خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

مدرسه چه وظیفه ای دارد؟

بعد از دوسالی که برادر کوچکم را به یک مدرسه غیر انتفاعی خوب فرستادیم و تقریبا 5میلیون پول دادیم.امسال گفتند پسرتان شیطان است و ما نمی توانیم مراقب جانش باشیم و مسئولیتش را به عهده بگیریم.درس فارسیش هم خوب نیست.(اما ریاضیش حرف ندارد و تا به حال در چند آزمون سراسری نفر اول شده.)ببرید بچه تان را جای دیگر.پدرم عصبانی شد و گفت شما یک بچه آرام و متین و درسخوان را بیاورید و آن را نگه دارید که به درد نمی خورد اگر توانستید بچه من را به راه بیاورید هنر کردید و پرورشش داده اید.

خلاصه بعد از کلی گشتن یک جا پیدا شد که میان پایه ثبت نام می کرد.مشاور آمد و آزمون گرفت و در همان نگاه اول به دیکته برادرم به مادرم گفت که پسر شما بیش فعالی و اختلال دیکته دارد.و با کلی منت که ما داریم لطف می کنیم به شما ثبت نامش کردندو خیلی تعجب کردند که چطور مدرسه قبلی نفهمیده و نکند آنها گفته اند و شما کوتاهی کرده اید و پی گیری نکرده اید.از دیروز مادرم دارد کلی غصه می خورد و سر درد دارد.چون مشاور گفته اگر زودتر می فهمیدید خیلی زودتر حل می شد.

نه خدایی این پول ها خوردن دارد؟دوسال پول گرفتی. ادعای کارشناس آموزش و مشاوره آموزشی و روانشناسی و معلمان با تجربه داشتی نفهمیدی مدیر محترم؟بدجور دلم می خواهد اسم خودت و مدرسه ات را بنویسم و آبرویت را ببرم.

   + لورا - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳۱

لورای خودآزار

رفتم تو سایت نوعروس عضو شدم.هربار می روم و می خوانم تاپیک ها رو بدجوری استرس می گیرم و بعضی وقت ها غصه هم می خورم و بر می گردم.ولی باز هم در دورهمی بعدی من و کامپیوتر می روم صفحه سایت رو باز می کنم.

اما در این میان به گروه های جالبی برخوردم:

بعضی ها واقعا دلشادند.مثلا از خدمات مجلسش را ضی نبوده چون فرشهایی که برای پیست رقص انداخته هم رنگ نبوده اند.

با یک تشریفات قرارداد نبسته چون سایز گارسن ها خیلی متفاوت بوده.

بعضی ها از دنیا فارغند چون می گوید عروسیم خیلی خوب بود .با اینکه کیفیت غذایم خوب نبود.غذا کم آمد.حریر صندلی ها کثیف بود اما به من و آقای داماد خیلی خوش گذشت.

یعضی ها خیلی خوش به حالشان است.5تا سرویس طلا و 30 تا سکه تمام بهارآزادی و 40 تا ربع سکه و بیست میلیون پول کادو گرفته اند.

بعضی ها هم طفلکی هستند.تمام کادوهایشان را به خانواده شوهر داده اند.یا فامیل هایشان قهر بودند و عروسیشان نیامده اند.

عده ی کمی هم نرمال هستند و در این دسته بندی قرار نمی گیرند.

   + لورا - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۳٠

شله زرد مامان پز

مامان من سال هاست که برای محرم نذر دارد و شله زرد می پزد.در مقدار زیاد.این هست که برایش یک کار خیلی آسان شده و ریزه کاری ها دستش آمده.یک نکته خیلی مهمش این هست که هیچ وقت حتی اگر چند روز توی یخچال بماند آب نمی اندازد و حتی می شود توی قالب ریخت و برگرداند.

این را همسر تزیین کرده .برگ لاغرتر خودش است و چاق تر من.نیشخند

طرز تهیه در ادامه مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٩

ایران ما در قاب تصویرمان

وقتی سریال حریم -سلطان رو می بینم،البته نمی بینم می شنوم،دلم می گیرد.آنها به قول خودشان یک صدسال با شکوه دارند.آن هم چه صدسالی؟پادشاهی که به سلیمان قانونی معروف هست که همه کارهایش از روی قانون بوده و خیلی به قوانین شریعت و مملکت اهمیت می داده،خام عشقش بوده و در مواجهه با او عقلش کار نمی کرده.پسر و نوه خودش را کشته.اما در میان نشان دادن موی قرمز خرم،سینه های زیبای خاتون ها و جواهراتشان،به زیرکی چه تاریخی برای ترک ها ساخته.آن هارا ارباب جهان و بسیار قدرتمند نشان داده.خارجی ها به راحتی در آنجا زندگی و تجارت می کردند و به عباداتشان می پرداختند.هرباز نمایی از آن دریای زیبا و کاخ عظیم دل آدم را تا استانبول می برد.چندوقت پیش دیدم که کانال ایتالیا و فرانسه هم این سریال را پخش می کند.

