خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

راهنمای خرید جهیزیه - آشپزخانه - ظروف 2

خوب در این بخش به ظروف لازم برای پخت و پز می پردازیم.

دوستان با تجربه تر من همچنان منتظر نظرات شما هستم.

این نوشتار خرد است.به بسط و گسترش آن کمک کنید.بغل

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/۱

گزارش یک حسادت - 3

... تعدادی از مهمان ها روی زمین نشسته بودندو تعدادی می رقصیدند.به غیر از مبل ها صندلی دیگری برای نشستن دیگران نبود.ما گوشه ای ایستادیم تا مادر شوهرم،سریع مادر من و مادرش را روی مبلی جا دهد.و ما که تعداد کمی هم بودیم گوشه ای روی زمین نشستیم.خودش هم روی دسته مبل کنار مادرش نشست!.خواهر عروس یک تاپ تریکوی قرمز با شلوارک لی پوشیده بود و مادرش یک لباس حریر دنباله دار بدون کفش یا صندل.دوست صمیمی عروس یک دامن بافتنی خیلی کوتاه و با یک لباس توری که لباس های زیرش را نشان می داد پوشیده بود.از مردانه که در خانه همسایه بود خبر نداشتم اما مادرشوهرم را می دیدم که دارد سکته می کند.مرتب از مادرم عذر خواهی می کرد و عرق های پیشانیش را پاک می کرد.حتما یادش آمده بود که وقتی زنگ زده بودیم برای تبریک چطور دل مادرم را سوزانده بود با عروس جون و عروس خانم گفتن هایش.با تعریف از شغل پدر جانباز عروس ،با تعریف از وضعیت بسیار خوب مادی و خواسته های کمشان.یادش آمده بود که چطور "س" را پر می کردند و بین ما دعوا می انداختند که من سر و زبان داری،خانواده شوهر داری و مراسم نگرفتنم را از عروس یاد بگیرم.

همین طور که روی سرامیک می نشستیم، یادم آمد که وقتی تازه نامزد کرده بودند،مادرشوهرم بارها با خوشحالی می گفت دختر چشم و دل سیری پیدا کرده ایم.مهریه اش 14 سکه بیشتر نیست و گفته هیچچچ مراسمی نمی خواهم.حتی یک جشن کوچک.برای همین عقد هم "الف" اصرار کرده بود که عروس جشنی نمی خواسته و کسی را نیاورید.اما خوب بدون مهمان که نمی شد.به خاطر همین ما و یک خاله و مادربزرگ را دعوت کرده بودند.خوب عروس حق داشت برا ی چه مراسم می گرفت؟

دیگر از ادامه آن مراسم نگویم بهتر است که وقتی به خانه آمدیم ،مادرم گفت ان شا الله که خوشبخت شوند اما چشم من که آب نمی خورد.به هر حال روزانه با آدم های زیادی سروکار داشت و دیگر آدم شناس خوبی شده بود.

بعد از آن دیگر ندیدم که مادرشوهر جلوی من از عروس تعریف کند.مخصوصا که در جشن نامزدی خواهر شوهر هم کرم هایی ریخته بود و با "الف" به خاطر آنکه با دختر 16 ساله دختر خاله اش می رقصید دعوای مفصلی کرد.چند ماه گذشت و به عقد ما نزدیک شدیم...

   + لورا - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱

شفاف سازی

قبل از نوشتن این پست از دوستان عزیزم که اینجا را می خوانند و با من همراه هستند،معذرت می خواهم.از روی خوانندگان خاموشی هم که بعضا هر روز به من سر می زنند و آی پی بعضی هایشان را می شناسم شرمنده ام.من را ببخشید که مجبور شدم این پست را بنویسم و در آن به خزعبلات بعضی ها پاسخ گویم.

روی سخن من با کسانی است که متر نکرده پاره می کنند و به خودشان اجازه می دهند که هر حرفی را بزنند و توهین کنند و به خودم و خانواده ام ناسزا بگویند.به کسانی که با یک آی پی و با اسم های مختلف برایم کامنت می گذارند و کسانی که حتی یک پست را تا آخر نخوانده ،لات و آلات خود را تحویل من می دهند.در این پست به آنهاجواب خواهم داد.

1- لورای عزیز من یک روانشناس هستم .باید به شما بگویم که از بیماری عقده رنج می برید.شاید هم دچار چند شخصیتی باشید چون بعضی جاها از پولداری و بعضی جاها از نداری صحبت کرده ای.مرتب می گویی مارا چشم زده اند و به ما حسادت دارند.حتما با یک روانکاو مشورت کن.

2- فکر کردی که هستی .همه باید به تو حسادت کنند ؟بدبخت....(جای خالی حرف های زشت این کامنت گذار است)

3- پرنسس؟خود را پرنسس می دانی؟معلوم نیست مادرت با کی خوابیده.

4- من فکر می کنم تو حتی ازدواج هم نکرده ای و رویا هایت را می نویسی.

5- عکس های جهازت را گذاشتی که پز بدهی؟ چقدر هم بدسلیقه هستی

6-اگر تجربیات خودت است چرا عکس هایش را نگذاشتی؟معلوم نیست از کجا کپی کرده ای.

7- چون پدرت بیکار است ،شما پول ندارید و تو و مادرت با... پول در می آورید.نه می توانی ازدواج کنی و نه جهاز بخری که تجربه ای داشته باشی.

8- داستان هایت را کم کم و دنباله دار می نویسی تا تعداد بازدید ها و کامنت هایت بیشتر شود؟مطمئنم همه دروغ هستند.

...اینها تعدادی از این کامنت ها بودند.

باید به شما بگویم که من این کامنت ها را تا آنجا که به خودم مربوط بود نخوانده پاک کردم اما اجازه نمی دهم به خانواده ام توهین کنید.پدر من بیکار نیست.او یک مهندس توانا است که کارهای زیادی در این مملکت انجام داده و دوستان زیادی دارد و خدا رو شکر با کارهای پروژه ای که انجام می دهد پول خوبی در می آورد.مادرم اینقدر زن بزرگ منشی است که در کل زندگی مشترک خود پا به پای پدرم زندگی را ساخته و هر جا هم که مشکلی پیش آمده دستمان را روی زانوی خود گذاشته و بلند شده ایم .

