خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

چرا ؟واقعا چرا؟

 

در ادامه مطلب عکس یک سفره هست مربوط به مهمانی مادرشوهر در روز 5شنبه.

اون دسر ها که با فلش قرمز نشان داده شده من درست کردم.همه خیلی دوست داشتند.

یکی از خواهرشوهر پرسید "میم" جان تو درست کردی؟خواهر شوهر فرمودند نه خریدیم از قنادی.

منم به دخترش در جای دیگری از مجلس گفتم عزیزم این کرم(cream) رو خوردی؟گفت آره خیلی خوشمزه بود.گفتم من درست کردم.قطعا به مادرش می گوید و فردا همه می فهمند که خواهر شوهر یک دروغگوست.

این گونه است که گاهی وقت ها من به مرگش راضی هستم.

---------------------------------------------------------------------

شنبه ظهر تلفن زنگ می خورد.مادر شوهر است.

مادرشوهر:لورا جان شما به دختر عمه فلانی گفتی دسر رو درست کردی؟

-بله.من گفتم.پرسید که این چیه.من هم گفتم.فهمید که من درست کردماز خود راضی

مادرشوهر:آخر "میم"گفته بود که از قنادی خریدیم.

-وا.چرا دروغ گفته خوب؟چیز به این سادگی را از قنادی می خرند؟شیطان

مادرشوهر:نخواستیم فکر کنند ما از عروس کار می کشیم.خسته اش می کنیم.

-نه این فکر رو نمی کنند.عوضش می گویند چه عروس خوب و مهربانی(البته این آخری رو با خنده گفتم)مژه

مادرشوهر:حالا از این به بعد اولش با ما هماهنگ کن.

-من که راست گفتم."میم"جان که می خواهد دروغ بگوید باید هماهنگ کندزبان

مادرشوهر:کمی صحبت دیگر و خداحافظی کرد.

دلم خنک شد

این یک پست خاله زنکی بود تقدیم به شمانیشخند

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۳۱

من هم بچه بودم یعنی؟

اول های سال تحصیلی بود که مادر یکی از دوستان برادرم که کلاس سوم بودند ،زنگ زد و گفت عزیزم شنیده ام تدریس خصوصی می کنی.مادرها خیلی از تو راضیند.می شود هم برای پسرم و هم برای دخترم بیایی؟پسرم کلاس سوم و دخترم کلاس اول دبستان هستند.گفتم بله حتما.برای چه درسی؟گفت برای دیکته شب.من حوصله ندارم به بچه هایم دیکته بگویم.من گفتم ولی هرروز که نمی توانم بیایم.گفت باشد هفته ای سه بار بیا.سه روز بقیه را یک کار می کنم.این دوبچه هم انصافا بچه های خوبی بودند و اذیتم نمی کردند.باعث شدند تا آخر سال یک پول تپل هم دستم بیاید. اما یک روز که با دخترک توی اتاق تنها بودیم:

دخترک:خانم می شود یک رازی به شما بگویم؟

-اگر رازی مربوط به خانواده ات است که کسی نباید بداند نباید آن را به کسی بگویی.مشغول تلفن

دخترک:اما من می خواهم به شما بگویم.دوست دارم به کسی بگویم.

-عزیزم هیچ کس نباید از محیط خانه تان جز خودتان با خبر باشد.ساکت

دخترک:(درحالیکه خیلی تند صحبت می کند)خانم مامان بابای من عین توی فیلم ها یکدیگر را می بوسند و عین همان فیلم ها بدون لباس کنار هم می خوابند.تازه بعضی شب ها مادرم جیغ می کشد بعد با پدرم می خندند.خانم هروقت مامان بابایم می خواهند بدون لباس باشند مادرم یک لباس صورتی کوتاه می پوشد و بعد اینکه فکر می کند ما خوابیدیم در اتاقشان را قفل می کند.من از سوراخ کلید می بینم ولی... و یک نفس راحت می کشد.اوه

-خنثی

-خنثی

دخترک:می شود به برادرم هم بگویم؟از خود راضی

- نه عزیزم.اولا که وقتی مادرت صبر می کند تا تو بخوابی یعنی دوست ندارد شما ببینی چه کار می کند.این ها چیزهایی است بین مامان و بابایت.هیچ کس دیگر هم نباید بداند.هیپنوتیزم

-دخترک:باشه خانم.می شود وقتی من هم بزرگ شدم با شوهرم این کارها رو کنم؟

-وقتی بزرگ شدی بله.دیگر اینطور فیلم ها را هم نبین.این هم برای بزرگ هاست.کلافه

-دخترک:قول نمی دهم.ولی سعی می کنم.

-منتظر

----------------------------------------------------------------------------------

بعد از این که کامنت ها رو خواندم به این تیجه رسیدم نگفتنم خیانتی است در حق دخترک.

زنگ زدم و عین دخترک تند تند حرف هایم رو گفتم.مامانش بدون این که حرفی بزند ،خداحافظی کرد.طفلکی خیلی ناراحت شد.

فکر می کنم برای سال جدید این دوتا شاگردم رو از دست بدهم ولی خداروشکر که کار درست رو انجام دادم.

باتشکر از شما عزیزانم

   + لورا - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۳٠

گزارش یک جشن به سبک ایرانی

دیروز من رفتم خانه همسر این ها تا اگر رفتیم جام جهانی،همگی برویم بیرون و جشن بگیریم.خوب ماهم رفتیم بیرون .می خواهم گزارش متفاوتی به شما بدهم برای این مورد:

می رویم که داشته باشیم:

-ملت اتوبان یادگار شمال رو بند آورده بودند(همه ی باندها)و می رقصیدند.هیچ فکر نمی کنید که یک نفر نمی خواهد تو این جشن باشد و می خواهد برود خانه؟ممکن است مریضی در راه بیمارستان باشد یا خانمی بخواهد زایمان کند؟

- دختر ها با تیپ های آن چنانی توی ماشین بودند و دنبال پسر ها با ماشین های آن چنانی .

