خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

جهازبرون

همه می گفتند وای چه خبر هست مگر؟اچرا اینقدر زیاد؟چرا اینقدر کامل؟تا ده سال دیگر هم نیاز نیست چیزی بخرد.می گذاشتی دو تکه هم خودش با شوهرش بعدا بخرد.اما خدایی خیلی باسلیقه است.سیما گفت خودش انتخاب کرده.دخترم سلیقه خوبی دارد.در جواب مردم لبخند می زد اما رفت به 17سال پیش ،روزی که جهاز خواهرش را می چیدند.چقدر گریه کرده بود آن روز.چشمانش قرمز و متورم شده بودند.چقدر جلوی شوهرش خجالت کشیده بود.

سیمین پدرشان را مجبور کرده بود تا سنواتش را بخرد.حاصل این همه سال کارکردنش را تا برایش جهاز بخرد.جهازسیمین هیچ چیز کم نداشت.فرش دستی کرم،مبل آنچنانی،گازویخچال و ماشین لباسشویی خارجی.سرویس خواب چوب کامل که هیچ یک چیزهایی زیادی داشت.سرویس چینی ژاپنی سرمه ای،گلدان کریستال سبز،لاله های ناصرالدین شاهی،ترمه های نفیسی که مال سیما بودند.اما مادرش به او نداده بود.چون از ازدواجش راضی نبود.از شوهری که انتخاب کرده بود.اورا دوست نداشتند.با یک فرش لاکی و گازآردل و یخچال فیلور راهیش کرده بودند.او هرسال حقوقش را می داد تا جهازش را کامل کند.تازندگیش آن چیزی بشود که خودش می خواهد.تا جلوی همسرو خانواده اش کمتر خجالت بکشد.تازه بعد از ده سال توانسته بود کمبودهای زندگیش را جبران کند.

سیما آن روز گفت با خودم عهد کرده بودم اگر دختری داشتم تا آن حایی که در توانم هست برایش هرچیزی را که خواست بخرم.پایه زندگیش محکم باشد.حالا چشمان دختر می خندید و چشمان سیما هم.دخترش هیچ وقت روز چیدن جهاز خواهرش به او نمی گوید که "مادر هرگز نمی بخشمت".

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۸

جواب به آقای محترم و جمع بندی

سلام.

من هیچ نظری رو سانسور نکردم.نه نظرات شما نه نظرات دوستان رو.فقط بعضی کامنت های توهین آمیز رو تایید نکردم.

اگر موردی هست بگویید که اینجا بگذارم.می خواستم یک پست بنویسم برای جمع بندی حرف های شما و خانم ها که این کامنت شما رو دیدم و تعجب کردم.ممکن هست که شما طولانی نوشته باشید و بقیه نظرتان ثبت نشده باشد.

در هرصورت ما بدون شنیدن نظرات خانم شما نمی توانیم نظر قطعی صادر کنیم و نه شما و نه ایشان رو تایید یا رد کنیم که اصلا هیچ کداممان در این موقعیت نیستیم.اما به نظر من بهتر هست که یک روز که حال جفتتان خوب هست و سرحالید با هم صحبت کنید.انتظاراتی که از یکدیگر و زندگی مشترک دارید به هم بگویید ببینید کجاها تفاهم دارید و کجاها نه.مثلا ممکن هست که خانم شمارژیم داشته باشند یا چندباری غذا درست کرده که شما نخوردید یا دوست نداشتید و ایشان دیگر غذا درست نمی کنند برای شام یا به تمیزی و مرتبی خودش و خانه اهمیت زیادی نمی دهید و به رویش نمی آورید یا تعریف نمی کنید.مثلا دوست دارید بعدازظهرها یا پنجشنبه جمعه ها فقط توی خانه باشید و استراحت کنید ولی خانمتان دوست دارند که بروند مهمانی یا بگردند.که باید بین همه این ها تعادل ایجاد کرد.در کل من با توجه به نظر خودم و سایر خانم ها به شما می گویم که اکثر خانم ها و نه همه شان از مردشان طلبکار نیستند بلکه دلشان می خواهد دوست و همراهش باشند.پولش را نمی خواهند بلکه اخلاق خوب و خوشش را می خواهند.زبان گرمش را می خواهند.دوست دارند که مردشان مقداری از وقتی که به کارش اختصاص ندارد به آنها بدهد.به خانواده شان اهمیت بدهد.احترام و علاقه اش به همسرش را نشان بدهد.

امیدوارم زندگی شما هم پر از مهرو گرما و عشق باشد.

