خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

عید من و عید تو عید همه مبارک

خوب امروز هم آخرین روز سال 1392 هست.

زمان شروع امسال فکر می کردم سال های زوج برای من سال های بهتری هستند اما امسال خوب آن طوری که فکر می کردم نبود.

باز هم خداروشکر که با خوبی و بدی گذشت و خداروشکر که درپایان امسال باز هم با عزیزانم سر سفره هفت سین می نشینیم و سلامتیم .

امیدوارم در سال جدید همگی به آرزوهای خودمون برسیم .سال را با سلامتی شروع و با سلامتی تمام کنیم .سایه بزرگتر ها باز هم روی سرمان باشد و آن هایی هم که نیستند جایشان سبز باشد و آخرتشان خرم.

هرکس هرچه میخواهد از خدا بگیرد و دلش شاد باشد.

سر تحویل سال مرا فراموش نکنید.

   + لورا - ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩

گفته های آخر سالی

-دیروز که داشتم می رفتم بیرون توی آسمان یک ابر دیدم که شکل یه دست باز شده بود و چندتا ابر تکه تکه رویش بود .انگار که دست رو باز کرده باشی و گل های رویش رو داری فوت می کنی.خواستم عکس بگیرم اما شیشه تاکسی کثیف بود و نمی شد.

-برادر کوچک از بیست اسفند مدرسه نمی رود.واقعا این بچه ها خسته می شوند از 9ماه سال تحصیلی شاید دو ماه تعطیل باشند.نمره هم که ندارند و تکلیف هم که نمی نویسند.راحتتتتت!

 -برادر بزرگم هم گیر داده که من کنکور قبول نمی شوم و رفته برای کنکورارتش ثبت نام کرده و می خواهد برود ارتش.هرچه قدر که می گوییم بچه ارتش رفتن کار سختی هست.کارهرکسی نیست.یک عمر نمی توانی  یک مسافرت خارجی بروی.باید بروی توی کوه و کمر ماموریت.زندگی نداری.می گوید من نمی خواهم ازدواج کنم و این را دوست دارم و آخرش هم شهید می شوم و بهتر است که معمولی بمیرم.

یعنی هروقت این حرف ها رو می زند مادرم یک سال پیر می شود.

رفته بودم برای یک دخترخانم کلاس چهارم دبستان ریاضی درس بدهم.مادرش میوه آورد برایمان و رفت بیرون از اتاق.

-دخترک گفت خانم بابای من فکر می کن مادرم صندلی است.تازه بابایم اینقدر تپل است.دیشب خوابم نمی برد رفتم آب بخورم دیدم بابایم نشسته روی مادرم روی تخت.

واقعا نمی دانستم چه حوابی باید به این بچه بدهم.خوب پدرو مادرعزیز دراتاق برای چه طراحی شده؟

   + لورا - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

 

لطفا برای آزادی 5سرباز ایرانی برید و این فرم رو پرکنید.اگر تعداد به یک میلیون نفر برسه سازمان ملل اقدام می کنه.

سریع اقدام کنید تا 5شنبه مهلت داریم.

http://www.petitions24.com/free_iranian_soldiers

   + لورا - ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٠

 

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

بیا دوباره در این باره ، اشتباه کنیم

 

من و توایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی ! بیا گناه کنیم!

 

تمام دفترمان را غزل غزل با عشق

کنار نامه اعمالمان سیاه کنیم

 

من و تویی که چنان مثل شیشه شفافیم

که روشن است ، اگر توی سینه آه کنیم

 

عزیز من ! به زمین و زمانه مدیونیم

اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

 

بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم

 

برای رویش یک شعر عاشقانه محض

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

   + لورا - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

خدای مهربون

یادتان هست وقتی این پست را نوشتم؟

دقیقا فردای همان روز خدا آدم های خیلی مهربانی را سرراهمان قرارداد.طوری که هم قرارداد باغ و تشریفات را بستیم هم اتلیه و موزیک.همه شان هم در نهایت خوبی و درک با مارفتارکردند و با یک قیمت خیلی مناسب توانستیم همه کارهایمان را راه بیندازیم.یک دوست خیلی مهربان هم یکدفعه آمد و پیشنهاد داد که لباس عروس خیلی خوشگلش را به من اجاره بدهد.البته اگر اندازه ام شود که به امید خدا عید می روم برای پرو.

بعد از عروسی خواهرشوهر بود که فهمیدم چرا قسمت بود آنها زودتر از ما عروسیشان را بگیرند یعنی بعد از آنها جوری راه برای ما هموارشد که مادرشوهر برای انجام بعضی کارها که پدرشوهر نمی خواست برایمان بکند رفت و جلویش ایستاد و نگذاشت بعضی اتفاقات ،سر مراسم ما تکرارشود.