ما چندصدسال باشکوه داریم؟چقدر خارجی با دین های مختلف در ایران ما زندگی می کرده؟در زمان صفوی که دین مدارترین دولت ایرانی بودند ارمنی ها شراب فروشی داشتند.ما چقدر زن های زیبا و بانوان طناز فتان داشتیم که ملکه بودند نه والده سلطان؟ما چه صنعت هایی داشتیم؟ایران زیبای ما نمایی از کاخ های با شکوه خود ندارد؟اما در سریال هایمان چه می بینیم؟یوزارسیف،کاخ کوفه،کاخ بصره،ماکت ناشیانه ای از کعبه،روستای خرابه ای که مردمانش نمی خواهند کلاه پهلوی بر سر بگذارندو ته تهش شهرک سینمایی غزالی.حیف نیست؟چرا واقعا حیف است.حیف!!!

   + لورا - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٦

آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست*

1- هروقت فکرم مشغول باشد،می روم سراغ موچین و می افتم به جان ابروهام.امروز به خودم آمدم دیدم با موچین نصف موهای پام رو که گذاشته بودم برای اپیلاسیون دربیاد کندم.

2- بابایم روی دهنی خوردن خیلی حساس هست.کافی است ببیند که کسی دارد از سر بطری یخچال آب می خورد،سریع می گوید مگر تو این خانه لیوان نیست؟

سرشام بابایم می خواست سالاد بخورد،قاشق نداشت به برادر کوچکم که 9سالش هست گفت برو قاشق بیار.برادرم گفت خودت که قاشق داری.بابایم گفت قاشق من تمیز نیست.برادرم:خوب ،قاشق رو تو دهنت بشور!!

3- خدایا !خودت می دانی که خواسته امروز دلم رویای دیروزم و پایه زندگی فردایم هست.خدایا کوچکی خواسته ام را به کوچکی خودم ببخش و با بزرگی خودت جوابم رو بده.

پی نوشت:پست قبل هنوز هست.هنوز نیازمند کمک های سبزتان هستم.

*شعرهای قشنگی دارد

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٥

باز هم لورای عروسی ندیده:)

 

به دنبال این پست و این پست،من خیلی فکر کردم.دیدم نمی توانم به مادربزرگم بگویم که مامان بزرگ من فردا می روم خانه خودم.وقتی این مطلب برای خودم حل نشده هست،نمی توانم از بقیه انتظار داشته باشم که هضمش کنند.مهمانی زنانه هم دوست ندارم .عروسی بدون داماد و پدر عروس و پدر داماد ،برایم بی معنی است.باز هم از بقیه نمی توانم انتظار داشته باشم که خوششان بیاید.این بود که با مهربان همسر تصمیم گرفتیم قبل از اینکه پدرو مادرش بخواهند بیایند تا برای مراسم صحبت کنیم، خودمان برویم خوب بگردیم.همه چیز را پایین و بالا کنیم.قیمت همه چیز را دربیاوریم و ببینیم با پولمان که اگر باور می کنید من هنوز نمی دانم چند تومان است،چه کاری می توانیم بکنیم.چه جور مراسمی می توانیم بگیریم.حالا از شما دوستانم یک تقاضا دارم.خواهش می کنم همه تجربیاتتان در این زمینه را به من بگویید.و به این مسئله توجه کنید که عروسیمان قاطی خواهد بود و در زمستان.(اگر شما ازدواج نکرده اید یا عروسیتان چند سال پیش بوده حتما کسی از نزدیکان را دارید که این ها را بداند)

چیزهایی که من باید بدانم:

-خدمات مجالس با قیمت مناسب.منصف و شیک

-باغ یا تالار یا ویلای اختصاصی

- آرایشگاه

- لباس عروس با توجه به اینکه من سایز بزرگ حساب می شوم

و هر چیز که خودتان فکر می کنید به دردم می خورد.

بعدا نوشت:همین؟فقط 13نظر؟بچه ها من واقعا به مشورت و راهنمایی احتیاج دارم.باید بدونم چه راهی رو بروم.

 

 

   + لورا - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٤

یک افطاری سبک

اگر روزه می گیرید که یک افطاری خوب و اگر نمی گیرید یک شام یا عصرانه خوشمزه می تواند حالتان را خوب کند.

