهی می کند که این موضوع خوبی نیست.ضمن اینکه خانواده اش هم اصلا و اصلا حرفی از تاریخ عروسی و نحوه برگزاری و این ها نمی زنند و همسر هم بهشان نگفته که ما دنبال این چیزها هستیم.این هست که من نگرانم که ببینم آخرش چه می شود.

2)

دوسال پیش که می خواستیم مراسم عقد بگیریم،دنبال جا می گشتیم.یک فامیل خیلی خیلی نزدکمان ساکن یک برج است که در سالن اجتماعاتش مراسم می گیرند.به ما گفت که ببخشید که من نمی گویم بیایید خانه ما بگیریدها،اینجا فقط اجازه می دهند که خودمان مراسم بگیریم،تولدی نامزدی کوچکی ،چیزی.این را گفت که ما نخواهیم اصلا حرفی به او بابت اینکه عقدرا آنجا بگیریم بزنیم.جالب است که بعدا ما از طریق یکی از دوستان پدرم یک مراسم به آنجا دعوت شدیم که معلوم شد اصلا آن سالن را برای عروسی هم اجاره می دهند. اما امروز یک دوست که اصلا مرا ندیده و نمی شناسد به من می گوید بیا برج ما چنین امکانی دارد .بیا اینجا مراسمت را بگیر و حتی برایم تخفیف هم می گیرد.این جاست که آدم به اینکه دنیا هنوز جای خوبی است برای زندگی امیدوار می شود.از تو ممنونم دوست عزیزم.

 

   + لورا - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٤

شما را چه می شود؟ من پول به مخابرات می دهم

دلم می خواهد بروم خانه همسر این ها.مادروخواهرش را یک دل سیر بزنم و برگردم.وقتی مسافرت بودیم از من پرسید که شما به هم چه می گویید این همه اس ام اس بازی می کنید؟من گفتم ما مثل شما همدیگرو زیاد نمی بینیم.زیاد هم تلفنی صحبت نمی کنیم درنتیجه اس ام اس هایمان زیاد می شود.تو چه می گویی؟هم اس ام اس هم دوساعت دوساعت تلفن.گفت آخر شما با هم دوست هم که بودید اینطوری بود حتما از همه ی زندگی ما خبر داری.گفتم اتفاقا من هم فیلم بله برانمان را می دیدم.تو مرتب در حال تایپ پیامک هستی انگار نه انگار نامزدی برادرت هست و بحث خاتمه پیدا کرد.

حالا از وقتی از سفر آمده ایم نمی دانم چه گفته اند که همسر از وقتی می رود خانه شاید دوتا اس ام اس بدهد .زود هم که می خوابد.متاسفانه خیلی هم هوای آن طرف را دارد و به من حرفی نمی زند.خیلی دارم غصه می خورم.

بچه ها یک چیز را درگوشتان بگویم؟ اگر هنوز ازدواج نکرده اید وقتی می آیند خواستگاری ،هر چیز که پدرومادرتان می گویند گوش کنید.آن ها هیچ وقت بد شما را نمی خواهند .از همه بیشتر دوستتان دارند.اشتباه نکنید.هر چه می گویند درست و راست هست.بعدا می فهمید که آنها چه گفته اند اما دیگر دیر شده و شما برای اینکه نشنوید "من که گفته بودم "همه چیز را می ریزید توی دل خودتان .

راستی می شود یک دعا کنید؟فردا اگر خدا بخواهد می رویم جایی را برای عروسی ببینیم اگر ارزان و خوب بدهد می توانیم اولین قدم برای مراسممان را برداریم.

   + لورا - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۳

عکس های من از سفر

این عکس های خودم از سفر هست.البته بیشتر از این هاست که بقیه اش رو در پست مربوط به موزه چای برایتان می گذارم.بیشتر عکس های قلعه رودخان هم درهمان پست از نت گذاشته بودم.اینجا جدیدهارا می گذارم که تکراری نباشد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٢

مشکلات زمان آنها

آیت الله مه.د.وی ک.نی:زمان ما؛ سوار اتوبوس که می شدیم چون زنانه و مردانه جدا نبود،وقتی راننده ترمز می کرد ما پرت می شدیم سمت خانم هایی که کنارمان یا جلوتر ایستاده بودند و بی حجاب بودند.این را گفتم که بدانید که ما آن زمان چه مشکلاتی را تحمل می کردیم.{نقل به مضمون}

حاضران جامه دریدند و یقه چاک کردند و سر به بیابان گذاشتند.