یادتان هست که گفته بودم خیلی روزهای تلخ و بدی را می گذرانم؟

به امید خدا آن هم حل شد البته هنوز مانده تا کاملا خیالم راحت شود اما درصد زیادی از مساله حل شد که فکر می کنم به خاطر قولی بود که به خدا دادم.یعنی یک جوری احساس کردم اگر من این کاررا بکنم خدا هم کارمان را راه می اندازد که انداخت البته هنوز مانده تا من قولم را عملی کنم.(زمان انجام آن از شما هم کمک خواهم خواست اگر دوست داشتید)

الان خیلی زیاد می فهمم که باید به خدا اعتماد کنم.به جای این که بگویم خدایا چرا؟بگویم خدایا زودتر کاری کن تا بفهمم خیر این اتفاقی که افتاده در چیست.

نازنین بانو متاسفانه عددهای ثبت نظر نمی آیند و من نمی توانم برایت نظر بگذارم.ممنونم بابت آن لینکی برای آن موضوع به من داده بودی.رفتم آنجا و یک دوست خیلی قدیمیم را دیدم.اگر جور هم نشود من برای دیدار آن دوست از تو متشکرم.

از همه شما ششصد هفتصد نفر به طور عام و از همه دوستانی که برایم نظر می گذارند به طور خاص ممنونم که این همه مهربانید و این همه انرژی های خوب برایم می فرستید.

دوستتان دارمقلب

   + لورا - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸

تولدم آمد و رفت

دیروز تولدم بود.یه جورایی دلم نمی خواست تولد امسالم بیاید چون آن چیزی که دوست داشتم نبود.وقتی هم که رسید همسر ناجور مریض بود.نتوانست بیاید خانه مان.خودمان هم صبحش رفتیم و تخت پرنسسی عزیزم و مبل خریدیم.

شب هم رفتیم با مادرشوهر برای قرارداد عروسی.اما به خاطر اینکه خونسرد بودند و نشسته بودند تا خستگی عروسی خواهرشوهر دربرود هیچ باغی برای آخر هفته خرداد جا نداشت و عروسی ما افتاد روز شنبه .حالا من شدم عروس بیست و چهار خرداد.

تولدم هم بدون کیک و فوت کردن شمع و اندکی بدخلقی مادر و پدر به علت روز عروسی در شنبه گذشت.

تولد پارسال

   + لورا - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٢/۱٦

عروسی خواهر شوهر

بچه ها من اول می نویسم بعد نظرات رو تایید می کنم.ممنون از لطف همه تان:*

از لباسم بگویم که خیلی خوشگل شد و به من می آمد.ولی دق داد من رو تا تحویل بده.دقیقا 5شنبه بعداز ظهر لباس رو تحویل گرفتم و تازه رفتم برایش کیف و کفش خریدم که مادرعزیزم زحمتش را کشید به جای هدیه تولد.تقریبا یک هفته قبل مادرهمسر یک حرف خیلی بدی راجع به من به "س" گفته بود.چندروز قبل عروسی کارتش را داده بود به "س" که بروید برای لورا به سلیقه خودش برای تولدش کادو بخرد.من هم هیچی نخریدم تا بفهمد آن حرفی که زده بود لات آلاتی بیش نبوده و خجالت کشید بعدا.

 تصمیم گرفته بودم سر مسئله هدیه اصلا دخالت نکنم و بگذارم هرکاری همسر صلاح می داند انجام دهد.او هم بعد از این که مادرش دستور یک سکه تمام بهارآزادی داد،از من پرسید چه کارکنیم؟گفتم نمی دانم.تو خودت می دانی.خواهرت هست و هرجور صلاح می دانی همان کار را بکن.بعد از یک روز آمد به من گفت لورا برو یک نیم سکه بخر.همین کافیست.گفتم مطمئنی؟گفت آره.من هم رفتم یک نیم سکه و دوعدد پارسیان خریدم.با جعبه های خوشگل و شیک.اسم خودمان و آرزوهای خوب هم توی جعبه نوشتم.نیم را سر عقد و پارسیان را زمان رقص دونفره شاباش دادم.خیلی خیلی جلوه داشت و توی چشم بود.نیم هم با توجه به کادوهای دیگران اصلا کم نبود.تازه هدیه مامان بابای من با خاله بزرگ عروس یکی بود.

توی تالار که اصلا خوش نگذشت چون تعداد مهمان ها زیاد بود و خیلی شلوغ شده بود و سگ می زد و گربه می رقصید.اما بعد از آن که رفتیم خانه و ارکستر بود وبزن وبکوب،خیلی خوش گذشت و حسابی رقصیدیم .تازه من آنجا هم لباسم را عوض کردم و یک پیراهنی که از قبل داشتم ولی کسی ندیده بود پوشیدم و خوب جولان دادم.هرکس هم پرسید عروسی شما کی هست من با جزئیات برایشان تعریف کردم که یک وقت کسی نخواهد زیر حرف هایش بزند وزیر آبی برود:دی

اخر شب هم پدرشوهر یک دعوای حسابی با گروه موزیک بیچاره کرد و بازهم آن روی خودش رو نشان داد.جوری که مادرشوهر از ترس می لرزید و گریه اش گرفته بود.