- بیشتر کسانی که از کنارشان می گذشتی ،دهنشان بوی الــ_کل می داد .شادی بدون این نمی شود؟حالا اگر هم خوردی باید بیایی توی خیابان و رانندگی کنی و جان خودت و بقیه را به خطر بیندازی؟

- بعضی دختر ها با مانتوی سنگ دوزی شده ،کفش پاشنه 12 سانتی ،شلوار دمپایی که اینقدر بلند بود روی زمین کشیده می شد ،دامن کوتاه و با ساپورت (بدون مانتو)بودند. عزیز من هر جامعه ای هنجارهایی دارد.اینجا برزیل نیست که یکی با بیکینی بیاید و یکی با بلوز و شلوار لی.آیا تو با آن کفش 12 سانتی می خواستی راه بروی و شادی کنی و فریاد بزنی یا هدف دیگری داشتی؟

- یکی از دخترهایی که ذکرشان رفت  یک پرچم را دید که رویش نوشته بود ما که رفتیم برزیل،پرسید چرا این رو نوشته؟یعنی نمی دانست برای چه آمده و فقط آمده بود

 

 

 

اینجاهم ببینید.منم شرکت کردم.

-

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٩

من این غذارا نمی خورم

من قورمه سبزی دوست ندارم.یعنی می خورم اما هیچ وقت دلم نخواسته و هوس نکرده ام.حالا باز قورمه سبزی خودمان خوب است اما آن چیزی که مامان همسر می پزد لوبیا و سبزیش با مال ما فرق دارد و حتی بویش را هم دوست ندارم.درنتیجه خانه آنها اصلا نمی خورم.همسر هم فکر می کند من کلا نمی خورم این غذا را.

همه شان می دانند که من قورمه سبزی دوست ندارم اما عاشق خورشت کرفس هستم.غذاهای دیگری هم که دوست دارم زیاد است اما بیشتر مواقع که رفتم خانه شان قورمه سبزی داشتند و یک مرغ منتی هم برای من درست کرده اند.

همسر همیشه از اینکه تو وقتی می آیی خانه ما و چیزی نمی خوری شکایت می کرد که من هم گفتم وقتی شما از قصد چیزی که من دوست ندارم درست می کنید من هم نمی خورم.مثل این است که تو هربار که می آیی خانه ما مرغ جلویت بگذاریم و بگوییم ما مرغ زیاد دوست داریم.تو هم باید کم کم عادت کنی و دوست داشته باشی.

چند وقت پیش که من و همسر و مادرشوهر بودیم و نهار از معجزه خدا چیزی جز این خورشت محبوب بود ،مادر شوهر گفت که خواهر شوهر خیلی تعجب می کند که تو قورمه سبزی نمی خوری.همیشه وقتی ما این غذا را داریم می گوید چطور لورا نمی خورد و مگر می شود کسی قورمه سبزی نخورد؟

من هم گفتم که آخر بیشتر وقت ها که آمدم اینجا شما قورمه سبزی داشتید برای همین نخوردن من خیلی به چشمش آمده.بقیه نهار در سکوتی روح افزا میل شد.

   + لورا - ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۸

آیا سرشان به جایی خورده است؟

آقا این تی وی چه باز شده.خوشحال هستند.رقص و سرور مردم را نشان می دهند.مجری ها لبخندهای قشنگ می زنند.ادبیاتشان شیرین شده .مهربان شده اند.هر چه عکس از هر بزرگ نظام نشان می دهد دارد می خندد.

خانم های بی حجاب با موهای طلایی و هایلایتی نشان می دهد.روزنامه نگارها از ارتباط با آمریکا و انگلیس می پرسند.

کسی می پرسد یا شما قول می دهید سران انقلاب را که حالا نیستند آزاد کنید؟

یکهو یک نفر فریاد می زند روحانی یادت باشه میرحسین باید باشه و ما این را از تلویزیون می شنویم.روحانی می خندد و تشکر می کندو برنامه قطع نمی شود.

امیدوارم برای این آقای شجاع مشکلی پیش نیاید.

   + لورا - ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧

قرمز

هفته پیش با والده ام رفته بودم بازار .آن جا یک مانتوی جلو بسته قرمز خنک خریدم.از این ها که لازم نیست زیرش چیزی بپوشید.من عاشق رنگ قرمز هستم.این مانتوام هم یک چیزی بین قرمز و زرشکی است.خیلی خوش رنگ است.یک کفش همین رنگی کالج هم دارم.گفتم خوب شد حالا این دوتا را با هم می پوشم و خوش خوشانم می شود.

بار اولی که این مانتو را پوشیدم می خواستم با شوشو بروم بیرون.این مانتو تقربا بلند (تا پایین زانو)و نسبتا گشاد هم بود.چیتان پیتانی کردم و حاضر شدم و به دیدار شوشو رسیدم.

اولش یک جورایی بد نگاهم کرد و گفت مبارک باشد.گفتم مرسی ببین چه خوشگل شدم.گفت لورا مدیون منی اگر به غیر از مواقعی که من هستم این مانتو را بپوشی.گفتم اذیت نکن.تازه خریدم.خنک است.گشاد و بلند هم که هست.او هم گفت قرمزم هست.(به همین غلیظی و پررنگی).با من بحث نکن.همین که گفتم.

دیروز می خواستم بروم بیرون و همین مانتو دم دستم بود.گفتم می روم تا سر کوچه و برمی گردم.دیگر یک ربع بیرون رفتن مدیونی ندارد.پوشیدم و راه افتادم.دیدم راست می گوید.مردها جنس خودشان را بهتر می شناسند.در یک راه 15 دقیقه ای سه تا ماشین که یکیشان بی ام دبلیوی سفید خوشگلی بود برایم ایستادند و راهشان را آرام کردند و سخنان عاشقانه سر دادند.

حالا من ماندم و مانتوی قرمز خنک خوشگلم در کمد.

   + لورا - ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧

فنگ شویی 3

با عرض معذرت به دلیل تاخیر در نوشتن مطالب فنگ شویی.

کسی انجام داده قبلی هارو؟

در این قسمت به معرفی سه عنصر باد،تاچی و بهشت می پردازم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٧

بازی وبلاگی اعتراف

چند وقتی هست که یک بازی وبلاگی انجام می شود به اسم اعتراف.من همین الان خودم رو به این بازی دعوت کردم.

اعتراف می کنم وقتی کلاس سوم بودم یک دوستی داشتم که می گفت من سرطان پوست دارم.(اگزما داشت) و مرتب با این حرف ها توجه بچه ها رو جلب می کرد.من یک روز کلی خوراکی خوشمزه بردم مدرسه.با یک دوست دیگرم نشستیم خوردمشان و به آن دوستم که سرطان داشت گفتم مامانم گفته شکلات برای کسی که سرطان پوست دارد خوب نیست.همین الان هم از یادآوری این خاطره جگرم حال می آید و اصلا هم عذاب وجدان ندارم.