 

 

پی نوشت:دوستان نمی دانم چرا من برای باران،مریمی،خانم ابری،لیلی جرمنی وعسل نمی توانم پیام بذارم.کسی می تواند کمک کنه؟برای بلاگفایی ها آن عددها نمی آید.برای پرشین بلاگی ها بعد صد ساعت صبر کردن چزی ثبت نمی شود و برای بلگ اسکای اصلا صفحه نظرات باز نمی شود.با چندمرورگر هم امتحان کرده ام.

   + لورا - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧

یک شام خوشمزه

دیروز عمه ام زنگ زد .پرسید چه کار می کنی؟گفتم دارم کتلت درست می کنم.گفت من نمی دانم تو چطوری کتلت می پزی حتی مامان بزرگ هم که می پزد وا می رود.رفتم فکر کردم دیدم ما کتلت رو با سیب زمینی خام می پزیم اما مامان بزرگ با سیب زمینی پخته.

این شما و این کتلت لورا پز:

 

(نمی دانم چرا عکس های یک سایت آپلود دیگر را نشان نمی داد.مجبور شدم اینجا آپلودکنم.اما عکس کار خودم هست مطمئن باشید)

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧

یک ساعت قبل از عروسی رفتن هم خوش می گذرد:)

وقتی می ایم و کافه گلاسه رو باز می کنم احساس می کنم از خانه خودم رفتم تو یک خانه اجاره ای مبله که بعضی چیزهایش را دوست دارم و بعضی هایش رو نه.بگذریم.

دیشب رفته بودیم یک عروسی طرف همسر این ها.عروسی خوبی بود.جای شما خالی خوش گذشت .مخصوصا که قبل از رفتن به مراسم ،من و همسر خانه را خالی گیر آورده بودیم و با هم حاضر شدیم{#emotions_dlg.e28}.این باعث شد که کمتر از این که باز یکی دیگر می رود خانه خودش و من هنوز در منزل پدری پابرجا هستم ،دلم بگیرد و غصه بخورم.جدا از بحث های عروسی من یک چیز را نمی فهمم.این که کسی لباس کوتاه با جوراب شلواری توری می پوشد بعد روسری سرش می کند یعنی چه؟بعد روسری و حجاب آن چنانی دارد بعد می آید وسط و بابا کرم می رقصد یعنی چه؟حالا این ها به کنار کسی که می گویند با حجاب است و روسریش را مدل لبنانی سرش می کند یک لباس مدل پرنسسی می پوشد بعد کلاه گیس می گذارد تا موهای خودش معلوم نباشد و گناه نکرده باشد در ضمن برای عروسی هم مناسب باشد را دیگر اصلا درک نمی کنم.

آخر عروسی،داماد گیتار زد و چند آهنگ عاشقانه برای عروس خواند که قشنگ و جالب بود.خوشمان آمد.اما سر عروس داماد رو ببوس ،عروس خودش را لوس کرد جوری که 4،5 بار این اهنگ را خواندند آخر هم خواننده از زوج های قدیمی خواست که بیایند و بوسیدن رابه عروس یاد بدهند بوس بارانی شده بود آن وسط خلاصه{#emotions_dlg.e1}

توضیح برای الی:عزیزم اونجاییکه من رفتم تو مجتمع سمرقند بود که متاسفنه از اینجا رفته و دیگه اطلاعی ندارم ازش.شرمنده.الی جان باید بگویم که دکتر نبود.مشاور بود و اسمش مهرنوش رضوانی بود.ولی زیاد سخت نگیر.خانه های بهداشت هم دارند و این تست ها همه جا یکسانه.ببخشید که اینجا جواب دادم.ای میلم باز نمی شود.

   + لورا - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦

یک نقطه نظر

دوستان این کامنتی هست که یک آقا در جواب اینکه چرا مردها شبیه هم هستند برای من گذاشتند:

به این علت که زنها خیلی شبیه هم هستند. انقدر به آدم گیر میدن که مجبور میکنن آدمو که بهشون دروغ بگه. دروغ رو که میشنون آروم میشن و میگن دوست دارم. هی گیر میده بعد از یه 10 ساعت کار (8 ساعت در محیط کار، دوساعت رفت و برگشت) بریم خرید کنیم! اونم چی؟ بریم ادکلن بخریم. همین که دروغ رو میشنوه که: باید برای رییسم گزارش فردا رو آماده کنم و تا یه هفته همین داستانه آروم میشه میگه باشه.!!! ا بسه دیگه. زنها تو ایران جز مصرف کردن و مطالبه کردن از همسرانشون چه تولیده دیگری دارند؟/ یکی به من بگه. البته استثنا هم مثله معلم های زن و کارمندان بان و پرستارا هم هست. منظورم اون بیشتری هستند که از رو بیکاری همش میخوان برن خرید!!! خرید هم شد تفریح؟؟؟ میگم بریم ورزش کنیم صبح ها تو پارک میگه حال ندارم. اما بگو بریم خرید از صبح تا شب میتونه چشم بازار رو در بیاره. خدا وکیلی یه مقدار شما زن ها تجدید نظر کنید تو خواسته هاتون، تو مطالباتتون و... چرا فکر میکنید شما ها همش باید از شو هر هاتون ظلب کار باشید؟؟؟ مگه چه فرقی دارید؟ مگه چه گلی به سر تولید این مملکت زدید؟ چه حرکت مفیدی برای مردم ایرن زدید؟ چند تا فیلسوف از بین شما ها دراومده بیرون؟


این هم جواب من هست:

 

ببینید هرکس یه تفریحی رو دوست داره.شاید شما با نگاه کردن به اخبار و گوش دادن به گزارش فوتبال و یا دیدن یک مستند راجع به اتومبیل ها،همان لذتی رو ببرید که خانمتان از خرید کردن می بره.شما می تونید به جای دروغ بگید عزیزم من از خرید کردن و رفتن به مغازه ها و پاساژ های شلوغ خوشم نمیاد اما دوست دارم وقتی رو که در کنار تو هستم توی پیاده روی مثلا در پارک بگذرونم.اونم قبول می کنه.ما فکر نمی کنیم که باید همش از شوهرامون طلبکار باشیم بلکه دوست داریم در کنارشون و همراهشون باشیم نه یک ماشین که سرویس میده می شوره می پزه می سابه ،حتی بیرون از خونه کار می کنه و نباید هیچ انتظار داشته باشه تا آقای محترم که فقط بیرون از خونه کار می کنه وقتی میاد خونه احساس آرامش داشته باشه.اگر فیلسوفی هم از مردا درومده برای این هست که لازم نیست از صبح تا شب به فکر این باشند که نهار و شام چی بپزند،فلان مهمونی رو چطوری برگزار کنند.خونه رو تمیز کنند.لباس ها را بشورند.رضایت خاطر همسرشون از همه لحاظ فراهم کنند.زیبا و خوش پوش و خوش هیکل باشند.بچه شان را عالی و خوب تربیت کنند.برای همسر و بچه شان لباس و مایحتاج مورد نیازشان رو تهیه کنند.بدونند توی خونهچی هست و چی نیست.بعد از تمان این چیزها اگر آن آقا فیلسوف نشد از کم کاری خودش بوده.

 

اگر شما هم جوابی دارید برای این آقا بنویسید.شاید کمی از عصبانیتش فروکش کند.

توجه:کامنت های توهین آمیز تایید نمی شوند.

بعدا اضافه شد:جواب آقای محترم به کامنت دوستان:

خوب واقعا جالبه. برای پارامدیک باید بگم بنده که صبحانه ام رو در محل شرکتم میخورم و نهار رو هم همینطور! یه شام میمونه که اون هم اکثر اوقات یا حاضریه یا اینکه اگه درست کنه ! ضمنا با تجربه 7 سال دانشجویی لیسانس و فوق لیسانس در حد بسایر عالی خودم آشپزی بلدم. یعنی هر کسی که  7 سال دانشجوی شهرستان باشه یاد میگیره ناخودآگاه. خوب چرا من باید بدهکار باشم؟ الان شما خانوما لباس میشورین؟ ظرف میشورین؟ لباس رو که لباس شویی عزیز انجام میده ظرف رو هم همینطور. درسته؟ صبحانه هم که ساعت 7 صبح برای چی باید پا شه خانوم. ناها رو هم که شرکت میده! پس خواهشا نرید تو توهم که کارتون خیلی سخته. الا چای ساز و تخم مرغ آب پز کن و قهوه ساز و ... هم اومده. کار سخت بود بله برای زمانی که خانوما تو روستا بودن نه الان. یه بچه داری میمونه که ما بچه نداریم. برای خانم لیلی هم باید بگم همونطور که آقاهه به ... احتیاج داره خانومه هم احتیاج داره و سرویس میخواد. پس الکی اون قضیه رو یه طرفه به نفعه خانوما جلوه ندین. اون قضیه کاملا دو طرفه است. تازه اگه آقاهه تو بیرون کار میکنه و خانومه هم تو خونه پس نتیجه میشه صفر صفر و برابر. چرا حالا خانومه طلبکاره؟؟؟؟