پیشنهاد من پیراشکی گوشت هست که البته محتویاتش رو خودتان می توانید انتخاب کنید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳

خانه مان زمین چمن هم داشته باشد چطور است؟

خوب امروز من هی نوشتنم می آیدمژه

دیروز در برنامه ورزش و مردم ،شهریار -علی دایی- آمده بود.جدا از اینکه این آقای شفیع هی خودش حرف می زند و نمی گذارد مهمانش صحبت کند یک بحثی پیش آمد جالب بود.

آقای دایی گفت که یک فوتبالیست ده سال می تواند خوب بازی کند و پول دربیاورد.درآمدش باید زیاد باشد.ببینید،شما خودتان از قیمت ملک در تهران خبر دارید.در یک منطقه متوسط*،خانه متری 12 میلیون تومان است.خوب حداقل باید 250 متر باشد دیگر.حالا شما خودتان ضرب و تقسیم کنید ببینید آیا این فوتبالیست نباید زیاد پول بگیرد؟

حالا من یک سوال دارم.آیا فقط یک فوتبالیست باید در آن منطقه متوسط ،خانه 250 متری داشته باشد؟یک کارمند که هرروز از صبح زود تا شب کار می کند باید اجاره نشین باشد و در یک منطقه پرت خانه 50 متری  بگیرد؟

*تا آن جا که من می دانم قیمت خانه توی ایران زمین شهرک غرب متری 12 میلیون است مثلا.توجه دارید که منطقه متوسط کجا هست دیگر.

   + لورا - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢

بسیار سفر باید

5شنبه رفته بودیم بازار تهران تا کمی از خریدهایمان را انجام دهیم.جنس اصلی که برایش رفته بودیم تا ببینیم و قصد خرید نداشتیم چمدان بود.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢

از برای آنها

شنبه با همسر رفتیم خرید.موبایلش را در خانه شان جا گذاشته بود.روزه بود.بعد از افطار از پا افتاد.خانه ما بود.با پدرم بردیمش دکتر.ویروس جدید گرفته بود .آمپول زد و خدا رو شکر خوب شد.ما ماشین نداریم(من و همسر).پدر شوهر هر وقت ماشین را نخواهد،می دهد دست او.شب زنگ زد خانه شان،مادرش گفت ماشین را لازم نداریم.بمان.جمعه ظهر مادرش زنگ زد به گوشی من،حال پسرش را پرسید و بعد با خودش حرف زد.حرفی از ماشین نشد.عصر پدرش زنگ به گوشی،من دادم خودش جواب بدهد.حالش را پرسید باز هم حرفی از ماشین نشد.شب ساعت 12 ،به سمت خانه راه افتاد.مادرش زنگ زد به گوشی من که "س" کجاست؟گفتم همین الان راه افتاد.گفت والا ما از صبح منتظر ماشین بودیم.به زبان بی زبانی گفتم بلند شو بیا خانه.گفتم ولی من از "س" پرسیدم گفت نمی خواهند وگرنه ماشین که از دیشب تا همین الان توی پارکینگ بود.گفت حالا بیاید خانه به خودش هم  می گویم و خداحافظی کرد.

چه بگوم؟من به این زن نادان چه بگویم؟جای اینکه زنگ بزنی از پدر و مادر من که از پسر مریض تو پرستاری کرده اند،دکتر بردنش ،نگرانش بودند تشکر کنی،نصف شب زنگ می زنی که من از صبح منتظر ماشین هستم؟مگر با پسرت رودرباستی داری که با زبان بی زبانی با او حرف می زنی؟شاید هم از اینکه پسرت خانه ما می ماند و به او خوش می گذرد دلگیری؟

پی نوشت :تجربه خرید 5شنبه را فردا می نویسم.

پی نوشت 2:دعا کنید که ما خودمان یک ماشین بخریم.

پی نوشت 3:تمام خرج تعمیرگاه،بنزین وکارواش را "س" می کند.

 

   + لورا - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٢

بشتابید،بشتابید

من امروز رفتم بانک مهر اقتصاد و شرایط وام دادنش رو پرسیدم.شرایط خوبی هست .اگر دوست دارید یک سری بزنید.

پولتان را می برید سپرده می کنید برای 4ماه.بعد از 4ماه ،یک برابر پول +سپرده خودتان را می دهند.سودش 14% و بازپرداخت اقساط 2ساله هست.یک ضامن کارمند دولت هم می خواهد.

حالا برویم سراغ خودمان.