اعتراف می کنم وقتی برادرم کوچک بود اذیتش می کردم بعد که او من رو می زد گریه می کردم و همه چیز می افتاد تقصیر آن طفلکی.

اعتراف می کنم وقتی راهنمایی بودم کتاب عمه ام رو که پر از اتفاقات ممنوعه بود یواشکی خوندم.

اعتراف می کنم بیشتر زمانی که می آمدم تو اطاق تا برای کنکور درس بخوانم با دوستانم اس ام اس بازی می کردم و نقاشی می کشیدم تو کتابم.

اعتراف می کنم عاشق معلم حسابان سوم دبیرستانم شده بودم و شب ها برایش گریه می کردم.

اعتراف می کنم ارشد رو به خاطر معدلم بدون کنکور قبول شدم و به مامان بابایم نگفتم که مجبورم نکنند برای رفتن چون از رشته ام و دانشگاهم خوشم نمی آمد.

اعتراف می کنم مادر پدر همسرم را زیاد دوست ندارم و زوری به آنها می گویم مامان و بابا و دلم تا حالا برایشان تنگ نشده است.

اعتراف می کنم بعض وقت ها راضی به مرگ خواهرشوهر می شوم.

اعتراف می کنم به مامانم می گویم من عجله ای برای عروسی ندارم اما دروغ می گویم و دوست دارم زودتر بروم سر خانه و زندگیم.

بعدا اصافه شد:اعتراف می کنم که وقتی می بینم وبلاگم تو جستجوی راجع به جهیزیه صفحه اول گوگل هست  خیلی حال می کنم.

برای دیدن پست جدید رو قسمت خرداد 92 برید.این پرشین بلاگ بدجوری قاطی کرده

 

هرکس این بازی رو دوست داشت به انجام آن دعوت می شود.

   + لورا - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦

صبح امید وطن

خدایا شکرت.

   + لورا - ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥

توضیحات در مورد پست دلم گرفته ای دوست

دوستان عزیزم.ممنونم از همه شما که به من کمک کردید.راهنمایی و نصیحت کردید و خواستید که کمکم کنید و حرف هایم را گوش دادید.من واقعا خوشحالم که این وبلاگ رو راه انداختم تا اینچنین دوستان خوبی پیدا کنم.

اما در مورد عروسی:

دوستان !من اول که همسر این ها آمده بودند خواستگاری گفتم عروسی نمی خواهم.طلا خریدن و مسافرت رفتن برایم مهم تر هست.مادرشوهرم گفت نه ما عروسی می گیریم حتما.(حالا کمی مفصل تراز اینکه من اینجا نوشتم)باتوجه به حرف ایشان و این که نامزدی ما فقط بزرگان فامیلمان بودند و جشنی به آن صورت نبود.یک مهمانی عصر بود و رسمی،پدر مادر من یک جشن عقد گرفتند که خودمانی بود یعنی فامیل های درجه اول و بچه هایشان.مادر شوهرم آن روز هم گفت لباس سفید و سفره عقد باشد برای عروسی.خوب جشن ما تقریبا صدنفر مهمان داشت اما چند نوع غذا و ارکستر و این ها داشتیم.حالا که نزدیک  زمان موعد عروسی می شویم، مادر شوهرم آن حرف ها رو در مورد عروسی خواهر شوهر که شاید دوماه زودتر از ما باشد می زند.من برای همین ناراحتم.

می گویم من که از اول گفتم نمی خواهم.تو هم قبول می کردی.برای عروسی ،دوخانواده جشن عقد و عروسی را یکی می کردند و پول هایشان را روی هم می گذاشتند و یک جشن کوچک و آبرومند می گرفتیم.حالا خانواده من خرجشان را کرده اند که زیاد بود تقریبا.همه در فامیل خودشان می گویند "س" چه جشن عقدی داشت و این ها،اما آن ها کنار کشیده اند.می گویند ما که یک بار جشن گرفتیم دیگر چه لزومی دارد که دوباره همان آدم ها را دعوت کنیم؟لباس سفید پوشیدن و جشن و رقص و عکس برای من مهم هست اما می توانم ازشان بگذرم به خاطر زندگیم اما این رکب خوردن بدجور دلم را به درد آورده.

لازم به توضیح است که همسر این ها حتما عروسی قاطی می گیرند در فامیلشان .خودمانی هایمان هم صد نفر هستند حدودا.یعنی مهمانی کوچکمان این تعداد را شامل می شود اگر بخواهیم بگیریم.این چند روز خودم زیاد پرس و جو کردم یک مهمانی ساده  تقریبا 8 میلیون می شود با توجه به اینکه جا هم باید بگیریم.

ببخشید که این موضوع را مرتب اینجا مطرح می کنم .خودم هم دوست ندارم حرف های اینجوری بزنم.اما لازم بود که توضیح بدهم.

   + لورا - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/٢٤

آب زنید راه را

یعنی چی حالا؟برای شهادت امام حسین از ده روز قبل عزاداری ها شروع می شود.اما برای تولدش،برای این عیدهای شاد هییییچ خبری تو خیابان نبود.نه چراغانی نه طاق نصرت.حتی فقط برای نذری یک لیوان شربت به لیمو خوردم .تی وی هم که ساز جدایی برای خودش می زند.نوحه را بر می  دارند و با لحن شادتری می خوانند.حیف نیست این روزها رو فراموش کنیم و شاد نباشیم؟اگر حاجتی هم دارید در این روزها بخواهید.خدا هم این جور مواقع حوصله بیشتری دارد.بهتر حرف های مارا گوش می دهد.

 

 

 

 

عیدهایتان مبارک

 

 

   + لورا - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳

من همان ماهم

پارسال رفته بودم فقانس.در پقی عزیز بودم که زیباییش با من برابری می کند.یک واسطه آمد گفت شقی تو اینجا در خیابان چه می کنی؟همین الان بیا .باید ببرمت ایو سن لورن تا همه مدل هایشان را کنار بزنی و سوپر مدل سال شوی.این گونه ها،این چشم ها و این لب های صک.صی ،سینه هایت را پروتز کرده ای؟اوه خدای من بدنت را انگار تراشیده اند.اما من قبول نکردم.برادرم هم که در آمریکا زندگی می کند همیشه به من می گوید هانی باید بیایی تا تورا ببرم هالیوود.تمام زنها را از سکه می اندازی.اما من منتظر شاهزاده ام هستم.این همه زیبایی نباید حرام شود.خدا کند مردی که لیاقتم را داشته باشد پیدا کنم.