شما که برای سلامت روانی کسی به این راحتی نسخه صادر می کنید ، اینقدر نفهمیدید که آن پست ها که برایش کامنت گذاشته اید شوخی با وبلاگهای دیگر است.و اگر گفتم که چشممان زدند و داستانی را نوشتم که واقعی بود برای این بود که بگویم حواستان را جمع کنید.این چیزها واقعی است .هر کسی را به زندگی خود راه ندهید.هر چیزی را نخورید و مواظب خود و زندگیتان باشید.

در مورد حسادت کردن هم باید بگویم که بله،چیزهایی دارم که ممکن است حسادت برانگیز باشد و لازم نمی بینم در موردشان توضیح دهم.

تمام اینهایی هم که در مورد خرید جهیزیه نوشتم تجربیات خودم و دیگران بود .چون وقتی برای خودم خواستم از اینترنت کمک بگیرم ،با لیست های کلی و وسایل غیر ضروری مواجه شدم که زحمت را بیشتر می کرد.خواستم راهنمایی بنویسم که به درد بخور باشد.تمام این عکس ها هم از گوگل گرفته ام که فکر می کنم معلوم باشد.از وسایل خودم اگر دوستان خواستند با رمز عکس خواهم گذاشت.

داستان هایم را هم دنباله دار می نویسم تا پستم طولانی و خسته کننده نباشد.معلوم هم هست که دنبال خواننده هستم چون اگر غیر از این بود در دفتر خاطراتم می نوشتم.اما هرکس مختار است که بخواند و اگر دوست داشت کامنتی هم بگذارد.

باز هم از دوستان عزیزم برای نوشتن این پست معذرت می خواهم.

 

 

   + لورا - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱

راهنمای خرید جهیزیه - آشپزخانه - ظروف 1

در این قسمت به ظروف غذا خوری و پذیرایی می پردازم.

با توجه به رنگی که می خواستیم برای آشپزخانه انتخاب کنیم،ظرف هایمان را هم انتخاب می کنیم.به نظرم برای وسایل دم دستی رنگ های شاد انتخاب کنید خیلی بهتره چون نباید از استفاده آنها خسته بشید...

این نوشتار خرد است.به بسط و گسترش آن کمک کنیدمژه

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

گزارش یک حسادت - 2

نه "س" و نه خواهر شوهر را برای خواستگاری نبرده بودند.اما "س" از مادرش شنیده بود که عروس جدید کمی تپل است.کارمند است که این مورد علاقه خانواده بود .خیلی هم خوش سر و زبان است.خانواده اش هم کمی مذهبی هستند.

وقتی برای بار اول در خانه "س" عروس را دیدم،معنی کمی تپل را فهمیدم چون او دقیقا دو برابر من بود.در همان روز اولی که به خانه آنها آمده بود،تقریبا دوساعت با "الف" به اتاقش رفت و با هم تنها بودند .مادرشان را هم "ت"جون و"ت" صدا می زد.بعدا فهمیدم که کمی مذهبی هم یعنی چه."الف" وقتی به خانه آنها می رفت،ژل نمی زد و شلوار لی نمی پوشید.اما عروس از روز بعد از خواستگاری هر روز با "الف"از سر کار به خانه آنها می رفت و تا 12 شب می ماند.مادر "س" هم برای توضیح به من می گفت می خواهیم با هم بیشتر آشنا شوند.روز نامزدی مرا نبردند و گفتند رسممان نیست وقتی هنوز عقد نکرده اید با خود به مهمانی رسمی ببریمت.حتی یک تعارف یا معذرت خواهی هم نکردند.

رابطه من با عروس اصلا خوب نبود.آدمی هستم که ظاهر و باطنم یکی است و نمی توانم الکی قربان و صدقه کسی بروم و تعریف کنم.دوست ندارم در جمع سرم را روی پاهای نامزدم بگذارم ،یا مرتب لپش را ببوسم و بمالمش.این کارهایی بود که عروس می کرد و به همین خاطر من نمی توانستم با او ارتباط بگیرم.تملق؟هایش روی پدر شوهر اثر گذاشته بود و اورا که مرتب بابا بابا صدا می کرد،خیلی دوست داشت.

نزدیک عقدشان بود که مادرشوهر از من پرسید لباس هایت را از کجا می خری؟لباس های تو همیشه شیک است و مناسب.می خواهیم برای عروس هم از آنجا بخریم.گفتم او خیلی چاق است و آن مزون سایز او ندارد.بعدا فهمیدم که او هر بار که برای خرید لباس بیرون رفته اند،گریه کرده که چرا چاق است و با "الف"دعوا کرده که چرا او را دوست ندارد که نمی گوید لاغر شود!اینقدر اذیت کرده که "ت"جون گفته من دیگر برای خرید با شما نمی آیم.

روز عقدشان رسید .مهمانی جدا و در خانه عروس بود.من و مادرم به آرایشگاه رفتیم و حسابی خودمان را ساختیم .به هر حال من جاری بودم و توی چشم.وقتی آنجا رسیدیم و وارد شدیم،رنگ از روی مادرشوهرم پرید...

 

   + لورا - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

راهنمای خرید جهیزیه - آشپزخانه -وسایل برقی

چون بحث آشپزخانه خیلی مفصله،قسمت بندیش می کنیم.

در این بخش،به وسایل برقی می پردازیم.

این نوشتار خرد است.به بسط و گسترش آن کمک کنید.خیال باطل

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

گزارش یک حسادت - 1

*فکر می کنم اسمش رو بذارم عاقبت یک حسادت بهتر باشه.نظر شما چیه؟

... روز نامزدی وقتی برای ما آرزو خوشبختی می کردند،برای "الف"-برادر بزرگتر"- هم آرزوی یک بخت خوب می کردند تا او هم سروسامان بگیرد که خاله بزرگتر گفت :"الف "،همینطوری زن نمی گیرد .او خیلی نسبت به انتخاب دختر وسواس دارد و سلیقه اش خاص است.

چند روز گذشت و من و "س" مشغول نامزد بازی و خوشگذرانی بودیم .من که نوه اول بودم و در فامیل ما همه تحویلمان می گرفتند برای عروس شدن و برای آنها چند سال از آخرین عروسی می گذشت و شوق و ذوق داشتند و خلاصه پادشاهی می کردیم.همسر جانمان می گفت که همه از انتخاب من خیلی راضیند و می گویند خانواده اصیل و خوب و دختر باشخصیت و بانمک و خوشگلی را انتخاب کرده ای و همه به من تبریک می گویند و من هم از انتخابم کیفور می شوم.