1- جایی را می شناسید که از این کیک ها درست کند؟

 

 

 بعدا اضافه شد:دوستان لایتراکان عزیز این سایت رو معرفی کرده که کیک های خیلی قشنگی دارد.

2- آیا این لباس عروس ،با آستین خوب می شود؟

 

3- از این مدل عکس خیلی خوشم آمد.مثل عکس های بیشتر آتلیه ها تکراری نیست.البته که خارجی هستند دیگر.

 

   + لورا - ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٩

جهیزیه دختران بابِلی

وقتی فصل بهار شروع می شود،سکنه بابل به مدت دوازده روز جشن می گیرند.در روز سیزدهم مراسم این جشن،بوسیله یک دروغ بزرگ یعنی پادشاه دروغین خاتمه می یابد.

در این دوازده روز مردم در بابل زیباترین لباس خود را می پوشند و دخترهای جوان به معبد(ایشتار) می روند و در آنجا خود را دردسترس مردها قرار می دهند تا اینکه با آنها تفریح نمایند و هر مرد بعد از این که با زنی تفریح کرد یک هدیه به وی می دهد و زن ها این هدایا را جمع آوری می نمایند تا وقتی شوهر کردند دارای جهیز باشند.

هیچ کس از این رسم حیرت نمی نماید و هیچ مرد انتظار ندارد وقتی زن می گیرد،زن او با کره باشد.

در این دوازده روز،همه مشغول عیش و عشرت می شوند و خود را برای جشن سیزدهمین روز بهار آماده می کنند...

 

سینوهه:پزشک مخصوص فرعون؛جلد اول؛جشن روز دروغگویی

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸

رو داشتن یا نداشتن،مسئله این است

آرایشگاه رفتن رو زیاد دوست دارم.دیروز هم رفته بودم مانیکور.این کار خیلی حس خوبی به آدم می دهد.وقتی دستهایت رو با آن لایه بردار ماساژ می دهد یا در آن محلول صورتی می گذارد و می مالد،آی خوش می گذرد که .

دیروز مینا خانم-مانیکوریست آرایشگاه که زیاد هم جوان نیست-پرسید پدیکور نمی خواهی؟تابستان است و صندل می پوشی.بیا پدیکور هم بکن.توی دلم فکر کردم که رویم نمی شود پایم را بالا بیاورم و بگذارم روی پاهایش و او ناخن های پایم را درست کند.گفتم نه ،ناخن های پایم را خودم درست می کنم.واقعا هم همینطور است اما پدیکور قطعا کیف دیگری دارد.

چند دقیقه بعد یک خانم نسبتا پیری آمد.به منشی گفت که می خواهم پدیکور کنم.بعد آمد جلو و به مینا خانم گفت:شصت پایم را درست کن.می خواهم صندل بپوشم و یک مهمانی هم در پیش دارم.یک لاکی هم بزن که تا چندروز خوب و خوشگل بماند و نیاز به ترمیم نداشته باشد.بعد که کمی فکر کرد گفت نه .پدیکور نه.می خواهم برای پایم ناخن بکارم و بعد از بلند شدن من پایش را تا نزدیک دهان مینا خانم بالا آورد.

 

   + لورا - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸

شام دوستانه

 

یکی از دوستان دانشگاهم ،همزمان با من نامزد کرد.یعنی روز نامزدیمان یکی بود دقیقا.حالا یک ماه دیگر می خواهد سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرد.

از وقتی ازدواج کرده خیلی اقتصادی شده است.حالا شاید من هم اینطوری بشوم ها.نمی دانم!اما کلا ما یکبار از پارسال تا حالا خانه شان رفتیم که آن هم برایش کادو برده بودیم.کادوی عروسی هم که جدا داده بودیم.همینطور کادوی تولد و اینها.

چندوقت پیش یک رستوران جدید پیدا کردم که قیمت مناسبی هم داشت و فضایش هم قشنگ بود.به همسر گفتم که به دوستم بگویم یکبار 4تای بیاییم ،هم یکدیگر را ببینیم هم شام بخوریم.بعد چون ما خانه خودمان نیستیم که مهمانشان کنیم اینجا مهمان ما باشند.گفت خوب است.باشد.

زنگ زدم و گفتم آیدا جان ،خیلی وقت هست که هم را ندیده ایم.دلم تنگ شده .گفت آره .بیایید خانه مان البته به شرطی که شام و میوه تان را هم بیاورید.

من:خنثی.می خواستم رستوران دعوتتان کنم.