   + لورا - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤

دعوت یا تعارف از سر باز کنی؟

نمی دانم چرا بعضی ها این مدلی هستند.خودشان را جای کس دیگر نمی گذارند و درک نمی کنند.عمه ام یک جای خیلی دوری رفته یک ویلا ساخته.ما خودمان در نظر داشتیم یک روز بگوییم عمه جان کلید ویلایت را بده برویم یک حال و هوایی عوض کنیم(خودش گفته بود هروقت خواستید بروید به من بگویید).حالا چند روز پیش خودش رفته.دیشب زنگ زده که خودتان و بچه ها بیایید حال و هوایتان عوض شود.مامان این ها را هم بیاورید.هیچ حرفی هم از "س" نزد.حالا "س" به کنار که آن ها هر جا می روند به من می گویند تو بیا و خودش می گوید تو نیایی من نمی روم.به من خوش نمی گذرد.من هم که نمی توانم در خانه تنها بمانم و او بیاید پیشم چون بابایم نمی گذارد.نمی توانم بگویم هم که من رفتم مسافرت خداحافظ.تو را نمی برم چون دعوتت نکرده اند.مامان این های عمه جان را کجای دلمان بگذاریم؟ما خودمان 5نفریم و ظرفیت کامل یک ماشین را اشغال می کنیم.چطور کس دیگری را با خودمان ببریم؟

نه خدایی این هم دعوت می شود؟بگوید نیایید که بهتر است.

   + لورا - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢

یک پست فوری

دوستان عزیزم.من مجبور شدم اسم وبلاگم رو عوض کنم.چون صفحه باز بود و یکی از اعضای خانواده دید اینجارو.می ترسم بعدا پیدایش کند.لطفا در لینک هایتان هم اسمم را عوض کنید.حیف شد.اسم وبلاگم را دوست داشتم.نظرتان را راجع به اسم جدید بگویید بی زحمت

با تشکر

   + لورا - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢

مزایای یک آخر هفته قهرناک

از مزایای اینکه آخر هفته باشد و همسرت نباشد و تو با او قهر باشی و اس ام اس بازی نکنید،این هست که وقت اضافی زیادی پیدا می شود که نمی دانی چطور آن را بگذرانی.در نتیجه تمام کمد لباس ها و کتا ب ها و قفسه عروسک ها رو مرتب و گردگیری می کنی.تغییر دکوراسیون می دهی.جوری می چینی که چند ماه دیگر که خواستی وسایلت را جمع کنی راحت تر باشی.

کلا من دوتا کمد بزرگ،دوتا کشو و یک طبقه در اتاق دارم.دو طبقه از کمد دیواری هم وسایل کوچک جهازم هست.برادر کوچکم با خوشحالی می گوید وقتی بروی از اینجا من صاحب یک کمد کامل می شوم.خانه مان خالی می شود.تو بروی خانه مان بزرگ می شود.این قدر منتظر رفتن من هست.البته از آن طرف هم به بابایم می گوید که برای من سمت خانه لورا سرویس بگیر که بعد از مدرسه بروم آن جا.

در این مرتب کردن ها دفتر انشای راهنماییم را پیدا کردم.دوم راهنمایی تمام انشاهایم را با این جمله آغاز کرده ام:دستم را ستون چانه کرده ام و به انگشتان نرم و پرطراوت باران که به پنجره می خورد نگاه می کنم.(یعنی فکر می کنم چقدر چندش بوده امخنثی )

با همسر هم آشتی کردم اما سرسنگینم.کلا دو دقیقه یک بار می گوید دلم برایت تنگ شده و من به روی خودم نمی آورم.ممنونم از احوال پرسی ها و دلداری هایتانقلب

در پست قبل دوبرابر نظرات عمومی،نظر خصوصی داشتم که از تجربیاتشان گفته بودند.واقعا چرا این  مردها این قدر شبیه هم هستند؟متفکر

 

   + لورا - ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠

لورای غمگین

دوروزهست که خیلی مریضم.خیلی بدجور سرما خوردم.اولش هی اصرار کرد که بیایم ببرمت دکتر.گفتم نه.(بابایم نارحت می شود چون می گوید تو هنوز خانه من هستی).چندروز پیش که عمویش از آمریکا آمد گفتند حالا که باغدار ها شمال هستند ما برویم باغ.من گفتم من نمی آیم چون باید برویم خانه مادربزرگم .عید است.گفت آره راست می گویی.