تااینکه تقریبا 15 روز بعد از نامزدی ما ،"س" گفت"فکر می کنم برای "الف" خبرهایی باشد.انگار می خواهند به خواستگاری بروند.من گفتم"نه،او که گفته بود من تا ده سال دیگر ازدواج نمی کنم.اما یک هفته دیگر رفتند خواستگاری و در همان خواستگاری قرار روز بله بران،عقد ،مهریه،چگونگی خرید و میزان طلا و...،همه را تعیین کردند.

بعد از شنیدن این حرف ها،خیلی ناراحت شدم.یاد این افتادم که چطور یک سال من و خانواده ام را سر انگشت چرخاندند تا موضوع رسمی شود.با اینکه ما 4سال با هم بودیم.مشترکات زیادی با هم داشتیم و در همه موارد تفاهم داشتیم.حالا برای پسر اولشان چطور دویدند.برای یک ماه دیگر قرار نامزدی و برای 4ماه دیگر قرار عقد گذاشته بودند.آن وقت با عقد کردن ما مخالف بودند.در صورتیکه فقط 6 ماه بود که "الف" با عروس جدید همکار شده بود...

   + لورا - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۳٠

راهنمای خرید جهیزیه- شروع

تصمیم گرفتم تجربیاتم از خرید جهاز رو با شما به اشتراک بگذارم.امیدوارم به دردتون بخوره.

چون ممکنه همه نخواهند این رو بخونند میذارمش تو ادامه مطلب.

این نوشتار خرداست.به بسط آن کمک کنیدنیشخند

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩

گزارش یک حسادت - مقدمه

روز خواستگاری قرار شد برای اعلام رسمی شدن رابطه تا تمام شدن درس من که یک ترم مانده بود صبر کنیم.در این مدت هم خانواده ها وهم  ما یکدیگر را بهتر بشناسیم.آن روز برادر "س" که دوسالی از او بزرگتر بود، نطق غرایی کرد که به نظر من بهتر است اصلا تا تمام شدن درس لورا کلا فکر ازدواج را بگذارند کنار و به هم کاری نداشته باشند و تازه بعد از آن رفت و آمد ها را شروع کنند .این نظر من به عنوان برادر بزرگتر "س" است .او تازه سر کار رفته و داغ است و... .و به قول مادرم خودش را نشان داد.البته که نه ما و نه پدر و مادرش اصلا به حرف های او اهمیتی ندادیم و کار خودمان را کردیم.او خیلی از ازدواج بد می گفت و حرف هایی که زد مادرم به او گفت :انگار خاطره ی بدی دارید و او جواب داد که نه اصلا.من تا ده سال دیگر هم فکر ازدواج نیستم و می خواهم اول دنبال کارهای خودم بروم.چرا آدم عاقل اول جوانی خودش را گرفتار زن و زندگی کند .در حالیکه من می دانستم دختری را در شهری که دانشگاه می رفته دوست داشته و حتی خواستگاری هم رفته اند اما دختر را به او نداده اند.

خلاصه طی ماجرای خواستگاری قرار شد که ما تقریبا 6 ماه رفت و آمد کنیم و اگر از نظر خانواده ها هم همه چیز مناسب بود،بعد از آن برای مهریه و قرار بله بران صحبت کنیم.

6ماه گذشت و درس من تمام شد.رابطه ما و خانواده ها خیلی خوب بود.اما صحبتی برای آمدن و حرف زدن نمی شد.مادرش زنگ می زد و احوال پرسی می کرد.اما حرفی برای رسمی شدن نمی زد.من از "س" می پرسیدم اما او کلافه و نارحت جواب می داد.

برادرش ذهنیت مادرش را خراب می کرد و چون بچه اول بود،حرفش زیاد خوانده می شد.او می گفت:این مدت کوتاه است و ما شناختی پیدا نکرده ایم.رابطه را رسمی نکن که بعدا توی دردسر بیفتید.قرار است "س"خانه داشته باشد و از کجا معلوم برایش دندان تیز نکرده باشد.تا اینکه تقریبا بعد از یک سال از روز خواستگاری ،"س" موفق شد و خانواده اش آمدند برای صحبت مهریه و مسایل دیگر و ما نامزد شدیم...

   + لورا - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩

شب زفــاف عمه جانم

عمه کوچکم در 38 سالگی ازدواج کرد.از خواهر های دیگر زیبا تر و با کلاس تر بود و همین باعث شده بود که در انتخاب شوهر خیلی سخت گیر باشد.مثالش یک مهندس کشتی که دوست پدرم است.خیلی خوش تیپ و پولدار و خوش اخلاق،تنها عیبش کم مو بودنش بود که مورد پسند عمه واقع نشد.آخرش او الان یک زن خیلی خوب خوشگل دارد اما عمه جانم ...

بیست سالش که بود خواهر زاده یکی از دوستانش خواستگارش بود.همیشه می گفت او از نظر فرهنگی به ما نمی خورد.قدش کوتاه است و... اما تقدیر خواست که 18 سال بعد با همان که کنارش نمی توانست کفش پاشنه بلند بپوشد و اصلا مویی هم نداشت ازدواج کند.

آن روز من 14 ساله بودم.نیمه شعبان بود و ما عروس را به خانه اش برده بودیم و بزرگتر ها رفته بودند که دست به دستشان بدهند.که عمه ام سراسیمه از اتاق بیرون آمد.مادرم را کناری کشاند و خواست که نرویم خانه تا مادر شوهر و خاله شوهر و زندایی شوهرش بروند و آرام چیزهایی گفت و مادرم به صورتش سیلی کوچکی زد و شورا را خبر کرد.

جلسه ای متشکل از دیگر عمه ها و زن عمو و مادرم تشکیل شد.آن ها که فکر می کردند که من اطلاعی از چگونگی عروسی کردن(!) ندارم می گفتند که در کلاس یادشان داده اند و میدانند که باید چگونه عروسی کنند.رسمشان است خوب.مادرم می گفت نمی شود که کسی در این شب خانه آدم بماند و این دوره و زمانه چه کسی این کار ها را می کند؟شاید آنها نخواهند همین امشب کاری کنند بنابر این همه نشستند تا جبهه رغیب، میدان را خالی کند.