رفته بودم لباس بخرم.فروشنده گفت خانم شما با این همه وجاهت اگر گونی هم بپوشید به تنتان مثل لباس مارکدار جلوه می کند.اصلا این تعریف ها به چشمم نمی آید.تکراری است برایم.

خواهش می کنم نگویید بیا و عکست را نشانمان بده.نمی توانم.به علت زیبایی زیاد معذورم.نمی خواهم دختری با دیدن زیباییم حسرت زشتیش را بخورد واز اینکه هیچ وقت نمی تواند این چیزها را بشنود ناامید شود و یا پسری برای اینکه نمی تواند مرا داشته باشد خودکشی کند.

توضیحات:معلومه دیگهمژه

 

   + لورا - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٢

برای تلطیف فضا

مسافرت که رفته بودیم قبلن ها.چندتا عکس گرفتم که دوستشان دارم.دلم خواست با شما شریک شوم.

فکر می کنم به خاطر وجود بعضی ها جو کمی سنگین شده.خواستم رقیق تر شود.

باشد که عقده ای نباشم و دق نکنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۱

ادب مرد به ز دولت اوست

این و این رو بخونید.

زمانی که مرد خوش رو رییس جمهور بود من بچه بودم بار اول 9سال داشتم اما می فهمیدم که با خانواده ام به شادی زندگ می کنیم.روز مادر رفتیم و با 25 هزار تومان برای مادرم یک جفت گوشواره سنگین و آبرومند خریدیم.می توانستیم با همان پول یک دست  بلوز دامن معمولی(نه مارکدار)بگیریم.خانه خریدیم و ماشینمان را عوض کردیم.مدرسه غیر انتفاعی می رفتم و هر سال یک بار تابستان و یک بار عید به مسافرت می رفتیم.یکیش حتما با هواپیما بود.

امروز من 25 سال دارم.چندماه دیگر عروسیم است.هنوز سرویس طلایم را نخریده ام.شاید هم نخرم چون همسرم نمی تواند ده میلیون پول بدهد برای آن.خانه مان را بابایش برایمان ساخته و نمی توانیم ماشین هم بخریم.فکر می کنم باید چند ماه پس انداز کنیم تاشاید بتوانیم خانواده هایمان را مهمانی کنیم حالا مسافرت بماند.

دلم می خواهد ما هم به شادی آن سال ها زندگی کنیم.دغدغه من انرژی- هسته -ای نیست.دغدغه من خوشبختی است.نداشتن ترس از آینده است.دلم می خواهد اگر فرزندی به دنیا آوردم نگران تحریم و جنگ نباشد.مثل آن سال های من خوشحال باشد.برای همین می روم و به مردی که شاید از جنس او باشد رای می دهم.درست است گذشته برنمی گردد ولی شاید بازهم ایران جایی برای زندگی شود.

به این نتیجه رسیده ام که رای ندادن من و ما ،دادن رای به کسی است که آنها می خواهند.شاید رای ندادن ما حرام کردن خون هایی باشد که آن سال به زمین ریخت و باز هم داغ آنهایی که بچه هایشان رفتند تازه شود.شاید بگویند باز هم یکی مثل آن آمد و ماندگار شدظلمشان اگر ما نرویم.

   + لورا - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠

دلم گرفته ای دوست

اگر اشکالی نداشته باشد امروز می خواهم یک پست طولانی بنویسم.چون بالاخره باید حرفم رو یک جایی بگویم تا این گلوله کوچک گلویم شاید برود پایین.حرف،حرف تکراری عروسی است البته .

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٩

راز مادرشوهرم

آن روزها که همسر خانه مان بود با هم خیلی کارها کردیم که یکیشان آشپزی بود.بعد او یکی از رازهای مگوی مادرش را برایم گفت .ادویه خورشتی برای غذاهای گوشتی.که طعم غذا را خیلی عوض می کند.پیشنهاد می کنم که حتما امتحان کنید.برای همه غذاهای گوشتی مثل ماکارونی،ماهیچه،قیمه و ... خوب است.فقط رازش این است که در آخر پخت اضافه کنید تا عطر و طعمش بماند.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

فنگ شویی 2

بعد از کشیدن نقشه "بگوا" به شناخت عناصر آن می پردازیم.بعد از عناصر سرغ قسمت های مختلف خانه می رویم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

دوراهی سخت

تا قبل از امروز مطمئن بودم که نمی روم. مطمئن بودم هیچ کاری برای آن روز کذایی نمی کنم.در حضور حداکثری شرکتی نمی کنم و مهر تاییدی برای این آدم ها نمی شوم.مطمئن بودم که زخم های 4سال پیش خودم و بقیه را مرهم اگر باشد شرکت نکردن است.نمی خواستم بروم و انگشت رنگیم را در چشم دشمنان فرو کنم و بگویم ما هستیم. اما امروز ترسیدم.ترسیدم اگر نروم و نرویم بدتری بیاید. متحجر تر و دست مال به دست تری از اینکه هست.می ترسم نرفتنم و نرفتنمان اوضاع را بدتر کند.اگر او با شرکت ما بیاید و کار بهتری کند چه؟واقعا نمی دانم باید بروم یا بمانم؟

دکتر محمدرضا عارف این حرف امروز تو به دل من نشست.گفتی می دانم بیشتر شما شاید انگیزه ای برای حضور در این انتخا-بات نداشته باشید.تورا دوست داشتم که به راحتی اسم میر را آوردی.که شجاع بودی.که اعتراض می کردی.اگر بروم به تو رای می دهم.

 

   + لورا - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸

بعدش چی؟

حالا دهن ها باز شده و بعدش به زور می بندنشان.

   + لورا - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧

فنگ شویی1

هنگام بازدید از خانه ها،خصوصیات برخی از آنها برای ما دلچسب نیست و به عبارتی امواج بد دارن در حالی که خصوصیات بعضی دیگر،برایمان خوب است.