مادرم صبح پرسید "س" می آید برای فردا نهار چی بپزم؟گفتم نمی دانم.فکر می کردم می داند باید بیاید.بیاید عیادت من که مریض هستم.عید دیدنی مامان بابایم و بعد خانه مادربزرگم.فکر می کردم مادرش می گوید وظیفه توست که بروی آنجا.حتی فکر می کردم که مادرش بگوید روز عید بهترین روز هست برای رفتن خانه مامان بای لورا.همگی برویم.برای همین من هیییییچ نگفتم.عصری اس ام اس داد که ما رفتیم باغ.

اعتراض کردم و حرف های بدی شنیدم.

پی نوشت:بچه ها ببخشید من نظر نگذاشتم.می خوانمتان.نظرات هم کم کم تایید می کنم.کمی بی حالم.

   + لورا - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧

آزادی یک قتل.آری یا نه؟

این سریال های ترکیه ای رو دیدید؟اصلا جلو.گیری از بارداری در رابطه هایشان که تازه هر کی هرکیم هست،یک چیز غیر ممکنی هست و تمام حجم سریال حول بچه ای که از این رابطه به وجود می آید می چرخد.اگر آن خانم هم بچه را نخواهد راحت می رود به این مراکز با کلاس ،پیش پزشک زنان و خلاص.

حالا من به این سریال ها کاری ندارم.اما به نظرم این که قانون سقط جنین تا یک سنی از جنین آزاد باشد کار خیلی خوب و درستی هست.آن دختر هایی که رابطه نامشروع دارند و باردار می شوند از ترس خانواده می روند یک جای غیر بهداشتی و نامعتبر هزار جور بلا می آید سرشان ،عفونت و ایدز و مرگ.اصلا رابطه نامشروع هم نه.دختر بی نوایی که دوران عقد قبل از ازدواجشان حامله می شود،یک جای مخوف بچه را می اندازد و دیگر تا آخر عمر حسرت یک بچه به دلش می ماند چون رحمش ناقص شده است.آن زن فقیری که شوهرش پول ندارد برای خودشان چیزی بیاورد تا بخورند یک بچه را کجای دلش بگذارد؟اینطوری بچه های بی چاره ای که سرنوشتی جز کودک کار بودن،کارتن خوابی و تجربه بی پدری و مادر زا ندارند به دنیا نمی آیند.

البته می دانم هر کس خربزه می خورد باید پای لرزش بنشیند اما این هم راه چاره ای است به نظر من.

   + لورا - ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٦

بستنی انبه

یه بستنی خیلی خوشمزه.درنگ نکنید.

اصلاحیه:راستی بچه ها سراجی ها توی بازار راهروی مشیر خلوت هست نه ماشین خلوت.من اشتباه شنیده بودمخجالت

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٦

تجربه یک گند زدن

از آن جایی که من اگر تصمیم بگیرم حتما عمل می کنم،نتوانستم سر جای خودم آرام بنشینم و تصمیم گرفتم موهای عزیزم رو این رنگی  کنم(ارسال 54 رو ببینید) .رفتم و رنگ ها رو خریدم که پول رنگ و اکسیدان و واریاسیون شد نصف پولی که به آرایشگر می دهم.فرچه رنگ کردن مو هم خریدم که البته گفتم برس رنگ مو می خواهم و فروشنده هنگ کرد یک لحظه بعد فهمید منظورم رو.

آمدم خانه و امروز صبح عملیات رنگ کردن رو شروع کردم.وسط هایش دیگر گریه ام گرفته بود.اگر مامانم بود که قطعا مرا می کشت چون تمام زمین دستشویی،روشویی،کاشی ها،لباسم ،کل صورتم و دست راستم از مچ تا آرنج رنگی شده بود.تازه یک مشمای بزرگ که به عنوان پیشبند استفاده کرده بودم را مادرم برای کاری کنار گذاشته بود.چند بار گفتم ویدا-آرایشگرم- پولت حلالت باشد.چون من موهای پری دارم و هرچقدر که رنگ می کردم تمام نمی شد.دستم درد گرفته بود.نکته رنگ کردن مو هم این هست که سریع رنگ ها رو بزنید.بعد حتما از عقب سر شروع کنید اول ساقه ها بعد ریشه.اما من اینقدر خسته شده بودم که مشت مشت رنگ ریختم روی سرم و عین شامپو با آن مواد موهایم را شستم.بعد هم شانه کردم و مشما را پیچیدم دور موهایم.بعد از عملیات تمیز کردن دستشویی و شستن لباسم در ماشین با آب 60 درجه و یک عالم پودر،رفتم سشوار گرفتم روی سرم .چون دفعه پیش ویدا گفت تار موهایت ضخیم هست و رنگ باز نمی کند.باید گرم شود.خلاصه بعد از چهل دقیقه که قبل از آن فقط نیم ساعت طول کشیده بود تا کل موهایم رو رنگ کنم .رفتم و سرم را با نرم کننده شستم.نتیجه این شده بود.البته رنگ شیکی هست و خیلی به من می آید.اما خوب همانی نبود که من می خواستم.