دوست عمه ام می خواست به زور خواهرش را ببرد که مادر شوهر می گفت وا نمی شود من کجا بروم؟حتما حتما باید با خاله بزرگه و زندایی اینجا بمانم .شاید بچه ام آبی چیزی بخواهد و  اصرار می کرد که سریع جایمان را در اتاق کناری اتاق خواب بیندازید و من می روم که لباس هایم را عوض کنم.

ناگهان داماد از اتاق بیرون آمد .به زبان خودشان با مادر صحبت کرد و او راضی به رفتن شد.اما موقع خداحافظی بلند و جوری که همه بشنوند گفت :«الف!ازت نمی گذرم.من آرزو داشتم که امشب را برای تو ببینم اما نگذاشتند .»

ما هم در ساعت 4 صبح صحنه را ترک کردیم و تنهایشان گذاشتیم تا عروسی کنند.

   + لورا - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧

ای خدا دلگیرم ازت

روز خواستگاری گفتم که عروسی و ال و بل نمی خواهم.فقط طلای خوب برایم بخر و مسافرت عالی.مادرم گفت :پرسیدم اگر لباس سفید نپوشی ناراحت نمی شوی؟گفته نه.

مادرش گفت :نه ما نمی گذاریم که اینطوری بشود.لباس سفید هم می پوشد و عکسو فیلمش هم می گیرد.9ماه بعد بله برون،عقد گرفتیم.هزینه و همه چیزش با ما بود جا با آنها.چون خانه بزرگی داشتند.عقد آبرو مندی هم بود.با اینکه صد نفر مهمان داشتیم،اما همه چیزش ok بود.همه گفتند خوب یک دفعه سفره هم بینداز و لباس سفید هم بپوش.اما ما گفتیم مادرش فلان طور گفته.مادربزرگم گفت:خوب گفته.مگر شوهر دومش است یا عیب و ایرادی دارد که اینطور سوت و کور می خواسته به خانه بخت برود.بچم"ن" یک دختر بیشتر ندارد،یک بار بیشتر پدر زن نمی شود.آرزو دارد.پدرم گفته بود:جشن آبرومندی مثل جشن عقد با همان آدم ها کافیست. چیز بیشتری نمی خواهم.

حالا که کار ساختن خانه دارد تمام می شود و چند ماه بیشتر نمانده،پدرش گفته خانه دادم.15 میلیون بیشتر پول نمی دهم.خانه شان حالا کوچکتر شده و نمی شود همان صد نفر آنجا جا داد.

کاری که دولتی بود و حقوقش ماهی فلان تومان جور نشده هنوز.قراردادی که اگر بسته می شد،بیسار تومان پول دستش می آمد عقد نشده و ما ماندیم با مقدار کمی حقوق بیشتر از پایه .طلایی که نخریدیم.مسافرتی که شاید حتی تا کیش هم نتوانیم برویم.صد نفری که باید مهمانی کنیم با جایی که نداریم و پولی که می خواهیم کمی دستمان بماند برای پس انداز و 15 میلیون. پسری که مرتب بهانه می گیرد و می گوید تو گفتی عروسی نمی خواهم و گولم زدی و هر چقدر بگویی مادرت گفته می گوید او برای دل تو گفته بود.

پدری که برای دخترش 50 میلیون جهاز خریده و خانه هم داده اما به پسرش 15 میلیون می دهد برای اول راه.

 

بعدا اضافه شد:اینو بخونید.نمی دونم بخندم یا گریه کنمخنثی

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥

قسمت دوم - ماجرای دوستی 2

بابام به من پول تو جیبی نمی داد.همیشه می پرسید پول داری؟و اگر من می گفتم نه.اونم یه مقدار بهم می داد تا چند روز بعد که این رویه تکرار می شد.من همیشه یه مقدار از اونو پس انداز می کردم و به بابام می گفتم ندارم.مژه

وقتی با همسر دوست شدم و نزدیک تولدش شد.تند تند به بابام می گفتم پولم تموم شده.بابام می گفت:خرجت رفته بالا دختر.منم می گفتم تو دانشگاه ناهار نمی خورم و می ریم بیرون می خوریم.خوب نیست ناهارای یونی.تونستم یه عالمه پول جمع کنم با قبلیا.

با کلی شوق و ذوق رفتم خرید و براش یه کیف پول کتی چرم عسلی خیلی خوشگل گرفتم.جعبه و تزیینات و کلی چیزای دیگه.وقتی بهش دادم خیلی ذوق کرد.خیلی تشکر کرد و گفت از این چیزا خیلی دوست دارم.من تا قبل از این با هیچ کس دوست نبودم و این لذت رو که به کسی کادو بدی و اونم خیلی خوشش بیاد نمی دونستم و رو ابرا بودم.

تو زمستون همون سال با هم رفته بودیم بیرون.دست کرد تو جیبش که کیفشو دربیاره،نبود.یا گم شده بود یا دزدیده بودند.بعدا کارت ملی و گواهینامش پیدا شد اما کیف رفت.

از اون موقع دیگه سر بابام رو گول نمالیدم.

   + لورا - ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/٢٤

عروسی من و حافظ

حرف عروسی می شه.می خوام یه عروسی خودمونی با خرج کم باشه.می گم بیا بریم باغ فلانی بگیریم.می گه نه امکان نداره.می گم خوبه ها.حداقل ده تومان می ره تو جیبیمون.می گه نه که نه.میام خونه به نیت عروسی فال می گیرم.میاد:

چو حافظ در قناعت کوش و از این دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان به صد من زر نمی ارزد

زنگ می زنم بهش و می گم عزیزم منم می گم نه.

 

پ.ن 1: برای عروسی می خوام یه پست جدا بذارم و ازتون راهنمایی بگیرم که خیلی نیاز دارم.

پ.ن 2: مخلوط کن رو با یه جارو شارژی عوض کردم.تازه ده تو منم روش گرفتم:)

   + لورا - ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳

تاکسی 2

سوار تاکسی شدم.کنارم یک خانم با بچه فکر کنم یه سالش،کنار اون یه آقا و جلو هم یک آقای دیگر.چند دقیقه بعد از راه افتادن ماشین،بچه شروع کرد به گفتن مامان ممه،مامان ممه،و با دست محکم روی سینه های مادرش می کوبید.مادر محترم و آقای کناریش،آقای راننده و آقای جلویی هم هار هار می خندند.بچه هم چنان می گه مامان ممه.ممه بده.