 

   + لورا - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٢

خانواده شوهرشناسی درسفر

با این سفر که حساب کنی،من سه بار با خانواده همسر رفتم مسافرت.اولی تابستان پارسال.دومی عید و سومی هم الان.نمی گویم که خوش نمی گذرد که دروغ گفته ام اما خیلی هم خوب نیست مخصوصا که من هربار که برمی گردم مریض می شوم.کلا آنها اخلاق های سفرشان با ما فرق دارد.طوری هم هست که من دوست ندارم.اگر روزی قرار باشد من و همسر آنها را به مسافرت ببریم کارهای مورد نظر خودم را بریشان انجام می دهم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٦/٩

ریکاوری.ای سی یو....

پنج شنبه می خواستم برای برادر کوچکم ،بازی نصب کنم.دیدم ظرفیت خالی درایو عکس و آهنگم اندازه ظرفیت کل درایو است.قلبم ریخت.گفتم نه اشتباه کرده ام.باز کردم و چشمانم سیاهی رفت...کل عکس هایی که با دوربین دیجیتالمان گرفته بودیم نبود.آهنگ ها به درک که خودم کلی دنبالشان گشته بودم عکس ها را چه کار می کردم؟4سال عید،مسافرت،مراسم،تولدها هرچه داشتیم آن جا بود.کلی جیغ و داد کردم تا کاشف به عمل آمد که درایو را خالی کرده تا جا برای بازی هایش باز شود.اول چندساعتی گریه کردم.نمی دانم چرا هیچ کس اندازه من جگرش کباب نشده بود برای آن عکس ها.برای فیلم ها.هیچ کس عمق فاجعه را درک نمی کرد.بعد زنگ زدم به همسر و به کمک او با یک برنامه فایل ها را بازیابی کردم.اما از 8600 فایل JPGفقط 1000 تا بازیابی شد.تازه نصفش از آن هایی بود که از اینترنت ذخیره کرده بودم نه عکس های دوربین،آهنگ ها هم که به گ... رفت.بازهم گریه کردم اما هنوز سینه ام می سوزد.تازه دیشب هم خواب عکس هایم را دیدم.

هیچی دیگر خواستم شمارا هم در غم خودم شریک کنم.

   + لورا - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٦/۸

سفرنامه قلعه رودخان

قلعه رودخان

از لاهیجان به سمت قلعه رودخان حدود 2 ساعت راه داریم.از نمایشگاه میراث روستایی گیلان هم رد می شویم که متاسفانه ما نتوانستیم ببینیم.وقتی به شهر فومن برسیم،از بلوار قشنگ شهر که مثل ولیعصر هست با این تفاوت که پر از مجسمه های قشنگ است،عبور می کنیم.اینجا بهتر هست که کلوچه سنتی فومن بخرید و داغ داغ نوش جان کنید.وقتی از فومن رد شدید و به جاده قلعه رسیدید،هر چه می بینید زیباییست.یک طرف جنگل و دشت و یک طرف رودخانه با پل چوبی و پر از درخت.

بعد از رسیدن به اول مسیر،ماشین را پارک می کنیم و آماده صعود به ارتفاع 860 متری از سطح دریا می شویم.اول مسیر، نی بریده شده می فروشند که به جای عصای دستی استفاده می شود.ما گفتیم به درد نمی خورد و نخریدیم اما بعدا گفتیم کاش خریده بودیم.در راه خانه های کوچکی بود که با لباس محلی گیلان از توریست ها عکس می انداختند.نان محلی را همان جا می پختند با چه عطری (نانشان درروغن سرخ می شد)و عروسک های بافتنی داشتند که خیلی خوشگل بود.