حالا کسی نمی خواهد من موهایش را رنگ کنم؟بدون تعارفاز خود راضی

   + لورا - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱٥

شکرانه بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است

آقا یه سوال برای من پیش آمده.اینکه با بردن نام حضرت محمد صلوات می فرستیم.یعنی می گوییم اللهم صلی علی محمد و ال محمد(خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست).اسمش را آورده ایم و بر خودش و خاندانش سلام می فرستیم.این  واضح و مبرهن هست.

حالا وقتی می گویند که ا.م.ا.م خ.م.ی.ن.ی و صلوات می فرستند و آقای خ.ام.ن.ه.ای و صلوات می فرستند یعنی چه؟

دوستان یک خواهشی دارم از شما.یک دختر هست .تو سایت نوعروس با او آشنا شده ام.وضعیت مالی بدی دارند.یک سال هست که عقد کرده.در شهر بابل زندگی می کنند و همسرش تهرانی است.می گوید خیلی پیش همسرش این ها خجالت می کشد.تا به حال فقط چند دست رختخواب و یک سماور از جهازش جور شده.چند ماه دیگر هم قرار ازدواج گذاشته اند.می شود از شما خواهش کنم گره از کار این خانواده باز کنید و آبرویشان را بخرید؟مطمئن باشید خداوند دوست ندارد به بنده اش بدهکار باشد و گره از کار بسته تان باز می کند.فطریه و کفاره روزه تان را به او بدهید یا هر نذری که دارید.

این خبر هم راجع به او هست.اگر کمکی کردید بگویید که من به خودش بگویم تا خوشحال شود.

من به او قول دادم تا کارش حتی شده کمی راه بیفتد.لطفا دوستتان را روسفید کنید.دست همه تان را به گرمی می فشارم.

 بعدا اضافه شد:بچه ها این دختر خانم شماره تلفنش رو داده تا یکی از دوستان بره و حضوری بهش کمک کنه.یعنی راست می گه و ریگی به کفشش نیست.حالا بازهم تصمیم با شما هست.

   + لورا - ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٤

چوب خدا صدا ندارد!

من زیاد به خدا اعتماد نمی کردم.یعنی اگر اتفاقی می افتاد بقیه می گفتن بسپار دست خودش،می گفتم باشه اما ته دلم هم حرص و جوشم رو می خوردم هم برای رفع آن مسئله کاری می کردم.اما دیشب فهمیدم خودش هوای بنده هایش رو دارد.یک چیز دیگر هم دیشب فهمیدم به هیچ قیمتی نباید دل کسی رو شکاند چون خدا جواب دل شکسته رو زود می دهد.

جریان رو تو ادامه مطلب تعریف می کنم.ببخشید که طولانی هست.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳

صبح یک روز تابستانی 10 سال بعد

صبح یک روز تابستانی است.من از خواب بلند شده ام و در حالی که یک ربدوشامبر ساتن سرخابی روی لباس خواب کوتاه ساتن و تور خود پوشیده ام و سرمست از عشق بازی شب قبل هستم،از پله ها پایین می آیم.به سمت آشپرخانه می روم .پرده را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم تا عطر گل های رز که مشهدی تقی ،صبح زود آبشان داده وارد آشپزخانه شود.عاشق آشپزخانه دلباز و روشنم هستم.زمین برق می زند و همه جا تمیز تمیز است چای می گذارم،نان ها را داغ می کنم و بعد از آب پز شدن تخم مرغ ها،می روم و با یک بوسه همسر عزیزم را بیدار می کنم.بعد لباسم را عوض می کنم و می روم به اتاق دو قلوهایم ،دختر و پسر نازم را صدا می کنم تا بیدار شوند و برای صبحانه پایین بیایند.بچه هایم امسال به مدرسه می روند.چقدر زود گذشت این چند سال.چقدر خوشبخت بودم و هستم در این زندگی.خدارا شکر.