آقای کناری می گه عزیزم ممه جیزه،مامان در بیاره آقا می بینه و مامان هار هار می خنده.

من:خنثی

آقای کناری پیاده میشه و مامان به من می گه آدم نباید دگم باشه،به قیافتم نمیاد مذهبی باشی که اینطوری اخم کردی.

من:افسوس تو چه می دونی حیا چیه.

   + لورا - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢

خونه عقشولی ما

امروز عجقم زنگ زد.گفت :هسملم، عزیزم،قشنگم،من امروز یکم دیر تر میام خونه باید برم بیرون کار دارم.من پای تلفن همین طور گریه کردم.اشک ریختم و گفتم :نه توروخدا.من نمی تونم یک لحظه بیشتر دوری تو رو تحمل کنم عجقم.اونم بغض گلوشو گرفت و گفت :وای عزیزم من نمی تونم اشک ریختن تورو تحمل کنم .باشه کارمو کنسل می کنم و میام خونه.

وقتی اومد یه دسته گل بزرگ پراز رز قرمز که شمردم 40 تا بود خریده بود تا از دل من در بیاره.منم پریدم بلغش و محکم بوس بوسیش کردم.اونم منو کول کرد و تو کل خونه چرخوند تا بهم خوش بگذره و کلا از دلم دربیاد.گفت :عسلم دیگه مرواریداتو نریزیا.من طاقت ندارم.من ابس توام خانومی.

شب موقع شام در حالیکه شوشوم نمیذاره من به قاشق چنگال دست بزنم و غذا رو خودش میذاره تو دهنم،می گم عسیسم بیا یکم دعوا کنیم ببینیم اینا که می گن ما دعوا داریم و اینا زندگیشون چطوریه.ما که اینقدر خوب و مهلبونیم حوصلم سر میره خوب.

وایییییی.خدایا مردم از خوشی.لطفا چشممون نزنیدا.

 

توضیحات: این پست در راستای شوخی با وبلاگهای خیلی خیلی خیلی عشقولانه نوشته شد.

   + لورا - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱

یک تخم مرغ - 4

... چند ماه گذشت.ما کاری نکردیم برای دفع سحر و جادو، همین طور می گذروندیم تا اینکه خانم اروپایی دوباره به خارج طلبیده شد.اومد برای خداحافظی .گفت:«خوب نیست آدم خودش رو بگیره ، خودش رو بالاتر از بقیه بدونه.باید با دیگران بره بیاد، اگر برای تخم مرغ دوایی خواستی پیش منه.» مامان منم هیچی نگفت ولی مطمئن شدیم که کار اون بوده و چون نخواستیم خودش رو پیروز بدونه سراغش نرفتیم.

در این مدت مامان بزرگم رفته بود مکه و برامون آب زمزم آورده بود.مامان یکم از آب رو ریخت 4گوشه ی خونه(اینطور گفته بودند).شیشه مان هم کاملا تمیز شده بود(چون پنجره ما نرده داره و اون کس که خونه رو ساخته خیلی باهوش بوده،نرده چسبیده به شیشه و تمیز کردن اون آخرای شیشه که دست بهش نمی رسد خلی سخته).

برادرم به دنیا آمدو الان برامون خیلی عزیزه.بابام نمی تونه دونه ای از خواسته هاش رو نادیده بگیره و خیلی دوستش داره.  شیمی درمانی مریضمون به خوبی پیش می رفت و تقریبا خوب شد.(چند سال بعد دوباره عود کرد ولی بازم خوب شد و هنوز تحت نظره).بابام کاری پیدا نکرد برای استخدام اما پروژه ای کار می گرفت و هنوزم همین طوره.

نمی دانم همه اینها ربطی به تخم مرغ داشت یا بالاخره قرار بود برای ما این طور پیش بیاد.اما به غیر از خودمون اتفاق های دیگه برای دیگران دیدم که گفتند به دعا و جادو ربط داشته و به اصطلاح طلسمشون کردند.خدا رو شکر این شر از ما برداشته شد و اون زن هم از ساختمان ما رفت.فقط هنوز نتونستیم خونمون رو بفروشیم.هر بار که قصد کردیم مشکلی برای ما یا خریدار پیش آمده که نشده.نمی دانم این همه به تخم مرغ و اسفندها ربط داره یا نه./

   + لورا - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٠

یک تخم مرغ- 3

...7روزبعد، صبح که می خواستیم بریم سر کارامون،دیدیم جلوی خونه پر اسفنده.ما جارو کردیم و ریختیم سطل آشغال.اینم تا 7 روز تکرار شد.مامانم می خواست بره به خانم اروپایی بگه اما بابام نذاشت وگفت نمی تونی ثابت کنی. به خانم همسایه گفت و اونم اظهار بی اطلاعی کرد.

چندروز بعد بابام زودتر اومد خونه.خیلی ناراحت بود.هرچی گفتیم حرفی نزد.فرداش نرفت سر کار.مامانم پرسید چرا نمی ری؟گفت قرارداد جدید نمی بندند.گفتند بازنشسته شو در حالیکه مدیر تولید بود و چندین سال سابقه داشت تو اون کارخانه.(بابام چندسال قبل سنواتش رو خریده بود و قراردادی شده بود.)این اولین ضربه تخم  مرغ بود ولی ما هنوز باور نکرده بودیم.

دوماه گذرانده بودیم و بابام هنوز کاری پیدا نکرده بود که مامانم ناخوش شد.بی حال و روز افتاده بود.رفت دکتر و دیدیم با حال زار و نزار و چشم گریان اومد خونه.بله مامانم باردار شده بود.بعد از 8سال و در حالیکه بابام وازکتومی کرده بود.از بابام اصرار به سقط و از مامان انکار که گناه داره و مامانم برنده شد و باردار باقی موند.اما آرامش از خونه ما رفته بود.هرروز گریه و اه و سردرد.هرروز دعوا و ناراحتی.تا اینکه ضربه سوم هم خوردیم و خبر رسید یکی از اقوام نزدیک جوانمون کنسر داره.دیگه کار ما جز گریه چیزی نبود.