دوستم:باشد کی بیاییم؟

یعنی حتی بابت حرفی که زده بود شرمنده هم نشد. زمانی که با هم دوست بودیم و مجرد اصلا اینطوری نبود.خیلی دست و دلباز بود. یعنی زندگی مشترک اینقدر سخت هست که آدم باید اینطوری حساب کتاب پول هایش را داشته باشد؟

شاید اگر می خواستیم خانه شان برویم من خودم پیشنهاد می کردم که چیزی همراهمان ببریم تا به میزبان هم سخت نگذرد.اما یهویی این حرف؟

به نظرم اگر بخواهیم می توانیم مهمان داشته باشیم.کاری کنیم که بهشان خوش هم بگذرد اما بریز و بپاش نداشته باشیم.سفره ای ساده و صمیمی هم حال مارا خوب می کند هم مهمانانمان را.لازم هم نیست که انتظار داشته باشیم که غذایشان همراهشان باشد.

   + لورا - ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧

خرید نافرجام

تقریبا یک ماه پیش بود که در خیابان یکدفعه ،آیینه شمعدان خوشگلی دیدم و خوشم آمد و به همسر گفتم بیا این را بخریم.قیمتش هم خیلی مناسب بود.گفت باشد من هم راضیم.اما وقتی زنگ زدم به مامانم که آیا الان آیینه شمعدان را بخریم؟مامانم دعوایم کرد که نه دخترجان.باید حتما مادرشوهرت باشد بالاخره برای پسرش آرزو دارد و نگذار چیزی در دلش بماند.با او بروید و بخرید.

یک هفته بعدش،با مادرشوهر رفتیم و او گفت نه من از این خوشم نمی آید.کوچک است.در سفره عقد نمود ندارد.فلان است و بیسار و گران است.من که می خواستم گریه کنم.توی دلم گفتم مگر تو داری پولش را می دهی؟مگر تو می خواهی استفاده کنی؟حتی از نظر پولی کوچکترین کمکی نمی خواهی به پسرت کنی.تمام خریدهایش را دارد خودش انجام می دهد .ایراد هم می گیری.تازه قیمتش خیلی خیلی مناسب بود.من خودم نمی گذارم چیز گرانی بخریم.

همسر گفت ناراحت نباش .من راضیش می کنم بعد می آییم و می خریم.اگر هم راضی نشد خودمان می آییم و همین را می خریم.دیشب خبر رسید که خواهر شوهر آیینه و شمعدانش را خریده.آن هم چی؟همان که من می خواستم.با کی رفته بود بخرد؟مادر و همسرش.

دست خودم نبود اشک هایی بود که می آمد.

   + لورا - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧

نی نی داشته باشیم یا نه؟

توی درس تنظیم خانواده خوانده بودیم که برای جلوگیری از بچه دار شدن باید یک روش را حداقل سه ماه داشته باشیم تا مطمئن شویم درست کار می کند.من هم تصمیم گرفتم که در این چندماه قبل از ازدواج ، بروم دنبال این کارها.اول باید یک دکتر جدید پیدا کنم.چون رویم نمی شود پش این دکتر که چندسال است با مامان می رویم،بروم.احساس می کنم اگر غریبه باشد خجالت نمی کشم.گفتم تا دکتر را می جورم یک مقدار اطلاعاتم را بالا ببرم که برای روش های پیش گیری داشتم می گشتم توی نت.

آقا این چه وضعش است؟همه روش های درست و حسابی برای خانم هاست که تغییرات درونی هم می دهد و عوارض دارد.آقایان فقط می توانند زحمت بکشند یک لایه خارجی کاربگذارند که تازه آن هم بعضی هایشان دوست ندارند و به خانم می گویند شما یک روش مطمئن را انتخاب کن.

شما چه تجربه ای دارید؟اگر دلتان خواست با من در میان بگذارید ممنون می شوم.

   + لورا - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦

فنگ شویی - ورودی ها و راهروها

ورودی خانه خیلی مهم هست چون ارتباط ما با جامعه را نشان می دهد. به جهان بیرون اعلام می کند که ما چگونه هستیم و به عنوان یک پل میان جهان بیرون و خانه عمل می کند.باید مورد توجه قرار گرفته و فاقد هرگونه مانع در برابر ورود جریان انرژی به زندگی ما باشد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۱٥

$

دیروز مامانم دراز کشیده بود و مجله می خواند.رفتم توی بغلش دراز کشیدم.گفتم مامان،من به "میم" -خواهرشوهر-و"الف"-برادر شوهر- حسودیم می شود.مامانم با تعجب مرا نگاه کرد و پرسید چرا؟

گفتم وقتی خانه حاضر شود،آنها واحدهای خودشان را اجاره می دهند و حسابی پول دستشان می آید (نرخ اجاره در آن منطقه بالاست) ولی ما باید آنجا بشینیم و پولمان اضافه نمی شودو عقب می مانیم.مامانم گفت خوب می خواهی دوسه سال دیگرم عقد کرده بمانید ،خانه رو اجاره بدهید پولدار شوید بعد عروسی کنید.بعد مرا نگاه کرد و دید که نمی خندم.گفت دیوانه شدی دختر؟خدا رو شکر کن که با هم هستید،سلامتید،زندگیت سامان می گیرد.شوهری داری که دوستش داری.با تو همراه هست.هرچه می گویی قبول می کند.شما دوتایی زندگیتان را می سازید.به موقعش پولدار هم می شوید.