فنگ شویی در پی آن است که اطمینان دهد این انرژی کیفیتی تاثیرگذار در زندگی ما داشته و می توان آن را در مسیر سالمی به حرکت در آورد...

امروز به تعریف نقشه «بگوآ» که برای فنگ شویی لازم است و مقدمه هایی از انجام این کار می پردازیم.

منبع:فنگ شویی به زبان ساده نوشته جینا لازنبی و ترجمه محمدصادق شریعتی

پس می رویم به

 



  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٦

مرغ همسایه چیست؟

داشتم کمدم رو مرتب می کردم که رسیدم به آلبومم.عکس های دوران دبیرستان.روز آخر مدرسه که آب بازی می کردیم و همه خیس بودند جز یک نفر که گوشه ای ایستاده بود . از خیسی لباس های بقیه چندشش می شد.

آن وقت ها، دوستی داشتم که خیلی با کلس بود.همیشه دماغش را سر بالا می گرفت.صاف می نشست و پایش را روی پایش می انداخت. با چنگال غذا می خورد.همیشه دستمال دستش بود و مرتب می گفت اه ،چطور می توانید با دست کثیفتان چیپس بخورید.جولیا پندلتونی بود برای خوودش.دوست داشت پزشک زنان شود و هر وقت از او می پرسیدند پدرت چه کاره است؟می گفت پرفیوژنیست و ما چقدر زحمت کشیدیم تا فهمیدیم پرفیوژنیست همان تکنسین اتاق عمل است.کار کمتر از پزشکی و مهندسی را عار می دانست و اگر کسی می گفت پدرم مغازه دار است یا شغل آزاد دارد با تحقیر او مواجه می شد.سوم دبیرستان که شد ،رفتند کانادا.عکسش را وقتی با او چت می کردم دیدم ،صندوقدار یک رستوران شده بود.خیلی هم خوشحال بود و از کارش راضی.می گفت تا زمانی که کالج می روم خوب است.وا رفتم.الان ازش خبری ندارم امیدوارم به آرزوهایش رسیده باشد.

از این جولیا ها زیاد داریم.کسانی که حاضر نیستند در وطن خود کاری کمتر از مدیریت داشته باشند اما در مملکت دیگران به کارهای خدماتی هم تن می دهند.چرا اینجا ذلت است و آنجا عزت؟

   + لورا - ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٦

خانم لورای معلم

پیش نوشت: از یک دوست خوب که با کاری که می خواست بکند دلم شاد شد، تشکر می کنم.قلب

چندروز پیش رفته بودم برای تدریس خصوصی به یک جفت دوقلو.کلاس سوم دبستان هستند و پسر.وقتی رفتم خانه شان یک دختر خیلی خیلی ریزه میزه و کوچولو آمد در را باز کرد.گفتم عزیزم شما خواهر دوقلوها هستید؟مامان خانه نیست؟یهو دختر کوچولو شد یک زن گنده و گفت خانم من مادرشان هستم و 37 سال دارم.

من:بله.خنثی

وقتی داشتیم می رفتیم به اتاق بچه ها پیش خودم فکر می کردم این خانم با این هیکل خیلیی ظریف و ریزه چطور این دوقلوها را زاییده.وقتی حامله بوده،شکمش سنگینی نمی کرده و مرتب روی شکمش به زمین نمی افتاده؟

بچه ها معرفی شدند و نشستیم.گفتم من معلم دوستتان محمد علی هستم.یکیشان گفت:همان که محمد حسین صدایش می کنند؟و من فهمیدم که بله گرفتار شدم و یک مطلب را باید چقدر توضیح بدهم.نشان به آن نشان که  یک ساعت و نیم توضیح دادم که در کاخ سعد آباد چه چیزهایی نگهداری می کنند و چه کارهایی می کنند و شاه ،در روستاها کاری نمی کرده... . خیلی خوب توضیح دادم و در آخر گفتم بچه ها سوالی دارید بپرسید.

پسر شیطان موفرفری پرسید:خانم شما خیلی غذا می خوردید که چاقید؟

   + لورا - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳

یک نیمه شب

الان اصلا خوابم نمی آید.دارم بستنی لیمو نعنای میهن می خورم.خیلی خوب چیزی است.خوشم آمده.حتما بخورید.بدجور می چسبد.مثل موخیتو(موهیتو؟)خارجی هااست.

این روزها بدجور بی حوصله ام.دلم خرید می خواهد .بروم بیرون و یک عالمه لباس و کیف و کفش بخرم.با چندتا روان نویس رنگی.با دوتا قالب جدید شیرینی که دیده ام.به "س" گفتم اگر دعوایمان شد برای من گل نخر.از این قالب سیلیکونی ها بخر .می بخشمت.اما رویم نمی شود به خانه موضوع خرید را انتقال دهم چون چند تکه از جیزیه ام مانده که هزینه بر است و فکر پول آنها هستند.به "س" هم نمی توانم بگویم چون آن طفلک دارد پول جمع می کند برای چیزهایی که باید بخرد.خودم؟خودم هم پول دارم اما برای کاری لازمشان دارم نمی توانم خرج کنم.بعد کیف دارد که دیگری برای تو چیزی بخرد.اما امروزبه یک نتیجه ای رسیدم:این مهندس غرضی رو برا ایجاد نشاط عمومی قبل از انتخا-بات تایید صلاحیت کرده اند و لا غیر.

   + لورا - ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳

راهنمای خرید جهیزیه - آنچه مانده

خوب امروز به قسمت آخر خرید جهیزیه می رسیم.

وسایلتان رو به خانه عشق بردید و می خواهید روح خانه یعنی پرده رو آویزان کنید و چراغ ها رو روشن کنید و برید سر زندگی خودتان.قلب

امیوارم خوشبخت باشید.اما همیشه توجه کنید که این وسایل ضامن خوشبختی شما نیستند.با کم و زیادش می شود زندگی کرد.