شوهرم رفته سر کار و بچه هایم با سرویس به کلاس زبان رفته اند.امروز مادر و پدرم برای نهار مهمانمان هستند.بالکن را تمیز می کنم.صندلی ها و میزها را خوب با آب و کف می شویم آخر مادرم حساس است و به تمیزی خیلی اهمیت می دهد.برایشان آلبالو با گوشت قلقلی پختم و کرم کارامل.برای بچه ها بستنی خریدم و برای همسر عزیزم خربزه.چند گلدان را از حیاط به بالکن آوردم و حسابی با صفا شد.درخت های حیاط قدیمی هستند و سایه خنکی دارند.هوا در سایه خنک است.نهار در بالکن می چسبد.

عطر آلبالو پلو در خانه پیچید مامانم عاشق این غذا است.میز هم حاضر است.نگاهی به همه جای خانه می اندازم.تمیز است و مرتب یا به قول مادرم جمع و جور دارد.

زنگ را می زنند .من رفتم استقبال عزیز ترین مهمانانم.

   + لورا - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٥/۱٢

سکوت

وقتی سکوت می کنم،وقتی حرف نمی زنم باتو،خوشحال نشو.فکر نکن که دیگر به تو گیر نمی دهم.که راضی شدم.

من خسته شدم.خسته از حرف زدن.بی تفاوت شده ام.دیگر حرفی برای گفتن ندارم.

توضیح:دلم می خواست این حرف ها رو به خودش بگویم.

می دونستید جهنم اسکیموها یک جای سرد و یخبندان و بدون هیچ وسیله گرمایی هست؟

   + لورا - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٠

نظر خودم و جواب و تصمیمی که گرفتم

در رابطه با پست قبل که سوال پرسیده بودم،ممنونم که جواب دادید و وقت گذاشتید.حالا توضیحات من:

1- به نظر من این شب ها از این جهت که قرآن در آن نازل شده ارزش بالایی دارند و ما می توانیم تا صبح بیدار بمانیم و از انرژی و برکت این شب ها بهره مند بشیم.چون فرشته ها هم بعد زمان برایشان توجیه پذیر نیست ،می توانیم  روزش هم با کس دیگه ای که توی یک کشور دیگه هست و دارداحیا می گیردبیدار باشیم.اما حال معنوی مناجات در شب بیشتر هست.اما از جهت تعیین سرنوشت ،به نظر من شب قدر هر کس برای خودش معلوم هست .موقعی که تصمیم بگیرد متحول بشود یا آدم بهتری شود یا کاری رو انجام بده که در راستای به کمال رسیدنش باشد.ممکن هست کسی هر ماه یک شب قدر داشته باشد.مثلا بیماری که شفا می گیرد،روز شفایش شب قدرش هست،کسی که عروسی می کند از فردای روز عروسی ممکن هست در جهت مثبت تحول پیدا کند و قص علی هذا.

باز هم تاکید می کنم که این ها نظرات من هست.

2- خانواده من با خانواده همسر ارتباط زیادی ندارند.البته این طور نبود.مثلا بعد از نامزدیمان یک بار مادر همسر مارا افطار دعوت کرد و یک بار هم ما.بعد ما عقد گرفتیم دیگر دعوت نکردند مارا.بعد از عقد هم که خانه شان را عوض کردند و عموی همسر از آمریکا آمد خانه آنها بود،مامان این های من رفتند دیدنشان.اما آنها خانه ما نیامدند.عید هم رفتیم دید که بازدیدمان را هنوز پس نداده اند.از اول امسال تا حالا هم مادرش فقط یک بار زنگ زده خانه مان.مامان من هم گفت دیگر من نه زنگی می زنم نه کاری می کنم.نمی دانم چرا اینطور رفتاری دارند و بی احترامی می کنند.

3- فعلا تصمیم گرفتم رنگ نکنم و صبر کنم ریشه اش دربیاید و بروم یک آرایشگاه دیگر ،ببینم چه گلی به سرم می گیرد.اما خیلی دوست دارم خودم رنگ کنم ها.