اگر کمی قبل تر بود و کسی می گفت من می خواهم پولدار باشم،من هم همین حرف های مادرم را تحویلش می دادم اما حالا با اینکه ته دلم این حرف ها را قبول دارم باز هم حسودیم می شوم.یعنی بهتر بگویم غبطه می خورم.من لورایی که دغدغه اش پول شده دوست ندارم.مرتب به پول بیشتر فکر می کنم.چندوقت پیش که حلقه همسر گم شده بود،گفتم چرا گمش کردی؟پولش را داده بودیم ها.اما بعدا دیدم برایم از پول مهم تر خاطره اش بود.حلقه پیدا شد.اما تصویر لورایی که پولکی شده در ذهن همسر ماند.

می شود باز همان دختر قبلی باشم که پولدارشدن در زندگیش اولویتی پایین تر از سلامتی و خوشبختی داشت؟

   + لورا - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۱٥

عروسی مردگان

چند روز پیش رفتم و موهایم رو رنگ کردم.زیتونی قهوه ای که روی موهای سیاه من خیلی خوشرنگ شد.بعد فهمیدم که موخوره دارم.امروز رفتم و مقداری کوتاه کردم و یک سشوار خوشگل کشید برایم.داشتم نقشه می کشیدم که با شوشو برویم بیرون که زنگ زد و گفت امروز سال یکی از اقواممان است و تالار دعوت شده ایم.طبق معمول کمی قر زدم که همین امروز باید به من بگویی؟چطوری حاضر شوم؟که مادرش گفت برای عزا که زنانه مردانه جدا نیست.با مانتو می نشینیم.شامی می خوریم و دعایی می خوانند و می آییم.

مامانم گفت که تو عروسی و نباید مشکی بپوشی.من هم یک بلوز بلند سرمه ای حریر با آستین پفی و مچ دار دارم که خیلی خوشگل است  گاهی جای مانتو می پوشم .آن را پوشیدم و ناراحت بودم که موهایم را باید ببندم و حیف و صد افسوس بابت آن براشینگ خوشگل که رفتیم به سالن.جایتان خالی یک عروسی بود برای آن مرده بیچاره.زنانه مردانه جداخانم ها با لباس های دانتل و گیپور و حریر مشکی.موهای تازه رنگ کرده و براشینگ و شینیون شده و با آرایش کامل.مردان هم آن طرف همگی با کت شلوارهای پلو خوری و کراوات های خیلی خیلی خوشگل و سنجاق هایی که برق می زدند.من و خواهر شوهر و مادرشوهر با دماغی آویزان رفتیم تو.باز خوب بود که من آرایشگاه رفته بودم و بلوز تنم بود.آن دو بخت برگشته که رودربایستی زیادی هم با صاحب مجلس داشتند ،تا آخر با مانتو و روسری نشستند و حتی چند بار با خانم های پیشخدمت که فقط آنها با حجاب بودند اشتباه گرفتنشان.من در دلم این شکلی بودم:شیطان

خدایی بعضی وقت ها دیگر شورش در می آید.این مجلس هیچ خیری به آن مرده نرساند به نظر من.تازه اسراف هم داشت.می شد یک مجلس آبرومند کوچک گرفت و پول این عروسی را به نیازمندی داد تا دعایی هم برای آن بدبخت بکند.این ها که مراسم گرفته بودند برای نشان دادن طلا و رخت و لباس و ماشین هایشان به خدا.

   + لورا - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳

892

امروز خاله پری اومدی.دست و جیغ و هورااااااااااااااااااااااا.

 

 

توضیحات:بعضی وبلاگ ها  خیلی کوتاه و پرت می نویسندزبان

   + لورا - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢

زن زندگی

داشتم لازانیا درست می کردم و توی آشپزخانه بودم.برادرهایم می گویند لازانیای تو خوشمزه تر از مال مامان است و پختن این غذا به عهده من گذاشته شده.