برنامه بعدی:نکات فنگ شویی

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳

می ترسم؛او هم زنی مثل من بود

دیروز داشتم در وبلاگ ها می چرخیدم.یک وبلاگی است که چند وقتی است می خوانمش.نوشته های یک زن جوان بیست و چندساله ایست که 4سال است ،ازدواج کرده.دیدم سه تا پست دارد که نخوانده ام.رمزی هم بودند.چند هفته پیش در کامنت ها رمزش را داده بود.پست اول راجع به یک مهمانی در خانه عمه بود که او چقدر خوشگل شده بود و شوهرش چقدر به داشتنش افتخار می کرده.پست دوم به یک مسافرت شمال رفته بودند و در آن زمان ،هوا چقدر دو نفره بوده و می چسبیده برای عش.ق بازی.پست سوم که یک ماه بعد نوشته شده بود اما خبرهای بدی داشت...چند وقتی بود که با شوهرش به این نتیجه رسیده بودند که رابطه شان آن گرما و حس و کشش سابق را ندارد.می ترسید شوهرش به او خیانت کند.با همدگر راهی پیدا کرده بودند که رابطه شان را از تکراری بودن نجات دهند...«دوستان من و شوهرم فکری داریم...اگر شما هم مثل ما می خواهید رابطتون یک تکان اساس بخوره و  زوج هستید،حتما باید ازدواج کرده باشیدا وگرنه شوهرم ردتون می کنه ،برام کامنت بذارید.ما تحقیق کردیم در اروپا و آمریکا این کار خیلی طبیعی هست.اینطوری شوهرتونم خیلی خوشحال می شه که شما اینقدر روشنفکر هستید و این پیشنهاد رو می دید بهش.کامنت های نامربوط تایید نمی شوند.از هرکس خوشمون بیاد عکس و ایمیل خودمون رو بهشون میدیم و بعد قرار میذاریم»

وقتی خواندم ،گفتم نه اشتباه فهمیدم.اینجا چه جای این حرف هاست؟باید بروند و در "آن سایتها" این چیزهارا بنویسند.نه .دوباره خواندم و کامنتها را که آن چند کامنت مثل یک سیلی به صورتم خورد.از این پیشنهاد استقبال کرده بود.عکس و فیلم خود و همسرش برایش را ای میل کرده بود.آن یکی ابراز هیجان کرده بود و گفته بود که من شوهر ندارم اما با بوی فرندم می آیم و شماره ام در خصوصی می گذارم..یکی هم از بیماری ترسیده بود...

کامپیوتر را خاموش کردم.چراغ رو هم.یک گوشه اتاق نشستم...فکر کردم و فکر.مغزم داغ کرده بود.دوسال بود که اورا می خواندم.مثل بقیه از دوستی هایشان،روزمرگی ها،مادرشوهرش و شیطنت هایشان می نوشت.حالا چطور در یک ماه به اینجا رسیده بود؟

   + لورا - ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/۱٢

ژله رنگین کمان

برای تلطیف اوضاع امروز یک پست دسر پزی داریم.چون علاقه ی زیادی به ساندویچ ساز دارم،تگ پست های آشپزی ساندویچ سازهنیشخند

من هر چی ژله رنگین کمان دیدم ،با بستنی خالی درست شده که خوب خیلی از افراد ژله بستنی دوست ندارن.این دستور ابتکار خودمه که البته به خوشگلی ژله اصلی نیست اما خوشمزه تره.

عکس و طرز تهیه در ادامه مطلب

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱

راهنمای خرید جهیزیه - حمام و دستشویی

این آخرین قسمت خانه هست.بعد از این پست می رویم سراغ وسایلی که مانده مثل پرده و لوستر و....بعد از آن هم به نکات فنگ شویی و دکوراسیون می پردازیم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠

یک عصر جمعه

الان بدجوری حوصله ام سر رفته.صبح قرار بود بروم خانه مادرشوهرجان که همسر گفت من دعوام شده باهاشون و نیا .اوضاع خوب نیست.هر چه قدرم که پاپیچ شدم چرا دعوا کردی.نگفت که نگفت.اوضاع منم باهاش خط خطی شد.بعدش خواستیم خودمان بریم و یک چرخی بزنیم که مادر محترم فرمود نه.حوصله ندارم برم بیرون و نرفتیم.

طبقه چهارم آپارتمان رو به رویمان که یک زن و شوهر جوان هستند با یک دختر کوچولو که گاهی وقت ها از پشت پنجره با هم بازی می کنیم و دست تکان می دهیم ، تاریک تاریک است و همه پنجره هایشان باز است.وقتی نگاه می کنم داستان های ترسناک به ذهنم می رسد و دلم برایشان شور می زند.

چرا خانه هیچ کدام از دوست هایم نزدیک نیست تا هروقت اراده کردیم با هم برویم بیرون؟

دلم بادمجان سرخ کرده با نان سنگک می خواهد.

بعدا اضافه شد:آقا این چه وضعشه؟چرا بلاگفا اینطوری شده؟صفحه ها باز نمی شه.بیشتر دوستای من از بلاگفا هستند حالا من چی کار کنم؟چطوری بخونمشون؟گریه

   + لورا - ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠

وقتی که خانواده دوست شدم...

چهارشنبه بعداز ظهر توی خانه نشسته بودم و تنها بودم.گفتم بیایم و کارصوابی انجام دهم.مخلوط کن را برداشتم.طالبی را قاچ کردم و با یخ و شکرو شیر(اگر شیر نمی ریزید ،یک بار امتحان کنید قطعا دوست خواهید داشت)ریختم توی مخلوط کن.دکمه را زدم و داشتم فکر می کردم الان بابا و مامانم می آیند خانه و با این نوشیدنی دلپذیر خنک مواجه می شوند.وقتی حاضر شد،گفتم حالا که کسی خانه نیست من با قاشق از کف رویش می خورم که خیلی دوست دارم و هیچ کس نمی بیند که قاشق دهنی را دوباره توی فالوده زده ام.همینطور سرخوشانه می خوردم و قاشق قاشق نوشیدنی گوارا را در حلقم می ریختم که به خودم آمدم و دیدم وای بیشترش رو  را خورده ام.خیلی شیک بقیه آن را که یک لیوان می شد هم خوردم.آثار جرم را شستم و جمع کردم و رفتم آب چای رو گذاشتم.از خود راضی

حالا سوتی های چیزدارم را به سمع و نظرتان می رسانم:

-عزیزم این چندروز که داری میای خونمون و مامانم اینا نیستن چیزتم بیار،لازمش داریم.(چیز=دوربین)

-عزیزم چیزتو تر تمیز نمی کنی؟خوب نمی شوریش؟یه بار درش آوردی دیدمش زیاد تمیزنبود.(چیز= ریش تراش)

-چیز باباتم کادو کردم خیلی خوشگل شد.(چیز=کادوی روز پدر)

   + لورا - ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠

راهنمای خرید جهیزیه - پذیرایی

ممکن این پذیرایی و نشیمن یکی باشند .ممکن است جدا.شما خودتان با توجه به این دسته بندی کنید.