جریان تخم مرغ و اسفند رو چند تا از دوستان می دونستند،گفتند اشتباه کردید.باید پاکش می کرید و اسفندارم توی خونه نمی آوردید. می گفتند برید پیش دعا نویس تا سحر را باطل کنه اما نه بابا و نه مامانم قبول نمی کردند...

   + لورا - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۸

یک تخم مرغ-2

...وقتی اومدیم تو اتاق، برادرم- اون موقع 8سالش بود- با ترس گفت یه چیزی خورد به پنجره.یه خانمی از کوچه داشت جیغ و داد می کرد.پنجره رو باز کردیم و خانمه گفت چرا تخم مرغ شکوندین رو سر من.مامانم گفت خانم پنجره ما توری داره ببین،نمی تونم چیزی رو بیرون بندازم.از بیرون زدن به پنجره ما.خوب که نگاه کردیم ،دیدیم یه تخم مرغ خورده به انتهایی ترین گوشه پنجره.با نعجب همدیگرو نگاه می کردیم.آخه تخم مرغ چرا؟چقدر با دقت زده شده.ما طبقه سومیم .چطوری اینقدر دقیق زده تو شیشه.

داستان هایی که از تخم مرغ شنیده بودم،مربوط به چشم شور بود.عموم که مریض شده بود،یکی از فامیل گفت حتما چشمش زدند.مام اومدیم خونه و برای شوخی و خنده، با عمم رو تخم مرغ اسم نوشتیم و فشار دادیم.رو اسم بابای من که به مظلومی و خوبی تو فامیل معروفه شکست.دوست مامانم وقتی ماشین خریده بود،به جای قربونی 4تا تخم مرغ گذاشته بود زیر 4چرخ ماشین تا بشکنند و از چشم دور بشه ماشینشون.مامانم به چشم شور و اینا اعتقاد داشت اما به جادو نه.اوج کارهایی که برای این می کرد،خوندن چهار قل و دادن صدقه بود.

کی تخم مرغ زده بود به شیشه ما؟برای چی؟یعنی چشم ما هم شور بود؟مسلما همه به خانم اروپای فکر می کردیم اما بابام مارو دعوا می کرد و می گفت این حرفا چیه؟چیزی نیست.بچه ها بودند و بازی می کردند.و ما هم نگاه های معنی دار به هم می کردیم.

دم عید بود و ما همون موقع شیشه رو تمیز نکردیم.توری هم مزید بر علت شده بود.

گذشت تا تقریبا 7روز بعد اصابت تخم مرغ با پنجره....

   + لورا - ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۸

یک تخم مرغ-1

وقتی تازه اسباب کشی کرده بودیم به این خونه،سه تا همسایه دیگه داشتیم که اونا هم  تازه اومده بودن.یکیشون داشت بازسازی می کرد و از نظر سن و سالی خودش و بچه هاش شبیه ما بودند ،خودشون هم توی خونه زندگی می کردن .به خاطر همین ما زیاد کمکش می کردیم و تقریبا دوست شدیم.اون یکی یه زن و شهر و دوتا بچه بودن که تازه از یه کشور اروپایی اومده بودند.شوهرش آشپز سفارت بود .تو خونشون آلمانی صحبت می کردند.خانمه قد خیلی بلندی هم داشت.مامانم می گفت:من این زنو می بینم بهم انرژی منفی میده.نمی دونم چرا می ترسم ازش.

یکم که گذشت، اونی که بازسازی داشت،با این اروپاییه هم دوست شد.هر روز خونه هم بودند.مامان من سر کار می رفت و چون خوشش نمی آمد،زیاد رفت و آمدی نداشت هر از گاهی با اون خانم اولی صحبتی می کرد، یا یک ساعتی همدیگرو می دیدند.

همسایه می گفت: که خانم اروپایی کارهای عجیب و غریبی می کنه و اهل جادو جنبله.برای شوهرش یه کارایی انجام میده و یه چیزایی میده بخوره و تو لباسش می ریزه تا زیاد با خانوادش دوست نباشه .اگر بخواد با کسی صحبت کنه و بخواد به نفع خودش تموم بشه حرفشون چیزای خاصی می خونه و به طرف فوت می کنه و همیشم موفق می شه.مامانم ترسید و کلا با اون خانم فقط سلام و علیکی داشت.گاهی هم می شنیدیم که پشت سر ما حرفایی زده و به نظرش ما آدمای خوبی نیستیم.خودمون رو می گیریم و کلاس میذاریم.گاهی هم حرفایی از طرف مامانم به خانم همسایه می گفت که اونو نارحت می کرد.

یه شب تو خونه نشسته بودیم.برادرم تو اتاق داشت فیفا بازی می کرد و ما سریال می دیدیم و حرف می زدیم ،که صدای بلندی شنیدیم و سراسیمه به سمت اتاق دویدیم...

   + لورا - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٧

خانه ما

چند روز پیش رفتیم خونه رو دیدیم.خیلی تو ذوقم خورد.بعد از اینکه از پله های نیمه آماده بالا رفتم ،نمی دونم به خاطر در و دیوار سفید نشده بود ،یا نداشتن پنجره و اینا یا معلوم بودن لوله ها کف زمین.هرچی بود خیلی به نظرم کوچیک اومد.

من دوست داشتم یه اتاق بزرگ و یه نشیمن خوب داشته باشه.اما دوتا اتاق کوچیک و یه نشیمن کوچیک داره.پدرشوهر گفت برا اینکه بعدا برا بچه اتاق باشه.حالا طبق تصمیمی که ما گرفتیم نمی خوایم تا 5سال دیگه بچه داشته باشیم.چرا برا ما برنامه میریزن؟تازه قولم گرفته که خونه رو فعلا جا به جا نکنیم.وگرنه اینو می فروختیم و یکم پایینتر خونه بزرگتری می خریدیم.تازه شاید پولیم دستمون می موند.خونه پدر شوهر و خونه آینده ما شمال غرب و خونه خود ما غرب تهرانه.می تونستیم دم خونه ما یه خونه خیلی خوب و ارزونتر بگیریم)

همش می خوام به جنبه مثبت قضیه نگاه کنم.بگم خداروشکر که مال خودمونه اما از اون روز تا حالا خوشحالیم خیلی کم شده.دوست ندارم تو این خونه پیر شم.