دوست مامان خانه مان است.2سال از او بزرگتر است.صورتش را بوتاکس کرده.موهایش یک رنگ بسیار خوشگلی دارد با لایت صورتی.ناخن هایش خیلی خیلی قشنگ هستند می گوید ماهی دوبار پدیکور و مانیکور می رود.دارد با مامان صحبت می کند که یکدفعه به من می گوید:

«توی خانه خودت اینطور کار نکنی ها.مردت عادت می کند.هرروز غذا نپز تا یک روز که می پزی ازتو تشکر کند.فکر نکند وظیفه ات غذا پختن است.

آن اول ازدواجمان همسرم می رفت حمام(موذیانه می خندد)،هرروز می رفت حمام.زیاد لبای عوض می کرد.لباس هاش را نمی شست.دیدم یک عالمه شورتش توی حمام هست.بعد از یک هفته که دیدم نخیر منتظر است من بشورمشان،یک روز که سر کار بود همه را ریختم دور.وقتی آمد دید شورت هایش نیست.از آن موقع تمام لباس هایی را که لازم نباشد با ماشین بشوریم،خودش می شورد.زرنگ باش دختر جان.هر جور که رفتار کنی همسرت فکر می کند همان هستی و عادت می کند.نگذار به نقش کلفتی زن توی خانه عادت کندمن را ببین ،ماهی دوبار آرایشگاه می روم.ماهی یک بار دوره دارم.برای بچه ام پرستار گرفتم.هردوماه یکبار مسافرت زنانه می روم.هفته ای یکبار هم غذا بپزم کلی تشکر می کندو از دست و پنجه ام تعریف می کند.ببین چه جوان و شاداب مانده ام.فکر نکن پولدار بودیم ها.نه.عادت کرد بیشتر کار کند تا اینطوری زندگی کنیم.»

توی دلم گفتم حتما تو هم به نقش نوکری مردت عادت کرده ای.این زندگی خوبی است آیا؟

 

 

پی نوشت:خانم آ،عزیزم.نمی خوای از خودت یه خبری بدی؟دلم برات تنگ شده ها.جات خالیه

   + لورا - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢

اوقات فراغت

این روزها همه پازل درست می کنند.شما چطور؟

من دارم اینو کامل می کنم.

بعدا اضافه شد:هوراااا.تمام شد.اینجا

خانم آ به من سر نمی زنی؟دلم برات تنگ شده ها.

   + لورا - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۱

به همین سادگی، به همین خوشمزگی

آیا دوست دارید در عصر تابستان ،همراه چای یا قهوه کنار خانواده، خوراکی دلچسبی داشته باشید؟

آیا طعم کیک های آماده بیرون را دوست ندارید؟

آیا دچار از هم گسیختگی اندام تحتانی هستید؟

اصلا نگران نباشید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٠

مساله من و همسر و خانواده اش

بعد از نوشتن پست بد ویکند و خواندن کامنت های شما دوستانم،تصمیم گرفتم این مساله را با شما درمیان بگذارم.شاید حتی با نوشتنش از بزرگی این مطلب برای من هم کم شود.اما خواهش می کنم من،همسرم یا خانواده اش را قضاوت نکنید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩

فنگ شویی 4

امروز به معرفی سه عنصر دیگر یعنی دریاچه،کوه و آتش می پردازم.

بعد نکات فنگ شویی قسمت های مختلف خانه را می گویم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩

حیف از دستم رفت

یعنی الان همه رفتید اونجایی که گفتید؟{#emotions_dlg.e35}

   + لورا - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۸

بد ویکند منهای شب هایش

من برگشتمبغل

از لطف همتان در مورد عکس ممنونم.الان دوست دارم هی عکس بگذارمنیشخند

اما آخر هفته.5شنبه شب به باغ یکی از فامیل های همسر در جاده چالوس دعوت شده بودیم برای ختنه سوران خواهر زاده اش.گفتم می رویم و خوش می گذرانیم و قری می دهیم و می آییم.اما  در طول مهمانی دوبار از باغ بغلی که مهمانی آنجا بود آمدم به باغ فامیل،یک ربع بیست دقیقه گریه کردم.گفتم تو که می دانستی حالا بکش.منتظر شدم که شاید همسر بیاید دنبالم که نگفته پیداست که نیامد آرایش کردم و بلند شدم رفتم به بقیه شکنجه روحیم رسیدم.متاسفانه با فامیل همسر یک مساله ای دارم که به هیچ کس نمی توانم بگویم و بیشتر وقت هایی که کنار آنها می گذرانم گرفتار این عذاب می شوم.این باغ رفتن و مهمانی هیچ جای خوبی نداشت جز شبش که در آغوش همسر به صبح گذراندم(می دانید که من گرفتار کمبود بغل شوشو هستم).الان هم خسته و کوفته به خانه آمدم.اینقدر بدنم خسته است که انگار برای کارگری رفته بودم و حتی یک دقیقه هم ننشسته ام.