بعد از طی 800 متر از مسیر 2کیلومتری راه،که خیلی خیلی زیبا بود ،سه تا از همسفرها بریدند و نیامدند.پله ها کم کم بلند و لیز می شد و نفس را می براند.تقریبا 1ساعت طول کشید تا 1200 متر باقی مانده را برویم.در طول راه چندجا ایستادیم و نفس تازه کردیم.چندجا هم من بریدم اما به روی خودم نیاوردم.جالبی این قلعه این بود که تا 200 متری هم چیزی از خودش نشان نمی داد و ما مرتب منتظر بودیم که ببینیم با چه چیزی روبرو می شویم.ما وقتی رسیدیم با عظمتی زیبا روبرو شدیم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥

دریغ است که ایران ویران شود

با احترام به مازندرانی های عزیز باید بگویم که من گیلان رو بیشتر از مازندران دوست دارم .به نظرم دیدنی تر و قشنگ تر هست.اینبار مسافرت برای من خوب بود چون رفتم جاهایی که قبلا نرفته بودم و چیزهای جدیدی دیدم.کلا مسافرت با خانواده همسر برای من زیاد دلچسب نیست چون خیلی خوش سفر نیستند و به نظرات بقیه کاری ندارند وحواسشان به خیلی چیزها نیست. من خیلی جاها باید به گوش همسر می خواندم تا بعضی کارها رو انجام بده که این هارو در پست مربوط به خودش می نویسم.جایی هم که اقامت کرده بودیم برخلاف تصورم زیاد تمیز نبود و این برای من خیلی سخت بود چون موهایم همیشه چرب می شود و باید هرروز بشورمشان وجلوی خانواده شوهر هم که باید همیشه تمیز و مرتب باشی و مساله حمام برای من تبدیل به یک موضوع چندش و سخت شده بود.هوا هم بسیار بسیار رطوبت داشت و لباس هایمان همیشه خیس بود اما پوست من عالی بود این چند روز چون انگاردر یک سونای دائمی بودم.

از شهرهای لاهیجان،فومن وبندرانزلی دیدن کردیم و به بعضی از جاهای دیدنیشان رفتیم.خیلی قشنگ بود ولی کلا از نامهربانی این مردم با مملکتشان دلم گرفت.چرا ما قدر این همه نعمتی رو که خدا بهمان داده نمی دانیم؟چرا از دولت ها و شهرداری هایمان نمی خواهیم که شهرهای زیبایمان را زیبا ترکنند؟چرا یک شهرداری باید جلوی برج ساعت خانه بسازد تا دیگر معلوم نباشد؟چرا اطراف تالاب جهانی انزلی باید کارگاه های زشت و زهوار درفته باشد به جای یک طبیعت زیبا؟چرا رودخانه ها و آبشارهای زیبای قلعه رودخان باید پر از ظرف آب معدنی و پوست پفک باشد؟وقتی به یک کودک تذکر می دهی که پسر خوب زباله ات را درسطل بریز مادرش به تندی به تو بگوید ما خودمان بلدیم و بعد پوست چیپس را بریزد روی زمین و برود دلت نمی گیرد؟کشاورزی که زمین های چایش را خشک می کند تا بفروشد و خانه بسازد دل آدم را می لرزاند.اثرات تحریم هم که دربندرانزلی که فقط سه کشتی ایرانی لنگر انداخته بودند و منطقه آزادش که پر از نمایندگی های نیکتا بود ،کاملا مشخص بود و آدم را می ترساند که بدتر از این هم می شود؟

 

پی نوشت:راستی این گشت های ارشاد با این همه کماندو چه می گویند؟

 

   + لورا - ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤

عذرتقصیر

دوستان عزیزم سلام.

من آمده ام وای وای.

بابت اینکه یکدفعه و بدون خبر چندروز تاخیر داشتم شرمنده ام .یک مسافرت ناگهانی پیش آمد.خانواده همسر یهو تصمیم گرفتند که بروند سفر و مرا هم با خودشان ببرندوهمسر آمد خانه ما و من وسایلم را جمع کردم و راهی شدیم.از آنجایی هم  که در گذشته های دور همسر قول داده بود برای من یک نوت بوک جدید بخرد ،من مال خودم را بخشیدم به برادرجان وقول همسر هنوز عملی نشده و من ماندم بدون وسیله وتمام امورات کامپیوتریم را از طریق رایانه منزل انجام می دهم، نمی توانستم خبر بدهم.اما قول می دهم که با سفرنامه قلعه رودخان،موزه چای و خانواده شوهر شناسی در سفر چند پست باحال بنویسم و جبران کنم.

باز هم از اینکه دوستان خوبی مثل شما دارم خوشحال شدم.از راه دور می بوسمتان.

   + لورا - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