 

می خوام دوتا داستان دنباله دار واقعی بنویسم.اول کدوم؟

1)یک تخم مرغ

2)گزارش یک حسادت

   + لورا - ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥

نقشه بر آب

از روز مادر بگم که کلی فیلم بازی کردیم.همسر زنگ زد به مامانم گفت حالا که شما نمیذارید ما براتون هدیه بخریم،(مامانم قسم داده بود)،روز پدر هم بابا نیست و مسافرته.بیاین همه 5شنبه مهمون من شام بریم بیرون.مامانم گفته بود خبر میدم.اومد خونه.من رو دعوا کرد که این بچه گناه داره،الان گرونیه .چرا می ذاری ازاین برنامه ها بریزه؟

من در اون لحظه:تعجب

و به این ترتیب شام کنسل شد.آخرشم همسر با دوتا دسته گل اومد خونمون.یکی برای من،یکی مامانم.

جایزه نوشت:وقتی رفتم مخلوط کن رو بگیرم،دو نفر بودن که یخچال ساید بای ساید سامسونگ برنده شده بودن.یعنی آه از نهادم بلند شدا.اگر من اونو برنده شده بودم،می فروختم پول مبل اینام در میومد.

برادر نوشت:بهش می گم می ری نمایشگاه، کتاب ایستگاه آخر از انتشارات شالان رو بخر.رفته دنبال کتاب مقصد نهایی از انتشارات لوشان.

بعدا اضافه شد:بچه ها این چه جوریه؟

   + لورا - ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤

تو پناه منی...

مامانم رو خیلی دوست دارم.بیشتر از بابام.

البته خدا سایه هردوشون رو بالا سرمون نگه داره اما مامانم یه کارایی برای ما کرده،اینقدراز خودش گذشته ،اینقدر ما سه تارو زیر بال و پر خودش می گیره که...

مامان عزیزم روزت مبارک.

 

 

امروز از شهروند پیامک زده که با عرض تبریک برنده یک دستگاه مخلوط کن بی ال وان 600 وات دیجیتال کن وود شدید.

آخه نامرد ما نزدیک یه تومن خرید کردیم ازت.اینو باید برنده شیم؟اونم چیزی که هم من برا خودم خریدم قبلا هم مامانم داره؟نه این انصافه؟

   + لورا - ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/۱۱

دوچرخه،سیبیل بابات می چرخه

نمای داخلی- نشیمن خانه ما

مادرم کنار پدرم نشسته ودرحال نوازش دستشه.

ما:خیال باطل

مامانم: مژه"ن" عزیزم،چی میشه بری سیبیلاتو بزنی؟خوشگل تر میشیا!

ما:استرس

بابام:به سیبیلای من چی کار داری؟خوبه منم بگم برو موهاتو از ته بزن؟

مامانم:وااااااا

ما:اوه

   + لورا - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٠

این یک پست اورژانسی است

قبل از نامزدی و عقد و اینا فکر می کردم مامانم رو می شناسم.اما حالا اعتراف می کنم که نمی شناسمش.مثلا فکر می کردم هیچ وقت از من و داماد آینده توقعات خاصی نداره.اما حالا می بینم داره اونم زیاد.چند باره می گه دوساله نامزدو عقدین.یه بار مارو بیرون نبرده.فقط به تو روا داره.

حالا ما تصمیم گرفتیم برای روز مادر خانواده من رو شام ببیرم بیرون.کجا رو سراغ دارید که هم غذاهاش خوب باشه،هم شیک باشه هم مناسب یه جمع خانوادگی 6نفره و از همه مهم تر قیمتاش به جیب یه جوون بخوره.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.

 

بعدا اضافه شد: خوبه گفتم اورژانسیه.نمی گفتم چقدر نظر میذاشتید؟خمیازه

   + لورا - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٩

تاکسی

1) توی تاکسی نشسته بودم.من بودم و آقای راننده.یهو یه آهنگی شروع به خوندن کرد با این مضمون:یه تخت دونفره می خوام تو جایی که با حال باشه و کسی نباشه که مارو لو بده.ولی تو رفتی و پشت پا زدی با داستانای ما.حالا کی لباستو می بنده از پشت؟

2) آقای محترم،فکر می کنی تجاوز فقط اینه که منو خفت کنی ببری یه جای خالی و خلوت و کارت رو انجام بدی؟

نه تجاوز یعنی تو تاکسی اینقدر بهم بچسبی تا بازوت همه جای منو معاینه کنه.با نگاهت توری بودن لباس زیرم رو تشخیص بدی.وقتی از کنارم رد می شی دستت رو بمالی به باسنم.اینا همش تجاوزه.بفهم!

 

کسی می دونه خلیفه گری ارامنه یعنی چی؟امروز یه ماشین دیدم که اینو روش نوشته بود.

   + لورا - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۸

عشق تو نمی میرد

تو کوچه ای که درختای چنارش یه طاق سبز درست کردن، جلوی در خونه هاش پر از گل های رنگارنگه و از جوباش صدای آب میاد، یه خونه یک طبقه هست با یه حیاط بزرگ.پیرزنی هر روز با یه کاسه آب میاد دم در، پیر مردی که هرروز پیرزن رو می بوسه و پیرزن که هرروز آب رو میریزه پشت شوهرش.وای میسته شوهرش بره و زیر لب براش دعا می خونه و میره تو خونه.

خدایا ماروهم در این سن و سال اینقدر عاشق نگه دار.

توضیحات:این صحنه ای که هرروز صبح در مسیرم می بینم.حتی تو سرمای زمستون و برفم توقف نداشته.

   + لورا - ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٤

چشم های مونیکا-4

...تا چند روز نرفتم دیدن مونیکا، خیلی فکر کردم.اول رفتم با مدیر کار خونه صحبت کردم و سمت مدیر فروش اونجا رو تو یه شهر دیگه گرفتم تا برم اونجا برای زندگی.بعد هم خونم رو کم کم جمع و جور می کردم که مونیکا اومد.دلم براش تنگ شده بود.چشم های سبزش از شادی برق می زد.گفت نادر تونستی راضیشون کنی؟گفتم نه.راضی نمی شن.بعد خونه رو دید گفت چی کار می کنی؟گفتم از طرف کارخونه منتقل شدم به کلن.گفت منم با تو میام.گفتم بعدا حرف می زنیم.2ماه طول کشید تا به مونیکا گفتم ازدواج کردم.گفتم به زور پروین رو برام گرفتن.گفتم دوسش ندارم و حتی اشک هم ریختم.دیدم که شکست.چشم هاش رو به من و دوخت و گفت :نادر بد می بینی.من تورو دوست داشتم...نمی بخشمت و رفت.