یک چیزهایی رو مثل پرده هم در یک پست جدا توضیح می دهم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸

لورا خانه دار می شود

وقتی 9 ساله بودم،از ساعت 1بعد از ظهر که از مدرسه بر میگشتم تا 5 تنها بودم،خودم ظرف های نهارم را می شستم،گردگیری می کردم تا وقتی مادرم خسته از اداره بر می گردد دیگر کار نکند و چای هم می گذاشتم.از سوم دبستان خودم کارنامه ام را می گرفتم.نتوانستم در گروه بسکتبال مدرسه عضو شوم چون تمرینات بعد از ساعت مدرسه بود و کسی نبود که من را ببرد و بیاورد.بزرگتر که شدم برادرم را نگه می داشتم و ساعت کلاس های تابستانیمان را جوری هماهنگ می کردیم که او در خانه تنها نباشد.و الان همسرم نمی توانر هر روز که دلش خواست به خانه ما بیاید چون مادرم سر کار می رود و وقتی بیاید خسته است و نیاز به استراحت دارد.

از همان موقع ها با خودم قرار گذاشتم که سر کار نروم و پیش بچه هایم باشم.نگذارم فرزند ارشدم به خاطر بزرگتر بودن ، کارهایی را که وظیفه اش نیست انجام دهد.با خودم قرار گذاشتم که دوران مجردی سرکار بروم و به محض ازدواج استعفا دهم.دلم می خواست وقتی همسرم خانه می آید من شیک و تر تمیزو خوشگل با خانه ای تمیز و مرتب،چایی که دم کشیده و غذایی که روی گاز می جوشد،به استقبالش بروم.هیچ وقت به او نگویم حوصله ندارم و خسته ام.

شاید در این دوره و زمانه حرف های من تاریک فکری باشد،بگویید دور از مسائل مادی ،زن باید در اجتماع باشد اگر در کنج خانه بشیند،عقب مانده می شود.بعضی ها می گویند برای در خانه نشستن باید پول داشته باشی تا هرروز از این کلاس به آن کلاس،از این باشگاه به آن باشگاه و از این دوره دوستانه و خانوادگی به آن دوره بروی وگرنه افسرده می شوی. گاهی این حرف ها می ترسانتم،مخصوصا در این اوضاع اقتصادی احساس می کنم شاید نیاز به کمک مالی من باشد ، اما می دانم می شود  با خانه داری هم کمک کرد.می توان در خانه ماند و اوضاع اقتصادی زندگی را مدیریت کرد .دوست دارم یک زن باقی بمانم.دلم نمی خواهد بگویند برای خودش مردی است.

   + لورا - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۸

راهنمای خرید جهیزیه - اتاق دوم

فرض رو بر این گذاشتیم که خانه دوخوابه است.پس وسایل رو بین اتاق ها تقسیم کردیم.اگر یک اتاق داشتید،وسایل اضافی را فاکتور بگیرید و هرچه لازم بود بخرید.

بعضی ها به من می گویند تو کم می نویسی وسایل رو.این لیست رو ببینید.چندتاش به دردنخور هست؟

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٧

باز هم آمریکایی ها

چند وقتی بود توی آشپزخانه ، سوسک های خیلی کوچولو می دیدیم.از این آمریکایی ها.لا مذهب ها سوسک هم سوسک آمریکایی.مگر می میرند و از بین می روند؟

شب ها که بیدار می شدیم آبی چیزی بخوریم می دیدیم دو تا کوچولو رو در کابینت روی هم هستند و مشغول کارهای بی ناموسی و فردا تعدادشان بیشتر می شد.با مادرم دنبال منشا می گشتیم که آن ته ته ها ،زیر ماشین رختشویی دیدیم یک دستمال گردگیری افتاده و خیس شده.وقتی درآوردیمش،تعداد زیادی تخم سوسک رویش بود.دستمال  را  در چند کیسه پیچیدیم و به بیرون از خانه هدایت کردیم.

حالا همش فکر می کنم مادرشان شب می آید و می بیند بچه هایش نیستند چقدر نارحت می شود.

بعدا اضافه شد:طبق کامنت دوستم عسل جان این سوسک ریزا آمریکایی نیستند.در تشخیص هویت اشتباه عمل کردم.با عرض معذرت.اما من شنیده بودم این کوچولوها آمریکاییند.عکسشم پیدا نکردم .

   + لورا - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٧

راهنمای خرید جهیزیه - اتاق خواب

امروز به اتاق خواب می رسیم.فرض رو بر این می گذاریم که اتاق دومیم هست.

موافقید نکات دکوراسیونی و فنگ شویی هم بذارم؟

بد نیست هر چند وقت به پست های قبلی سر بزنید چون یه چیزهایی یادم می آید و کاملترشان می کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٦

سکوت

امروز مامانم این ها برگشتند.همسر صبح رفت سرکار و دیگه عصری می رود خونه خودشون.احساس می کنم رفته یک کشور خیلی دور و من نمی تونم ببینمش.

این روزها و شب ها رو خیلی دوست داشتم.حتی یک میوه خریدن ساده هم برایم خاطره شده.

دلم براش تنگ شده از حالا.خونمون سوت و کور شده.

بچه ها از گوگل نمی شه تو وبلاگ من امد.این ارور میادگریهچرا؟

   + لورا - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٦

راهنمای خرید جهیزیه - آشپزخانه - خرده ریز ها و خوراکی ها و تزیینات

امروز قسمت آشپزخانه رو تمام می کنیم.

این نوشتار خرد است .به بسط و گسترش آن کمک کنیدهورا

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٥

چند روز شیرین

الان که اینجا نشسته ام و می نویسم ،یک خانم لورای تر تمیز و آرایش کرده هستم که از صبح خانه را مرتب کرده،چای دم کرده و  هر لحظه از یادآوری دیشب که در بغل همسرش بود و او گفت فردا که سر کار بروم دلم برایت تنگ می شود ،قند در دلش آب می شود.منتظر است تا شوشو اش از سر کار برگردد .