   + لورا - ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۸

چند سوال که به هم ربطی ندارند

1-دوستان این خیلی وقته که برای من سوال هست.نمی توانم از کسی بپرسم چون یک بار از استاد دانشگاهمان پرسیدم دعوایم کرد و گفت چرا تو دل دیگران شک می اندازی و اگر کسی به خاطر این سوال تو از عبادت بیفتد گناهش گردن تو هست.اما من دوست دارم جوابش رو بدانم .نظر شما چی هست؟

«ما می گوییم یکی از این سه شب ،ممکن هست شب قدر باشد.توی شب قدر خدا مقدرات مارا رقم می زند.گناهانمان بخشیده می شود و از این حرف ها.حالا تکلیف این فاصله زمانی که بین کشورها هست چی می شود؟شب قدر همه در یک زمان نمی رسد که.»

شما نظرتان را بگویید تا من هم بگویم.

2- رابطه خانواده شما با خانواده شوهرتان در دوران نامزدی یا عقد چطوری بود؟منظرم از نظر رفت و آمد و تلفن و این ها.

3- موهای من پایه مشکی دارد.بعد رفتم زیتونی-قهوه ای رنگ کردم.اولش خوشگل بود اما حالا زیتونیش رفته بیشتر قهوه ای مانده.زیاد دوست ندارم.هنوز ریشه هایش در نیامده.حالا می خواهم نسکافه ایش کنم.به نظرتان قشنگ می شود؟چه رنگی و چقدر باید بگیرم؟(موهایم پر هست و تقریبا ده سانت پایینتر از شانه هایم).لازم هست این نکته را یادآوری کنم که من و مامانم تا حالا توی خانه موهایمان را رنگ نکرده ایم.نمی خواهم آرایشگاهم بروم چون گران می گیرد به نظرم.

امضا:لورای در انتظار جوابسوال

پی نوشت:

1-بهار دانه های انار من نمی توانم برای تو کامنت بگذارم.اگر عمل دوم لازم هست حتما انجاد بده.امیدوارم زودتر خوب بشی دوست عزیزم.

2- لونا برای وبلاگت چه اتفاقی افتاده؟

3- ارکیده عزیزم اگر آدرس جدیدی رفته ای به من هم بده.ممنونم

   + لورا - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦

قدر بدانیم!

من و همسر توی خانه جلوی مامان اینا خیلی رعایت می کنیم.هم خانواده او هم خانواده من.زیاد به هم نمی چسبیم.عشقولانه نمی شویم و از این کارها.اما ایندفعه که آمده بود خانه مان،من همش کنارش می نشستم.دستش را می گرفتم،موهای دستش رو صاف می کردم.نازش می کردم حتی موهای گوشش رو هم کوتاه کردم.بابایم هم که دیده بود من در این دوروز چی کشیدم خودش پیشنهاد داد که شب پیش ما بماند .

وقتی رفت خانه مامانم گفت این بار خیلی عشقولانه بودید ها.گفتم:

«تازه فهمیدم این ثانیه های کنار هم بودن چقدر می ارزد.»

   + لورا - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٥/٥

سلامتی گوهری است گرانبها

دوستان مهربانم اینترنت منزل قطع بود .برای همین نتوانستم زودتر به شما خبر بدهم.ممنونم که این همه به فکر من هستید.چون ماجرا طولانی است در ادامه مطلب می نویسم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٥/٤

خدایا می شنوی؟

خدایا دیگر ناشکری نمی کنم.خدایا دیگر نمی گویم پول.نمی گویم عروسی.نمی گویم خانواده اش.خدایا مرا باسلامتی عزیزترین هایم امتحان نکن.خدایا خودم را هرکاری خواستی بکن اما با عزیزانم امتحانم نکن.خدایا من ضعیفم.غلط کردم.خدایا به صاحب امشب قسمت می دهم دلم را آرام کن.

پشت گردن همسر یک گردالی کوچک اندازه عدس درآمده که با نگاه کردن معلوم نمی شود اما وقتی دست بزنی محسوس است.وقتی به من گفت ،گفتم چیزی نیست و با خنده و شوخی گذراندم و مجبورش کردم وقت دکتر بگیرد اما رفتم توی دستشویی و گریه کردم.به مامان بابایم هم چیزی نگفتم  دلم آرام نمی گیرد.می شود خواهش کنم دعا کنید تا چیزی نباشد؟می شود سر سحر و افطار یک حمد به نیت سلامتیش بخوانید؟

   + لورا - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢

فنگ شویی- نشیمن ها

نشیمن های امروزی فضاهای چندمنظوره ای هستند که هم برای پذیرایی از مهمانان از آنها استفاده می کنیم هم فضای خصوصی هستند که در آن ها می توانیم دراز کشیده و استراحت کنیم یا به تماشای تلویزیون ،حرف زدن و یا مطالعه بپردازیم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