پروین اومد .به غیر از روزای اول ، رفتارش عجیب غریب بود.بعد 1 سال فهمیدم اسکیزوفرنی داره.دیر بود بچه هام (دو قلو بودن) به دنیا اومده بودن و مادر می خواستن.مجبور بودم سالی یکی دو ماه تو آسایشگاه بستریش کنم.اومدم ایران تا حداقل مادر خواهرم بالای سر بچه هام باشن.پدر پروین گفت تو بردیش کشور غریب و اینطوری شده باید بسازی باهاش.50 سالگیم که مرد و من موندم تنها.از 60 سالگی تنهام دخترم و آه بلندی می کشه.

از یه پاکت زرد لای آلبوم،عکس مونیکارو در میاره.زرد شده و کناره هاش داره میریزه.به چشم های توی عکس نگاه می کنه.می گه نمی دونم تاوان شکستن دل این بیشتر بود یا عاق(اق) مادرم؟

 

 

بعدا اضافه شد:ببخشید که من هی قالبم رو عوض می کنم.می خوام یه دونه خوبشو که به دلم بشینه پیدا کنم.فکر کنم این یکی خوبه.نظر شما چیه؟

   + لورا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳

چشم های مونیکا-3

... تا چند روز که همه میومدن خونه دیدنم و سرم گرم بود.اما بعدش شروع کردن گوش منو پر کردن از بدی های زن خارجی.8تا خواهر و برادر داشتم.همشون زود ازدواج کرده بودن .خودشون با زنا و شوهراشون میومدن مغز منو شست و شو می دادن.مادرمم مرتب می گفت حلالت نمی کنم.نمی گذرم ازت اگه اینو بگیری.اگه ما رو بی آبرو کنی.

 به یه مهمونی خانوادگی دعوت شدیم که پدرم به خاطر اینکه صاحب مجلس مثل خودش نبود،نیمد اما من و برادر بزرگم روفرستاد چون آدم با نفوذی بود.اونجا بود که پروین رو دیدم.زیبا و ایرانی.کم سن و سال بود و تو دل برو.دلم براش لرزید.تعجب کرده بودم که اون همه عشق مونیکا تو دلم بود پس چرا ؟ تو مهمونی صحبت کردیم کمی.اونم بی حجاب بود.باباش اهل می و ... . هم ازش خوشم اومد هم خواستم با خونه لج کنم.چند روز بعد به مادرم گفتم من پروین رو می خوام.اگر اونو نگیرید میرم با مونیکا ازدواج می کنم و دیگم نمیام.تا زمانی که بابام جواب بده همش پروین و مونیکا رو مقایسه می کردم.ایرانی و زیبا و خونگرم و مهربون و کم سن.آلمانی و زیبا و سرد و جدی و مهربون و هم سن خودم.پروین رو می خواستم.

در کمال تعجب من، بابام به خونه "م" برای خواستگاری پیغام فرستاد.گفتم اینم که بی حجابه.گفت عوضش خانواده داره، با نفوذن،صاحب منصبن.کوچیکم هست می تونی خودت تربیتش کنی.ما رفتیم و اونام قبول کردن.با یه زمین که مهریش شد و قرار شد محرم شیم و چند ماه بعد که من خونه اینامون رو جور کردم بیاد آلمان.باورم نمی شد.چی کار کرده بودم؟مونیکا چی می شد؟3 سال به پای من مونده بود.

دلم رو ایران جا گذاشتم و برگشتم...

ادامه دارد

   + لورا - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳

چشم های مونیکا-2

...خواهرم پیغام داد:نادر چی کار کردی؟خونه به هم ریخته.مادرم هرروز گریه می کنه که نادر می خواد یه کافرو بگیره.نادر می خواد آبروی باباش رو ببره.گفتم اون حاضره مسلمون بشه.اگر نیاید من ازدواج می کنم و باهاش میام ایران.پدر مونیکا یکی از افراد اصیل اون شهر بود و گفته بود که حتما باید خانوادت رو ببینم تا رضایت بدم.بعد از چند ماه التماس و تهدید و گریه و زاری.مادر پدرم اومدن.

بابام که یکی از ثروتمندای تهران بود و همه می شناختنش حتی یه دونه طلای کوچیک با خودش نیورده بود.هیچ هدیه ای نیورده بودن.مادرم با لباس سیاه اومده بود و با همونم رفتیم خونه مونیکا.خانواده مونیکا فهمیدن که خانواده من راضی نیستن.پدرم یکی از دوستاش رو که تو آلمان زندگی می کرد و من رو به اون سپرده بود با خودش آورده بود خونه اونا تا حرفاش رو ترجمه کنه و من چیز اشتباهی نگم.گفت ما راضی نیستیم.ما خیلی مومنیم و نمی تونیم عروس اینطوری بپذیریم.اگر راضی بشم هم بعد ش باید بیاد ایران.تو خونه بشینه و چادر سرش کنه و رفتن.یک هفته هم نموندن و اومدن ایران.من با خونه قهر کردم.نه پیغامی و نه نامه ای. رابطم رو با مونیکا ادامه می دادم اما حالا پدر اون هم مخالف بود.منم به اعتقاداتم و اون که مادرم گفته بود حلالت نمی کنم پایبند بودم و دست از پا خطا نمی کردم.خیلی سخت بود.گاهی مونیکا با تعجب با من برخورد می کرد و گاهی ازم می ترسید .جفتمون امیدوار به راضی کردن خانواده ها تلاش می کردیم تا اینکه خواهر بزرگم نامه داد و گفت :نادر چند وقتی بیا ایران.از اینجا با مامان اینا حرف بزن.شاید راضی بشن و اینقدر تو گوشم خوند که کار هام رو اینجا رو براه کردم.با مونیکا خداحافظی سخت و طولانیی کردم و قول دادم که زود برگردم.یک ماه بیشتر مرخصی نگرفته بودم و اومدم ایران...

 

ادامه دارد

   + لورا - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