درمورد عروس هم باید بگویم هم لباسش قشنگ بود هم آرایشش.البته هرکدام تک تک یک ایرادات ریزی داشتند اما روی هم رفته خیلی خوب و ملیح شده بود.راستی این فنر دزوی لباس چقدرچیز خوبی است. چندسایز جمع می کند.خواهرشوهر قشنگ کمرباریک شده بود.

اما قسمت خوب و دلچسب ماجرا:من شب را برای اولین بار دراتاق همسر به صبح رساندم.

دیگر هرچه خواستید بدانید بگویید تا برایتان تعریف کنمنیشخند

 

درادامه مطلب عکس اضافه شد

 

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢

چنین روایت کنند...

سلام سلام.من آمدم

ممنونم از محبت همه تان.تا جمعه ساعت سه نیمه شب که درگیر عروسی خواهرشوهر بودم و از دیروز هم نت قطع بود و تازه الان وصل شد.کلی حرف باید بزنم و بنویسم اما فعلا درمورد مناسبت امروز.

دوسال پش در چنین روزی من و همسر به عقد هم درآمدیم.دوست دارم آن روز را تعریف کنم.

پیشاپش از طولانی بودن پست معذرت می خواهم.

 

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۱

حواشی عروسی

خوب من رفتم آرایشگاه و موهایم رو رنگ کردم.یه قهوه ای معمولی اما خوش رنگ.قبل از این که بیفتم تو خط رنگ کردن مو همیشه از قهوه ای بدم می امد:)

این آرایشگاهی که رفتم جدید بود.اول یک قیمتی گفت برای رنگ بعد هی موهایت چه پره ،چقدرزیاد مو داری و این ها،کرد تو پاچم و 20 تومان بیشتر از آن قیمت اولیه گرفت.اما نتیجه کار خوب بود.

خواهرشوهر خانه اش را چید.علی رغم اینکه مادرشوهر گفته بود برای چیدن جهاز "میم"به تو زنگ می زنم ،زنگ نزد و من هم نرفتم جز یک باری که همسر گله کرده بود و "میم" زنگ زد و گفت فردا بیا.من هم عصری یک جعبه شکلات خریدم و رفتم.کلا ما رسم داریم برای چیدن جهاز ،خیلی به خودمان و عروس خوش بگذرانیم و شادی کنیم .می خواستم برای توی یخچالش دسرهای خوشگل درست کنم و یک چیز خیلی خوشگل به عنوان خانه نویی ببرم ولی نکردم.خودش ضرر کرد.چون می دانم این عرضه هارا ندارند و مردند تا همین خانه را چیدند.اینقدر وسایلش از هرچمن گلی بود که 4کارتن بزرگ از وسایل نوی نو را بردند انباری چون به خانه و زندگیش نمی خورد و جا نمی شد.

لباسم را هنوز خیاط تحویل نداده.اما کاری کرد که پشت دستم را داغ کنم و دیگر پش هیچ خیاطی نروم.چون از اول نگفت که  برای این مدلی که تو انتخاب کردی پارچه زیاد لازم هست.همان اولش متراژزیادی پارچه گفت که خریدم.حالا زنگ زده که چون من باید اریب می بریدم پارچه زیاد لازم می شود و 1/5متر دیگر بخر.می گویم خانم فلانی برای من سنگین درمی آید.یک کاریش بکن.می گوید خوب من چه کارکنم.تو هم مرا کشتی،اینقدرفکر شوهرت هستی.

مادرشوهر دستور داده برای "میم"یک عدد سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم بخریم.

این هم اسانس سوز عزیز دلم.

 

راستی چرا بلاگ اسکای اینطوری شده؟کد امنیتی را که می زنیم هی می گوید اشتباه است.هی می زنیم هی می گوید صحیح نیست و اصلا نمی شود کامنت گذاشت:(

درمورد نظرات پست قبل بعدا یک پست می گذارم.منتظرم تا همه دوستانم بیایند.ممنون از همه شماقلب

 

 

   + لورا - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٥

سالگرد یک آشنایی

اول اسفند می شد یک سالی که این جا شد جزیره ناشناخته من .می خواستم برای این مناسبت یک پست مفصل بنویسم.ولی اینقدر روزهای تلخ و بدی را می گذرانم که اصلا یادم رفته بود.

دوستانم که انگاربا من قهر کرده اند.چندروزی است حتی یک کامنت هم نداشته ام.

حالا می خواهم بپرسم دراین یک سال یا چندماه یا چندروزی که با من همراه بوده اید،من را چطور ادمی دیدید؟با چه مشخصاتی می شناسیدم؟

خوشحال می شوم که همه جواب بدهند.حتی شما خاموش عزیز.

   + لورا - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٢