مامان و بابا و برادر کوچیکه با هم رفتند مسافرت و من و برادر بزرگه را به همسر سپرده اند.روزهای خوبی است و بسیار خوش می گذرد.دیر تر بگذرد امیدوارم.

   + لورا - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٤

راهنمای خرید جهیزیه - آشپزخانه - ظروف 3

امروز ظروف نگهداری و ظروف شست و شونیشخند رو معرفی می کنیم.

این نوشتار خرد است.به بسط و گسترش آن کمک کنیداز خود راضی

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٤

گزارش یک حسادت - 5

وقتی فامیل فوت کرد همه به خانه شان رفتیم.خانه کرج بود و من اجازه داشتم که شب بمانم."الف" از چند روز قبل آنجا بود و از "س" خواسته بود تا وسایلش را بیاورد.عروس برای مراسم تشییع نیامد و تازه 7شب پیدایش شد.می گفت "الف" به من نگفته بود.خوب آن وقت صبح خواب بودم.اما همه گفتند ما هم خواب بودیم اما بیدار شدیم.برگشت و به مادر شوهر گفت دفعه بعد جبران می کنم.مادر شوهر اخمی کرد و گفت :وا!یعنی فامیل های من بمیرند تا تو جبران کنی؟گذشت تا "الف" از من خواست شارژرش را بدهم.عروس در اتاق بود .به او گفتم اگر می روی پیش "الف" این را هم ببر.با لحن خیلی خیلی بدی گفت:وسایل "الف"پیش توئه؟دست تو چی کار می کنه؟من هم با عصبانیت گفتم این کیف "س" است.کمی بعد هم دیدم شوهر خاله "س" این ها دارد با او حرف می زند و جوری بود که انگار ناراحت است.آن روز عروس به حالت قهر و با آزانس به خانه برگشت.همه گفتند این که روز معمولی ،همه جا می ماند حالا رفت؟برای ختم هم نیامد."الف" گفت چندین بار زنگ زدم.جواب نداد.اما مادر و پدرش آمدند.مادرش در مسجد به مادر شوهرم گفت ما جشن عقد های زیادی رفته ایم ،آن چیزی که شما برای عروس آوردید خیلی کم بودا.که خواهر شوهرم گفت ببخشید مسجد جای این حرف ها نیست اما شما چی کار کرده بودید؟

چند روز بعد مادرشوهرم گفت که عروس می خواهد جدا شود.گفته از تو متنفرم و ازت بدم می آید.او همیشه در جمع می گفت خیلی دوست دارم.خدایا هیچ وقت  من را بدون "الف" نگذار.در جمع می بوسیدش و قربان صدقه اش می رفت.مادر شوهرم تعریف کرد که عروس خیلی شکاک است.8ماه تمام نگذاشته تا "الف" نهار ببرد و با همکارانش بخورد تا با آنها نگوید و نخندد.به شوهر خاله گفته است که چرا شما گذاشته اید دخترتان - 11سال از "الف" بزرگتر است و یک شوهر و یک بچه هم دارد-با "الف" عکس دونفری بیندازند.حتی پیش مشاور هم رفته بود اما نتیجه نداشت.

بعد از چند ماه از هم جدا شدند.نصف مهریه و تمام طلاهایی را که برایش خردیده بودند را گرفت.لباس هایش را پاره کرده بود و فرستاده بود."الف" چند وسیله خریده بود و آن ها را در انباری عروس گذاشته بود.مادرش در جواب پس دادن آنها گفته بود ،وسایل را بر می دارم چون آمدی خانه ام و خوردی!این حرف همه جای مادر شوهر را سوزانده بود .

من خوشحال نشدم اما دلم خنک شد.بعد آمدن این عروس خون ها بود که به جگرم شده بود،دعواهای تحمیلی بود که با "س" داشتم و اشک ها بود که ریخته بودم.

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۳/٤

گزارش یک حسادت - 4

توی مراسم عقد ما ،چشمهای عروس همش اشکی بود و بغض داشت.من فکر می کردم که به خاطر مراسم بد خودش هست و دلم می سوخت برایش.مادر شوهرم خیلی هوایش رو داشت و مرتب یا کنارش بود یا صحبت می کرد بااو.حتی بیشتر از ما هم به عروس شاباش داد.همه این ها برای من مهم نبود چون خدا رو شکر می کردم که مادر پدر با درایتی دارم و فامیلم مایه آبرویم هستند.(بعد از مهمانی عقد برادر شوهر به این نتیجه بزرگ رسیده بودم.تا قبل از آن قدرش رو نمی دانستم.)بماند که برادر شوهر چقدر در این مراسم مارا حرص داد.رقص چاقو کرد و با اینکه می دانست پول های "س" برای شاباش تمام شده ،چاقو را نمی داد.تا اینکه مادرم فهمید و به"س" پول رساند و او به جای اینکه هوای برادرش را داشته باشد خیلی بیشتر از آن چیزی که لازم بود گرفت.

بعد از عقد ما و قبل از عید بود که عروس اعلام کرد دیگر به خانه خودشان نمی رود چون شرکتشان عوض شده و راهش به خانه آنها دور است و از آن شب در منزل مادرشوهر ماند."س" که اتاقش با "الف" مشترک بود خیلی شاکی شده بود .می گفت نمی توانم یک لباس راحت بپوشم یا دوش راحت بگیرم.نمی توانم راحت دراز بکشم و شب ها آواره شده ام اما پدر و مادرش به جای اینکه حرفش را گوش دهند می گفتند تو به "الف" حسادت می کنی چون او مرتب کنار همسرش است اما پدر لورا اجازه نمی دهد او زیاد به خانه ما بیاید و تا دیر وقت بماند.یا تو زیاد به خانه آنها بروی و بمانی.اما کسی نمی گفت این قول و قراری بود که ما با هم گذاشته بودیم . حتی شما با پدر عروس هم گذاشته بودید .اما پدر لورا سر حرفش می ماند و چیزی که گفته را عوض نمی کند.در این اوضاع پدر عروس پول داد تا "الف" به نام خودش یک ماشین بخرد  و این تبدیل به یک پز جدید برا ی ما شده بود.این وضعیت برقرار بود تا اینکه یکی از فامیل های نزدیک "س" فوت کرد...

   + لورا - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۱