   + لورا - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۸

صدمین

امروز بعد از صدوبیست و شش روز صدمین پست وبلاگم رو می نویسم.رسیدن به اینجا کمی هیجان انگیز هست برای من.الان وبلاگ خانم لورا آن قالبی را که می خواستم تقریبا به خودش گرفته است.آن چیزهایی را که می خواستم بگویم تقریبا گفته ام.هربار که دلتنگ می شوم یا ناراحتم به اینجا می آیم.هر چیز جدیدی می بینم یا می شنوم یا می فهمم به اینجا می آیم.اگر کار جدیدی انجام بدهم اینجا می آیم و می گویم.چون با این صفحه که از هردفتر خاطراتی برایم حقیقی تر است دوستان مهربانی پیدا کرده ام که دلم می خواهد همه این چیزها را که شمردم با آنها شریک شوم.

با دوستان مجازیم که حتی مدت زیادی نیست می شناسمشان و می شناسمند بیشتر از دوستان واقعیم صحبت می کنم.شما حرف هایی از من می دانید که آن ها و حتی خانواده ام نمی دانند.

خوشحالم که اینجا و به واسطه آن شما را دارم.اگر خوانندگان خاموش عزیزم هم در این پست روشن شوند تا آنها را نیز بشناسم،برای همه یک سورپرایز دارم.

از لیلی عزیزم هم که از اولین پست "خانم لورا" با من بود، ممنونم و روی ماهش را می بوسم.

------------------------------------------------------------------

سورپرایزم در ادامه مطلب هست.البته می خواستم بزرگتر باشه که چون همه روشن نشدن کوچولوش کردم با اجازهعینک

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٤

نظرتون چیه؟

اینجا را بخوانید./

یعنی من هنوز گرفتار آن حصیر وسط مهمانان هستم.

   + لورا - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢

قسمت سوم - ماجرای خواستگاری

نیمه شعبان که بیاید به قمری سومین سالگرد روز خواستگاری ماست.بعد از چهار سال آشنایی آمدند خانه مان برای خواستگاری.

بابای مهربانم آن روزها چه حالی داشت.از روزی که مادرش زنگ زد برای تعیین روز خواستگاری تا آمدنشان اصلا حرف نمی زد.وقتی رفته بود بالای نردبان تا پرده ای که شسته بودیم نصب کند ناگهان به زمین افتاد اینقدر فکرش مشغول بود .خیلی ترسیده بودیم.خدارا شکر چیزیش نشد.با مادرم می ترسیدیم نکند مهمان ها بیایند و حرفی نزند،تحویلشان نگیرد.مادرم هر روز یک خانه تکانی می کرد و می گفت برخورد اول خیلی مهم است.باید هم خانه خیلی تمیز و مرتب باشد هم خودمان.

من صبح رفتم آیشگاه و موهایم را سشوار کشیدم.با تاکید خیلی دخترانه.این وسط آرایشگر اصرار داشت که دست من سبک بوده که تو ،در این چندماهی که می آمدی اینجا بختت باز شده.

آمدند .پدرم تاکید کرده بود برای آشنایی اما آنها برای خواستگاری آمدند.اینقدر خوششان آمده بود که پدرش گفت هفته دیگر فامیل هایمان را بیاوریم برای بله بران و رسمی شدن رابطه.اما بابایم گفت که نه ما باید با هم آشنا شویم.باشد چند ماه بعدو سنگ اندازی های برادر شوهر شروع شد بعد از آن.آن روز "س" هیچ چیز نتوانست بخورد از استرس و از بابایم می ترسید.5کیلو شیرینی و یک سبد گل خیلی بزرگ خریده بود از هلش.

زیاد از حرف ها چیزی یادم نیست .چیزی که یادم است صورت 6 تیغ "س" و کت شلوراو پیراهن نویش بود.لحنش بود که می خواست تاثیر گذار باشد و نگاه های دزدکیمان به هم.

برای "س":عزیزم این موهای سفید روی شقیقه هایت مرا می ترساند.می گویم نکند در این چند سال به تو سخت گذشته باشد.نکند زیاد خواسته ام و تو زیادتر تلاش کرده ای.نکند اذیتت کرده باشم.آیا تو هم اندازه من از آن نیمه شعبان تا به حال خوش حال تری؟

 

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٤/۱